en
Feedback
نگار🌸🩷

نگار🌸🩷

Open in Telegram

زورِ خدا از همه بیشتره💚 در جریان سبزِ زندگی🌱 من و تمام ِ نا تمام ِ عیب هایم🍃 گیاهپزشک ِ متمایل به باغبانی🌱 از شیفتگان ِکشاورزی🌳 حامی بر حق ِرُستنی ها🌿 بیا برات چای بریزم ☕♥️

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
461
Subscribers
-924 hours
+247 days
-430 days
Posts Archive
این پرامپت خمیری هم خیلی باحال بود😂 @pinknegar این زیر براتون کامنتش کردم👇🏻:
+1
این پرامپت خمیری هم خیلی باحال بود😂 @pinknegar این زیر براتون کامنتش کردم👇🏻:

#فیلم خانه ی دوست کجاست ؟ اثر عباس کیارستمی در ژانر اجتماعی- درام داستان پسر بچه ای که برای پیدا کردن خونه ی دوستش مجبور میشه
+4
#فیلم خانه ی دوست کجاست ؟ اثر عباس کیارستمی در ژانر اجتماعی- درام داستان پسر بچه ای که برای پیدا کردن خونه ی دوستش مجبور میشه بره به یه روستای دیگه و اتفاقاتی که میفته .... چندتا از دیالوگاشو دوس داشتم مثلا اونجا که میگه :‌ «راه خانه‌شان را بلدی؟» «نه، ولی باید پیدایش کنم.» «تا وقتی پیدایش نکرده‌ام، برنمی‌گردم.» این استمراری که اون پسر بچه برای پیدا کردن داشت ، تلاش و مسئولیت پذیریش در قبال دفتری که به اشتباه از دوستش برداشته بود خیلی قشنگ بود اما جز اینها محوریت خیلی قوی و خاصی نداشت و در واقع جز فیلمهایی نیست که بخوام پیشنهاد بدم به کسی ، البته پیشنهاد و یا دیدن یک فیلم کاملا سلیقه ایه اما از نظر من روند فیلم یک مقدار کند و خسته کننده پیش رفت ... چون یک جاهایی پسر میتونس خواسته شو فریاد بزنه ، داد بزنه تا شنیده بشه اما اهسته صحبت کرد ! نمیدونم شاید این کندی و ملو بودن برای من یکم آزار دهندس چون این فیلم طرفدار زیاد داره ولی خب من حقیقتا دوسش نداشتم شاید هم چون اون سبک از زندگی ، و اون استبداد والدین و اون مدل کودکی کردن از ذهن ما زیادی به دور هست و چون تجربش نکردیم نمیتونیم درکش کنیم! @pinknegar

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش ب
+6
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه‌اش شولای عریانی‌ست ور جز اینش جامه‌ای باید، بافته بس شعله زر تارِ پودش باد... @pinknegar عکسها مربوط به آسمون ِ دو - سه روز پیش🌫 پ. ن: چون آسمون به طرز شگفت انگیزی زیبا بود ...

بچه ها بیاید این زیر لینک چنلاتونو بزارید تا دوست جدید به جمعتون اضافه شن🩵🦋 @pinknegar

وقتی داشتم میز  را رنگ می‌کردم، گفت: «ولش کن، لازم نیست رنگش کنی. بعداً میز و صندلی نو می‌خریم.» گفتم: «آن هم به وقتش. فعلاً دلم می‌خواهد از همین استفاده کنم.» بعد از رفتنش، به این فکر کردم که من هیچ‌وقت بلد نبودم زندگی را برای «بعد» نگه دارم. اگر چیزی بتواند همین امروز حالم را بهتر کند، منتظر روز مناسبش نمی‌مانم. خیلی اهل لوکس بودن یا بی‌نقص بودن نیستم؛ اما دلم می‌خواهد زندگی، هر روز، نفس بکشد. دیروز هم که مشغول تمیزکاری و جابه‌جایی بودم، خواهرم گفت: «حالا صبر می‌کردی، تو که شاید جابه جایی داشته باشی.» لبخند زدم. برای من فرقی نمی‌کند یک روز دیگر، یک هفته دیگر یا یک سال دیگر باشد. همه‌ی این ثانیه‌ها از عمر من کم می‌شوند. چرا لذت بردن از آن‌ها را به آینده‌ای موکول کنم که هنوز نرسیده؟ سعی می‌کنم با هر چیزی که دم دستم هست، زندگی را قشنگ‌تر کنم. گاهی با چند شاخه گل، گاهی با یک فنجان چای، و گاهی... با همان میز چوبیِ فکسنی که کمی رنگ، دوباره به زندگی برش می‌گرداند. ✍اردیبهشت بارانی

