1 209
订阅者
+624 小时
+77 天
+2830 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+13
在1个频道中
八月 '26
+86
在6个频道中
Get PRO
七月 '26
+767
在15个频道中
Get PRO
六月 '26
+106
在7个频道中
Get PRO
五月 '26
+15
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+17
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+3
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+25
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+16
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+83
在3个频道中
Get PRO
九月 '25
+244
在1个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 06 九月 | +1 | |||
| 05 九月 | +7 | |||
| 04 九月 | +1 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | +3 |
频道帖子
بعد نمــاز احساس کردم دلم برا آدما تنگ شده، دوست دارم آدمای بیشتری ببینم، پس رفتم کمی قدم زدم؛ به آواز خوندن پیرمردها گوش دادم؛ به گربههایی که یهو تو تاریکی ممکن بود پا روی دمشون بزاری، به بچههایی که صدای خندهشون از شادی بلند بود، به اونایی که ورزش میکردن، به دو تا خانومی که برا گربههای پارک غذا آورده بودن و …
چقدر زندگــی پاشیده بود تو پارک!
| 2 | 🌱 چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟!
@EyvaneMahya | 1 |
| 3 | کدوم رِندی این عکس آقا رو دمِ خروجی مسجد چسبونده بود نمی دونم، اما اون خندهی قشنگش یه لبخند تلخِ ریز رو صورت آدم می نشوند… | 231 |
| 4 | خوب شد خانم شاکری نگهم داشت، یه ذره آدما رو دقیق نگاه کردم | 1 160 |
| 5 | آخیــش/ | 237 |
| 6 | نماز تموم میشه، میخوام بزنم بیرون که همون خانمی که هی نگام میکرد اشاره میکنه بیا؛ چشماش عسلی رنگه؛ میرم نزدیک، گوشاش سنگینه؛ سلام که میکنم میگه: چی گفتی؟
پس بلندتر سلام میکنم، بهم میگه: خانم اکرمی هستی؟
میگم: نه
میگه: ندیدمت تا حالا، بیا مسجد دختر.
میگم: یه کوچولو مسجد از خونهمون دوره.
میگه: مگه کجا میشینی؟!
اسم خیابونمون رو میگم
میگه: آره بابا دوره، همت میخواد پاشی بیای.
میخندم، میخنده، میگم: با اجازه تون!!!
دستمو میگیره میگه تا جوونی بیا مسجد دخترجون.
میگم: دعا کنید خدا توفیق بده.
از اینکه پیرزنا رو حاج خانوم یا مادر صدا کنم خوشم نمیاد.
میگم: فامیل شما چیه؟
میگه: شاکریام دخترجون
میگم: خانم شاکری خوشحال شدم از آشنایی باهاتون انشاالله زیاد ببینمتون.
میگه: وایستا، چای مسجد رو نخورده کجا میری؟ | 234 |
| 7 | 没有文字... | 229 |
| 8 | جزئیات قرآن قدیمیها رو دوست دارم. | 218 |
| 9 | نمیتونم بهش بگم مسجدِ ما، چون خیلی اینجا نیامدم، اما مسجدِ محلهی ما حساب میشه؛ سنگینی امروز برام زیاد بود؛ پس میگم برا طراوت روح پاشو بریم مسجد! آخرین بار که اومدم اینجا؛ یکی از شبهای ماه رمضون پارسال بود، درست دو روز قبل شروع جنگ! یادآوریاش حالمو دگرگون میکنه، روی اون فرشی که اون دفعه نشستم، نمیشینم. این فرش زمینه قرمزه رو بعنوان سجاده انتخاب میکنم! اما قبلش میرم جلو قفسهی قرآنها و قدیمی ترین قرآنی که به چشمم میاد رو برمیدارم؛ امام جماعت واقعا عجله داره؛ انگار میخواد یه نماز دیگه هم تو یه مسجد دیگه بخونه والا این سرعت بالای نماز خوندن برای یه مسجد محلی که کنارش پارک و خونهاس و هیچ مغازهای تا چند متریاش نیس، زیادی عجیبه!
