en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Coconut diaries

Coconut diaries

Open in Telegram

جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
263
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+1030 days
Posts Archive
کارکتر فامیل دور توی کلاه قرمزی هی از بقیه میپرسید: من الان چجوری بودم؟ خیلی دلم میخواد آدمای زندگیم بهم بگن: از بیرون چجوری به نظر میاد اوضاعم. همینقدر که تو ذهن خودم داغون و شلم شوربا و بی‌هدف و فاقد ارزش هست آیا از بیرونم همین شکلیه؟

شهریور خیلی زیادی با عجله نمی‌گذره؟ یواش بابا یوااش

از شبی که بستیِ عروس بودم🎐
از شبی که بستیِ عروس بودم🎐

تقریبا هردقیقه دلم بستنی می‌خواد. کاش یه دونه از این دستگاه‌های بستنی‌سازی داشتم توی اتاقم.

اجدادمون هزاران‌سال قبل که ببر و پلنگ شکار می‌کردن فکرشو هم نمی‌کردن که قراره ما از غریزه شکارمون برای شکار مهمون و پارتنر استفاده کنیم.

چرا اون مهمونایی که دوستشون داری رو به زور باید خونه بیاری ولی اونی که حوصله‌شو نداری، ولت نمی‌کنه؟ چه راز پنهانی در روابط انسانی‌ هست که همیشه یه کشمکش یکطرفه‌ای توشه؟

هربار مواجهه با این موضوع برام شگفتی داره، ولی آدم‌هایی هستن که براشون خیلی نرماله که کنارت بشینن و درحالی که باهات چشم تو چشم هستن یه چیزی بخورن و از روی ادب هم یه تعارف نکنن. شگفتا!

پیک‌ها و پستچی‌ها از کی دست به یکی کردن که بسته‌ها رو توی آسانسور نذارن؟ خوب شد الان هم خودت معطل شدی هم منو با قیافه پف کرده خواب‌آلود دیدی؟

آهنگای پالت و بمرانی وایب تئاتر شهر، کافه‌های مرکز شهر و استایل هیپی و بوهو میدن. وایب موی صورتی کمرنگ، خط چشمای فانتزی و عجیب غریب و نیم‌بوت در تابستون با لباس‌های وینتیج. وایب بازار پروانه.

هفته گذشته انقد به میم اصرار کردم Love story رو ببینه که نمی‌دونم اون دید یا نه، ولی خودم باز از اول شروعش کردم:)))) پروردگارا یه جی‌اف کندی جونیور چی بود از ما دریغ کردی؟

اورثینکام ترسناکن ولی اینکه چندین‌بار بهم ثابت شده که درست و واقعی‌ان، ترسناک‌تره!

در نهایت باز من پناه بردم به محبوب ابدیم، بستنی پسته.
در نهایت باز من پناه بردم به محبوب ابدیم، بستنی پسته.

رفته بودم چاباتا اون ساندویچ هات هانیشون رو امتحان کنم، انقدر همه صمیمی و فشرده نشسته بودیم که انگار همه دورهمی دیت رفته بودیم. هات هانی هم اون‌جوری که فکر می‌کردم واو نبود… توقعم بیشتر بود🥸

موزیک برنده امشب.

من درحال دهن کجی به اون مرده که راهنما زدنم رو دید و بهم راه نداد، وقتی آمبولانس افتاد جلوم و لاینمون باز شد:

این چه منجلابی بود که گرفتارش شدیم!

دارم همه احساساتمو می‌زنم زیر فرش، از اخبار فرار می‌کنم، سعی می‌کنم درمورد شرایط مهاجرت و دلار حرفی نزنم و نشنوم که عصبی نشم ولی یهو مثل دیشب، چهار صبح با دیدن یه ویدیو اونقدر ناگهانی و شدید اشکم سرازیر می‌شه که می‌فهمم همه فرارهام بی‌نتیجه بوده.

بالاخره انگار پس از سالها که توی گوش هم می‌خوندیم «باید در لحظه زندگی کرد»، اجبارا داریم در لحظه زندگی می‌کنیم ولی این کجا و آن کجا!

تقریبا دیگه هیچ‌کاری اون‌جوری که باید، لذت‌بخش نیست. یه وعده شامی که بیرون می‌خوردیم و خوش می‌گذشت الان با فکر کردن به قیمتش کوفتمون می‌شه، هر خریدی با عذاب‌وجدان همراهه و یکسری هزینه‌هایی که برای تفریح انجام می‌شد کاملا بی‌معنی بنظر می‌رسه!