en
Feedback
خُنیا

خُنیا

Open in Telegram

آن‌سوی سایه‌ها، در میان قلعه‌ها.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
246
Subscribers
+324 hours
+67 days
+630 days
Posts Archive
آدم از یک جایی به بعد چیزهای زیادی را از دست نمی‌دهد، بلکه تنها توانِ شگفت‌زده شدن را گم می‌کند. از همان روز، دنیا همان دنیاست اما دیگر هیچ غروبی دلت را نمی‌لرزاند و هیچ بهاری بوی آغاز نمی‌دهد. شاید پیری، پیش از آنکه به تن برسد، به حیرتِ آدم می‌رسد.

خواب نمی‌برد مرا، یار نمی‌خرد مرا ‏مرگ نمی‌درد مرا، آه چه بی‌بها شدم ‏⁧ عباس معروفی⁩ خُنیا

گاهی فکر میکنم سکوت، نقطهٔ مقابل سخن گفتن نیست بلکه تقابلِ او با شلوغی‌ست. بعضی آدمها ساعت‌ها حرف می‌زنند و در آن بارانِ کلمات، هیچ قطره‌ای از وجودشان جاری نمی‌شود. حرفشان چون پوسته‌ای توخالیست. اما گاه در کنار سکوتی ساده، چنان غوطه‌وری در خویشتنِ خویش را تجربه میکنی که گویی درونِ سینه‌ات، جایی که سالها غبارِ همهمه نشسته، ناگهان پرنده‌ای آرام بال گشوده‌ست. آن سکوت، دیوارِ دل را کوتاه می‌کند و تو را به اتاقکِ خلوتِ وجودت میبرد، جایی که دیگر نیازی نیست چیزی بگویی تا باشی.

این گروه ایرانی هست و این موزیک هم با ترکیبی از دف و سه‌تار و گیتار آکوستیک اجرا می‌شه که من واقعاً خوشم اومده هرچند با بقیهٔ موزیک‌های کانال فرق داره، ولی گوش دادنش خالی از لطف نیست.

خوشا به حالِ آنها که از کنارِ جهان می‌گذرند بی‌آنکه تیغِ ظرافت‌ها گوشتشان را بدرد. برایشان باران فقط نمِ روی لباس است نه زخمِ خاطره. غروب، فقط تاریکیِ اتاق است نه سوگِ نوری که می‌رود. آنها می‌خوابند و دنیا برایشان نمی‌گرید اما من آینه‌ای هستم که هر گردی بر آن، تصویر را می‌لرزاند. هر لبخندی را تا استخوانِ غمش می‌خوانم، هر سکوتی را تا فریادِ پنهانش. این حساسیت لعنتی مجالی نمی‌دهد که غافل باشم و شاید حسرت، نه برایِ آنهاست که نمی‌بینند، که برایِ من است که می‌بینم و نمی‌توانم چشم ببندم.

اگر پیشنهاد یا انتقادی دارید دربارهٔ محتوای کانال، واسم بنویسید حتماً، خوشحال می‌شم. • https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iejfgihcdb

در سکوتِ سنگینِ روزها، زمان بی‌آنکه منتظرم باشد از لابه‌لایِ انگشتانم می‌لغزد و من نیز در خلسهٔ وهم‌آلودِ جستجوی آرامش، گمان می‌کنم که پس از این دوندگی‌ها، مکانی‌ست که من را به پناه خویش ببرد غافل از آنکه تصور رسیدنِ به آرامش سرابی بیش نیست. اینگونه‌ست که در میانهٔ گردشِ بی‌امانِ افلاک، تنها به خاکستری از خویشتن می‌رسم و آنجا نه جنبشی‌ست برای رهایی و نه نگاهی‌ست برای شگفتی، تنها زهرِ ملالی‌ست که می‌جوشد و جانم‌ را جرعه‌جرعه تهی می‌کند.

در سکوتِ سنگینِ روزها، زمان بی‌آنکه منتظرم باشد از لابه‌لایِ انگشتانم می‌لغزد و من نیز در خلسهٔ وهم‌آلودِ جستجوی آرامش، گمان می‌کنم که پس از این دوندگی‌ها، مکانی‌ست که من را به پناه خویش ببرد غافل از آنکه تصور رسیدنِ به آرامش سرابی بیش نیست. اینگونه‌ست که در میانهٔ گردشِ بی‌امانِ افلاک، تنها به خاکستری از خویشتن می‌رسم و آنجا نه جنبشی‌ست برای رهایی و نه نگاهی‌ست برای شگفتی، تنها زهرِ ملالی‌ست که می‌جوشد و جانم‌ را جرعه‌جرعه تهی می‌کند.

غافلی از حالِ دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند صائب خُنیا

محسن رضایی می‌گه باید هواپیمای الجزایر رو با موشک بزنیم و ما به عنوان تیم جایگزین بریم بالا

صبح بیداری شی ببینی این تیم کثیف حذف شده. حالا تیم یه طرف، این ضایع شدن میثاقی یه طرف دیگه اونم دقیقهٔ ۹۶، زجه بزن بچه شیعه =)))

عمیق‌ترین حسی که این روزها دارم، خودِ نبودِ حس است. نه اندوهی که بسوزاند و نه شوقی که بلرزاند، فقط سکوتی بی‌پژواک به وسعتِ یک کویرِ بی‌طوفان. گویی درونِ برکه‌ای راکد افتاده‌ام که حتی برگی بر سطحش موج نمی‌اندازد.

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود خیام خُنیا