روزنوشتهای یک بازگشته از مادیماک!
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
220
Subscribers
-124 hours
-27 days
+830 days
Posts Archive
Throne of Blood
سریر خون
۱۹۵۷ — آکیرا کوروساوا
«سریر خون» یکی از مهمترین اقتباسهای سینمایی از «مکبث» شکسپیر است، اما کوروساوا به جای انتقال مستقیم جهان ادبی نمایشنامه، آن را به ژاپن فئودالی منتقل میکند. فیلمنامه را کوروساوا با همکاری هیدئو اوگونی، شینوبو هاشیموتو و ریو زو کیکوشیما نوشت و توشیرو میفونه و ایسوزو یامادا نقشهای اصلی را بر عهده دارند. فیلم در ژانویه ۱۹۵۷ در ژاپن اکران شد.
اهمیت «سریر خون» در وفاداری ادبی آن نیست؛ اتفاقا ارزش اصلی اثر در ترجمه یک تراژدی غربی به زبان فرهنگی و بصری ژاپنی است. کوروساوا ساختار قدرت، جاهطلبی، ترس و سرنوشت را از متن شکسپیر میگیرد اما جهان فیلم را با زیباییشناسی تئاتر نو، معماری قلعههای ژاپنی، مه، جنگل و موسیقی سنتی میسازد.
در این فیلم، طبیعت صرفا پسزمینه نیست. مه و جنگل و فضاهای خالی به بخشی از وضعیت روانی شخصیتها تبدیل میشوند. این همان چیزی است که اقتباس کوروساوا را از یک انتقال جغرافیایی ساده جدا میکند. او به جای آنکه «مکبث ژاپنی» بسازد، منطق تراژدی را از طریق فرهنگ ژاپنی بازتعریف میکند.
یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم، بازی کنترلشده و در عین حال بسیار فیزیکی میفونه است. بدن، حرکت و فضای اطراف شخصیتها نقش مهمی در انتقال ترس و اضطراب دارند. همچنین استفاده کوروساوا از مه و خطوط معماری، ترکیبی از تئاتر و سینما ایجاد میکند.
«سریر خون» از این جهت برای تاریخ سینما مهم است که نشان میدهد اقتباس فرهنگی میتواند به بازآفرینی کامل یک اثر کلاسیک منجر شود، نه صرفا انتقال آن به زبان دیگر. فیلم در نخستین دوره جشنواره فیلم لندن در سال ۱۹۵۷ نیز نمایش داده شد.
@ErebusNyx
12 Angry Men
۱۲ مرد خشمگین
۱۹۵۷ — سیدنی لومت
«۱۲ مرد خشمگین» نخستین فیلم بلند سیدنی لومت و یکی از نمونههای شاخص تبدیل یک فضای محدود به میدان کامل درام سینمایی است. فیلمنامه را رجینالد رز بر اساس نمایشنامه تلویزیونی سال ۱۹۵۴ خود نوشت و هنری فوندا علاوه بر بازیگری، تهیهکننده فیلم نیز بود. تقریبا تمام فیلم در اتاق هیئت منصفه میگذرد و همین محدودیت مکانی، به جای آنکه مانع سینمایی باشد، اساس روش لومت برای ایجاد تنش، تغییر موقعیت شخصیتها و کنترل نگاه تماشاگر میشود.
موضوع فیلم صرفا یک پرونده جنایی نیست؛ مسئله اصلی، چگونگی شکلگیری قضاوت است. لومت نشان میدهد تصمیم قضایی چگونه میتواند تحت تاثیر تعصب، فشار گروهی، تجربه شخصی، پیشداوری طبقاتی و میل به پایان دادن سریع به یک بحث قرار گیرد. از این نظر فیلم در فضای آمریکای دهه ۱۹۵۰، که هنوز آثار مککارتیسم و اضطراب سیاسی آن دوره تازه بود، معنایی گستردهتر از یک درام دادگاهی پیدا میکرد.
