en
Feedback
Coconut diaries

Coconut diaries

Open in Telegram

جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
گنج ادب هم چیز خوبی بود که خدا به هرکسی نداد.

“توانایی بستن چمدان به اندازه یک ماه سفر در ده دقیقه” رو می‌خوام به رزومه‌ام اضافه کنم.

همچنان.

من سالهاست دور مانده‌ام از تو.
+1
من سالهاست دور مانده‌ام از تو.

حالا ما هی یه ورشو درست می‌کنیم طرف دیگه‌اش به گای سگ می‌ره.

همه‌چیز قبل از پونزده‌سال آخر فروپاشی عادی بنظر می‌رسه.

انقد چند روز گذشته فامیل دیدم که الان فقط دستبند طلای سی چهل گرمی می‌تونه آرومم کنه.

من زیاد آدم بیان کردن احساساتم نیستم، گاهی وقتا حس می‌کنم از شدت فوران احساسات هرلحظه ممکنه مثل پاپ‌کورن بترکم، ولی این زبون باز نمی‌شه که نمی‌شه.

چند سال پیش یه جایی خونده بودم که عاشق شدن یعنی یه چاقو دست یکی بدی و امیدوار باشی که هرگز نمی‌کشدت. بعدا عاشق شدم و فهمیدم ممکنه هرگز کشته نشی، ولی این به معنی هرگز زخمی نشدن نیست!

تویی که دلت پاک بود، می‌شه کاری کنی رفتن تو همزمان بشه با برگشت ما‌؟

از امروز می‌نویسم که روز عجیبی بود، انگار تمام خواب‌هایی که اخیرا دیده بودم تعبیر شده بود، انگار هنوز هشت، نه ساله بودم و از مدرسه رسیده بودم خونه عمو. از در و دیوار داشت خاطره می‌ریخت و من دوباره به بخشی از خاطراتم که دسترسیم رو بهشون از دست داده بودم، متصل شدم… پرت شده بودم به گذشته… دوست داشتم زمان متوقف بشه و من هنوز همون بچه‌ای باشم که از درخت پرتقال توی حیاط مشترک، پرتقال می‌چینه. دوست داشتم از پنجره آویزون شم و با بقیه که طبقه پایینی‌ان صحبت کنم. شوکه شده و غمگین توی حیاطی که یه گوشه‌اش یه پرنده زرد رنگ زیبا مرده بود ایستاده بودم و به این فکر می‌کردم که چرا گذاشتیم اینجوری شه؟ چرا کار به اینجا رسید؟ ما هنوز همون آدم‌هاییم، اما دیگه نه من نُه ساله‌ام و نه پرتقالی رو درخت مونده و نه کسی پایین پنجره منتظر شنیدن صدای من مونده…

از لذت‌های زندگی یه دوش گرفتن و براشینگ برام مونده. اینم اگه می‌دونستن ممنوع می کردن.

آیفون چرا آمیرزا نداره حالا؟

علاوه بر این داستان، یک بخش دیگه به زندگی هم اضافه شده که روحمو ببلعه. و اون چیزی نیست جز زندگی با خانواده. دارم خفه می‌شم.

وقت گذروندن با فامیل هم تا جایی خوبه که سالی یک‌بار باشه، بیشتر از اون یعنی من عقل ندارم و دوست دارم همه درمورد رنگ لباس زیرم نظر بدن.

تجربه کانفیگ از دوجای مختلف دارم و نظرم اینه که اکثر کانفیگ‌فروشای غریبه دارن اب می‌کنن تو کانفیگاشون.

میرم بخوابم ولی فراموش نمی‌کنم که امروز هم تنها بودم و خودم خودمو نجات دادم.

ایرانی از شمردن قرون به قرون پول رسید به شمردن کیلوبایت به کیلوبایت کانفیگ، ریدم تو بختت ایرانی.

شما رو نمی‌دونم ولی من مواقعی که مثل خر تو گل گیر کردم به مرگ به عنوان یک آپشن روی میز نگاه می‌کنم. اینجوری که حالا نشدم خیلی مهم نیست، به جاش می‌میرم نهایتا.

خب مثکه امشب واقعا در سطح کشور خایه‌مال رو سگ گایید. ممنون از کائنات.