en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
یه روزی بهشون ثابت می‌شه چیزی که عمیقا تو دلمون کاشتن مقدس‌ترین چیزی بود که می‌شد داشته باشیم. باید هر روز این خشم‌ و نفرتِ عزیزتر از جان رو بشماریم خدایی نکرده یه تار مو ازش کم نشه... باید مراقبشون باشم، هر روز و هر ثانیه بهشون فکر کنیم. حالا هی بتازونید هی بتازونید عاقبت ثمره‌ی این درخت مادر همتونو به گای سگ می‌ده.

Repost from من!
photo content

یک شب با خدایشان حرف زدم. گفتم "سلام! چرا هیچ وقت نمی‌گویی اگر فقط یک بار دیگر انسانی یک انسان دیگر را عذاب دهد همه چیز را تمام می‌کنم؟ چرا هیچ وقت نمی‌گویی اگر یک نفر دیگر زاری کند چون انسان دیگری پایش را رویِ گلویش گذاشته، دو شاخه را از برق می‌کشم؟ __استیو تولتز

آیا مفهوم زندگی این بود که آدم شاهد رجاله‌بازی یک دسته مادرقحبه بشود؟ __صادق هدایت

09 Do Dooneh.mp311.03 MB

photo content

عالی‌جناب، با اجازه‌ی شما یک لحظه به آن پوسترِ تحت تعقیب برمی‌گردم. به من گفته‌اند قاتل: باشد، حرفی ندارم. واقعیت است: من گناهکارم، آدمی هستم که سقوط کرده. ولی فکرش را بکنید که پلیس به آدم بگوید قاتل! What a fucking joke. __ببر سفید🇮🇳🕸/ آراویند آدیگا

قربان، توی این مملکت سه بیماری مهم وجود دارد: حصبه، وبا و تب انتخابات. این آخری از همه بدتر است، باعث می‌شود مردم مدام درباره‌ی مسائلی حرف بزنند که هیچ اختیاری در مورد آن‌ها ندارند. __ببر سفید🇮🇳🕸/ آراویند آدیگا

کیشان خبرهای زیادی برایم داشت __ و چون در ظلمت بودیم، همه‌ی آن‌ها خبرهای بد بودند. سوسیالیست بزرگ مثل همیشه همان‌طور فاسد بود. جنگِ تروریست‌های ناگزال و ارباب‌‌ها روز‌به‌روز خونین‌تر می‌شد. آدم‌های کوچکی مثل ما این وسط گیر می‌افتادند. هر دو طرف ارتش‌های خودشان را داشتند که این‌ور و آن‌ور می‌رفتند تا آدم‌هایی را که مشکوک به حمایت از طرف دیگر بودند به گلوله ببندند و شکنجه کنند. __ببر سفید🇮🇳🕸/ آراویند آدیگا

این‌ها خدایانی هستند که به ما قالب کرده‌اند، آقای جیابائو. حالا می‌فهمید چقدر سخت است که آدم در هند آزادی‌اش را به دست بیاورد. __ببر سفید🇮🇳🕸/ آراویند آدیگا

این رسم قدیمی و مقدس مردم سرزمین من است که داستان را به دعا به درگاه خدایی آغاز می‌کنند. عالی‌جناب، فکر می‌کنم که من هم باید با حمد و ثنای خدایی آغاز کنم. ولی کدام خدا؟ تعدادشان خیلی زیاد است. ببینید، مسلمان‌ها یک خدا دارند. مسیحی‌ها سه خدا دارند. و ما هندوها ۳۶٫۰۰۰٫۰۰۰ خدا داریم. که در کل می‌شود ۳۶٫۰۰۰٫۰۰۴ خدا برای حمد و ثنا گفتن که باید از بین‌شان انتخاب کنم. __ببر سفید🇮🇳🕸/ آراویند آدیگا

دنیا پر است از انسان‌های به ظاهر زیبا که هر روز لباسی بر تن می‌کنند. ولی نزدیکشان که می‌شوی بوی کهنگی عقایدشان آزارت می‌دهد...! __اینشتین

و مرد افتاده بود يكی آواز داد: دلاور برخيز! و مرد همچنان افتاده‌ بود دو تن آواز دادند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود ده‌ها تن و صدها تن خروش  برآوردند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود تمامی آن سرزمينيان گردآمده، اشک‌ريزان خروش برآوردند  دلاور برخيز!  و مرد به پای برخاست نخستين كس را بوسه‌ای داد و گام  در راه نهاد... __گابریل گارسیا مارکز

خاله محبوب می گوید: «من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم.» جعفر شوهر اولش بود. «گفتند: تا عروسی نکنی نمی‌توانی ماتیک بزنی.» مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد. « یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است! از آن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!» __پرنده‌ی من🦢✨/ فریبا وفی

