en
Feedback
من!

من!

Open in Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
اصلا شاید وجود اینجا.

دان دلیلو تو این کتاب دست گذاشته بود رو ترس ناشناخته و عمیق انسان که از قدیم الایام همراهش بوده و هست و هیچ راه‌حل و دارویی واسه درمانش نیست. ما نمی‌دونیم بعدش چی می‌شه؟ هیچکی نمی‌دونه. ولی اگه می‌دونستیم ترسناک‌تر بود یا الآن؟ واقعا مرگ رو پذیرفتیم؟ فکر می‌کنیم واسه ما رخ می‌ده؟ یا همیشه از نظرمون یه چیز غریبه و ناآشنا باقی می‌مونه؟ جالبه که ترسش یجور متفاوتی تو وجود هرکدوممون رخنه کرده... یکی واسش سخته چیزای به درد نخورشو دور بریزه ، یکی همیشه دو سه تا قاشق از بشقاب غذاشو جا می‌گذاره، یکی دوست داره هر کتابی رو که می‌خونه تو کتابخونش داشته باشه و زیر جمله‌های خواستنیش خط بکشه بلکم ردپایی بمونه ازش و مجرایی باشه وصلِ به نیروی حیات.

تمام ویژگی‌های من که ازشون بدت میاد، یه آدم دیگه می‌تونست دقیقا بخاطر همین ویژگی‌ها، من رو همینجوری که هستم دوست داشته باشه. __🎞Scenes from a Marriage

photo content

گفتم:« تمام پیچیدگی‌ها و شگفتی‌های قدیمی، ایمان، مذهب، زندگی جاودان. ساده‌لوحی‌های بزرگ و کهن انسان. داری میگی جدی‌شون نمی‌گیرین؟ ایثارتون تظاهره؟»  « تظاهرمون ایثاره. یکی باید باشه انگار باور داره. حتا اگر ایمان و اعتقادمون حقیقی هم بود باز فرقی نمی‌کرد هرچه قدر بساط اعتقاد از دنیا برچیده شه، مردم بیشتر به این لزوم پی می‌برن که یکی باید معقتد باشه. آدم‌های چشم دریده توی غار. راهبه‌های سیاه‌پوش. رواهبی که حرف نمی‌زنن. مارو گذاشتن که اعتقاد داشته باشیم. احمق‌ها، بچه‌ها. کسانی که اعتقاد رو رها کردن باز هم باید به ما اعتقاد داشته باشن. اطمینان دارن حق با خودشونه که اعتقاد ندارن، ولی می‌دونن که اعتقاد نباید کاملا نیست و نابود بشه. جهنم جاییه که هیچ معتقدی توش نیست. همیشه باید معتقدها وجود داشته باشن. احمق‌ها، ابله‌ها، کسایی که صدا می‌شنون، کسایی که عجیب غریب حرف می‌زنن. ما مجانین شما هستیم. ما زندگی خودمون رو فدا می‌کنیم تا بی‌اعتقادی شما ممکن بشه. تو مطمئنی برحقی ولی دوست نداری بقیه مثل تو فکر کنن. بدون احمق‌ها حقیقتی وجود نداره. ما احمق‌های شما هستیم، زن‌های دیوانه‌تون، سحر بیدار می‌شیم برای نیایش، شمع روشن می‌کنیم، از چنتا مجسمه طلب سلامت و طول عمر می‌کنیم.» __برفک👣/ دان دلیلو

لحن سوگواری‌های خاورمیانه‌ای داشت، رنجی دست‌یافتنی که هجوم می‌آورد تا هرچه را که باعثش بود درهم بکوبد. چیزی پایدار و جان‌فرسا در آن گریه بود. صدای فلاکت فطری. __برفک👣/ دان دلیلو

