en
Feedback
سآرا

سآرا

Open in Telegram

و در نهایت هر چیز، تا حدی ارزش جنگیدن داره✨🌱 °سارا ام ۲۰ ساله° °دانشجوی حسابداری📑° ناشناس من: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7941750145

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
315
Subscribers
+324 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
Repost from Honeydays🍯
photo content

صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم، یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰ نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂

صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم، یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂

صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم. یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂

و‌ دیگر هیچ ایرانی شاد نبود؛ اگر بود ایرانی نبود.

بعد این پیام سه نفر رفتن و اصلا مهم نیست. پاکسازی مهم تره..

فرزند ایران و جان‌ فدای میهن..

سریال ترکی شروع کردم، امشب یادم رفت منصور قلبم رو نگاه کنم. واای شوهرم الان ناراحت میشه😭🤣

maziyar_fallahi_lanat_be_man 128.mp32.19 MB

این ویدیو بهم یادآوری کرد که چقدر بدن زن زیباست.

Repost from N/a
✨.

ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم.. هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه.. اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگی‌ای که هیچوقت تکرار نمیشه.. میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن. اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم.. اون زمان نمی‌دونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه. ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!

صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم و فکر میکردم خیلی آدم بدبختی هستم، غافل از اینکه بدبختی اصلی توی راهه.. آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگی‌‌ها شد و دیگه مدرسه نرفتیم. دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد، یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم. مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمی‌تونستم ببینمش.

این عکس تمام فضای کنار من از جایِ نشستنِ کلاس هشتمم بود. حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه. از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبه‌ی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو خوندم و به تک تک کلماتش فکر کردم. همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و منتظر مقام آوردن بودم.. راستی، گفتم چهارشنبه‌ی کزایی؟ آره اون چهارشنبه‌ی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم.

این عکس تمام تصویر کنار من از جای نیمکت کلاس هشتمم بود. حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه.. از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبه‌ی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو میخوندم و به تک تک کلماتش فکر میکردم. همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و همه‌ی اطرافیانم میگفتن سارا چقدر قلم زیبایی داری.. گفتم چهارشنبه‌ی کزایی! آره اون چهارشنبه‌ی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم. صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم.. آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه ای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگی هامون شد و دیگه مدرسه نرفتیم. دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد. یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم.. مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمی‌تونستم ببینمش.. ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه‌ای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم.. هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه.. اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگی‌ای که هیچوقت تکرار نمیشه.. میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن. اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم.. اون زمان نمی‌دونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه. ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!

photo content

این داستان از چشم افتادن آدم‌ها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق.

تنها چیزی که این روزها عمیقا بهش اعتقاد دارم اینه که نمیشه هیچکس رو شناخت، انتظار هر چیزی یا هر ضربه‌ای رو باید از هر کسی داشته باشی.

وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا با سر و صدا و درگیری اتفاق نمیفته، بلکه به‌صورت تدریجی، در درون ما و با یه خلا شکل میگیره.

این داستان از چشم افتادن آدم‌ها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقه‌ای که بهت داشتم احمق.