en
Feedback
(مهدیار)

(مهدیار)

Open in Telegram

(ایران‌گرا؛ هنرجوی نویسندگی، عکاسی و موسیقی؛ علاقه‌مند به تاریخ، تکنولوژی، انسان‌ها و حیوانات؛ شیفتهٔ زندگی و آموختن) ؛ مترسک و وبلاگ‌نویس سابق اینستاگرام: https://www.instagram.com/mahdyartian

Show more
642
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+3230 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+15
in 1 channels
August '26
+68
in 9 channels
Get PRO
July '26
+176
in 15 channels
Get PRO
June '26
+63
in 5 channels
Get PRO
May '26
+23
in 3 channels
Get PRO
April '26
+16
in 2 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+49
in 7 channels
Get PRO
January '26
+15
in 5 channels
Get PRO
December '25
+25
in 5 channels
Get PRO
November '25
+24
in 8 channels
Get PRO
October '25
+17
in 5 channels
Get PRO
September '25
+26
in 4 channels
Get PRO
August '25
+14
in 4 channels
Get PRO
July '25
+47
in 5 channels
Get PRO
June '25
+19
in 2 channels
Get PRO
May '25
+17
in 2 channels
Get PRO
April '25
+34
in 1 channels
Get PRO
March '25
+124
in 7 channels
Get PRO
February '250
in 2 channels
Get PRO
January '250
in 7 channels
Get PRO
December '240
in 1 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 1 channels
Get PRO
September '240
in 2 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 2 channels
Get PRO
June '240
in 4 channels
Get PRO
May '240
in 4 channels
Get PRO
April '240
in 2 channels
Get PRO
March '24
+159
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
11 September0
10 September0
09 September0
08 September+2
07 September+6
06 September+1
05 September+2
04 September+1
03 September0
02 September+2
01 September+1
Channel Posts
از ۱۳۸۹ به بعد، هر سال ۱۹ شهریور، حداقل یه اتفاق خوب برام افتاده، شاید امسال هم همین بشه. کسی چی می‌دونه؟ #زندگی_همینه (@mahdyartian)

2
خلاصهٔ کنفرانس امشب اپل: اولین ارائهٔ «جان تِرنوس» مدیرعامل جدید بود. آیفون: ۱۸ (معمولی) معرفی نشد. احتمالاً اسفند یا فروردین+4
خلاصهٔ کنفرانس امشب اپل: اولین ارائهٔ «جان تِرنوس» مدیرعامل جدید بود. آیفون: ۱۸ (معمولی) معرفی نشد. احتمالاً اسفند یا فروردین بیاد. فعلاً ۱۷ در دسترسه. ۱۸ پرو و پرومکس: دوربین قدرتمند، باتری بهتر و رنگِ جدید آلبالویی. قیمت‌ها ۱۰۰ دلار بالاتر رفته. ستارهٔ مراسم: Duo اولین آیفون تاشو. طراحی و نرم‌افزار متناسبی داره و محدودیتی برای جهت و زاویهٔ نمایشگر، نداره. سیمکارت فیزیکی پشتیبانی نمی‌کنه و هیچ‌کدوم از اپراتورهای اصلی ما eSim ندارن. البته داشت هم ۲۰۰۰ دلار ناقابله! (با ۲۰۰۰ ریال چی کار می‌شه کرد؟) ایرپادز ۵ : همون قابلیتای ایرپادز ۴ بهتر شده، امکانات کمک‌شنوایی، و ترجمهٔ هم‌زمان که فقط تعدادی از زبان‌ها رو شامل می‌شه؛ فعلاً فارسی نیست. اپل‌واچ: سری ۱۲ : قابلیتای سلامتی و ورزشی بیشتر، با امکانات کمکی برای کم‌شنوایان؛ تعدادیشون فقط تو بعضی کشورا فعالن که فعلاً ایران شاملش نیست. اولترا ۴ : همون امکانات سری ۱۲ با بدنهٔ محکم‌تر و باتری قوی‌تر. چقدر از دیدن «مریم عظیمی» (مهندس کیفیت تصویر) لذت بردم. کاش به‌زودی در خود ایران شاهد حضور و بروزِ هم‌میهنامون باشیم. (تصاویر: وبسایت اپل) #تکنولوژی (@mahdyartian)