فکر کردم آیا مرگ نباید شبیه شیرجه‌ قو باشد، باوقار و سپیدبال و نرم، بی‌آشفتن سطح آب؟ __برفک👣/ دان دلیلو

photo content

Repost from DELNAMIR
در قلب من پرنده‌ای آبی هست که می‌خواهد بیرون بیاید، اما من برایش زیادی سخت‌گیرم. می‌گویم: آنجا بمان، نمی‌گذارم کسی تو را ببیند. در قلب من پرنده‌ای آبی هست که می‌خواهد بیرون بیاید، اما من رویش ویسکی می‌ریزم و دود سیگار را به سویش می‌فرستم، و روسپی‌ها و متصدیان بار و فروشندگان خواربار هرگز نمی‌فهمند که او آنجاست. در قلب من پرنده‌ای آبی هست که می‌خواهد بیرون بیاید، اما من می‌گویم: آنجا بمان، می‌خواهی خرابم کنی؟ می‌خواهی کارم را به خطر بیندازی؟ می‌خواهی فروش کتاب‌هایم را کم کنی؟ در قلب من پرنده‌ای آبی هست که می‌خواهد بیرون بیاید، اما شب‌ها، وقتی همه خوابیده‌اند، می‌گذارم کمی بیرون بیاید. و به او می‌گویم: می‌دانم که آنجایی، پس زیاد غمگین نباش. بعد دوباره برمی‌گردانمش، اما او کمی آواز می‌خواند، فقط آن‌قدر که بشنومش. و ما با همین زندگی می‌کنیم، با پیمانی میان خودمان، و این پیمان آن‌قدر عجیب است که آدم را به گریه می‌اندازد، اما نه آن‌قدر که گریه کند. - پرندهٔ آبی ؛ چارلز بوکوفسکی

همدمِ روزهایی که گذشت.🌱🫂
همدمِ روزهایی که گذشت.🌱🫂

وقتی دور و برمه روی مخمه وقتی نیست واسم سؤاله که کوش! وقتی من اذیتش می‌کنم عیبی نداره وقتی بقیه اذیتش می‌کنن عصبانی می‌شم با چشمای بسته تظاهر می‌کنم که نمی‌بینم وقتی چشمامو می‌بینم تصورش خِرمو می‌گیره بدون اینکه متوجه بشم، مثل دریایی که هر روز می‌بینمش ولی اگه نباشه تو این دنیای پهناور خیلی تنهام مثل یه آبنبات که تو دهنم قایم شده شیرینیش تموم دهنم رو پر می‌کنه این شکلیه، این شکلیه واسه همینه که قلبم روزای بهاری از سر می‌گذرونه... __🎞When life gives you tangerines🍊💛

ده میلیون موج ده میلیون باد ولی همچنان صخره ایستاده صخره‌ای که هرگز در دریای قلبم فرسوده نمی‌شه... __🎞When life gives you ta
+1
ده میلیون موج ده میلیون باد ولی همچنان صخره ایستاده صخره‌ای که هرگز در دریای قلبم فرسوده نمی‌شه... __🎞When life gives you tangerines🍊💛

