من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
380
Subscribers
-324 hours
-167 days
-3930 days
Posts Archive
378
Repost from N/a
عجیب و غریب ترین آدمها هم می توانند محرکی برای عشق باشند. پیرمردی که دست و پایش می لرزد میتواند هنوز هم، عاشق دختر غریبه ایی باشد که بیست سال پیش در بعد از ظهری توی کوچه های چیهاو دیده است. کشیش ممکن است عاشق زنی گمراه شود. معشوق می تواند حقه بازی با سر و وضعی ژولیده باشد و دست به هرکار بدی زده باشد. بله، عاشق هم مثل همه آدمها اینها را می بیند، اما کارهای معشوق، ذره ایی در میزان عشقش اثر نمی کند. آدمی خیلی معمولی می تواند محرک عشقی دیوانه وار و پرشور شود، عشقی به زیبایی زنبق های سمی مرداب. آدمی خوش قلب می تواند محرکی برای عشقی حقارت بار و آزارنده باشد و یا دیوانه مردی که تند و نامفهوم حرف می زند، می تواند درون کسی چکامه ایی لطیف و بی تکلف را طنین انداز کند. بنابراین تنها خود عاشق است که می تواند قدر و منزلت عشق را تعیین کند. آواز کافه غم بار کارسون مک کالرزDo Not Eat Your Heart Out French Early 16th Century @Tacksear
378
عجیبوغریبترین آدمها هم میتوانند محرکی برای عشق باشند. پیرمردی که دست و پایش میلرزد میتواند هنوز هم، عاشق دختر غریبهای باشد که بیست سال پیش در بعدازظهری توی کوچههای چیهاو دیده بود. کشیش ممکن است عاشق زنی گمراه شود. معشوق میتواند حقهبازی با سرووضعی ژولیده باشد و دست به هرکار بدی زده باشد. بله، عاشق هم مثل باقی آدمها اینها را میبیند، اما کارهای معشوق ذرهای در میزان عشقش اثر نمیکند. آدمی خیلی معمولی میتواند محرک عشقی دیوانهوار و پرشور شود، عشقی به زیبایی زنبقهای سمی مرداب. آدمی خوشقلب میتواند محرکی برای عشقی حقارتبار و آزارنده باشد و یا دیوانهمردی که تند و نامفهوم حرف میزند میتواند درون کسی چکامهای لطیف و بیتکلف را طنینانداز کند. بنابراین تنها خود عاشق است که میتواند قدر و منزلت عشق را تعیین کند.
__آواز کافه غمبار/ کارسون مک کالرز
378
گاهی زندگی تبدیل میشود به تقلایی کشدار و غمبار برای به دست آوردن چیزهایی که زنده نگهمان میدارد. و اما مسئلهی بغرنج این است: هرچیز بهدردبخوری قیمتی دارد و فقط با پول میشود آن را خرید و جهان به این ترتیب اداره میشود. اما روی جان انسان هیچ قیمتی گذاشته نشده، مجانی به ما داده شدهاست. و موقع گرفتنش هم چیزی بابتش نمیدهند. چقدر میارزد؟ اگر به دوروبرتان نگاهی بیندازید، میبینید که گاهی ارزش چندانی ندارد و گاهی بیارزش است. بیشتر وقتها با عرقریزی و جان کندن هم اوضاع زندگیتان بهتر نمیشود و جایی در اعماق روحتان احساس میکنید که ارزش چندانی ندارید.
__آوازه کافه غمبار/ کارسون مک کالرز
378
میدانیم که اگر پیامی با آبِ لیمو روی ورق تمیز کاغذی نوشته شود هیچ اثری ازش بهجا نمیماند. اما اگر کاغذ را لحظهای روی آتش بگیرید، حروف به رنگ قهوهای درمیآید و پیامتان آشکار میشود. تصور کنید مشروب آتش است و پیامی که نوشته میشود مکنونات دل آدمی.
__آواز کافه غمبار/ کارسون مک کالرز
378
Repost from A little Tranquillity ☕️
دوست دارم گهگاه گم شوم
مثل پرندههای پاییز
میخواهم میهنی تازه بیابم
غیر قابل دسترس
و خدایی
که مرا تعقیب نکند
و سرزمینی که دشمنم نباشد!
میخواهم از پوستم بیرون بزنم
از صدایم
و از زبانم
و مثل عطر مزرعهها
سیال شوم!
میخواهم از سایهام فرار کنم
و از عنوانهایم
میخواهم از مارها و خرافهها بگریزم،
از دست خلفا
و حاکمان و وزیران!
میخواهم مثل پرندگان، دوست داشته باشم
ای شرق ِ دشنهها و چوبههای دار!
میخواهم
مثل پرندگانِ پاییز
عشق بورزم!
نزار قبانی
#من
378
Repost from A little Tranquillity ☕️
دوست دارم گهگاه گم شوم
مثل پرندههای پاییز
میخواهم میهنی تازه بیابم
غیر قابل دسترس
و خدایی
که مرا تعقیب نکند
و سرزمینی که دشمنم نباشد!
میخواهم از پوستم بیرون بزنم
از صدایم
و از زبانم
و مثل عطر مزرعهها
سیال شوم!
میخواهم از سایهام فرار کنم
و از عنوانهایم
میخواهم از مارها و خرافهها بگریزم،
از دست خلفا
و حاکمان و وزیران!
میخواهم مثل پرندگان، دوست داشته باشم
ای شرق ِ دشنهها و چوبههای دار!
میخواهم
مثل پرندگانِ پاییز
عشق بورزم!
نزار قبانی
#من
378
و آن پرنده اگر
تن به باد نمیداد، نمیدیدی
باد از کدام سوست
نمیدانستی، آتشِ یاقوتِ بر انگشتت
از چه خاموش شده است..
پس با همین خموشیده، با همین نگین
نامه را سر به مهر نما!
این نفیر زمستانی... این صدا
همیشه از پسِ پشت میآید،
بر دوش تو میساید و دور میشود،
اما آن جا که دگر به گوش نمیآید،
آن جا ایستاده
محرم تو
به روشنیِ درّهها...
__بیژن الهی
378
اون روزایی که نت قطع بود یهوقتایی به اینجا سر میزدم. آخرین عکسی که فرستاده بودم همین بود.
هر دفعه میدیدم یاد بچههای میناب میوفتادم.
مثل امشب که دوباره دیدمش.
378
اگه جنگ بشه دیگه نمیریم خوابگاه.
ترم آخرم هست.
اینطوری خیلی بده.
تو ذوقم میخوره، انگار اونجوری که باید با اون فضا خدافظی نمیکنم.
یه ترس دیگه هم که دارم از همین تموم شدنه.
از اینکه باید بری سرکار و دیگه تابستون نداری.
فکر کن،
همیشه باید بری سرکار اونم کاری که هنوز نمیدونی دوسش داری یا نه.
