Coconut diaries
Open in Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
بافقی میگه:
“چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را.”
همین.
داشتم خواب میدیدم دوباره جنگ شده، خونه پر نورمون این دفعه به جای نور از پنجرههاش موشک داخل میاومد و بدنم از جای ترکشها زخمی و تاولی بود. درحالی که جای زخمها میسوخت بیدار شدم و اولینباری بود که از هفت صبح بیدار شدن خوشحال بودم.
وقتی حس میکنم یک نفر انسان جالبیه و خوشم میاد باهاش دوست شم، بعد ناگهان متوجه میشم بقیه دوستاش کساییان که همیشه ازشون دوری میکردم، واقعا ناراحت میشم.
یعنی اینجوری میشم که اخه زن! تو به این نازی! با این سوسمارا چرا دوستی؟
چایی گذاشتم، نونخامهای دارم و پفک ناشناس موردعلاقهمو امروز بعد از مدتها پیداش کردم، حالم خوبه و شب خوبی برای بیدار موندنه.
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
آدمایی که به خاطر منفعت خودشون، منافع یه جمعیت بزرگ دیگه رو قربانی میکنن، به نظرم، آدمهای خیلی حقیریان.
یکی دو ساعت کلا تو کمد بودم که ببینم چی به چی میاد و انقدررر از این کار خوشم میاد که الان رو ابرام.
تراپی “کلاس روانشناسی” نیست بخدا:))))) اینکه چار جلسه تراپی رفتی و فکر میکنی تراپیست شدی و میتونی به بقیه منتقلش کنی، خودش پنجاه جلسه تراپی لازم داره.
یه دختر و پسر ترمپایینیمون با هم تو رابطهان که جفتشون خیلی گوگولی و نازن، امروز به دختره میگم چقدر رنگ لباست خوشگله؛ پسره خندید با ذوق گفت خودشم خوشگله!
اوی نااااز:”)
تنها مزیت اینکه کسی که امن میدونستیش ناامیدت کنه، اینه که بیشتر و بیشتر قدر همون اندک آدمهای امن زندگیت رو میدونی!
آدم اگه از همون اول حسابو رو این بذاره که تنهاست و خودشه و خودش، دیگه حداقل بعدا حس ندیده شدن و وجود نداشتن نمیگیره.
چت جیپیتی امروز بهم یه جمله قشنگ داد: «همه لایق شنیدن حرفهای من نیستن، حتی اگر مهربون بنظر برسن.»
دیروز داشتم کل روزو میچاییدم، امروز که یه پافر دو برابر هیکلم و جورابای پشمی بلند پوشیدم هوا گرمه:))) مسخره بابای کائنات هستم.
آدم باید بدونه که داره چه سبک زندگیای رو انتخاب میکنه و اون سبک قراره چه پیامدها و محدودیتهایی براش داشته باشه. مشکل از جایی شروع میشه که وقتی کل عمرت رو دنبال عقاید روشنفکری دویدی یهو تصمیم میگیری با آدمهایی بُر بخوری که طرز فکرشون هزار فرسخ ازت فاصله داره و همین باعث میشه شروع کنن به قضاوت کردنت با عینک دیدگاه خودشون!