اهمیت کارگردانی لومت در این است که با تغییر تدریجی زاویه دوربین، فاصله کانونی، ارتفاع قاب و میزانسن، بدون تغییر اساسی در مکان، احساس فضا را دگرگون میکند. اتاقی که در ابتدا نسبتا باز به نظر میرسد، به تدریج خفهکنندهتر احساس میشود. این کار نشان میدهد چگونه سینما میتواند زمان و مکان را از طریق زبان تصویری دستکاری کند.
فیلم در اسکار نامزد بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه شد و در سال ۲۰۰۷ برای اهمیت فرهنگی، تاریخی و زیباییشناختی وارد National Film Registry کتابخانه کنگره آمریکا شد. بنابراین اهمیت «۱۲ مرد خشمگین» فقط در محبوبیت آن نیست؛ فیلم یکی از مهمترین نمونههای سینمای آمریکایی درباره اخلاق مدنی، مسئولیت فردی و خطر قضاوت جمعی است.
@ErebusNyx
خب بریم سراغ لیست بهترین سال سینما! به فرموده دوست عزیزی که توئیتی درباره سال ۱۹۵۷ فرستادن و درخواست فایل لیست رو داشتند.
البته که لیست بسیار ارزشمندی است ولی پسوند -ترین از واژگان با دامنه استفاده محدود در زندگی من است و مطمئنا زاویه دید، موقعیت لحظه ای، تراوشات آنچه که شاید موجود داریم و علایق و سلایق و خاطرات و دلمشغولی ها و خیلی عظیمی از فاکتورهای مهم و غیرمهم سازنده قضاوت و وابستگی ماست.
این شما و این لیست ۱۹۵۷ با توضیحات مختصر برای فیلمهایی که بیشترشان آشنا هستند...
12 Angry Men
Throne of Blood
The Bridge on the River kwai
Wild Strawberries
Paths of Glory
Funny Face
Witness for the Prosecution
Tokyo Twilight
Nights of Cabiria
The Incredibles Shrinking Man
The Cranes are Flying
Gunfight at O.K Corral
A Face in the Crowd
The Sweet Smell of Success
Le Notti Bianche
Pyaasa
The Night of the Demon
Seventh Seal
The Lower Depths
3:10 to Yuma
#۱۰۰۱_فیلم_برای_دیدن
#سینما #معرفی_فیلم #فیلم
@ErebusNyx
گروه The Doors یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین گروه های راک دهه ۱۹۶۰ بود؛ گروهی که در مدت فعالیت نسبتا کوتاه خود، مرزهای میان راک روانگردان، بلوز، جاز و موسیقی کلاسیک را جابه جا کرد و با حضور جیم موریسون، تعریف تازه ای از خواننده و ترانه سرای راک به وجود آورد. گروه در تابستان ۱۹۶۵ در لس آنجلس شکل گرفت؛ زمانی که موریسون و ری منزرک که پیش تر در مدرسه فیلم UCLA یکدیگر را می شناختند، در ساحل ونیز دوباره با هم دیدار کردند. رابرت کریگر، گیتاریست، و جان دنسمور، درامر، اندکی بعد به آنها پیوستند. نام گروه از کتاب «درهای ادراک» نوشته آلدوس هاکسلی گرفته شد.
بند The Doors در آغاز فعالیت خود در کلوب های لس آنجلس، به ویژه Whisky a Go Go، اجرا می کرد و در سال ۱۹۶۶ با Elektra Records قرارداد بست. نخستین آلبوم گروه، The Doors، در ژانویه ۱۹۶۷ منتشر شد و با ترکیب کم سابقه ارگ منزرک، گیتار کریگر، درام های متاثر از جاز دنسمور و صدای متمایز موریسون، گروه را در مدت کوتاهی به یکی از پدیده های موسیقی آمریکا تبدیل کرد. «Light My Fire» به نخستین تک آهنگ شماره یک Elektra در جدول Billboard Hot 100 تبدیل شد.
