en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
Repost from من!
اگر روزگار گذشت و یادی از این هرزه‌ی احمق بر ذهن نگذشت آن‌وقت کارم تمام است.

Repost from من!
به‌ویژه رویای زندگی.

Repost from من!
رویاها خیلی جنون آمیزند‌.

Repost from من!
همیشه همین فکر ها باعث عذابم شده من از این نبرد خسته شدم کاش خفه خون‌بگیرد‌. انقدر حرف نزند. وقتی سایه‌ی شوم بی‌تفاوتی قد و قواره‌ی قامتم شده‌ چگونه حرف بزنم؟ چگونه بلند پروازی کنم که هرزه وار بر‌ قلبم می‌پیچید و خونم‌‌ را می‌مکد؟ من همان بیچاره ای هستم که زیر سایه‌ی آرام پوچی، خیالات برم می‌دارد. رویا می‌بینم رنگ در رنگ شکوه در شکوه. __من

__آقای هیچ.

Repost from N/a
«در درونم یک حزنِ مرموزی رُست. من در تمامی شب‌هایی که از سر گذراندم، تنها بودم، و آن‌قدر بعضی حس‌ها در من رویید که من فصل‌های‌شان را یک‌به‌یک، ریزبه‌ریز از بر کردم و دانستم که چه غمی و از چه نوعی کِی می‌آوارد بر سرم. امّا شب‌هایی بود که دلم می‌خواست برای دقیقه‌هایی هم که شده بخزم در آغوشی و برای چند لحظه، بی‌ بیم‌وشرم بزنم زیرِ گریه. هیچ‌وقت چنین نشد...»

Repost from ''فارغ
آه عزیزم، از من نپرس معنای زندگی چیست. از من نپرس چرا میلی به بودن ندارم. از من نپرس چرا امروزِ بی‌مصرف را، آن‌‌طور که هست می‌گذرانم و ککم‌هم نمی‌گزد. چرا انقدر زندگی تلخ است؟ چرا همه‌چیز سیاه و تیره است؟ چرا این گونه‌ام؟ چیست راز این اندوهناکی که چون مغاکی من را محبوس کرده و کورمال‌کورمال تیره‌بختی‌ام قدم می‌نهم. آه زندگی چیستی تو؟کیستی تو؟ آه، زندگی... چه بازیِ خاموش و بی‌رحمی هستی، که آدمی را میان امید و بی‌تفاوتی آویزان می‌کنی. هر صبح می‌آیی، لبخند می‌زنی، با چهره‌ای تازه، اما در دلِ تکرار، چیزی از نو نمی‌زاید. من در چرخِ روزمرگی‌ات مدام می‌گردم، بی‌آنکه مقصدی باشد؛ من را پرت می‌کنی و به دیوار می‌کوبی، به زمین و زمان من را هل می‌دهی. مثل عقربی که خودش را می‌گزد، فقط برای آنکه حس کند هنوز وجود دارد. من نمی‌دانم رهایی چیست. نمی‌دانم دلتنگی چیست. همیشه، نومیدانه منتظرم بی‌آنکه بدانم منتظر چه کسی باید باشم؟ تنهایی فریاد می‌زند و گوشم را کَر می‌کند، جیغ می‌زند و بر دیواره‌ی تنم ناخن می‌کشد. تنهایی‌ام، غمگساری‌ام، از من نفرت دارد چرا که او را تاب می‌آورم با تمام نفرتی که از آن دارم. من نمی‌دانم هیچ چیزی نمی‌‌دانم. تنها می‌دانم که اندوه، شبیه نفسی‌ست که ترک نمی‌شود، و هر لبخند، نقابی‌ست برای پنهان‌کردنِ این خلأ بی‌انتها. آیا می‌شود روزی، این بی‌معناییِ باشکوه را فهمید؟ آیا لازم است؟ این دلگیری طغیانگر ارزشش را دارد؟ یا شاید فهمیدن، خود زهرِ زندگی‌ست، و آنان که خوشبخت‌اند، تنها ساده‌تر می‌بینند؟ آه زندگی من از تو همیشه سوال می‌پرسم و تو همیشه لبخند می‌زنی...چه گلوله‌ای. قلبم را هدف می‌گیرد. شاید من اشتباه آمده‌ام، شاید زمین جای من نبوده، شاید بودنی که نصیبم شده، تنها حاشیه‌ای از متنی است که نویسنده‌اش فراموشم کرده... اما هنوز، در سکوتِ این خستگی، گوشه‌ای از دلم می‌خواهد بپرسد نه از خدا، نه از معنا! از خودِ زندگی: اگر قرار است این‌چنین بی‌رحمانه بگذری، چرا اصلاً آمدی؟ -بداهه‌هایی در خیال.

