سآرا
الذهاب إلى القناة على Telegram
و در نهایت هر چیز، تا حدی ارزش جنگیدن داره✨🌱 °سارا ام ۲۰ ساله° °دانشجوی حسابداری📑° ناشناس من: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7941750145
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
316
المشتركون
+224 ساعات
-127 أيام
-1230 أيام
أرشيف المشاركات
316
صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم، یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰ نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂
316
صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم، یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂
316
صبح رو اینجوری شروع کردم که فایل نمرات فارسی رو دیدم.
یک سوم کلاس افتادن و از بین اون ۹۰نفر فقط من ۲۰ شدم😐😂
316
ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبهای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم..
هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه..
اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگیای که هیچوقت تکرار نمیشه..
میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن.
اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم..
اون زمان نمیدونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه.
ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!
316
صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم و فکر میکردم خیلی آدم بدبختی هستم، غافل از اینکه بدبختی اصلی توی راهه..
آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبهای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگیها شد و دیگه مدرسه نرفتیم.
دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد، یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم.
مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمیتونستم ببینمش.
316
این عکس تمام فضای کنار من از جایِ نشستنِ کلاس هشتمم بود.
حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه.
از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبهی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو خوندم و به تک تک کلماتش فکر
کردم.
همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و منتظر مقام آوردن بودم..
راستی، گفتم چهارشنبهی کزایی؟
آره اون چهارشنبهی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم.
316
این عکس تمام تصویر کنار من از جای نیمکت کلاس هشتمم بود.
حس اولین باری که این شعر رو خوندم و با تموم وجودم درک کردم هنوز یادمه..
از روز اولی که وارد کلاس ۸/۴ شدم تا اون چهارشنبهی کزایی با سه امتحان، روزی بیشتر از ده بار این شعر رو میخوندم و به تک تک کلماتش فکر میکردم.
همون سال بود که چندتا شعر و متن خیلی خوب نوشتم و همهی اطرافیانم میگفتن سارا چقدر قلم زیبایی داری..
گفتم چهارشنبهی کزایی!
آره اون چهارشنبهی لعنتی که هربار بهش فکر میکنم، یه بغض سنگین میشینه رو گلوم.
صبح اون چهارشنبه از زمین و زمان عصبانی بودم فقط به خاطر اینکه سه تا امتحان داشتم..
آره اون چهارشنبه آخرین چهارشنبه ای بود که من رفتم مدرسه و از فرداش اون کرونای آشغال وارد زندگی هامون شد و دیگه مدرسه نرفتیم.
دروغ چرا.. اوایل خوشحال بودم چون مدرسه تعطیل شد. یکم که گذشت به وخیم بودن اوضاع پی بردم..
مدارس مجازی شد، از دوستام دور شدم، دلم برای کیمیا تنگ میشد و نمیتونستم ببینمش..
ولی میدونید الان چی بیشتر از همه چیز منو آزار میده؟ اینکه اون چهارشنبه آخرین چهارشنبهای بود که این شعر رو خوندم و سرم رو گذاشتم روی این دیوار و اون حس رو تجربه کردم..
هنوز صدای بارون، بوی خاک نم گرفته و گرمای شوفاژ اون گوشه توی ذهنمه..
اون سال تحصیلی نصفه برای من بهترین سال عمرم بودو چهارده سالگیای که هیچوقت تکرار نمیشه..
میگن آدما خودشون رو توی یه روزدجا میزارن.
اره من خودم رو توی اون چهارشنبه و ۱۳۹۸/۱۱/۳۰ جا گذاشتم..
اون زمان نمیدونستم که این متن یه بخش از آهنگ مازیار فلاحی عزیزه.
ولی الان به یاد تموم اون خاطرات پاک آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو گوش میکنم و حسرت میخورم که چی شد که از ۹۸ به بعد زندگی آدما انقدر عوض شد!
316
این داستان از چشم افتادن آدمها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقهای که بهت داشتم احمق.
316
تنها چیزی که این روزها عمیقا بهش اعتقاد دارم اینه که نمیشه هیچکس رو شناخت، انتظار هر چیزی یا هر ضربهای رو باید از هر کسی داشته باشی.
316
وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا با سر و صدا و درگیری اتفاق نمیفته، بلکه بهصورت تدریجی، در درون ما و با یه خلا شکل میگیره.
316
این داستان از چشم افتادن آدمها هم واقعا ترسناکه، چه کردی با اون همه علاقهای که بهت داشتم احمق.
