من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
+1
ماندالا (मण्डल; به معنی دایره در سانسکریت) یا دوایر کیهاننما، جدولی است هندسی مورد استفاده در ادیان بودا و هندو که به عنوان نمادی برای جهان هستی به کار میرود. اصل ماندالا از دین هندو است ولی در آیین بودا هم کاربرد زیادی پیدا کرده است. ماندالاها دایرههایی نمادین برای تمرکز بر خویشتن و جستجو در درون انسان هستند.
378
ماندالاها نماد ناپایداری چیزهایند، یادآور زودگذریِ همهچیز. ناماندگاری، مفهومی مهم در سنت بودایی، باید ما را به زودگذری برساند و درک این که سرچشمهی رنج در دلبستگی به اشیاء و اشخاص است. بودیسم، با تخریب ماندالا، میگوید که فقط تجربه مهم است و نه نتیجه.
__ایرانیتر♥️☀️/ نهال تجدد
378
آن کیست آن، آن کیست آن، کاو سینه را غمگین کند
چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند
اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر
شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکو آیین کند
دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند
وان کور مادرزاد را دانا و عالمبین کند
تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند
خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را
بالین کند
بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن
وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند
روشنکنِ استارگان چارهگرِ بیچارگان
بر بنده او احسان کند هم بند را
تحسین کند
جمله گناه مجرمان چون برگ دیریزان کند
در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا
چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آنست کاو اندر دعا ذوقش دهد
او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند
ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوّت دهد
کاین ذوقْ زور رستمان جفتِ تن مسکین کند
با ذوق مسکین رستمی بیذوق رستم پرغمی
گر ذوق نبْوَد یارِ جان، جان را چه باتمکین کند؟
دل را فرستادم به گه کاو تیز داند رفت ره
تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند
__مولانا
378
بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
این آغازِ مثنوی، قرآن فارسی، مرا یاد جملهای از آرتور رَمبو میاندازد: «چه جای افسوس برای چوبی که ویولن میشود.» به عبارت دیگر برای نی شدن، برای ویولن شدن، میبایست از اطراف برید و درد کشید__ حسی که نویسندگان مختلف، زیر آسمانهای مختلف، در قرون متفاوت چشیدهاند. شعر آزمایشی دشوار است، بسیار خطرناک، گاهی مهلک، گاهی غیرقابل تفسیر و گاهی غیر قابل تلاوت.
__ایرانیتر♥️☀️/ نهال تجدد
378
وقتی سکوت میکنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمیکنم، میخندم. دهانم را باز میکنم و میگویم بله، موافقم. اما سکوت، میدانم که نمیکنم. شاید آن روز هم سکوت کرده بودم که فکر کردی با رفتنات موافقم. ساکت نشسته بودم و چمدانت را میبستم. موافق نبودم، فقط ساکت بودم؛ و تو بدون من رفتی.
__پاییز فصل آخر سال است🖤🍂/ نسیم مرعشی
378
نمیدانم این «چیزی شدن» را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری بکنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی میکنند. بیدار میشوند و میخورند و میدوند و میخوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدمها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و مرا آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمیگذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کلهی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش میآوردم بیرون. میخواستم بفهمم چرا وقتی میخوابانمش چشمهایش بسته میشود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. مرا نشاند روبهروی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می ماند؟ گفتم آره بابا، یادم میماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشمهای سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی مرا خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید میشدم؟
__پاییز فصل آخر سال است🍂🖤/ نسیم مرعشی
378
تو رفتهای نوشیدنی بخری و من این یادداشت را برایت مینویسم. اولینبار است که برای کسی که کنارم روی نیمکت نشسته نامه مینویسم، اما فکر میکنم این تنها راهی است که میتوانم حرفم را به تو بفهمانم. منظورم این است که...
تو به سختی به چیزهایی که گفتم، گوش کردی. درست است؟
متوجه شدی امروز چه کار وحشتناکی در حق من کردی؟ تو حتی متوجه تغییر مدل موهایم نشدی، اینطور نیست؟ مدتها رویشان کار کردم، سعی کردم بلندشان کنم و سرانجام، آخر هفتهی پیش آن را مدلی کوتاه کردم که بتوانی واقعا به آن بگویی دخترانه، اما تو حتی متوجه آن هم نشدی. فکر نمیکنی وحشتناک است؟ شرط میبندم حتی به خاطر نمیآوری امروز من چی پوشیده بودم. هی، من یک دخترم! حتی اگر ذهنت سخت مشغول باشد، بازهم میتوانی به من نگاهی بیاندازی!