178
3
داخل خونهٔ زینت‌الملک پرسه می‌زدم که آوازی توجهمو جلب کرد. ناخودآگاه دنبالش گشتم تا سر از اینجا درآوردم و دیدم خانم جوانی دار
داخل خونهٔ زینت‌الملک پرسه می‌زدم که آوازی توجهمو جلب کرد. ناخودآگاه دنبالش گشتم تا سر از اینجا درآوردم و دیدم خانم جوانی دارن می‌خونن. هنوز خیلی نگذشته بود که آدمای بیشتری اون‌جا جمع شدن و آروم هم‌خونی کردن. فوری دست به گوشی شدم؛ فقط چون خودشون رو به دیوار بودن، منم دوربین رو بالاتر گرفتم که مشکلی براشون پیش نیاد. تموم که شد، دل‌دل بودم که بگم؟ نگم؟ خلاصه دلو زدم به دریا: من این فیلمو ازتون گرفتم، آی‌دیِ تلگرامتون رو می‌دید براتون بفرستم و اگه اجازه بدید توی صفحه‌ام هم بذارم؟ اولش با اکراه جلو اومدن (که برام قابل پیش‌بینی بود) ولی فیلمو که دیدن قبول کردن؛ بعداً هم افتخار دادن یکی از مخاطبین من شدن و الان از جملهٔ اون دوستانی هستن که تورِ تخت‌جمشید بهشون بدهکارم و باید هر چی زودتر تسویه‌حساب کنم. 😅 هر چقدر که رقصِ فقط مردونه هیچ لطفی نداره، همون اندازه هم خیلی حیفه که صدای دخترای ایران‌خانوم رو نمی‌تونیم توی خونهٔ خودشون بشنویم؛ که هیچ مادری بین بچه‌هاش فرق نمی‌ذاره. اگه کسی تونست صدای موج دریا رو نادیده بگیره، صدای خانما رو هم می‌تونه حذف کنه؛ البته که دومی از اولی نشدنی‌تره! #موسیقی (@mahdyartian)
258
4
اگه شهر باشم، دلم اصفهانه صداش، هر دفعه توی گوشی می‌پیچه سرم سنگ‌فرشای نقشِ جهانه... اگه شهر بودی، شیراز بودی بهار و پُر از بوی نارنج می‌شد توی هر خیابونی که راه می‌رفتی... #با_من_بشنوید (@mahdyartian)
314
5
آقاپسر خیلی خوش قد و بالایی اومد مغازه، موهای مرتب و آراسته، عینک دودی ری‌بن و بارونی بلند تا زیر زانو. کلاً بوی نویی می‌داد! خیلی شیک و سینمایی، عینکش رو برداشت و با صدای مردونهٔ پُری گفت: کَن یو اسپیک، انگلیش؟ منم گفتم: یِه آی کَن‌گِت بای. گفت: آیم کن نات اسپیک انگلیش! آیم عرب! من 😐 خب از اول بگو عربی، مردِ گُنده! سوالای بی‌خودِ غلط‌دار چیه می‌پرسی؟ 😂 خلاصه، با گوگل ترنسلیتِ گوشی خودش، اطلاعات هتل و خیابونا و جاهای قزوین رو پرسید؛ منم همون جا جوابا رو می‌نوشتم. از ترجمه‌های بعضاً خنده‌دار گوگل ترنسلیت که بگذریم، آخرین سوال ازم پرسید: کجا غذا بخورم؟ براش آدرس بهترین رستوران شهر رو نوشتم، تأکید هم کردم: حتماً قیمه‌نثار سفارش بده، اگه تموم کرده بود، دیگه به کم‌تر از کباب برگ رضایت نده. یهو گوشی رو گذاشت کنار و با ۲ متر قد شروع کرد به بال‌بال زدن و قُدقُد کردن! گفتم: چی میگی زبون بسته؟ 😂 چرا همچین شدی؟ گفت: جای گرون نگو، مرغ می‌خوام! یه نگاه بهش انداختم که با رخِ دیپلماتِ کشور متبوعش، داشت جلف‌بازی در می‌آورد و گفتم: مردِ حسابی، قیمتای ما برای خودمون گرونه برای شماها که از مفت هم مفت‌تره! اصلاً برگردی ولایتتون چه جوری روت می‌شه بگی قزوین رفتم و قیمه‌نثار نخوردم؟! با لبخندی که تا پسِ سرش کش اومده بود، 👍 نشون داد و گفت «تسلم، ممنون!» و بعدش رفت. تو اینستاگرام بعداً فالوم کرد متوجه شدم هر جایی من بهش آدرس دادم رفته، از جمله همون رستورانه! (اینم یه جورش بود به هر حال!) #نوستالژی (@mahdyartian)
336
6