نماز اول که تموم میشه؛ قرآن قدیمیه رو باز میکنم تا برا مامان یٰس بخونم، خانم کناریام فکر میکنه قرآن خودمه، میگه اوو چه قرآن ریزخطی! حوصله حرف زدن باهاشو ندارم پس هیچی جواب نمیدم؛ تو صف جلویی یه خانم مسن هست که هی برمیگرده نگام میکنه؛ قشنگ معلومه تو مسجد جدیدالقیافهام، دو سه بارش منم نگاش میکنم و بهش میخندم؛ ازش خوشم میاد، میگم ای کاش امروز روزه سکوت نگرفته بودی و با این بنده خدا دو کلام حرف بزنی، اما امروز حوصله آدما رو ندارم، پس به لبخند بسنده میکنم! | 228 |
| 10 | ولی بهترینِ سجاده، فرشِ مَسجــده✨ | 222 |
| 11 | راجعبهش میرم مچد نماز میخونم. | 208 |
| 12 | گریه واقعا خوبه. آخرین سلاحه. آخرین راهکاره. بعد از گریه وارد یه فصل جدید میشی. یا اون مشکل، اون چیزی که بهخاطرش گریه کردی رو میپذیری و باهاش کنار میای یا دردش کمتر میشه یا کلا فراموشش میکنی. گریه اون شاخه درخت از صخره بیرون زدهست که وقتی داری سقوط میکنی، جلوی چشمت سبز میشه و تو دستت رو بهش قلاب میکنی و نمیذاره کاملا سقوط کنی. گریه مثل دستگیرهست، وقتی توی گردباد گیر افتادی و باد تو رو از جا کنده، خودت رو بهش میرسونی و دو دستی بهش میچسبی تا باد تو رو با خودش نبره. وقتی هیچکاری از دستت برنمیاد بازم گریه ازت برمیاد. هر چقدر میخوای هوار بکش، داد بزن. بازم آخرین چیزی که به ذهنت میرسه گریه کردنه. | 294 |
| 13 | من در تن مــادرم زندگی كردم واكنون او در اندیشهی من زندگی مىكند.
من بايد بمانم تا او بتواند زندگی كند. تا روزى كه نوبت من نيز فرارسد، به نيروى تمام وباجان سختى مى مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمين نيستم، خودِ زمينم و به يارى آن دانهاى كه مـــــرگ در من پنهانش كرده است بايد بكوشم تا بارور باشم.
شاهرخ مسکوب | 298 |
| 14 | یکی از پررنگ ترین نقشهایی که مامان به جان من زد؛ محبت به سیـدالشهداست؛ این تسبیحِ همیشگی مامان بود که حتی رو تخت بیمارستان هم تو دستشون بود، اون روزی که از بخش، مامان رو بردن icu و پرستار، تسبیح مامان رو که روی تخت پیدا کرده بود؛ گذاشت کف دستم رو هرگز فراموش نمیکنم؛ دستم رو مشت کردم؛ نزدیک بینی بردم و عمیق مــادر را نفس کشیدم؛ دانه دانهی این تسبیح اثر انگشتان و اشکهایش را در دلـْ نگه داشتهاند.
این تسبیح از گران ترین داراییهای من است.
در اولین زیارتم بعد رفتن مادر؛ تسبیح را به کربلا بردم؛ به ضریح متبرکش کردم و بعد از آن برای همیشه در جعبهی کوچکِ یادگاریهایم از سفرها به حرم ارباب نگهش میدارم؛ ای کاش میشد بویش را به شما هم نشان بدم؛ درست بوی حرمِ ارباب میدهد؛ حتم دارم مادر همچنان به تسبیحش دستی میکشد والا این همه ماندگاری عطر به این تسبیح بعد از ۵سال، چیز غریبیست! | 309 |
| 15 | اگر این بنا من باشم
معــمارش مادرم بوده؛ همچنین نقــاشِ زیبایی هایش؛ به قد عمرِ باهم بودنمان بر جانم نقشهای زیبا بر جانم نشانده؛ حالا که نیست؛ نبودنش دارد زیبایی های بنایم را کم کم پاک میکند؛ ۵ ســـال نبودش قدِ یک عمر بود! | 294 |
| 16 | صلی الله علیک یاابــاعبداللهالحُسیـن
دلمون براتون تنگ شده اربـاب | 354 |
| 17 | امروز عدد سنِ پسرک دو رقمی شدᐢ ᵕ ᐢ
همیشه از هفتهها قبل ذوقِ تولدشو داره، امسال هم! اما من، حوصلهی انجام هیچ کاری براش رو نداشتم، پس این شد که همون کارهای روتین و معمولی برای یه تولد کوچولو رو تبدیل به مأموریت های کاغذی کردم تا دونه دونه انجامشون بده و فکر کنه چه کار خفنی کرده:) صبح که بهش گفتم برنامه اینه گفت: میدونید که من معما خیلی دوست دارم؛ الکی الکی داره عشق میکنه✨ | 63 |
| 18 | من و اشکام دیگه باهم دوستیم💧 | 429 |
| 19 | اَلسَّـــلامُ عَلَیْــکَ یا وَعْدَ اللهِ الَّذی ضَمِنَهُ
أنا في انتظارك | 499 |
| 20 | اصلا اکلیل به قلبم پاشیدی✨ | 515 |