photo content

من از پس تواضعی برده‌وار چون شعله‌ی سرخی به عصیان گردن کشیده‌ام. خداوندا، اگر زنده بودم و در پیشگاهت حاضر نبودم تو را منکر می‌شدم. اما حال که با چشمان خود می‌بینمت و با گوش‌های خود صدایت را می‌شنوم، می‌بایست کاری کنم پس شرورانه‌تر از انکار تو: باید که دشنامت دهم! میلیون‌ها نفر چون مرا پوچ و به عبث آفریده‌ای، آن‌ها مؤمن و مطیع بزرگ می‌شوند، به نام تو رنج می‌کشند، با نام تو به قیصرها، پادشاهان و حکومت‌ها درود می‌فرستند، زخم چرکین گلوله‌ها را بر تنشان تاب می‌آورند و قلبشان را آماج سرنیزه‌های سه‌گوش می‌کنند، یا که به زیر یوغ روزهای طاقت‌فرسایت کمر خم می‌کنند، یکشنبه‌ی دلگیر همچون تاجی باشکوهی بی‌رمق بر سرهفته‌های دهشتناک نشسته است، آن‌ها گرسنگی می کشند و دم می‌آورند، کودکانشان پژمرده می‌شوند، زنانشان از ریخت می‌افتند و به بیراهه می‌روند، قوانین از هرسو همچون پیچک‌های موذی بر سر راهشان می‌رویند، پاهایشان در بیشه‌ی انبوه فرمان‌هایت گیر می‌کند، آن‌ها بر زمین می‌افتند و از دست تو یاری می‌طلبند، ولی تو بلندشان نمی‌کنی. دستان سپیدت می‌بایست سرخ باشند، چهره‌ی سنگی‌ات از ریخت افتاده، قامت راستت خمیده شده، همچون قامت هم‌رزمان من با گلوله‌هایی در نخاعشان، و دیگرانی که تو دوستشان داری و رزقشان می‌دهی مجازند ما را تأدیب کنند و نیازی نیست که هیچ‌گاه پرستشت کنند. تو آن‌ها را از برپا داشتن نماز، قربانی دادن، درستکاری و تواضع معاف داشته‌ای تا بدین شکل ما را بفریبند. بار سنگین ثروت آن‌ها، بدن‌هایشان، گناهان و مجازاتشان را ما بر دوش می‌کشیم، ما عهده‌دار رنج و کفاره‌شان، تقصیر و جنایتشان می‌شویم، کافی است لب‌تر کنند، تا خودمان خودمان را بکشیم، اگر ما را زمین‌گیر و افلیج بخواهند، راهی می‌شویم و پایمان را از دست می‌دهیم، اگر ما را کور بخواهند، می‌رویم که کور شویم، اگر نخواهند صدایشان را بشنویم، کر می‌شویم، اگر اراده کنند که تنها خودشان از طعم و بوی این جهان بهره ببرند، سمت دهان و بینی‌مان نارنجکی پرتاب می‌کنیم، اگر بخواهند که تنها آن‌ها غذا بخورند، آردشان را آسیاب می‌کنیم. تو اما حی‌و حاضری و با این حال خم به ابرو نمی‌آوری؟ علیه توست که من سر به عصیان برمی‌دارم، نه علیه آن‌ها. تو مقصری، نه مزدورانت. تو میلیون‌ها دنیا داری ولی نمی‌دانی چه باید بکنی؟ قدرت مطلقت چه بی اثر است! آیا کوهی از وظایف بر گردنت است و نمی‌توانی آن‌ها را از هم تکفیک کنی؟ عجب خدایی هستی! آیا قساوتت حکمتی است که ما از آن سر در نمی‌آوریم، پس چه ناقص خلقمان کرده‌ای! اگر محکوم به رنج بردنیم چگونه است که همه یکسان رنج نمی‌بریم؟ اگر رحمتت برای همه کافی نیست، دست‌کم عادلانه تقسیمش کن![...] ای کاش که هنوز می‌توانستم انکارت کنم. اما تو اینجایی. تنها، بی رحم، ابدی، توانا به همه‌‌چیز، قادر مطلق و بالاترین مرجع، و هیچ امیدی نیست که مجازات شامل حال خودت شود، که مرگ تو را فرا بخواند، که دلت به رحم بیاید. من لطفت را نمی‌خواهم! مرا به جهنم بفرست! __عصیان🫂/ یوزف روت

سلام به من!

خوشبختی چیزی جز بخش‌های کوچک گاه‌وبی‌گاه در یک نمایش معمولی از درد نبود. __توماس هاردی

photo content

نه تنها مرتع ما را چریدند پدرسگ صاحبان بر سبزه ریدند! __ایرج میرزا

دوست جدیدم✨🍓
دوست جدیدم✨🍓

این کتاب یه بغضی رو واسه من به‌ جا گذاشت که نمی‌دونم کی قراره بشکنه. شاید دردناک‌ترین مکالمه‌ها موقعی رخ بده که ما باشیم و وجدانمون... مخصوصا وقتی بهمون زور بگن، وقتی می‌فهمیم موجوداتی که طرف مقابلمونن نه انسان بلکه فریاد یه عقده‌ی چندین‌ سالن. زمانی که ناامید می‌شیم از همه‌ی باورها و نداهای آسمونی و مقدسمون که از بچگی باهامون رشد کردن و با خشم چشم می‌دوزیم به آسمون، جایی که همیشه تو خیالمون آبی‌رنگ بوده، نگاه می‌کنیم و تنها حرف‌های بی‌صدایی که از دهنمون خارج می‌شه آه و نفرینیه که انتظار داریم به یه گوشه‌ای از دنیا بفهمونه که گاهی بیش از حد رو داره. اون نقطه‌ای که دست می‌کشیم از همه امیدهامون و واسه یه ثانیم شده دلمون واسه خودمون می‌سوزه. شاید سخت‌ترین لحظه‌ها، زمانی باشه که نگذاریم صدای وجدانمون برامون غریبه شه.