Coconut diaries
Open in Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
240
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
در حالیکه همه داشتن برای نزدیک شدن به هم تلاش میکردن، ما هم تلاشمونو میکردیم که دور و دورتر شیم. اینم به هرحال نوعی تلاشه!
داشتم فکر میکردم که تولد کلی از دوستام آبانه و باید هدیه بگیرم و یهو یادم اومد متولد بعد خودمم.
آدم یه وقتا تلاشای عجیبی میکنه که بشه و نمیشه، ولی یهو چندسال بعد به خودش میاد میبینه عجب شانسی آورد که نشد.
شده تا حالا وسط جمع درحالی که همه دارن با هم حرف میزنن یهو به خودتون بیاین و فکر کنین: “من بین این آدما چه غلطی میکنم؟”
همون.
آره میدونم قرار بود رژیم بگیرم، ولی روز غمگینی داشتم و همین یه تیکه کیک بهترین اتفاق کل روزم میتونه باشه.
دلم برای فرو و همهچیزای مربوط بهش تنگ شده. خودش، کافهاش که بسته شد، زندگی کردن باهاش.
از ارتباطات تاکسیک خانوادهام با بقیه که مدام ازش غر میزنن ولی هیچکاری هم برای تغییرش نمیکنن خستهام.
«حالا كه كنار شما نشستهام و با شما حرف مىزنم و به آينده فكر مىكنم مىترسم، زيرا در آينده باز تنها مىشوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگى بى حاصل. و جايى كه من در بيدارى در كنار شما اين قدر شيرينكام بودهام ديگر به چه رؤيايى مىتوانم دل خوش كنم؟»
نکنه دیگه نمنم بارون و آفتاب خسته و هوای یکم سرد رو تجربه نکنیم، نکنه دیگه نشه با شیرکاکائوی داغ توی بارون راه رفت، نکنه همینجوری تا ابد گرم بمونه؟
