en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
306
Subscribers
+224 hours
+47 days
-630 days
Posts Archive
Repost from ماری🍂
ولی خیلی خوشمزه شد^^
ولی خیلی خوشمزه شد^^

تو تنها آدمی هستی که هیچ‌وقت باهاش احساس تنهایی نکردم⁦♡⁩

مثل اینکه امروز روز جهانی دوستداران کتابه و من عاشق کتاب و آدم‌های کتاب‌خون و کتاب‌دوستم. با اینکه تقریبا همه‌ی خرید‌هام آنلاینه، اما کتاب رو همیشه حضوری می‌خرم. چون دوست دارم آدم‌هایی رو ببینم که جلوی قفسه‌ها می‌ایستند، کتاب انتخاب می‌کنند، چند صفحه‌اش رو به صورت رندوم می‌خونند یا برای پیدا کردن کتابشون از مسئول کتاب‌فروشی کمک می‌گیرند. بعضی‌ها هم، همون‌جا یه گوشه می‌شینند و غرق خوندن می‌شن. من عاشق تماشا کردن آدم‌هایی‌ام که توی کتاب‌فروشی‌ها توی دنیای خودشون غرق شدند و از این دنیا، حداقل برای ساعتی جدا هستند. همه‌چیز توی کتاب‌فروشی‌ها برام قشنگه، مخصوصا اگه اون کتاب‌فروشی «دی» باشه.

Repost from روزها
۹ اوت #روز_دوستداران_کتاب است. هر سال در این روز دوستداران کتاب دور هم جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند. یکی از سنت‌های این روز م
۹ اوت #روز_دوستداران_کتاب است. هر سال در این روز دوستداران کتاب دور هم جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند. یکی از سنت‌های این روز معرفی کتابی است که از خواندن آن لذت برده‌اید @Roozha365

یادمه یه‌بار یه پزشک توی توییتر نوشته بود: « واقعیتش رو بخوام بگم من دیگه بیشتر وقت‌ها از وضعیت بیمارهام متاثر نمی‌شم، چون اگه هر بار بخوام احساساتی بشم، چیزی ازم برای زندگی خودم باقی نمی‌مونه. هر روز موارد جدید می‌بینم و باهاشون سر و کار دارم.» من هم حالا خودم توی موقعیتی هستم که مدام با آدم‌های آسیب‌پذیر سر و کار دارم. و من هم دیگه چندان متاثر نمی‌شم، چون این‌جا هرروز موارد زیادی برای متاثر شدن هست، و اینجوری سلامت روان خودمون در معرض آسیب قرار می‌گیره. مثلا زنی که هشت سال از من کوچک‌تر بود، طلاق گرفته بود و دوتا بچه‌ی کوچیک داشت و با پدری که دائم بخاطر گذشته و انتخاب‌هاش سرزنشش می‌کرد، درگیر بود. زنی که چهار سال از من بزرگ‌تر بود، نوزده سال از ازدواجش گذشته بود، بچه‌ی بزرگش شونزده ساله بود، دوتا بچه‌ی دیگه هم داشت، شوهرش ده سال درگیر اعتیاد بوده و خودش سابقه‌ی خودکشی داشت. زنی که دو سال از من کوچک‌تر بود، تجربه‌‌ی شیش سال زندگی مشترک داشت و دو سال پیش شوهرش رو از دست داده بود. مردی که فقط هفت ماه بعد از ازدواج، پنج بار روی همسرش دست بلند کرده بود. مردی که کنترل خشم نداشت و توی دعوا هرچی دم دستش میومد رو سمت زنش پرتاب می‌کرد و فحاشی می‌کرد؛ آخرین بار هم همین اتفاق باعث جراحت خانم شده بود و روونه‌ی بیمارستانش کرده بود. مردی که اونقدر بددل و شکاک بود که دنبال زنش راه می‌افتاده تا ببینه کجا می‌ره و چی کار می‌کنه. مردی که فکر می‌کرد همسر دوم مادرشه و همیشه باید مادرش اولویت اول زندگیش باشه، نه همسرش و خواسته‌هاش. زنی که بارها جلوی جمع شوهرش رو تحقیر کرد بود و با حرف‌های نسنجیده کوچیکش کرده بود. زنی که شوهرش رو جوری کتک زده بود که یک طرف صورتش کاملا کبود بود. دختر بچه‌ای که پدرش بدنش رو با سیگار سوزونده بود و آثارش پشت دست‌هاش نمایان بود. زن و مردهایی که نه کنار هم میشینن و نه حاضرن کلمه‌ای با هم حرف بزنند. و خیلی موارد دیگه. اگه آدم بخواد برای هر مشکل و گرفتار این مدلی که می‌بینه متاثر بشه، خیلی زود فرسوده و خسته میشه. اگه قرار باشه برای هر قصه‌ی تلخ و هر رنجی که هرروزه می‌بینیم و می‌شنویم عمیقا متاثر بشیم، چیزی از ما برای زندگی شخصی‌ خودمون باقی نمی‌مونه. گاهی بی‌تفاوتی ظاهری، نه از سر سنگدلی، که از ضرورت حفظ خودمونه؛ تا بتونیم همچنان زندگی رو تاب بیاریم و ادامه بدیم.