نقدی می‌خوندم از محصول جدید یه خودروساز جهانی، کامنتی [با کمی اصلاحِ جمله‌بندی] توجهم رو جلب کرد: به عنوان آدمایی که هنوز تو فیلما برای نمایش اقتدار پلیس، با بنزای ۲۰-۳۰ سال پیش دستی می‌کشیم و برای زباله‌های چهار چرخِ داخلی (بدون تنوع رنگ و تحویلِ به موقع!) میلیاردی هزینه می‌کنیم و برای همونم باید معطلِ قرعه‌کشی بشیم، خیلی صلاحیت نداریم خودروسازهای «واقعی» رو زیر سوال ببریم! جمله به ظاهر درسته ولی شدیداً منطق خطرناک و مخربی پشتش داره: چرا که این شرایط، محرومیت، رانت و مسخره‌بازی‌هایی که هست، دستِ ما و دلخواهِ ما و شأنِ ما نبوده ولی بی‌اطلاعی از #تکنولوژی روز و ناآگاهی از محصولات جدید، خودخواسته و انتخابی، این شکاف رو بیشتر و چه بسا، ابدی می‌کنه. بارها گفتم که بهره‌مندی از علم، یه #حق_ماقبل_بدیهی و همگانیه؛ و هیچ شخصی، تفکری و شرایطی، اجازهٔ محروم کردن افراد از این «حق» رو نداره. خصوصاً برای ما ایرانی‌ها که همیشه جزو پیشتازان #علم در جهان بودیم و هستیم. (حرفِ اشتباه، اشتباهه؛ فرقی نداره گوینده‌اش کی باشه) (@mahdyartian)
326
7
اصلاً علاقه ندارم اینجا غُر بنویسم ولی: دلخورم از دموکراسی‌خواه و آزادی‌خواهی که به مستبدانه‌ترین حالت به شخصی‌ترین و فردی‌ترین و خصوصی‌ترین و درونی‌ترین انتخاب‌های ریز و درشتِ زندگی مردم کار داره و به خودش اجازهٔ قضاوت و اظهار نظر و نسخه‌پیچی میده. دلخورم از انسانیت‌ستیز و جنسیت‌زده‌ای که با هر کسی شبیه خودش نیست، در ستیزه و این رو هم منطقی می‌دونه چون یه عده براش دست زدن و هورا کشیدن. دلخورم از فضول‌هایی که هنوز نفهمیدن باید به خودشون بگن «به من چه؟» تا بهشون نگن «به تو چه!». تازه فضولیشون رو هم پشت الفاظِ دهن پر کنِ مصون از نقد و تحصیلاتِ کیلویی‌شون، قایم می‌کنن. دلخورم از جامعه‌ای که عمری توی مهدِ هنر و ادبیات زندگی کرده ولی برای تحقیر طرف مقابلش میگه: تو که عکسای کارت‌پستالی می‌گیری و زیرشون شعر می‌نویسی. دلخورم از جوی که راه افتاده و جز بعضی مُردگان و اندکْ زندگانی که هنوز بی‌حاشیه موندن، جرأت نداری از اشخاص مورد علاقه‌ات توی صفحه و چاردیواریِ مجازیِ خودت حرف بزنی. دلخورم از قاضیان بی‌صلاحیت و بی‌انصافی که مدام می‌خوان علیهت حکم صادر کنن. شاید من می‌خوام برم جهنم تا شما توی بهشت شراب و عسل بیشتری گیرت بیاد. دلخورم از این‌که کافیه کمی مودب‌تر باشی تا بهت با دیدهٔ تردید و نیم‌کاسهٔ زیرِ کاسه و آبِ زیر کاه، نگاه بشه. دلخورم از فضایی که به حرفت فکر نمی‌کنن، فقط به جواب و واکنشِ خو‌دشون فکر می‌کنن. دلخورم از آدمایی که منتظر کوچیک‌ترین بهونه‌ان تا باهات دشمن بشن، جای این‌که دنبال دلیل برای دوستی بگردن. من دلخورم و اعتراض دارم و شاکی‌ام از این حالی که بهش دچاریم؛ ولی چی کنم؟ که هر چی بگم یکی یا چندتا یا همهٔ موارد بالا، بهم می‌پرن و هم‌چنان دریغ از سر سوزنی که «فکر کنن» شاید واقعاً یه چیزایی سر جاش نیست... . (حتی از خودمم دلخورم که چرا اینا رو نوشتم؟ کلمه زیاد آوردم یا اعصابمو از سر راه آوردم؟ اصلاً که چی بشه؟) #خرده_فرمایش‌ها (@mahdyartian)
334
8
