Coconut diaries
Open in Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
امروز تصمیم گرفتیم بریم خودمونو به هم بچسبونیم و مثل دوقلوهای به هم چسبیده زندگی کنیم. فهمیدیم انقدری با هم اشتراک داریم که مشکلی ایجاد نمیشه! شاید برای همینا انقدر برام عزیزه این بچه.
یافته پنجم!
همیشه تو جعبه شیرینی، شیرینی تر بذار، هیشکی با دیدن اون جعبه دوست نداره توش زبان و دانمارکی ببینه!
دوست دارم برای آدمهای اطرافم بنویسم که: متاسفم اگر نمیتونم اونشکلی که باید بهتون توجه کنم، نمیتونم هرروز زنگ بزنم و حالتونو بپرسم، حالتون رو خوب کنم و مهربون باشم، چون هرروز تمام تلاشم رو میکنم که حالم بهتر بشه و نمیشه، چون هرروز سعی میکنم خودم رو نجات بدم از پایین رفتن. دارم با چیزی میجنگم که از درون منو میخوره و دیگه جونی برای مهربون بودن و اهمیت دادن ندارم. من رو ببخشید.
چی بهتر از موسیقی و قدم زدن و یه جعبه نونخامهای در یک غروب پاییزیِ نهچندان پاییزی؟
نمیدونم چه چیزی در من تغییر کرده ولی میدونم من اینی نبودم که با سه ساعت کلاس انقدر خسته میشه و نمیتونه. یه جای کار میلنگه.
یه بچه گربه دیدیم با همخونه، انقدر خودشو لوس کرد و بغلی بود که دلمونو برده، داریم به بچهدار شدن فکر میکنیم:٫))
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
من حتی سرد یا گرم بودن پاییزم برام مهم نیس؛ من دلم بارون میخواد، دلم میخواد با صدای بارون بخوابم، دلم میخواد با صدای بارون بیدار شم، دلم گفتگوهای تو ماشینی زیر بارون با شیشههای بخار کرده میخواد، دلم قهوه خوردن و خیس شدن زیر بارون میخواد؛ من دلم فقط بارون میخواد.
-تماشاگر سایهها