Repost from (مهدیار)
اردیبهشتِ ۲ سال پیش، هوایی راهیِ شیراز جان شده بودم. موقع سوار شدن چون شماره ردیف صندلیا کمی بدجا نصب شده بود، با شک ردیفمو پیدا کردم. هی‌ام با خودم کلنجار می‌رفتم که «من جلوی بال انتخاب کرده بودم الان چرا روی بالم؟» ولی خوش‌خیالِ درونم جواب می‌داد «احتمالاً طراحی سایت مشکل داشته، خودت که یه عمره با وب درگیری». خلاصه، کیفم و سوغاتیای دوستامون رو جلوی پام فیکس کردم که دیدم یه آقای ۴۰ و چند ساله، با مو و ریشِ جوگندمی، عینهو «چی» با اخم بالای سرمه: «آقااا اشتباااه نشستی، برو سر جات بشیـــن»! هرچند برای اون برخورد بی‌ادبانه جوابِ درخور داشتم (!) اما چون سفر و «حال»ـم مهم‌تر بود و نمی‌خواستم روزم خراب بشه، عذرخواهی کردم. کل زمانی که طول کشید با وسایلم جابه‌جا بشم، با زحمت ۴۵ ثانیه شد (یعنی کم‌تر از یه استوری!) ولی فکر کنم ۲۵ بار جلوی ۱۰۰ و اندی نفر سرم داد زد که «آقااا چی کااار می‌کنی؟ ایـــن همه آدمو علافِ خودت کردی». هم‌چنان خو‌دمو به نشنیدن زدم و توی دلم گفتم «اون نمی‌فهمه، من که می‌فهمم باید مودب باشم! اصلاً شاید خانمی یا بچه‌ای همراهشه» و نهایتاً با ذکرِ «آخیش، هیچ جا پنجرهٔ خود آدم نمی‌شه» (!) نشستم سر جام. حالا در گذریم که هیچ همراهی نداشت و مثل خودم تنها بود. البته از لحاظ ایمنی هوانوردی درستش همینه که سر جات بشینی ولی واقعاً نیازی به این همه تندی نبود، من که مقاومتی نکرده بودم. ۳-۴ بار طی اون یک ساعت و ۲۰ دقیقه لازم شد برگردم عقبو نگاه کنم، هر بار آقا با غضب به من خیره بود! (مَردِ حسابی چرا این‌قدر خودتو اذیت می‌کنی؟) هواپیما نشست، از جام تکون نخوردم تا اون زودتر پیاده بشه با هم روبه‌رو نشیم؛ تمام مدتی که داشت از کنارم رد می‌شد، سنگینیِ نگاهش روم بود؛ سرمو گرمِ پیام دادن به خونواده کردم که مبادا اتفاقی چشمم بهش بیفته. پامو که تو اتوبوس فرودگاه گذاشتم، دیدم تو نیم‌متری صورتمه و هم‌چنان با خشمِ چنگیزی به من خیره است! ناخودآگاه یاد شعرِ «نگاهم با نگاهت کرد برخورد، خدا مرگت دهد حالم به‌هم خورد!» افتادم ولی یه نفس عمیق کشیدم و پشتمو کردم بهش. تا اتوبوس به سالن رسید، اولین نفر پیاده شدم و رفتم برای گرفتن چمدونم. خوشبختانه بار نداشت و دیگه ندیدمش. (این خاطره رو گفتم که بگم: با آدمای «به درد نخور» باید این جوری رفتار کرد: نادیده گرفتن) #آره_قربونش #نوستالژی (@mahdyartian) | 💺

Repost from Dance for life
آره هایده عزیزم بمیره اونکه میخواسته مارو گریون ببینه.