کتاب خوندن، فقط کتاب خوندن نیست؛ کتاب، گاهی معاشرت عمیق با آدم‌هاست، گاهی لابه‌لای نُت‌های یه موسیقی خوبه، گاهی بین صحنه‌ها و دیالوگ‌های یه فیلمِ خوش‌معناست، گاهی نگاهِ ساده به اتفاقاته، گاهی دقت در طبیعته، گاهی درست شنیدنه، گاهی لحظات یه سفر کوتاهه، و حتی کتاب، گاهی می‌تونه فقط چند لحظه سکوت باشه، و در نهایت به اندازهٔ چندین و چند کتاب، اطلاعاتی کسب کنیم که شاید توی کتاب‌ها به سادگی پیدا نشن ولی خیلی خوب می‌تونن مکملِ دانسته‌های کتابی‌مون بشن. و خب، پُر واضحه که هیچ کتابی، جایگزین کتابِ دیگری نیست؛ چرا که کتاب خوندن، فقط کتاب خوندن نیست. (@mahdyartian)
998
9
حدود ۱۷ سال پیش وسط ایمیل‌های جدی، ایمیلی گرفتم از «Susan»! نوشته بود: من همونی‌ام که تو فروشگاهِ فلانِ شهرِ بهمان، با هم آشنا شدیم! من حتی نمی‌دونستم اون شهره، تو کدوم کشوره و اسم اون فروشگاهه، چه جوری تلفظ می‌شه! در این حد هیچ ربطی به سوزان نداشتم! جواب دادم: خانم، اشتباه گرفتی. ولی ایشون ول‌کن نبود و حتی برای اثبات حرفش عکس‌هایی هم فرستاد تا من یادم بیاد! [اطلاعات غیرضروری: چهره‌اش چیزی مابین مایکل جکسون و میشل اوباما بود] هی از اون اصرار و از من انکار، تا بالاخره با بدبختی قانعش کردم اون آدمی که مخشو زده، من نیستم. می‌خوام بگم سوزان با اصرار سعی داشت اون چیزی که «دوست داره» رو باور کنه، نه اون چیزی که واقعاً هست. حقیقت اینه که تقریباً همه‌مون یه «سوزانِ درون» داریم. بارها توی شغل، ارتباطات، تصمیم‌گیری‌ها و... نشونه‌های غلط رو کنار هم چیدیم و با پافشاری خواستیم ثابت کنیم حرفمون درسته؛ که چی بشه؟ فقط چون دلمون نمی‌خواست اشتباهمون رو بپذیریم... . #نوستالژی (@mahdyartian)
544
10
سیمبا: یعنی همهٔ اینا مال من می‌شه؟ موفاسا: اینجا مال هیچ‌کس نیست. تو باید ازش محافظت کنی. مسئولیت سنگینیه... . (#دیالوگ | #ف
سیمبا: یعنی همهٔ اینا مال من می‌شه؟ موفاسا: اینجا مال هیچ‌کس نیست. تو باید ازش محافظت کنی. مسئولیت سنگینیه... . (#دیالوگ | #فیلم شیرشاه ۲۰۱۹) (@mahdyartian)
431
11
سیمبا: یعنی همهٔ اینا مال من می‌شه؟ موفاسا: اینجا مال هیچ‌کس نیست. تو باید ازش محافظت کنی. مسئولیت سنگینیه... . (#دیالوگ | #ف
سیمبا: یعنی همهٔ اینا مال من می‌شه؟ موفاسا: اینجا مال هیچ‌کس نیست. تو باید ازش محافظت کنی. مسئولیت سنگینیه... . (#دیالوگ | #فیلم شیرشاه ۲۰۱۹) (@mahdyartian)
2
12
کاخ تَچَر چون بیشترین کتیبه رو در تخت‌جمشید داره، به خودیِ خود منبع مطالعاتی ارزشمندیه ولی چون دومین بنای مرتفع مجموعه است، ب+9
کاخ تَچَر چون بیشترین کتیبه رو در تخت‌جمشید داره، به خودیِ خود منبع مطالعاتی ارزشمندیه ولی چون دومین بنای مرتفع مجموعه است، بعد از ویرانی، حد زیادی بیرون از خاک مونده بوده و برای همین هر فرمانروا یا صاحب‌منصبی (از سلوکیان تا قاجاریه) که مسیرش به اونجا خورده، سعی کرده نام و سفر خودش رو به این پیرمرد ربط بده. ما امروز «وندالیسم» رو کاری به شدت زشت و مخرب می‌دونیم ولی اون زمان، بهترین سنگ‌تراش‌ها با بهترین ابزارها رو به کار می‌گرفتن تا با بهترین خط ممکن، حکاکی انجام بشه. حالا امروز خود این خراش‌ها، بخشی از تاریخ شدن و هم‌اندازهٔ خود بنا ارزشمندن تا جایی که اگه به تچر، «موزهٔ تغییر و تحول خط و خوش‌نویسیِ ایران» بگیم، حرف خطایی نزدیم. تا بوده همین بوده؛ همین الان هم اشتباهاتی رو [احتمالاً] نادانسته انجام میدیم که آیندگان از اون‌ها به عنوان اسناد تاریخی ارزشمند برای شناختِ دوران ما یاد می‌کنن... . (چون عکس‌ها زیاد بودن فقط ۲ کتیبهٔ هخامنشی و ۸ یادگاریِ منتخب رو گذاشتم، که پیشنهاد می‌کنم تک‌تک‌شون رو زوم کنید و با دقت جزئیات و متن‌شون رو ببینید) #تچرگردی (@mahdyartian)