خدایاااا

Repost from من!
[... امروز ... امروز ... باید به دیدار او بروم. «او» این کلمهٔ دوحرفی که به تارَک كتيبهٔ دل هر انسانی با حروف‌ بزرگ حک شده. «او» کلمهٔ مقدسی که همهٔ ننگ‌ها در آن خفته و پرتوش همهٔ کائنات را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. او که ناگاه چون يک جرقه روی پرند دل مرگ‌خیز و فراموش‌شدهٔ من افتاد و اطراف خود را سوخت، سوخت و یکباره مرا به شعله کشید و همه‌چیز را عوض کرد. «او» آری امروز باید به دیدار او بروم. زندگی به من آموخته بود که زن را باید چون يک شهر فتح کرد. زن را نه حیوانی که مویش درازتر از مرد است و کم‌تر کار می‌کند و بیش‌تر می‌خورد. زن ... نه حیوانی که با يک بيفتِک مي‌توان رامش کرد و با يک سكه می‌توان خریدش. زن را نه جانداری را که نیمی به طوطی و نیمی دیگر به روباه می‌مانَد. زن را ... موجودی که می‌تواند انسانی را پرورش دهد و احساسی را بارور کند. موجودی که می‌تواند آتش بزند و بسوزاند و بر باد دهد. زن ... موجودی که با قدرت بتوان رامش کرد و با احساس بتوان خریدش. زن ... جانداری که نیمی به شعر، نیمی به موسیقی و نیمی به مرگ‌ می‌مانَد! آری ... زندگی به من آموخته بود که برای به دست آوردن سرزمین قلب زن، چون سرداری باشهامت، نه باسیاست! باید با يک خطر حتمی دست‌به‌گریبان شد و با قدرت تمام حمله کرد و قلب آن زن را زیر یورش وحشیانه در هم ریخت، آنگاه چنان حکومت کرد که صدای مهمیز چکمه در سرتاسر دیار سینهٔ زن بپیچد و وحشت بپاشد. ولی باید گذاشت تا حمله از طرف مقابل شروع شود و گرنه شکست ... شکست پشت شکست مرد مبارز را خرد خواهد کرد؟ بگذریم.‌ آنچه اشاره شد يک اصل نیست يك پدیده است. وگرنه آنچه را که می‌توان بی‌شک پذيرفت تاریخ عشاق است که با کلمهٔ حماقت شروع و با کلمهٔ خیانت پایان یافته است. امروز باید به دیدار او بروم، او ... او ... او ...] __نصرت رحمانی

تا حالا هیچ ترکیبی به اندازه‌ی "قلب قشنگ هیاهوگرت" به دلم نشسته.