در فاصله ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۱، The Doors شش آلبوم استودیویی با موریسون منتشر کرد: The Doors، Strange Days، Waiting for the Sun، The Soft Parade، Morrison Hotel و L.A. Woman. این آثار نشان می دهند که گروه برخلاف بسیاری از گروه های هم نسل خود در یک الگوی ثابت باقی نماند و میان روانگردان، بلوز، جاز، پاپ و ساختارهای تجربی حرکت کرد. «Waiting for the Sun» تنها آلبوم گروه بود که به صدر Billboard 200 رسید، در حالی که L.A. Woman بازگشتی آشکار به فضای خشن تر و بلوزمحورتر گروه بود.
موریسون در این میان صرفا خواننده گروه نبود. او با شعرهایی متاثر از ادبیات، سینما، اسطوره، میل، مرگ و شورش، به موسیقی The Doors کیفیتی ادبی و نمایشی بخشید. حضور فیزیکی، صدای بم و متغیر، اجراهای غیرقابل پیش بینی و برخورد خصمانه اش با اقتدار و سانسور، از او یکی از نمادهای فرهنگی دهه ۱۹۶۰ ساخت. حتی در تلویزیون نیز در برابر سانسور ایستاد؛ در اجرای سال ۱۹۶۷ در The Ed Sullivan Show، برخلاف درخواست تهیه کنندگان، عبارت مورد اعتراض را تغییر نداد.
با این حال، شهرت موریسون به تدریج با مشکلات حقوقی و رفتارهای پرخطر همراه شد و فشار ناشی از شهرت و اجراهای زنده نیز بر فعالیت گروه تاثیر گذاشت. در اوایل ۱۹۷۱، پس از پایان ضبط L.A. Woman، موریسون به پاریس رفت تا از فضای موسیقی فاصله بگیرد و بیشتر بر نوشتن تمرکز کند. او در ۳ ژوئیه ۱۹۷۱ در آپارتمان خود در پاریس درگذشت؛ ۲۷ سال داشت. علت رسمی مرگ نارسایی قلبی اعلام شد، اما به دلیل انجام نشدن کالبدشکافی، جزئیات دقیق مرگ او همچنان محل بحث بوده است.
مرگ موریسون پایان فوری The Doors نبود. منزرک، کریگر و دنسمور تصمیم گرفتند بدون جایگزین کردن خواننده اصلی ادامه دهند و دو آلبوم Other Voices در ۱۹۷۱ و Full Circle در ۱۹۷۲ را منتشر کردند، اما این ترکیب نتوانست جایگاه پیشین گروه را حفظ کند و The Doors در ۱۹۷۳ عملا منحل شد.
اهمیت The Doors امروز فقط به نوستالژی دهه ۱۹۶۰ محدود نیست. پیوند موسیقی روانگردان و بلوز با شعر، فضای تیره و اجرای نمایشی موریسون، بر نسل های بعدی موسیقی، از پانک و گوت تا آلترناتیو راک، تاثیر گذاشت. گروه در سال ۱۹۹۳ به تالار مشاهیر راک اند رول راه یافت و نخستین آلبومش نیز در سال ۲۰۱۴ به فهرست National Recording Registry کتابخانه کنگره آمریکا افزوده شد. موریسون در این میراث نقشی محوری دارد، اما دوام The Doors حاصل ترکیب چهار شخصیت موسیقایی متفاوت بود؛ منزرک، کریگر و دنسمور نیز در ساخت صدایی سهیم بودند که بدون آن، اسطوره موریسون به تنهایی نمی توانست تاریخ The Doors را توضیح دهد.
#۱۰۰۱_آهنگ_برای_شنیدن
#The_Doors
#Jim_Morrison #Ray_Manzarek
#جیم_موریسون #موسیقی
#موسیقی_آمریکا
#Waiting_for_the_Sun
@ErebusNyx
فیلم کوهستان آبی، یا یک داستان غیرقابل باور «Blue Mountains, or Unbelievable Story» ساخته الدار شنگلایا، محصول ۱۹۸۳، یکی از مهم ترین نمونه های کمدی اجتماعی در سینمای گرجستان شوروی و از برجسته ترین فیلم های طنز سیاسی دهه پایانی اتحاد شوروی است. فیلم بر اساس فیلمنامه ای مشترک از شنگلایا و نویسنده گرجی، رزو چیشویلی، ساخته شد. راماز گیورگوبیانی در نقش نویسنده جوانی ظاهر می شود که برای انتشار دست نوشته اش وارد فضای یک موسسه انتشاراتی می شود. همین موقعیت ساده، به تدریج به تصویری گسترده تر از سازوکارهای اداری، بی مسئولیتی سازمانی و فاصله میان وظیفه رسمی و عملکرد واقعی تبدیل می شود.