وای همیشه دلم می‌خواست برم ظهیر‌الدوله😭. کاش امسال پاییز حتی شده تنهایی، برم.

Repost from N/a
در همین راستا از ظهیرالدوله.
+4
در همین راستا از ظهیرالدوله.

سریال جدید و اینکه زنده‌باد ژانر جنایی که تا ابد موردعلاقمه🌚.
سریال جدید و اینکه زنده‌باد ژانر جنایی که تا ابد موردعلاقمه🌚.

سه‌شنبه‌ای که گذشت، تجربه‌ی جدیدی بود. تا پیش از این من فقط شاهد زن‌هایی بودم که با کمی نور امید توی دلشون سعی داشتند رابطه‌ای رو که نفس‌های آخرش رو می‌کشید و چیزی تا مرگش باقی نمونده بود، مجدد زنده کنند. زن‌هایی که شوهرهاشون به هیچ وجه تمایلی به همکاری یا حرف زدن نداشتند. در نتیجه خودشون تنها اقدام می‌کردند، تنها میومدند و تنها گفتگو می‌کردند و دنبال راه‌حل می‌گشتند. و آخرش معمولا با صورت‌های پف‌کرده، چشم‌های قرمز و صداهای گرفته‌ی ناشی از گریه جلسه رو ترک می‌کردند. اما سه‌شنبه‌ی کذایی برای اولین بار دوتا مرد رو دیدم که خودشون تنها اومده بودند تا رابطه‌ی تقریبا از دست رفته‌شون رو نجات بدن. این‌بار دوتا شوهر برای کمک به رابطه‌ی نیمه‌جونشون پیش قدم شده بودند. تا قبل از این اتفاق فقط زن‌ها رو توی این موقعیت دیده بودم، ولی حالا مردها هم به این لیست اضافه شدند. و من نمی‌دونم ته این تنهایی بار مسئولیت رو به دوش کشیدن‌ها قراره چه اتفاقی بیفته. فقط کاش از یه جایی به بعد طرف مقابل کمی کوتاه بیاد و حاضر به همکاری باشه، چون هیچ‌وقت تنهایی نمیشه رابطه‌ای رو که دوتایی ساخته شده رو درست کرد.

یکی از چیزهایی که اینجا هر روز می‌بینم و باهاش مواجه می‌شم، نوع رابطه‌ی بین زوج‌هاست. چه اون‌هایی که تازه نامزد یا عقد کردند و چه اون‌هایی که چند سال از ازدواجشون گذشته. زوج‌های نامزد یا تازه‌عقد کرده، همیشه کنار همدیگه می‌شینند، خیلی صمیمی‌ان، دست همدیگه رو رها نمی‌کنند، معمولا آروم توی گوش هم حرف می‌زنند و لبخند می‌زنند. بعضی وقت‌ها هم دختر سرش رو روی شونه‌ی پسر می‌ذاره و کلا انگار بینشون پر از صمیمیته. ولی زوج‌هایی که چند ساله ازدواج کردن معمولا فاصله‌ی فیزیکی بیشتری دارند. کنار هم می‌شینن ولی هیچ تماس فیزیکی‌ای بینشون نیست، بیشتر حواسشون به گوشیه و خیلی هم با همدیگه حرف نمی‌زنند. بین همه‌ی این زوج‌ها فقط یه زوج رو دیدم که با اینکه سال‌ها از ازدواجشون گذشته بود، وقتی کنار هم نشستند، دست هم رو گرفتن و با احترام و محبت همدیگه رو مخاطب قرار می‌دانند. می‌دونم که با گذشت زمان نحوه‌ی ابراز عشق آدم‌ها تغییر می‌کنه و طبیعیه که اون شور و هیجان اول ازدواج وجود نداشته باشه و فروکش کرده باشه. این رو هم می‌دونم که صرفا کنار همدیگه نشستن بدون حرف یا تماس فیزیکی به معنی نبود عشق نیست. ولی خب قشنگه بعضی چیزها تا همیشه بمونه.

