من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
میخواستم کسی مرا دوست داشته باشد، نه برای نجاتم، بلکه برای اینکه جرئت کند کنار زنی بایستد که از خودش هم میترسد.
__هلن سیکسو
378
گفت بی معرفت!
چه جوری عواطف و خاطرات را قورت دادی؟
هسته آلبالو که نبود!
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
گفتم ولش کن، و بعد گفتم هی! آدم در تنهایی است که میپوسد و پوک میشود و خودش هم حالیش نیست. میدانی؟ تنهایی مثل ته کفش میماند،
یکباره نگاه میکنی میبینی سوراخ شده،
یکباره میفهمی که یک چیزی دیگر نیست.
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
چرا فکر کرده بودم این هم بماند برای بعد؟ آیا مثل آن پرندهای شده بودم که کنار شط از تشنگی هلاک میشود، از بیم آن که اگر بنوشد، آبِ شط تمام میشود؟
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
تاریخ مثل یک صفحه کاغذ است که ما روی پهنهاش زندگی میکنیم و درد میکشیم، دردی به پهنای کاغذ. وقتی گذشتیم در پروندهی تاریخ به شکل خطی دیده میشویم، همان خط لبهی کاغذ.
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پردهی سیاهی که کشیده بودند روی همهچیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان میآید.
__تماماَ مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
آسمان پر از ستاره بود و بوی خاک تفته از زمین بالا میخزید. در آخرین پناهگاه زمین، در انتهای جایی که روزی وطنم بود، دنیا یک کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم.
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهرههای زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم، چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم.
زندگی يعنی چه؟
هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام، هميشه ناگهان جايی قطع می شدم.
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
شبیه قویی سفید بود که اصلا اینور و آنور را نگاه نمیکند، سر نمیچرخاند، به چیزی که دوست ندارد توجه ندارد، خواب آب را نمیآشوبد، زیر زندگی آرام پا میزند، و تو فقط رفتنش را میبینی: با گردنی بلند و چشمهایی براق. سینهاش را جلو میداد گویی همهی هستیاش در سینهاش و قلبش است. نوک پنجه راه میرفت و با انگشتهاش نتهای هوا را روی رانهاش مینواخت.
__تماماً مخصوص❄️🩵/ عباس معروفی
378
از همهچیز تنها اندکی ماند. از پل بمباران شدهی مخروب، از تیغههای چمن، از بستهی خالی سیگار اندکی باقی ماند. از همه چیز اندکی میماند. اندکی از چانهی تو، در چانهی دخترت باقی میماند.
__کارلوس دروموند
378
Repost from ''فارغ
وقتی که مرگ من فرا میرسد هنوز کتابهای زیادی در گنجه من
خواهند بود که من میخواستم آنها را بخوانم.
بعدها شاید در روزهای بهتری،
وقتی که مرگ من فرا میرسد هنوز داستانهای زیادی
خواهند بود که من میخواستم آنها را بنویسم.
من هیچ وقت به آنها نرسیدم.
تابستانهای تازه خواهند آمد و همه چیز ادامه خواهد یافت.
صبح و عصر هفته و ماه و سالهای سال
این چه ارزشی دارد؟
بعد دیگر در دنیا هیچ کس نخواهد بود که من زمانی دوست داشتم.
هیچ کس که با او من جامم را به شادی خالی کردم
دیگران به جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد.
کلمات پر از لطف و اعمال مملو از نفرت را در میان یکدیگر رد و بدل خواهند کرد.
دیگرانی که من نخواهم شناخت اما میترسم چهره ای مانند ما داشته باشند.
مردان رشید زنان دوست داشته شده و پسران کتک خورده و بی رنگ وقتی که مرگ من فرا میرسد هنوز خیلی چیزها باقی خواهند بود که من میخواستم ببینم و بشناسم.
دریاها منظره ها دیوارهای تنها و خودم
زیرا در اطراف زندگی من آئینه های زیادی وجود نداشتند!
وقتی که مرگ من فرا میرسد تصویری که در مغز من رسم شده بود نابود میشود دنیای من...
خواننده وقتی تو این را میخوانی بعدها، سالهای بعد
و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم
به من فکر کن من این را در نیمه اول قرن بیستم مینویسم در یک عصر پائیز در حدود ساعت ۱۰.
از شراب طلائی ORVIETO خورده ام که برای شب
و آرامش مفید است.
منزلی داشتم که در بالای آن ستاره ها می سوختند و روی هم رفته انسانی بودم مثل تو....
-فروغ فرخزاد