الدار شنگلایا در ۲۶ ژانویه ۱۹۳۳ در تفلیس به دنیا آمد و در خانواده ای کاملا سینمایی رشد کرد. پدرش نیکولوز شنگلایا از کارگردانان مهم نسل نخست سینمای گرجستان و مادرش ناتو واچنادزه از بازیگران شناخته شده سینمای گرجستان بود. برادرش، گیورگی شنگلایا، نیز بعدها فیلمساز شد. الدار در ۱۹۵۸ از مدرسه سینمایی VGIK در مسکو فارغ التحصیل شد و پس از دوره ای فعالیت در موسفیلم، از ۱۹۶۰ در استودیوی Georgian Film به کارگردانی پرداخت.
مسیر هنری او از ابتدا با ترکیب کمدی، خیال پردازی و کنایه اجتماعی شکل گرفت. «نمایشگاه غیرعادی» محصول ۱۹۶۸ و «دیوانه ها» محصول ۱۹۷۳ از آثار مهم دوره میانی کارنامه او هستند و نشان می دهند که شنگلایا چگونه از طنز برای بیان مسائلی استفاده می کرد که در فضای رسمی سینمای شوروی امکان طرح مستقیم آنها محدود بود. پژوهش های سینمایی نیز «نمایشگاه غیرعادی»، «دیوانه ها» و «کوهستان آبی» را سه اثر محوری در کارنامه او می دانند.
اهمیت «کوهستان آبی» بیش از آنکه فقط به موضوع سیاسی آن وابسته باشد، در شیوه تبدیل یک موقعیت روزمره به ساختاری ابزورد است. شنگلایا به جای آنکه مستقیما درباره نظام شوروی سخنرانی کند، یک محیط اداری کوچک را در مرکز فیلم قرار می دهد و از تکرار، سوءتفاهم، تاخیر، گفت وگوهای بی حاصل و جابجایی مداوم مسئولیت ها، منطق درونی یک سیستم ناکارآمد را آشکار می کند. پژوهش های معاصر نیز بر نقش تکرار، ابسوردیسم و تمثیل در ساختار فیلم تاکید کرده اند.
از نظر کارگردانی، یکی از ویژگی های مهم فیلم آن است که شنگلایا طنز را به جای تبدیل کردن به شوخی های جداگانه، در خود رفتار شخصیت ها و ریتم سازمانی محیط مستقر می کند. کمدی از تضاد میان جدیت ظاهری کارمندان و بیهودگی عملی فعالیت هایشان پدید می آید. به همین دلیل فیلم در عین مشخص بودن زمینه شوروی خود، به یک کمدی عام درباره بوروکراسی نیز تبدیل می شود.
فیلم در گرجستان در ۱۹۸۳ نمایش داده شد و سپس در ۱۹۸۴ در سراسر اتحاد شوروی اکران شد. موفقیت آن با دریافت جایزه جشنواره سراسری فیلم اتحاد شوروی در ۱۹۸۴ و جایزه دولتی شوروی در ۱۹۸۵ تثبیت شد. همچنین فیلم بعدها در محافل بین المللی، از جمله برنامه جشنواره کن ۲۰۱۴، دوباره مورد توجه قرار گرفت.
«کوهستان آبی» در نتیجه فقط یک کمدی درباره یک اداره نیست؛ نمونه ای دقیق از شیوه ای است که سینمای گرجستان شوروی توانست از طریق طنز و تمثیل، ساختارهای اجتماعی و سیاسی زمانه خود را به تصویر بکشد. اهمیت تاریخی فیلم در این است که انتقاد از یک سیستم را بدون تبدیل شدن به بیانیه سیاسی مستقیم انجام می دهد و اهمیت سینمایی آن در توانایی شنگلایا برای ساختن جهانی است که در آن ابسوردیسم نه یک عنصر تزئینی، بلکه منطق اصلی روایت و رفتار انسان هاست.