دلم می‌خواهد بگویم که قبرهای درون من بازند. رویشان خاک نریخته‌ام. مرده‌ها دراز کشیده‌اند و چشمانشان باز است. __پرنده‌ی من🦢✨/ فریبا وفی

photo content

به سرعت چراغ را روشن می‌کنم، آب را از تُنگ سر می‌کشم، بعد با عجله به طرف پنجره‌ی باز می‌روم. هوای بیرون عالیست. بوی کاه و بوی دلچسب دیگری به مشام می‌رسد. کنگره‌های پرچین باغچه دیده می‌شود، بوته‌های خواب‌آلود و نحیف کنار پنجره، جاده، نوار تیره‌ی درختان جنگل. در آسمان ماه آرام و بسیار پر نور است و حتی یک لکه ابر هم دیده نمی‌شود. سکوت، حتی یک برگ هم تکان نمی‌خورد. به نظرم می‌رسد همه‌چیز به من خیره مانده و گوش سپرده است که من چطور خواهم مُرد... __داستان ملال‌انگیز/ آنتوان چخوف

فکرهایِ کینه‌جویانه‌ای روز و شب در سرم می‌چرخد، احساساتی در وجودم لانه کرده که قبلاً با آن‌ها بیگانه بودم. هم نفرت می‌ورزم، هم تحقیر می‌کنم، هم ناراضی‌ام، هم بَرآشفته می‌شوم، هم می‌ترسم. بی‌اندازه سخت‌گیر، پرتوقع، تندخو، بداخلاق و شکاک شده‌ام. حتی چیزی که قبلاً بهانه‌ای به دستم می‌داد تا مِزاحی بکنم و با خوش‌قلبی بخندم، حالا ناراحتم می‌کند. منطقم هم تغییر کرده است: قبلاً فقط پول را خوار می‌شِمردم، حالا دیگر نه تنها از پول، بلکه از پولدارها هم متنفرم، انگار آن‌ها مقصرند. قبلاً از خشونت و زورگویی بیزار بودم، ولی حالا از کسانی که به خشونت متوسِل می‌شوند هم متنفرم، انگار فقط آن‌ها مقصرند و نه همه‌ی مایی که نمی‌توانیم یکدیگر را درست تربیت کنیم. این به چه معناست؟ اگر فکرهایِ جدید و احساساتِ جدید در اثرِ تغییر عقاید من به وجود آمده‌اند، پس خودِ این تغییر عقاید ناشی از چیست؟ جهان بدتر شده یا من بهتر؟ شاید هم من قبلاً کور و بی‌تفاوت بوده‌ام؟ __داستان ملال‌انگیز/ آنتوان چخوف

من چه می‌خواهم؟ می‌خواهم که همسران ما، فرزندانمان، دوستان و شاگردانمان، به جای دوست داشتن نام و ظاهر و برچسب ما، خودمان را همانند انسان هایی عادی دوست داشته باشند. دیگر چه؟ دلم می‌خواهد یاور و وارثانی داشته باشم. دیگر چه؟ دلم می‌خواهد صد سال دیگر بیدار شوم و حتی اگر شده به یک نگاه ببینم علم به کجا رسیده است. دلم می‌خواهد ده سال دیگر هم زنده باشم… بعدش چه؟ بعدش هیچ. فکر می‌کنم، مدتی طولانی فکر می‌کنم، ولی فکرم دیگر به جایی نمی‌رسد. هر قدر هم فکر کنم و افکارم به هر جایی هم پر بکشند، باز کاملا برایم روشن است که جای یک چیز اصلی، یک چیز بسیار مهم، در خواسته‌هایم خالی‌ست. در علاقه‌ی شدید من به علم، در میلم به زندگی، در این نشستنم بر یک تخت غریبه و در تلاشم برای شناختن خویشتن، خلاصه در همه‌ی افکار، احساسات و ذهنیت‌هایی که درباره‌ی همه چیز دارم، هیچ وجه اشتراکی وجود ندارد که بتواند همه‌ی این‌ها را در یک کل واحد گرد آورد. هر فکر و هر احساسی در وجود من جداگانه و برای خویش زندگی می‌کند و حتی چیره‌دست‌ترین تحلیل‌گران هم نمی‌توانند در قضاوت‌های من درباره‌ی علم، تئاتر، ادبیات، دانشجویان و در همه‌ی تصاویری که قوه‌ی تخیل من ترسیم می‌کند، چیزی پیدا کنند که بتوان آن را ایده‌ی کلی یا خدای انسان زنده نامید.و اگر این نیست، یعنی هیچ چیز نیست. __داستان ملال‌انگیز/ آنتوان چخوف

و می‌پرسی: واژه‌ی وطن به چه معناست؟ خواهند گفت: که خانه است و درخت توت، لانه‌ی ماکیان است و کندوی زنبور، عطر نان است و آسمانِ نخست. و می‌پرسی: آیا یک واژه با سه حرف برای این همه مضامین وسعت دارد و بر ما تنگ آمده است؟ __محمود درویش