Repost from من!
هان دختر بی‌قرار خیال و علف! برای قلب قشنگ هیاهوگرت چه بفرستم؟ چه بفرستم از این راه دور که شادمانت کند؟ جغجغه‌ای برای دلت رنگین کمانی برای چشمانت یا پرسشی خوف انگیز برای اندیشه ات؟! __منوچهر آتشی

photo content
+1

چقد قشنگه صداش🤦🏻‍♀

من اما از غرق شدن در تو که لحظه به لحظه در دایره‌ی زندگانیِ عجیب و محو من متمرکز می‌شوی می‌ترسم. آیا به راستی تو همانی؟! همان مهربانِ بی‌نظیر که دوستی با ضمایر ناشناخته‌ی مشتاق را خوب می‌داند؟! کاش فقط تو بمانی و نور و این نغمه‌ی بی پایان... __من

شب از شب‌های پاییزی‌ست از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک‌آور، ملول و خسته‌دل، گریان و طولانی شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد، و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی و اینک ـ خیره در من مهربان ـ بینم که دست سرد و خیس‌اش را چو بالشتی سیه زیر سرم ـ بالین سوداها ـ گذارد شب من این می‌گویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به‌کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش، دل برکنده از بیمار، نشسته درکنارم، اشک بارد شب من این می‌گویم و دنباله دارد شب __اخوان‌ ثالث

اگه کسی پیشت اومد.mp35.42 MB

این کتاب رو خیلی دوست داشتم.💔👩‍🦯

‏«نخواهیم که قهرمان باشیم یا معصوم. کافی‌ست فقط آدم بدی نباشیم. کسی که بخواهد فرشته شود، تنها دیو خواهد شد» __سیمون دو بووار شاید این بهترین مثالی بود که در انتهای سخنرانیش می‌توانست از لابلای رمان‌هایش بزند. می‌گفت در بعضی جاها آنقدر سخت می‌شویم که می‌پوسیم و هرگز نمی‌رسیم. ‏به دعوت انجمن نویسندگان اروپایی در ۱۹۶۴ در پاریس، از توانایی ادبیات در جهان امروز پرسید که آیا ادبیات می‌تواند چیزی درخور به زندگی امروز ما اضافه کند؟ دو بووار پرسید با وجود متون تخصصی در هر حوزه‌ای از علوم انسانی، با وجود اخبار و سرگرمی‌ها «آیا جایی برای ادبیات مانده است» یکایک ما دارای ذائقه خاصی برای زندگی هستیم که هیچ کس دیگر نمی‌تواند آن را به تمامه دریابد، مگر در بیان و تشبیهی ادبی. ‏همین است که وقتی رمانی اصیل می‌خوانیم با یکی از شخصیت‌ها و یا خود نویسنده، همذات پنداری می‌کنیم. که ادبیات واقعی، درست در لحظه‌ای آغاز می‌شود که منِ خواننده، صدای دیگری را در پس کلمات رمان و یا شعر ناب می‌شنوم و با درک جدایی موقعیت‌های موجود، افق خود را به او نزدیک می‌کنم. ‏با این‌حال ساده‌لوحی است اگر کسی گمان کند می‌توان با خواندن یک کتاب به واقعیت احاطه یافت. «زیرا واقعیت امر ثابتی نیست و هیچ نویسنده‌ای هم قادر نیست آن را در تمامیت‌اش به ما نشان دهد. دنیای واقع، چرخش تجارب فردی یکایک انسان‌هاست که با هم می‌آمیزد و با این‌حال از هم جدا می‌ماند» ‏دو بووار می‌گوید؛ هر وقت بابا گوریو را می‌خوانم، می‌دانم که در پاریس دوره بالزاک گردش نمی‌کنم بلکه با پاریس ِبالزاک روبرو هستم، با دنیای بالزاک! «اما آنچه اهمیت دارد این‌ست که مجذوب دنیایی بشوم که با دنیای من تلاقی می‌کند و با این همه از دنیای من جداست؛ این‌ست اعجاز ادبیات» ‏کلید درک این گفته پروست همین‌جاست؛ که ادبیات محل تلاقی ذهنيت‌هاست! «زیرا من خود را ترک می‌کنم تا من ِکسی را که سخن می‌گوید بپذیرم، در عین این‌که من خودم می‌مانم» که کار ادبیات نمایش همین است که حقیقت دیگری، در یک آن، حقیقت من می‌شود ولی همواره در آخرین گام از من می‌گریزد. ‏می‌گوید ادبیات زنده می‌ماند اگر بتواند مخاطب را از تنگنای جدایی برگذرد. «از همین‌روست که باید از دلهره تنهایی و مرگ سخن بگوید زیرا اینها درست همان اموری هستند که ما را در فردیت خود محبوس می‌کنند. ما نیاز داریم که بدانیم و حس کنیم که این تجارب برای دیگر آدمیان هم پیش آمده است» ‏از این‌روست باید از شکست، از رسوایی، از مرگ سخن گفت: «نه برای آنکه خواننده را نومید کنیم، بلکه به عکس برای این‌که بتوانیم او را از نومیدی برهانیم» همان که بعدها در بانوی شکسته درباره امید از دست دادگان نوشت: «که در جایی سخت می‌شویم، در جایی دیگر می‌پوسیم و هرگز نمی‌رسیم» ‏و یا آن فراز در همه می‌میرند که: «اگر به اندازه کافی زندگی کنی خواهی دید که هر پیروزی به شکست تبدیل می‌شود» در همان بانوی شکسته نوشته بود که سرنوشت بشر همین‌گونه ابلهانه ادامه خواهد یافت و اگر غم‌انگیزتر نشود، سعادت‌آمیز هم نخواهد شد. تا بگوید «زندگی بی عشق، زیستن نیست» ‏در انتهای سخنرانیش می‌گوید ادبیات باید تاریک‌ترین و مبهم‌ترین سویه‌های وجود ما را روشن کند: «حفظ انسانی‌ترین حالات انسان در برابر سرکوب زندگی! بهم پیوند دادن حقایق جدا افتاده، در عین تقلیل ندادن حقیقت افراد. که اگر ادبیات چنین کند، هیچ چیز دیگر نمی‌تواند جای ادبیات را بگیرد»