#۱۰۰۱_فیلم_برای_دیدن
#Tsisperi_mtebi_anu_daujerebeli_ambavi_1983
#Blue_Mountains_or_Unbelievable_Story_1983
#Eldar_Shengelaia
#کوهستان_آبی
#الدار_شنگلایا
#سینمای_گرجستان #سینمای_شوروی
#معرفی_فیلم #دانلود_فیلم #سینما #بوروکراسی #توتالیتاریسم #اقتصاد
@ErebusNyx
این متن را بامداد عزیز که بانی تهیه و ترجمه فیلم بود در زمان فعال بودنش در کانال تلگرامی برای معرفی فیلم آورده بود!
امیدوارم هرجا که هست موفق و سلامت باشد.
فدریکو فلینی درباره هنر سینما در گرجستان و آثار کارگردانان این دیار اظهار داشته است:«سینمای گرجستان پدیدهای عجیب و غریب است، سینمایی است که حیث فلسفی دارد، پیچیده و درعین حال نوپایی کودکانه بکری در آن نهفته است. در این سینما هرچیزی که میتواند ما را به گریه اندازد وجود دارد و به ما میگوید که این گریه چیز ناچیزی نیست.» سینما برای گرجیها، مکان و ابزاری برای بیان حرفهای ناگفته موجودیت آنها و روایت از نیاکانی که میخواستند آنها را برای همیشه ابدی بسازند، بود. کشور کوچک گرجستان اگرچه بیش از دیگر مناطق تحت سلطه شوروی سابق از محدودیت و اعمال خفقان بیشتری رنج میکشید اما به جرات میتوان گفت سینمای گرجستان پس از شوروی (و روسیه کنونی) از غنیترین و توانمندترین سینما برخوردار است. کارگردانان و سینماگران گرجستانی تنها کارگردانانی بودند که از سایه حاکمیت دولت اتحاد جماهیر شوروی خود را بالاکشیدند. شاهکار همیشگی الدار شنگلایا، فیلم کمدی «کوهستان آبی» است که دیدگاه تند و تیز این کارگردان را درباره دوران خفت بار زندگی تحت لوای کمونیسم را نشان میدهد. پس از ساخت این فیلم الدار شنگلایا تا سال ۱۹۹۳ فیلمی نساخت. الدار شنگلایا پس از فروپاشی شوروی دو فیلم دیگر ساخت که به هیچ عنوان با آثار سالهای پیشین او قابل قیاس نیستند. اعتماد
@ErebusNyx
+2
فیلم کوهستان آبی، یا یک داستان باورنکردنی Tsisperi mtebi anu daujerebeli ambavi aka Blue Mountains, or Unbelievable Story 1983 شاهکاری از الدار شنگلایا
چقدر این فیلم زندگی ماست...😞
افتادیم دست یه مشت کمونیست تقلبی مسلمان نما که نه کمونی دارند نه ایسم و ایدئولوژی درست درمون نه بویی از اسلام ادعایی شون بردن و نه بویی از انسانیت
@ErebusNyx
تمامی فیلم ها با کیفیت های مطلوب و مختلف در کانال آرشیو در دسترس قرار گرفت.
برای عضویت و دانلود از این لینک استفاده فرمایید:
https://t.me/+7lt6ZB3Zt74zNGI0
@ErebusNyx
کلیپ رقص عروسی در جمهوری داغستان!
