For evermore
Open in Telegram
A journal!
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
207
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
207
در نهایت باید بنویسم که…
یجایی نوشته بود a museum of the things I never said (موزه ای از حرف هایی که هیچوقت گفته نشد…) و عکس ژورنال هاش رو گذاشته بود، چقدر این جمله رو دوست داشتم. این دفتر که از یه تمرین تراپی و هم م لحظات سخت شروع شد، امروز یک موزه است از تجربیات خوب و سخت و حرفهایی که هیچوقت نزدیم، احساساتی که شاید آدمها به رسمیت نمیشناسنشون و لحظاتی که فقط با خوندشون بعد سالها دوباره زنده میشن.
207
تراپیست من میگفت، صبح که بیدار شدی ۳ صفحه بنویس، اگه ساعت ۱۱ رو رد کرد اون روز رو دیگه ننویس فردا صبحش بنویس.
ذهن مثل یه اتاق میمونه که افکار وسیله هایین که توی اتاق به صورت نامرتبی پخش شدن. حالا نوشتنشون تا حد خوبی باعث میشه که اون وسیله هایی که شاید روی هم انباشته شدن و دیده نمیشن قابل تفکیک بشن و هر کدوم یه جای مناسبی برا خودشون داشته باشن. حالا راجع به اینکه چرا صبح؟ وقتی صبح نوشته میشه افکار با اتاقی مرتب دارین روزتونو شروع میکنین و هر بار که یچیزی اضافه میشه dealable تره برامون مواجهه باهاش(فارسیش به ذهنم برسه ادیت میزنم). ولی وقتی شب مینویسیم تا شروع روزمون ساعتها فاصلهست، خوابی که میبینیم و ضمیر ناخودآگاهمون که دائم در حال تحلیل شرایطه نظم اون اتاقو نسبت به ذهن مرتب صبح بهم میریزه.
حالا که شرایط برام قابل کنترلتره هر موقع فرصتش بیاد مینویسم ولی اگه توی شرایط سختی هستین، حتما نوشتن صبح رو پیشنهاد میکنم.
207
حالا راجع به تاثیرات نوشتن از دیدگاه روانشناسی صحبت کنیم که ببینیم چرا کمک میکنه و چرا آدمها باید وقایع زندگیشون رو بنویسن اگر باعث درگیری ذهنیشون شده؟
وقتی آدم مینویسه، هنگام نوشتن ناخودآگاه اون نوشته رو داره میخونه، این خوانش ناخودآگاه باعث میشه شما بتونین خودتون رو توی موقعیت شخص سوم قرار بدین و موضوع رو از دور تر ببینین. همونطور که مشکل هر کسی فقط از نزدیک و برای خودش غیر قابل حله توی این شرایط انگار دارین از دور به مشکل دیگری نگاه میکنین. همین بحث توی صحبت کردن راجع به مشکلاتم صادقه ولی نه وقتی که جامه ی دردِ دل بپوشه. دلیل مخالف بودن روانشناسا با واژه درد دل اینه که اینکار راه حلی ارائه نمیده و صرفا مشکل رو به زمان دیگری موکول میکنه تا توی یه شرایط دیگه سر باز کنه. مثل تاثیر مسکن روی درد های ممتد.
207
یکی از کامنتایی که تقریبا همیشه میشنوم اینه که کاش منم مثل تو انگیزه داشتم مرتب ژورنال مینوشتم. راستش انگیزه من زنده موندن بود و حرفی که اون اوایل میزدم این بودش که بخاطر اینکه سیاهی افکار خیلی به چشم نیاد با استیکرام صفحاتو رنگیشون میکردم. بعد ها دیگه یک رسم شد بین من و من که هر جمعه تا بازار پروانه میرفتم تا استیکر داشته باشم برای صفحات جدیدم و نوشتن برام چیزی فراتر از یک عادت یا یک تمرین تراپی بود.
207
عارضم خدمتتون که…
این ژورنال که احتمالا قبلا تو چنل صفحاتی ازش رو دیدین و شایدم خودم نشونتون دادم، یکی از چیزاییه که واقعا افتخار میکنم بهش و خیلی دوست دارم به آدما نشونش بدم. همه چیز از یه تمرین توی یکی از جلسات تراپی شروع شد. امیررضا بنویس و ذهنت رو خالی کن. اغراق نکردم اگر بگم این ژورنال به دفعات نجاتم داده. وقت هایی که شاید همه خوابن و یه فکر نمیذاره بخوابی. وقت هایی که شاید به جز خودت و روی برگه کاغذ نمیتونی بعضی حرف هارو بزنی و…
207
Not sure if you guys remember it or not but back in February I challenged myself and a friend of mine to read the entire debut book of Richard Siken “crush” in one sitting.
In that book there’s a poem in which he insists to keep the bullet that was shot at him by a lover. This song has a similar storyline. In its lyrics it says:
And they're daring me to pull it out
I'Il probably keep it for a lifetime
I'll probably name it
Then care for and claim it
That's how it works