Repost from N/a
همه‌چيز از همان شب‌های کشدار تابستان شروع شد! وقتی همسايه‌ی جديد طبقه‌ی بالایی بی‌خوابی به سرش می‌زد و نيمه‌شب می‌ايستاد در بالکن اتاق‌ و يک موسيقی را مدام گوش می‌داد و نگاه از ستاره‌ها برنمی‌داشت... آن روزها زندگی برايم جز حالِ يکنواختی چيزی نداشت. اما به آن ساعت از شب که می‌رسيد تکيه می‌دادم به نرده‌های بالکن و بدون اينکه خبر داشته باشد همراهش موسيقی گوش می‌دادم. بدون اينکه بفهمد شريک لحظه‌هايش شده بودم. حتی سيگارم را وقتی روشن می‌کردم که به اتاقش برگشته بود تا بوی بيتابی‌ام به مشامش نرسد. بعد از مدت‌ها ذوقِ کور شده‌ی نوشتنم، تازه شده بود اما جرأت آشتی با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خيالم از نبودنش راحت می‌شد در گيجی‌ِ ناشی از بيخوابی شروع می‌کردم به بداهه گفتن‌هایی که از حرف‌هايش با ستاره‌ها نشات می‌گرفت و همانجا در بالکن خوابم می‌برد. چند باری در آسانسور ديده بودمش، دختری با سرو وضعی نامرتب و موهای فرخورده‌ای که با شانه، غريبه بودند و چشمانی که از آينه به لب‌هايم زل می‌زد تا شايد بگويم آن حرفی را که دهانم را خشک کرده بود. اما من به تنهایی عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا می‌گرفت و رضايت می‌دادم به همان موسيقی و نيمه‌شب‌های پرالتهابی که مخفيانه همراهيش می‌کردم و به خيال بوييدن آغوشش به خواب می‌رفتم. او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخش تنها نقطه‌ی اشتراک شب‌هايش با من بود و من همانند سينمایی متروک بودم که مدام در حال اکران يک فيلم بی‌سر و ته بود. يک فيلم بی‌سر ‌و ‌ته که تمام بليط‌هايش را از قبل به آتش کشيده بودند تا هيچ‌کس روی صندلی‌هايش به تماشا ننشيند. شب‌های زيادی به همين ترتيب مي‌گذشت و تا نزديک صبح بی‌خبر از حالِ هم، همراه هم بوديم تا اينکه سه شبِ متوالی سر قرارش با آسمان نيامد! صبح روز چهارم جلوی درب خانه‌اش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد. فهميدم سه روز است از خانه بيرون نيامده... در را شکستم و داخل شدم و يک‌راست به سمت اتاق خوابش رفتم بی‌خوابی‌هايش تمام شده بود و برای هميشه چشم‌هايش را بسته بود! با قاب عکسی در آغوش! و شيشه‌ی قرصی خالی، روی ميز کنار تخت خوابش! ديوار اتاق پر بود از شعرهایی که به خيالم هيچ‌وقت نفهميد برايش می‌خواندم. گرچه فهميده بود اما هيچ‌وقت نگفت... نگفت چون گاهی آدم به جایی می‌رسد که توان شروعی دوباره را ندارد به جایی می‌رسد که هيچ آينده‌ای را با گذشته‌اش طاق نمی‌زند اينجا نقطه‌ی پايان است! پايانی که انگار هيچ‌وقت، هيچ نقطه‌ی آغازی نداشت! _على سلطانى

این پیامو فوروارد کنید چنلتون چنل خودمم جوین باشین تا من تا فردا شب رندوم از بین شما یکیو اسپانسر فولدر بعدیم کنم و بهش 200 تا ممبر بدم🤩 ایدیاتونو با لینک چنلاتون بدین اینجا تا انتخاب کنم t.me/HidenChattingBot?start=1802604

فولدری 🦋 این پیامو فوروارد کنید چنل اصلیتون اینجا و اسپانسر جوین باشین تا بهتون +100 ممبر و جذب بدم 🚬LM: 200 حتما شات جوینیتیون رو اینجا بدین و حتما لینکو زیر شات بفرستین 👁دقت کنید فولدری فقط بر اساس اسکرین شاتا و لینک های این بات زده میشه و بات دیگه بدین یا لینکو ندین گذاشته نمیشین قوانین و نمونه جذب ها❤️

Repost from N/a
دلم دغدغه ادایی و پولداری میخواد.💄💅👗👠💍👛🍹🏊‍♀🏄‍♀🏇🚣‍♀🧘‍♀🚵‍♀🧗‍♀🩰✈️🗺🏖🛍🛒🎁🪩

اینجارو ۵۰۰ تا نمیکنین؟🥲 @pinknegar

Repost from Myself 🦋🩵
واسه این رشته خیلی چیزهای قشنگی آورد😭♥️

Repost from Myself 🦋🩵
+3
The Horticulture of my love❤️ برای نگار جون قشنگم و تمام کسانی که توی این رشته تلاش میکنن🩷🥹

Repost from Myself 🦋🩵
The plant medicine of my love❤️ برای رشته گیاه پزشکی و نگارجون قشنگم و تمام کسانی که توی این رشته تلاش میکنن🥹🩷
The plant medicine of my love❤️ برای رشته گیاه پزشکی و نگارجون قشنگم و تمام کسانی که توی این رشته تلاش میکنن🥹🩷

به نظرم واقعا خوش میگذره😂 یه ذره اگه کودک درونتو با خر درونت مخلوط کنی بیشترم خوش میگذره😁💃

Repost from PNG
+1
چُسی جدید؟ وضعیت مهدکودکای کشور تو تابستون😐 (جدیدا داره مد میشه) اخیرا مهدکودک بزرگسالان هم شده نماد چسی اومدن و باکلاس بودن. هرکیو میبینی با 20-30 سال سن یه کیف انداخته کولش داره میره مهدکودک

یهو برنج و خورشت تموم شد🤡 @pinknegar
یهو برنج و خورشت تموم شد🤡 @pinknegar

این پیامو فور بزن فولدر بزنم ( بدون اد اجباری ) 🦕 اینجا جوین باش

عععععع فردا شد😁