این خدای رقصان کی ظاهر میشود؟
@ErebusNyx
داروین خودش انتظار این واکنش ها را داشت و آنها را پیش بینی می کرد. گویی یکی از دلایلی که در انتشار این نظریه اش درنگ کرد نگرانی او از رنجیدن و دل آشوبه همسر عمیقاً مذهبی اش، اما، بود. این مناقشه تا به امروز نیز همچنان ادامه یافته است. نظریه تکامل داروین با وجود برخی تعدیل و تغییرات مهمی که یافته، همچنان نظریه ای وحدت بخش است که در علوم زیستی کمابیش به طور گسترده در همه جا پذیرفته شده است، اما در برابر کاربست آن برای انسانها (که خواسته داروین) بود همچنان مقاومت هایی وجود دارد. ولی انسانها از فرایند تکامل معاف نیستند. ما سرانجام ابزارهای مفهومی برای تکمیل انقلاب داروینی و بنای روانشناسی تکاملی دربارۀ گونۀ انسانی را خواهیم یافت. در این راستا، در روان شناسی تکاملی می توان از بینش های نظری و کشف های علمی مهمی که در روزگار داروین شناخته شده نبودند بهره برد. یکی از اینها، همان شالوده بدنی وراثت یعنی ژنها هستند.
آمیزه ای نوین: ژنها و وراثت ذره ای هنگامی که داروین کتاب درباره خاستگاه گونه ها را منتشر ساخت، ماهیت سازوکارهای تحقق وراثت را نمی شناخت. یک راهب تارک دنیای اتریشی به نام گرگور مندل بود که نشان داد وراثت «ذره ای» است نه «درهم آمیخته». به بیان دیگر، این طور نیست که ویژگیهای والدین با یکدیگر ترکیب شود و حد واسطی از آنها به فرزند ارث برسد (مثل ترکیب دو رنگ آبی و زرد و شکل گیری رنگ سبز)؛ بلکه آن ویژگی ها بی هیچ کم و کاست توسط بسته های متمایزی که ژن نامیده میشوند، به فرزندانشان منتقل می شوند. همچنین، خود والدین با آن ژنهایی که قرار است منتقل کنند زاده میشوند؛ نه اینکه آن ژنها را در پیشامدهای زندگی به دست آورده باشند.کشف بزرگ مندل که وراثت توسط ذراتی به نام ژن ها صورت میگیرد (یافته ای که آن را با آزمایشهای فراوانش در پیوند گونهها و تبارهای مختلف گیاه (دورگه سازی) نخودفرنگی نشان داد.) همچنان تا حدود سی سال برای بیشتر جوامع علمی ناشناخته ماند. جالب آنکه، مندل رونوشت هایی از یادداشت ها و اسنادش را برای داروین هم فرستاد؛ اما متأسفانه او یا آنها را نخواند یا اینکه اهمیتی به آنها نداد. تعریف ژن: عبارت است از کوچکترین واحد مجزایی که بی هیچ کم و کاستی (بی آنکه تقسیم و گسیخته یا «آمیخته شود) از سوی زادگان به ارث برده می شود. این همان بینش شگرف مندل بود. در مقابل ژنوتیپ به مجموعه کامل ژنهای درون فرد اشاره دارد؛ که برخلاف ژن به طور کامل و دست نخورده به زادگان منتقل نمی شود؛ بلکه در گونه هایی مثل گونۀ خود ما که تولید مثل جنسی ،دارند با هر نسلی ژنوتیپ گسیخته و تقسیم می شود. هر یک از ما یک نیمه تصادفی از ژنهای ژنوتیپ مادرمان، و یک نیمه تصادفی از ژنوتیپ پدرمان را به ارث میبریم.با وجود این، نیمه خاص ژنهایی را که ما از هریک از والدینمان به ارث میبریم، درست همسان با همان نیمهای است که آنها دارند؛ چرا که آنها در قالب دستهای مجزا بدون هیچگونه تغییری به ما منتقل میشوند. از کتاب : روانشناسی تکاملی، دانش جدید ذهن انسان نوشته دیوید ام. باس @ErebusNyx
چه بسا برای برخی در سال ۱۸۵۹ حیرت انگیزترین (و برای برخی رنجانندهترین) چیز در نظریه انتخاب طبیعی داروین این بود که قاطعانه همه گونهها را در یک درخت بزرگ تباری متحد میکرد. برای نخستین بار در تاریخ مکتوب، هر گونهای، موجودی متصل با همه گونههای دیگر به واسطه یک نیای مشترک تلقی شد، و همه گونهها به واسطه تبار مشترک، هم پیوند با یکدیگر دانسته شدند.برای نمونه ۹۸ درصد از دی ان ای انسانها و شامپانزهها با یکدیگر مشترک است و نیایی مشترک در حدود ۶ یا ۷ میلیون سال پیش دارند (رنگهام و پیترسن، ۱۹۹۶) شگفت انگیز و تکان دهنده تر این حقیقت بود که معلوم شد بسیاری از ژنهای انسان، نسخه همتا و مشابهی در کرمی شفاف به نام کائنورابدیتیس الگانس دارند. ژن های این دو شباهت بسیاری در ساختار شیمیایی دارد که مشخص میکند انسانها و این کرم از یک نیای مشترک دور تکامل یافته اند (وید، ۱۹۹۷). به طور خلاصه، نظریه داروین این بستر را فراهم ساخت که انسانها را نیز در درخت بزرگ حیات قرار دهیم؛ درختی که جایگاه ما در طبیعت و پیوندهایمان با همهٔ موجودات زنده دیگر را مشخص می سازد.
