مآهی، کنار رود.
Open in Telegram
🐟 «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند» مامانِ دخترو و پیرو مکتب «در پوست خود نگُنج»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
231
Subscribers
+124 hours
+157 days
+1830 days
Posts Archive
مرکز بهداشت رو این ماه رفتم یه مرکز دیگه. چرا؟ چون مرکز قبلی هربار زنگ میزدم برای نوبت، هشت و نُه صبح نوبت میداد. گفتم بچم اون موقع خوابه دیرتر نوبت بده. یه بار گفت خانوم زودتر بیدار شو! بعد جالبه که ساعت کاری تا یکه و میگفت ما دیگه ساعت دوازده میریم! میخواستم بگم خب عزیزم دیرتر برو. تازه طلبکارم هستن. گزارشش رو سر فرصت میدم به مراجع بالاتر. از ماجراهایی که ما با مرکز بهداشت داریم قشنگ یه کتاب درمیاد.
شک ندارم داشت بهش میگفت «نترس کوچولو! ما هم این دوران که مامانمون چپهمون میکرد به زور غلت بزنیم رو گذروندیم. از پسش برمیایی پسر!»
حضور تابه و قابلمه بدون خط و خش بهم آرامش میده. مراقب این موجودات باشید. کف سالم داشته باشن کته هم توش خوشگل میشه.
سایه افتاده روی عکس. مهم نیست.
ایول از این به بعد فقط سفرهخونه سنتی. با ذائقهم هم جوره. دوتایی میریم کباب میزنیم با ریحون.🙌🏻
ایول از این به بعد فقط سفرهخونه سنتی. با ذائقهم هم جوره. دوتایی میریم کباب میزنیم با ریحون.
چرا کافه مسطح درست نمیکنن برای اینایی که بچه نوپا و بیزقیل دارن؟ به نظرم ایده خوبیهها. بچه رو راحت میذاری اون وسط برای خودش قل بخوره اینور اونور.
امشب در «نمیدونمچیکارکنم»ترین حالت ممکن پیشش اعتراف کردم از عهده خودم عاجزم و دیگه از پس خودم توی فلان قضیه برنمیام. اونکه همیشه یه راهحل جادویی توی جیبش داشت ایندفعه گفت چیزی به ذهنم نمیرسه. منم قیافهم رفت توو هم. خب معلومه افکارم درباره اتفاقی فرسایندهتر از خود اون اتفاقه.
غروبی خانوم همسایه برامون یه کاسه بزرگ آش رشته آورد. نکنه فهمیده ظهر حوصله نداشتم نهار درست کنم و سیبزمینی آبپز خوردیم؟ تاکید کرد وای به حالت اگه با ظرف چیزی بیاری. این درحالی بود که ظرف قبلیش هنوز توی کابینت بود و من فراموش کردم ببرم. از کیکی که دفعه قبل خودم پختم و براشون بردم هم کلی تعریف کرد. دادوستد بین همسایهها هم جالبهها. ایندفعه ظرفهاش رو خالی پس میدم که حرفش زمین نمونه چندروز بعد هم از این مربای تمشک که تازه درست کردم میبرم. استراتژی خوبیه نه؟ برق تا ساعت دوازده شب رفت. از سوپری سر مجتمع کلوچه گردویی گرفتم اما حسش نیست با چای بخورم. چندوقته پیویها رو دیر به دیر جواب میدم. اگه از دوستانم هستی میخوام بدونی در بیحوصلهترین روزهای زندگیم به سر میبرم. دلیلش فقط همینه نه چیز دیگه.
رفتم داروخونه. گفتم گوشواره میخوام. اونام بهم گوشواره دادن. هیچ فکر میکردید داروخونه گوشواره داشته باشه؟ به حق چیزای ندیده.
به مامانم یاد دادم چهجوری توی بلوبانک طلا بخره. الان یه مبلغی خریده دو دقیقه بعد گفت عه ضرر کردم. حالا که من خریدم فردا طلا میشه ده تومن.🪿
در طول روز بعضی وقتها میبینم عمیق رفته توی فکر. آخه تو، یه بیزقیل بچه، به چی فکر میکنی؟😂 به اینکه چرا سقف همیشه سر جاشه و هیچوقت نمیاد پایین؟ به اینکه کدوم اسباببازی رو بعد از سه ثانیه پرت کنی؟ به اینکه غذای امروز عجب غذای خوشمزهای بود؟ به اینکه من گریه میکنم چون کف پام میخاره بعد اینا انگار نه انگار؟ هر چی هست این قیافه متفکرانهت با اون لپهای گرد اصلا جور درنمیاد.
یه سری قانونهای مسخره در مغزم وضع شده. مثل اینکه قبض موبایلم باید هر ماه از بیست هزار تومن کمتر باشه. یا نهایت همون بیست تومن. خب مگه مشکل داری؟
قانون مسخره زندگی تو چیه؟