825
13
همه اینو شنیدیم که «در تخت‌جمشید نقش زن وجود نداره». واقعاً هم توی قسمت‌های عمومی و تشریفاتی، نقش زن نداریم به جز یه نقش کوچی
همه اینو شنیدیم که «در تخت‌جمشید نقش زن وجود نداره». واقعاً هم توی قسمت‌های عمومی و تشریفاتی، نقش زن نداریم به جز یه نقش کوچیکِ بانوی باردار (که در حد مقدسات براشون محترم بوده) و یه شیر ماده. ولی در کاخ تَچَر (استراحتگاه پادشاه و بخشی از مجموعهٔ اندرونی) و در جایی که احتمالاً حمام بوده، این نقش رو داریم که دهه‌هاست سرش دعواست: بعضی معتقدن مردِ خواجه است و بعضی هم می‌گن خدمتکارِ زنه؛ با توجه به فرم بدن، عدم پوششِ مخصوص صورت و کوتاهی موی مردان خواجه، من هم باورم اینه که ایشون، یک زنه. توی دست راستش ظرفی از روغن معطر یا شویندهٔ گیاهی (چیزی مثل شامپو) قرار داره و دست چپش آب‌چکان یا حوله است. دیوارهای تخت‌جمشید فقط روایتِ رسمی و مردانهٔ قدرتن. ولی حقیقت رو باید جای دیگه‌ای پیدا کرد: در الواح گِلی و مُهر‌های اداری؛ زنان کارفرما هستن، مدیریت اقتصادی دارن، املاک و اموال و کارگاه دارن، حقوق می‌گیرن، مُهر اختصاصی دارن و می‌تونستن به راحتی بیرون از کاخ تردد داشته باشن. (مرزبندی بین فضای عمومی و خصوصی، احترامه یا پنهان‌کاری؟) #تچرگردی | ادامه داره... (@mahdyartian)
988
14
تور لیدر تخت‌جمشید اومد جلو: می‌خواید راهنمایی‌تون کنم؟ اول خواستم رد کنم، ولی گفتم: ببینید خانم، من چند برابرِ توضیحات معمول رو حفظم، ولی برای رمانی که دارم می‌نویسم یه سری سوال ازتون دارم. بنده خدا که نمی‌دونست چی در انتظارشه (!) قبول کرد. خلاصه بگم که مسیر یک‌ ساعته رو ۴+ ساعته رفتیم! «تقریباً» انتهای مجموعه بودیم که گفتم: آخی کاخ تَچَر! قسمت آخر کتابم اینجا می‌گذره، حیف که داخلش اجازهٔ بازدید نداره. با ذوق گفت: می‌خوای مجوز بگیرم داخلش رو ببینی؟ تعارف کردم که راضی به زحمت نیستم، ولی جدی گفت: فقط اسمت رو بگو، به بقیه‌اش کار نداشته باش! با اون همه خستگی، و برای کسی که حتی اسمش رو نمی‌دونست افتاد دنبال مجوز. تائیدیهٔ نهاییِ مدیر (به خاطر ‌مراسم رونمایی که اون روز داشتن) به فردا افتاد؛ که شیفتِ خانم تور لیدر نبود و برای همین شمارهٔ معاون رو داد که ادامهٔ کارا رو خودم انجام بدم. فرداش با دریایی از استرس رفتم دفتر مدیریت، چرا؟ چون هیچ چیزی برای «اثبات» نداشتم! نه کارت عضویتی، نه لپ‌تاپی برای نشون دادن فایل وُرد، نه اسمی قابلِ گوگل کردن. ولی تا اسمم رو گفتم، آقای معاون نذاشت حرفم تموم بشه: بله بله، خانم «و» دیروز پیگیر بودن. ۵ دقیقه برات خوبه؟ چشم‌بسته قبول کردم. همون‌جا زنگ زدن به یگان حفاظت: آقای... چی بود اسمت؟ آهان، بهشتیان! کارش نویسندگیه، ۱۰ دقیقه می‌خواد تَچَر رو ببینه. باهاش همکاری کنید. [یه صدایی تو سرم پیچید: کارش نویسندگیه؟ به من گفت ۵ دقیقه، پشت تلفن گفت ۱۰ دقیقه! چه جوری می‌شه؟] رفتم تَچَر. هنوز هیچی نگفته بودم که آقای نگهبان تا منو دید گفت: بهشتیانی؟ خانم «و» خیلی تعریفت رو می‌کرد، بیا داخل! خودش همراهم اومد؛ با صبوری به سوالام جواب داد و بعدشم رفت یه کناری که من راحت باشم. وسطش یه بازدیدکننده پرسید: ورودیِ این کاخ کجاست؟ نگهبان گفت: اینجا بازدیدِ عموم نداره، ایشون هم کارشناسه که اینجاست! [دوباره همون صدا تو سرم پیچید: کارشناس رو با من بود؟!] مبهوت اون دلبر سنگی و غرق عکاسی ازش شده بودم که یک‌آن چشمم به ساعتم افتاد: ۵۰ دقیقه گذشته و کسی حتی نگفته وقتت تمومه! چطور می‌شه؟ خودم تشکر کردم دراومدم بیرون. اون ۲ روز «حالِ خوب» روی تک‌تک سلولام نشسته بود... نه به خاطر دیدنِ یه پیرمرد دوهزار ساله؛ چون تو دنیایی که همه برای باور کردنت «سند و مدرک» می‌خوان و برای تضمینِ صداقتت «وثیقه» می‌گیرن (تازه آخرشم باز بهت شک دارن) برخوردن به آدم‌هایی که برای رویای هنوز به ثمر ننشسته‌ات «احترام قائلن»، چنان لذت‌بخش بود که تا مغزِ استخونم نوازش شد و هنوز یادش، لبخند میاره رو صورتم. اونا فقط به من کمک نکردن اونا قبل از این‌که خودم، خودمو توی اون لباس دیده باشم، اونو به قواره‌ام دوختن و به تنم پوشوندن. کاش از این دست آدما بیشتر داشتیم؛ آدمایی که ما رو «باور» می‌کنن، به نامِ آرزوهامون صدا می‌زنن و برای «رسیدن» کمکمون می‌کنن... . (خانم «و» و آقایانِ معاون و نگهبان تا همیشه برام مترادفِ تخت‌جمشیدن، همون اندازه بزرگ و پناه) #نوستالژی (@mahdyartian)
552
15
اواخر کارشناسی بودیم، دوستِ یکی از رفیقامون دانشجوی مهمان نشست سر کلاس ما. استادمون از اون شیرین‌های بانمک بود، ماها هم که دیگه قدیمیای دانشگاه شده بودیم و باهامون راحت‌تر بود. من معمولاً خنده‌هام سایلنته و عمدتاً صدای نفس‌هام شنیده می‌شه. وسط یکی از شوخیای استاد بودیم که آقای مهمان بدون هیچ مقدمه و سابقه‌ای یهو به من گفت: داداش خنده‌هات رو مخمه، حالم از خودتم به‌هم می‌خوره! من 😐 نه کاریش داشتم، نه حرفی زده بودیم، نه جاشو تنگ کرده بودم، نه خندهٔ صدادارِ اون جوری داشتم، نه حتی زیر گوشش بودم، نه هیچی. رفیقمون که بینِ ما نشسته بود دستمو گرفت و از چشماش خوندم که داره میگه «این نادونی کرد، تو بگذر» یه نفس عمیق کشیدم، با لبخند تو چشمای مهمان نگاه کردم و آروم گفتم: آدمای خوب از من خوششون نمیاد. رفیقمون سرشو انداخت پایین و زیر گوش من گفت «به خدا شرمنده‌ام، تقصیر من شد اینو آوردم» و خود مهمان هم رنگش عین گچِ دیوارِ پشت سرش شد. کلاس که تموم شد اومد جلو دست داد و عذرخواهی کرد؛ جز «عیب نداره» و لبخند، چیز بیشتری نگفتم که کش نیاد. درسته چیزی سر دلم نموند و هرچند اون لحظه و حال و خندهٔ من، نباید می‌ماسید که ماسید، ولی باز دمِ معرفتش گرم که «فهمید» بی‌دلیل یه «آدم» رو رنجونده و ضمناً اون قدری عزت نفس داشت که معذرت‌خواهی کنه. فقط چون بارها و بارها اینو خودم و اطرافیانم تجربه کردیم، سوال اصلیم هم‌چنان سر جاشه: واقعاً چه لذتی داره ناراحت کردنِ کسی که کاریت نداره؟ اصلاً اون لحظه چه فعل و انفعالی تو مغز اون آدم جریان داره که به این نتیجه می‌رسه حال یه بی‌آزاری رو بگیره؟ بهش کاپ میدن؟ #نوستالژی (@mahdyartian)
428
16
همون طوری که درخت اگه به موقع هرس نشه، زیر سنگینی شاخه‌های کهنه‌اش، کمر خم می‌کنه و می‌شکنه؛ اصرار و شک نکردن به باورها هم همون بلا رو به سر آدم میاره. این مقاومت در نگاه از زاویای تازه و پذیرشِ اشتباهِ احتمالی، اصالت یا پایداری نیست، نشونهٔ ترسه؛ ترس از خیلی چیزا... . (@mahdyartian)
577
17
پورعلی‌سینا میگه: موجودات این جهان یا با نیروی عشق زنده و برپا مانده‌اند، یا ذاتِ وجودشان عینِ #عشق است. مثل پزشکان عزیزمون... (روز پزشک فرخنده باد) (@mahdyartian) | 🩺
