مآهی، کنار رود.
Open in Telegram
🐟 «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند» مامانِ دخترو و پیرو مکتب «در پوست خود نگُنج»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
-224 hours
+27 days
+1830 days
Posts Archive
دیروز بعد از ظهر گفتیم بریم پارک حال و هوامون عوض بشه تا رسیدیم برق رفت همه جا تاریک شد. گفتیم عب نداره بریم یه بستنیای بخوریم، اونجا هم برق رفت. دیگه قرار بود بریم جایی مهمونی شاید باورتون نشه گفتن برق رفته. امروز هم رفتیم فروشگاه باز برق رفت. بعد دو ساعت اومدیم خونه الان برقای خونه هم رفته. آقا از دیروزه ما هر جا میریم برق میره. مگه میشه؟
Repost from مآهی، کنار رود.
ما سربههوا بودیم. فکر میکردیم همه چی رو حل کردیم و نقشه میکشیدیم که پرواز کنیم. و همه اون نقشه هایی که کشیدیم و رویاهایی که دنبالشون بودیم الان همهشون یه خاطرهن فقط یه خاطره.
لباسهایی که فکر میکردم صدسال طول بکشه اندازهش بشه رو الان داره میپوشه و گریه.^^
الان اون قسمت از دنیا هستیم که انسان میرسه به مرحله «أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ»
لعنت بهتون بابا.
فقط چون دود و سر و صدا شلوغی بود نمیبردیش؟
نه اینکه بد یا خوبه؟
معلوم هست چتونه؟ چرا هیچ افساری ندارید؟
چقدر نایس و حال به هم زنید که از هر چیزی حاضرید دفاع کنید.
زبونم لال، خدایی نکرده، خدا نیاره اون روز که تو یه سوتی بدی. کارت تمومه. از همه چی ساقط میشی و صلاحیت هیچ کاری رو دیگه نداری.
انگار هر مادری که بچه داره باید هر لحظه در حال اثبات این باشه که حواسش به بچهاش هست. انگار نه انگار منم یک آدمم، نه یک ربات که باید برای تکتک کارهای طبیعی زندگی گزارش عملکرد بدم.
آره، میدم. غذاشو میدم، قطرهشو میدم، لباسشو عوض میکنم، شبهایی که خوابم نمیبره بیدار میشم، وقتی گریه میکنه میفهمم چی میخواد، هزار تا چیز ریز و درشت دیگه هم هست که تو نمیبینی. ولی بعضی سوالها به جای اینکه کمک کنن، فقط این حس رو میدن که انگار دارن ازت امتحان میگیرن.
سوالات بدیهی آدمها اذیتم میکنه.
مثلا امشب ازم پرسید مولتی ویتامینها رو سر موقع بهش میدی؟ چرا باید سر موقع ندم؟ این چه سوال مزخرفیه که میپرسن. ببینید احمقانه بودن این سوال مثل اینه که به یکی بگی در طی روز آب میخوری؟ معلومه که میخوره. از تشنگی نمیمیرن که آدما. خستم کردید بابا اه.
Repost from گلسیب
2:37 «در انزوای ماهیانِ کوچکِ سیه، تو قصهای بگو، ای ماهیِ سفید. به برکهی زلال گودی نشسته بر کف دستهای ما، برگرد. باران، به سرزمینِ من برگرد!»