نظریه انتخاب طبیعی داروین توفانی از مجادلات را به راه انداخت. لیدی اشلی (هم عصر داروین) با شنیدن نظریه او که انسانها از تبار میمون های انسان نما هستند گفت: «امیدوارم حقیقت نداشته باشد؛ اما اگر چنین است امیدوارم همگان از آن باخبر نشوند». در مناظره مشهوری در دانشگاه آکسفورد اسقف ویلبرفورس با طعنه ای گزنده از هماورد مناظره اش، توماس هاکسلی، پرسید که حالا آن میمون انسان نمایی که تو از تبار آنی، از سمت مادر بزرگت است یا پدربزرگت؟ حتی زیست شناسان آن زمان نیز دربارۀ نظریۀ انتخاب طبیعی داروین تردید بسیاری داشتند و سه ایراد بر آن می گرفتند:
۱. ایراد نخست آن بود که تکامل داروینی فاقد نظریه ای منسجم درباره توارث است. خود داروین نظریهٔ آمیختگی را دربارۀ وراثت ترجیح میداد که در آن فرزندان ترکیبی از والدینشان هستند؛ چیزی شبیه به رنگ صورتی که آمیزه ای از رنگ قرمز و سفید است. امروزه این نظریه نادرست دانسته می شود. بنابراین انتقاد نخست بر او مبنی بر اینکه نظریه انتخاب طبیعی فاقد نظریه ای معتبر و منسجم در مورد وراثت است درست بود.
۲. ایراد دوم آن بود که برخی زیست شناسان نمیتوانستند تصور کنند که مراحل اولیه تکامل انطباق چگونه می توانسته برای موجود زنده سودمند باشد. اگر بال ناقص و ناکامل برای پرواز نابسنده باشد پس چگونه آن بال ناکامل میتوانسته به پرنده کمک کند؟ اگر چشم ناقص و ناکامل برای دیدن نابسنده باشد، چگونه می توانسته برای خزنده سودمند باشد؟ نظریه انتخاب طبیعی داروین مستلزم آن است که هر گامی در تکامل تدریجی انطباق برای جریان تولید مثل آن گونه از جانداران سودمند باشد. بر اساس این نظریه بالها و چشمان ناکامل حتی پیش از تکامل به بالها و چشمانی کاملا رشد یافته نیز باید دارای سودمندی انطباقی باشند در این بخش از کتاب صرفاً اشاره به این نکته کافی است که شکل های ناکامل نیز واقعاً می توانند سودمندی های انطباقی داشته باشند؛ برای نمونه بال های ناکامل پرنده حتی اگر امکان پرواز را به طور کامل برای او فراهم نسازند می توانند پرنده را گرم نگه دارند و در حرکت برای گرفتن شکار یا گریختن از شکارگر کمک کنند از این رو این ایراد دوم به نظریه داروین حل شدنی است (داوکینز، ۱۹۸۶) همچنین تأکید بر این نکته نیز اهمیت دارد که صرفاً این دلیل که زیست شناسان یا دیگر دانشمندان در تصور شکلهای خاصی از تکامل مشکل داشتند مانند اینکه بالهای ناقص و ناکامل چگونه ممکن است مفید باشد استدلال خوبی علیه این شکل های تکامل یافته نیست. این استدلال ناشی از بی خبری و نادانی یا همان طور که داوکینز (۱۹۸۲) آن را «استدلال برآمده از دیرباوری» می نامد معرفتی موجّه نیست؛ حتی اگر به لحاظ شهودی برای دارنده اش چنین به نظر آید در واقع بیشتر افراد تکامل بر اثر انتخاب طبیعی را می فهمند هرچند که تصور ذهنی مقیاسهای زمانی تکامل بسیار دشوار است (رادهفر دوئرتی، و بریس، ۲۰۱۱).