402
18
خودشون رو موظف می‌دونن به مرزگذاری و جداسازیِ «انسان»ـها از هم‌دیگه؛ هر روز با برچسب جدید و رنگ تازه، آ‌پدیتش می‌کنن ولی منطق اصلی هم‌چنان همونه: هیچ دو «انسان»ـی نباید احساس یکی‌بودن و برابری داشته باشن، مدام باید رو در روی هم‌دیگه باشن، و این رویارویی رو منطقی، لازم و «خوب» بدونن. زمینِ این بازی به حدی قشنگ، وسیع و البته موجه ساخته شده، که از مردم معمولی، تا تحصیل‌کرده‌های آن‌چنانی، کنشگران معروف و حتی قشر هنرمند و ورزشکار رو آلودهٔ خودش کرده؛ بدون این‌که حتی خودشون بدونن داخل چه لجن‌زاری و برای چه لجن‌هایی، دارن باباکرم می‌رقصن و با هر قِر، چه پیروزیِ شیرینِ رایگانی رو نصیبش می‌کنن. تقصیری هم متوجهشون نیست چون اون شارلاتانی که صحنه رو چیده، کارش رو به قدری خوب بلده که یک عمره همهٔ ما فکر می‌کنیم هیچی حالیش نیست؛ در حالی که هر زمان هر چیزی ازش سر زده، آگاهانه و عامدانه بوده! (این‌ها توهم توطئه نیست، کافیه فقط کمی به نشونه‌ها دقت بشه) (@mahdyartian)
530
19
من خیلی قائلم به «دعوای خونه رو همسایه نباید بشنوه». که این مستلزم چند تا نکته است: ۱) رو در رو، مستقیم، رُک و بدون واسطه، گفتگو شکل بگیره. ببینید، تو عصر ارتباطات هستیم و همهٔ امکانات برای ساده کردنِ «ارتباط» آدما با هم فراهم شده. بدون این‌که واسطه جور کنی، پشت سر حرف بزنی، بری با عکس پروفایل و استوری و کامنت و چه و چه، جلوی صد تا آدمِ بی‌ربط، با متلک و کنایه، به در بگی دیوار بشنوه، گوشی رو بردار و صاااف حرفتو بزن؛ اگه حضوری بتونی بگی که چه بهتر. چه باور کنی چه نه، گرهی که چند دقیقه یا ساعته حل می‌شه، اگه به روز و هفته و (بعضاً) ماه و سال کشیده بشه، فقط خراب‌تر می‌شه. حتی ممکنه شروع‌کننده و مقصر طرف مقابل باشه ولی تویی که نذاشتی تلاشی برای حلش بشه، همون اندازه مقصری. ایران و روم ۷۰۰ سال جنگیدن، آخرش «تصمیم» تموم‌کننده شد، نه اون همه کتک‌کاری. بیا و بپذیر که از دو تا ابرقدرت گنده‌تر نیستید و مشکلاتتون هم عمیق‌تر از تمامیت ارضی دو‌ کشور نیست! ۲) گفتگو، «گفت‌وشنود» باشه؛ یعنی به حرف طرف مقابل فکر بشه، نه که فقط به جواب خودت فکر کنی. به عنوان یه حاضرجواب میگم: هیچ فضیلتی نیست یه حرفی یا حرکتی ازت سر بزنه که طرف مقابل دیگه نتونه یا نخواد، حرفو پیش ببره. مسابقهٔ کشتی نیست که ضربه فنی، هنر باشه! ۳) هر چی که هست بینِ طرفین بمونه و به بیرون درز نکنه. نه به خاطر قضاوت و حرفِ مردم، بلکه چون تُف سربالاست؛ حرمت‌ها یه طوری می‌شکنه و پل‌های پشت سر یه طوری خراب می‌شن که زمین بره آسمون و آسمون هم زمین بخوره، درست نمی‌شه که نمی‌شه. برای دو تا بزرگسال و بالغ، واقعاً یه سری رفتارها کسر شأن و مایهٔ سرافکندگیه. ۴) طرفین «ارادهٔ حل» داشته باشن. یعنی به قصد و نیتشون حل کردن، باشه نه رو کم کنی. گفتگو رو با مسابقهٔ مشت‌زنی اشتباه نگیر که هر کی محکم‌تر زد، برنده است! وقتی مشکل حل نمی‌شه، هر دو بازنده‌اید. ۵) سکوت، سین کردن و جواب ندادن، حذفِ پیامِ خونده‌نشده، قیافه گرفتن، ادا اطوار نشون دادن و... هر آن چیزی که مانع گفتگو و باعثِ نمک روی زخم باشه رو، عینِ شیشه و علف و حشیش، باید ترک کرد. خب که چی اصلاً؟ می‌خوای تحقیر کنی؟ باور کن کمونه می‌کنه سمت خودت! می‌خوای بگی بیشتر می‌فهمی؟ که اگه می‌فهمیدی، می‌دونستی مخاطب علم غیب نداره که توی سرت چی می‌گذره! می‌خوای بگی حق با توئه؟ ولی با حرف نزدن برعکسش رو نشون میدی. دیگه نمی‌خوای با طرف ارتباطی داشته باشی؟ هرچند که آخرین راه‌حله ولی اگه کار به اونجا رسید: مثل انسان، بگو! اگه زبون آدمی‌زادی نفهمید یه تصمیم دیگه بگیر. این «هوش اجتماعی» و «اگه برات مهم بود خودت می‌فهمیدی» و عبارات مشابه، هر جایی کاربرد داشته باشن این یه جا کاربرد ندارن. حتی اگه آدمای خیلی موجه و پر مخاطبی، غرغره‌اش کنن و هواداران هم به‌به و چه‌چه کنن. غلط غلطه، مهم نیست گوینده‌اش کیه. چه باور کنی چه نه، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های انسان و حیوان همین حرف زدنه! پس حرف بزن هم‌نوعِ خوبم. ۶) تعمیر بهتر از تعویضه، مگر که واقعاً دیگه کار نکنه. بعید می‌دونم آدم زنده‌ای باشه که زمان و انرژی‌اش رو از تو جوب پیدا کرده باشه و همین طوری الکی، شبکه‌سازی کرده باشه. برای هر کسی عمری که گذاشته و آدمایی که دور خودش جمع کرده، ارزشمندترین‌هان. تا یه جایی جونشو داری و اساساً می‌تونی به آدما دل بدی؛ از یه سنی به بعد: دیگه نمی‌شه. اونی که با کلی زحمت گلچین کردی رو نگه داری منطقی‌تره، یا تا یه چیزی شد بزنی زیر میز و خراب کنی همه چیز رو؟ بعضی خراب‌کردن‌ها رو با هیچ چسب نمی‌شه ترمیم کرد، عمر هیچ‌کسی هم جاودانه نیست. اصلاً حذف بکنی که چی بشه؟ رنگین‌کمونِ تک‌رنگ اصلاً معنی داره؟ از خلال همین تفاوت‌ها و اختلاف‌هاست که آدما صیقل می‌خورن، رنگی‌تر و داناتر می‌شن، وگرنه که کل عمرت فقط خودت با خودت معاشرت کنی، چی به دست میاری؟ اینو بگم و تموم: هر چی که می‌گذره، بیشتر مطمئن می‌شم که باید گفتگو کرد. علی‌رغم این‌که همیشه از گفتگو استقبال کردم ولی به گذشته که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم می‌شده بیشتر وقت گذاشت و شاید این جوری جلوی یه اتفاقاتی گرفته می‌شد. احتمالاً چند سال دیگه در مورد امروز همین نظرو دارم... . (خواهش می‌کنم کسی این دردِ دل رو به خودش نگیره، انرژیِ بحث سر منظوری که ندارم رو ندارم ولی اگه تمایلی به گفتگو هست، بدجوری پایه‌ام!) (@mahdyartian)
567
20
دیروز یه تپسی گرفتم: ظاهر ماشین تمیز، داخلش تمیزتر، کولر روشن، شیشه‌ها بالا، راننده مودب و محترم، کمربندش بسته، رانندگی مطمئن و با آرامش، کلمه‌ای نگفت برام نقدی بزن یا هر چی، سر موقع رسوند، خلاصه: کاملاً حسم این بود سوار ماشین خودمم؛ اما تو نظرسنجی فقط یه دونه نکتهٔ مثبت می‌شد زد، و برای انعام، بالاترین عددش یه طوری کم بود که واقعاً خجالت کشیدم؛ گزینهٔ پرداختِ مبلغ دلخواه هم نداشت که خودم یه چیزی براش بزنم و منتِ پلتفرم رو نکشم. حالا این فقط یه مثال کوچیک بود؛ اصل حرفم مهم‌تره: خوب بودن و درست‌کاری، همین قدر ساده ولی عمیقاً دل‌نشینه اما وقتی سیستم طوری طراحی شده که عملاً فرقی بین آدمِ خوب و آدمِ پرت و پلا قائل نمی‌شه، واقعاً دل‌سرد کننده است. همیشه دربارهٔ مجازاتِ متخلف حرف می‌زنیم ولی پاداش هم همون اندازه مهمه؛ این شیوهٔ فعلی نه‌تنها درست نیست بلکه به شخصه و صادقانه امیدی هم ندارم به این زودیا بهبودی حاصل بشه. همیشه که نباید سرِ دعوا و ستیز داشت و با زبانِ تنبیه حرف زد می‌شه و باید، از در دوستی و محبت هم وارد شد و با زبانِ تشویق حرف زد. #زندگی_همینه (@mahdyartian)
937