تنها چیزی که باید میگفتی این بود (چه موهای قشنگی!) و آنوقت میتوانستم تو را به خاطر غرق بودن در میلیونها فکر ببخشم، اما نه، تو حتی این را هم نگفتی! به همینخاطر مجبور شدم دروغ بگویم. قرار نبود خواهرم را در جینزا ببینم. میخواستم امشب را در خانهی تو بگذرانم، حتی لباس خوابم را هم با خود آورده بودم. راست میگویم، لباس خواب و مسواکم توی کیفم بود. من چقدر احمقم! خب تو هرگز حتی مرا برای دیدن خانهات دعوت هم نکردی. آه بسیار خب، بهجهنم، واضح است که میخواهی تنها باشی بنابراین تنهایت میگذارم. همینطور ادامه بده و به چیزهایی که در قلبت هست فکر کن!
اما اشتباه برداشت نکن، از دستت عصبانی نیستم. فقط غمگینم. وقتی من مشکل داشتم تو خیلی با من خوب بودی اما حالا که تو مشکلات خودت را داری به نظر میرسد من نمیتوانم هیچ کاری برایت انجام دهم. تو در دنیای کوچک خودت زندانی شدهای و وقتی سعی میکنم در بزنم، فقط برای ثانیهای نگاهی میاندازی و بعد دوباره به درون خودت فرو میروی.
خب الان تو را میبینم که با نوشیدنیها در حال آمدن به طرف من هستی و غرق در افکارت راه میروی. امیدوار بودم لیز بخوری، اما نخوردی. اکنون کنار من نشستهای و نوشابهات را مینوشی. آخرین امیدم این است که بگویی (هی، مدل موهایت عوض شده!) اما نه. اگر گفته بودی این نامه را پاره پاره میکردم و میگفتم بیا به خانه تو برویم، برایت یک شام خوشمزه درست میکنم و بعد از آن، می توانیم به تخت برویم و یکدیگر را در آغوش بگیریم. اما احساسات تو به اندازه یک بشقاب استیل است.
خداحافظ.
378
هيچ حقيقتى نمىتواند اندوهى را كه براىِ از دست دادن يک عشق احساس مىكنيم، درمان كند. هيچ حقيقتى، هيچ صميميتى، هيچ نيرويى، هيچ مهربانى نمىتواند اين اندوه را درمان كند.
تنها كارى كه مىتوانيم بكنيم، اين است كه ببينيم اندوه تا آخرين ذرهى درونمان را پُر مىكند و چيزى از آن بياموزيم، اما چيزى كه مىآموزيم، در رويارويى با اندوه بعدى كه بدون هشدارِ قبلى به ما يورش مىآورد، هيچ كمكى نمىكند.
378
صاف نشستم و در حالی که مشغول تماشای ابرهای تیرهای شدم که برفراز دریای شمالی گسترده بودند، به همهی چیزهایی فکر میکردم که در طول زندگیام از دست داده بودم: زمانی که برای همیشه از دست رفته بود، دوستانی که مرده با ناپدید شده بودند، احساساتی که دیگر هرگز تجربه نمیکردم.
378
گاهی اوقات احساس نگهبان موزه را دارم. موزهای بزرگ و خالی، جایی که هیچکس وارد آن نمیشود و تنها برای خودم از آن مراقبت میکنم.
378
نمیدانم گاهی فکر میکنم یک هستهی سخت توی قلبم هست و هیچکس نمیتواند خیلی به آن نفود کند. شک دارم بتوانم واقعا عاشق کسی شوم.
378
بابابزرگ گفت، یک فیلمی هست معرکه...
بفرما شروع شد، نگفتم!
... توی این فیلم زن یک سازندهی اسباببازی...
آقای کوزیمو گفت، ای بابا، بیایید از خیر موضوع سینما بگذریم!
چرا بگذریم؟ شما میتوانید تمام زندگی را توی سینما ببینید! برای من مثل روز روشن است که هنر میتواند ما را از بعضی تنگناها نجات دهد و..
بله، شما با سینما چشم روی آنچه هست میبندید!
بابابزرگ گفت، آها، «آنچه هست»! این «آنچه هست»، امروز یک چیز است و فردا چیز دیگر. بعد به راهش ادامه داد.
378
بابابزرگ گفت، هرکسی توی سرش یک سینما دارد و این تنها فرق آدم با دیگر جوَندگان است.
پرسیدم، من هم دارم؟
مامان از اتاق بغلی داد زد، بگذار این بچه برود بخوابد. مامان دوباره پشت چرخخیاطیاش نشسته بود. بعد گفت، بلکه خوابش ببرد!
بابابزرگ گفت، تخیل، تخیل، اسمش تخیل است!