می‌دانستم که هرگز نخواهم توانست دکور قدیمی را بشکافم و در آن رخنه کنم. همه‌ی آنچه را که از ورای میکروسکوپ‌ها و دوربین‌ها می‌دیدم، با چشم خودم می‌دیدم، اشیاء تا زمانی برای ما وجود داشت که آن‌ها را دیگر به حالتی رام و سربریز جا گرفته بود، حتی اگر به ماه می‌رفتیم و یا خود را به عمق اقیانوس‌ها می‌رساندیم، همچنان جایمان در دل دنیایی انسانی بود. اما واقعیت‌های اسرارآمیزی که حواس ما به آن‌ها پی نمی‌برد: نیروها، سیارات، مولکول‌ها، امواج، همه‌ و همه چیزی جز ورطه‌ی دهان بازکرده‌ای نبود که جهل ما به وجودش آورده بود و ما آن را زیر سرپوش کلمات پنهان می‌کردیم. هرگز طبیعت رازهای خود را برای ما افشا نمی‌کرد: راز و رمزی در کارش نبود، این ما بودیم که مسائل را اختراع می‌کردیم و بعد می‌کوشیدیم برایشان جوابی سرهم کنیم: و هرگز موفق نمی‌شدیم در ته قرع‌های خود چیزی جز افکار خودمان را کشف کنیم، افکاری که طی قرن‌ها می‌توانست تکثیر یابد، پیچیده شود، منظومه‌هایی هرچه گسترده‌تر و ظریف‌تر را بوجود آورد. و با این همه هرگز این افکار نمی‌توانست مرا از خودم رها کند. __همه می‌میرند⏳/ سیمون دوبوار

تماشای مگس‌ها و عنکبوت‌ها، به هم پیچیدن قورباغه‌ها و جنگ بی‌رحمانه‌ی سوسک‌ها را دوست داشتم، اما از همه‌ی این‌ها برایم جالب‌تر کشمکش یک انسان با خودش بود. __همه می‌میرند⏳/ سیمون دوبوار