تولد هیچکس حتی نزدیک‌ هم نبود، ولی من کیک تولد می‌خواستم.
+1
تولد هیچکس حتی نزدیک‌ هم نبود، ولی من کیک تولد می‌خواستم.

آخه من مردم برای یادداشتش😭. عاشق و شیفته‌ی نوشته‌های کوتاه شخصی‌سازی شده برای آدم‌ها هستم.
آخه من مردم برای یادداشتش😭. عاشق و شیفته‌ی نوشته‌های کوتاه شخصی‌سازی شده برای آدم‌ها هستم.

یکم/ دیشب با تن خسته‌ای که هنوز از تمرینات باشگاه عضلاتش گرفته بود، چشم بر هم نهاده بودم که نیمه‌شب، برق رفت. دو ساعت تمام در گرما گذشت. خوابی اگر مانده بود، از سرمان پرید و شب، به بیداری و بی‌قراری گذشت. دو ساعت قطعی در روز، دو ساعت در شب، درست همان زمان‌هایی که آدمیزاد نیاز به اندکی آسایش و خواب دارد. خاک بر سر حکومتی که ما را به این ورطه‌ی فلاکت و بیچارگی کشانده‌ست. دوم/ هفته‌ی پیش ناخن‌هایم را ژلیش کردم. رنگی پاستلی و تابستانی که جلوه‌ای زیبا و تازه به ناخن‌هایم بخشید. اما گوشه‌ی ناخن اشاره‌ی دست چپم، لب‌پر شد؛ و همان یک ترک کوچک، زیبایی‌شان را در نظرم شکست. گویی تمام ملاحت‌شان با همان لب‌پر شدن فرو ریخت و از بین رفت. حالا دلم می‌خواهد پاکشان کنم و به سادگی ناخن‌های خودم بازگردم. سوم/ باشگاه و ورزش کردن را دوست دارم. این‌ روتینی که برای خودم ساخته‌ام را می‌پسندم. سحرخیزی، صبحانه‌‌ی سالم خوردن، ورزش و پیاده‌روی در مسیر بازگشت به خانه با صدای پادکستی که در گوشم می‌پیچد. بیشتر زنانی که هم‌باشگاهی‌ام هستند، سال‌ها از من بزرگ‌ترند. بعضی مادرند، برخی مادربزرگ. پرانرژی و صمیمی‌اند؛ درباره‌ی شوهر، بچه‌ها، کلاس‌های یوگا، زبان و سفالگری حرف می‌زنند و با هم قرار استخر و ماساژ و شام در فلان رستوران را می‌گذارند. من با لبخندی مهربان، دعوتشان را رد می‌کنم. ساکت‌ترین عضو گروهم. نه از سر تکبر، که از نداشتن وجه مشترک. اما دوست‌داشتنی‌اند، و من نیز از روند کلاس و حضور در جمعشان خشنودم. چهارم/ این روزها برای بار دوم، کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» را می‌خوانم و از زیبایی قلم نویسنده قلبم فشرده می‌شود. غزاله علیزاده را بی‌نهایت دوست دارم؛ قلمش، زبانی است میان اندوه و زیبایی. گاه مکث می‌کنم، جمله‌ای را دوباره می‌خوانم، و با خود می‌گویم: افسوس که عمرش کوتاه بود. کاش می‌ماند و رمان‌هایی دیگر می‌نوشت، تا ما، خوانندگانش، بیشتر در لذت دنیای خیال و ظرافت قلمش غرق شویم. پارسال پادکستی شنیدم درباره‌ی زندگی‌اش و تازه آن‌جا بود که فهمیدم چه زیستنی داشته و چقدر ناگفته‌ها درباره‌اش بوده که من نمی‌دانستم. پنجم/ امروز، با امید به تعطیلی فردا، راهی سرکارم. دلم نمی‌خواهد فردا را فقط در چهاردیواری خانه و اتاقم بگذرانم. کاش جایی برای رفتن بود؛ جایی برای نفس تازه کردن. کاش آدم‌هایی را داشتم که در گشت‌وگذار، هم‌دل و همراه باشند؛ آدم‌هایی اهل دل، که بگویی «برویم» و بی‌هیچ درنگی و با نهایت پایه بودن بگویند «برویم».