۳. ایراد سوم از سوی خلقت باوران مذهبی وارد شد؛ یعنی افراد مذهبی که به خلقت یکباره جهان باور دارند و بسیاری از آنها گونه ها را پدیده هایی ثابت و تغییرناپذیر می شمارند، که به یکباره توسط خالق آفریده شده اند؛ نه اینکه در فرایند تدریجی تکاملی به واسطه انتخاب طبیعی پدید آمده باشند وانگهی، نظریه داروین یک معنای ضمنی هم داشت: پیدایش انسانها و دیگر گونه ها «کور» بوده است؛ یعنی برآیند فرایندی کند، طولانی برنامه ریزی نشده و انباشتی از انتخاب طبیعی. چنین نگرشی در تقابل با عقیده خلقت باوران است که انسانها و دیگر گونه ها را بخشی از طرح بزرگ خداوند، یا بر اساس نقشه ای کاملاً آگاهانه، و قصدمندانه می دانند.
@ErebusNyx
مجری پشمالوی نئاندرتال نداشتیم
برنامه رو طبق قرار قبلی ادامه میدیم...
@ErebusNyx
Humanist Vampire Seeking Consenting Suicidal Person – Ariane Louis-Seize
فیلم Humanist Vampire Seeking Consenting Suicidal Person محصول ۲۰۲۳ نخستین اثر بلند آریان لوئی-سیز است؛ فیلمساز کانادایی که پیش از این با فیلمهای کوتاهش به موقعیتهای عجیب، شخصیتهای حاشیهای و ترکیب طنز با احساسات تاریک علاقه نشان داده بود. فیلم با یک ایده ژانری نامتعارف آغاز میشود: یک خونآشام نوجوان که برخلاف انتظار، تمایلی به کشتن انسانها ندارد.
لوئی-سیز به جای ساختن یک فیلم ترسناک متعارف، از عناصر ژانر خونآشامی برای ساختن یک کمدی سیاه و coming-of-age استفاده میکند. فیلم در اصل درباره بیگانگی، حساسیت بیش از حد، میل به تعلق و دشواری مواجه شدن با خشونتی است که در جهان پیرامون وجود دارد. همین جابهجایی باعث میشود موجودی که معمولا در سینما نماد تهدید است، اینجا خود به شخصیتی آسیبپذیر و نامتناسب با محیط تبدیل شود.
کارگردانی لوئی-سیز بر حفظ تعادل میان امر عجیب و احساسات واقعی استوار است. او عناصر فانتزی را بیش از حد توضیح نمیدهد و اجازه میدهد قواعد جهان فیلم به تدریج پذیرفته شوند. در نتیجه طنز از تضاد میان موقعیت خارقالعاده و واکنشهای کاملا انسانی شخصیتها شکل میگیرد.
فیلم را همچنین باید بخشی از سنت کمدیهای سیاه کبکی دانست که در آنها مرگ، تنهایی و اضطراب با طنز و لطافت در هم میآمیزند. خود لوئی-سیز نیز در گفتوگوهایش بر پیوند تراژدی و کمدی و اینکه این دو را دو سوی یک سکه میداند تاکید کرده است.
نتیجه فیلمی است که از ظاهر یک کمدی خونآشامی استفاده میکند اما در لایه انسانی، درباره دو نوجوان متفاوت و تلاش آنها برای یافتن راهی برای ارتباط با جهان و یکدیگر است.
@ErebusNyx
Humanist Vampire Seeking Consenting Suicidal Person – Ariane Louis-Seize
@ErebusNyx