وقتی نوتیف‌های هرلایف رو می‌خونم، خیال می‌کنم بهم توجه شده و احساس خیلی خوبی بهم دست می‌ده. واقعا امان از pms، از توجه اپلیکش
وقتی نوتیف‌های هرلایف رو می‌خونم، خیال می‌کنم بهم توجه شده و احساس خیلی خوبی بهم دست می‌ده. واقعا امان از pms، از توجه اپلیکشنی که برای همین کار طراحی شده هم گریه‌ام می‌گیره:)))

با تو انگار تو بهشتم با تو پرسعادتم من...

چند روز بود که بابت مسئله‌ای استرس زیادی داشتم؛ نه بروزش دادم و نه درباره‌ش با کسی صحبت کردم. حتی فکر کردن بهش هم حالم رو بدتر می‌کرد. چون می‌دونستم اگه اتفاقی بیفته، اونی که باید قوی و سرپا بمونه، منم. حالا همه‌چیز تموم شده. به‌ خیر گذشت و به سلامت ازش عبور کردیم، سالم و بی‌صدا. راستش، این دومین باره که از خوشحالی اشک شوق ریختم. و چقدر حالا دلم قرص‌تره. می‌تونم یه نفس راحتی بکشم. آخیش.

از این جمله متنفرم. اصلا هم مهم نیست که بعد از «ولی» قراره چه جمله‌ای بیاد. دیگه وقتی کاری انجام نشده، گفتنش ضرورتی نداره. کا
از این جمله متنفرم. اصلا هم مهم نیست که بعد از «ولی» قراره چه جمله‌ای بیاد. دیگه وقتی کاری انجام نشده، گفتنش ضرورتی نداره. کار انجام نشده همون بهتر توی نطفه خفه بمونه و راجع بهش حرفی زده نشه که بازگو کردنش واقعا اعصاب خورد‌کن و مزخرفه.

واقعا کار دولتی توی این مملکت نعمت به حساب میاد. بیشتر روزهای شیش ماه دوم سال یا به خاطر وارونگی هوا و آلودگی تعطیل‌اند، یا به خاطر کمبود گاز. توی تابستون هم به خاطر گرما و صرفه‌جویی در مصرف آب و برق، تعطیل‌اند و از خرداد تا شهریور هم که ساعت کاری‌شون کم می‌شه و ساعت یک ظهر تعطیل میشن و برمی‌گردن خونه‌هاشون. یعنی همون روزهای محدودی هم که سر کارند، زمان کاری‌شون بسیار کوتاهه. اکثرا پنج‌شنبه‌ها هم تعطیل‌اند. اون‌وقت توی بخش خصوصی، وسط جنگ دوازده‌ روزه هم حتی کسی به فکر تعطیلی نبود و کارفرماها انتظار داشتند کارگرها و کارمندها توی اون شرایط وحشتناک سرکارشون حاضر باشند و بهترین راندمان کاری رو هم داشته باشند! روزی هشت الی دوازده ساعت کار، شش روز در هفته، دقیقا مثل اسب عصاری، با حقوق پایه وزارت کار که تهش هم به هیچی نمی‌رسه. هیچ امنیت شغلی‌ای هم وجود نداره و هر لحظه ممکنه به بهانه‌ی تعدیل نیرو، چندین نفر رو بفرستند خونه و از کار بیکار کنند.

وضعیت‌ به جایی رسیده که وقتی برق فقط بیست دقیقه می‌ره، اینجوری می‌شم که: « وا. چی شد؟ برگشت؟ هنوز که دو ساعت نشده!» یعنی یه جوری به رفتنش عادت کردم که فکر کنم دچار سندروم استکهلم شدم!

کاش الان آیس لاته و چیزکیک و بغل و بوس بوسی شدن داشتم. حداقل امیدوارم شب که برمی‌گردم خونه، شام خوشمزه‌ای در انتظارم باشه😭.