1 203
مشترکین
-224 ساعت
+57 روز
+2330 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+5
در 0 کانالها
اوت '26
+86
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+767
در 15 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+106
در 7 کانالها
Get PRO
مه '26
+15
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+17
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+3
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+25
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+16
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+83
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+244
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 سپتامبر | +1 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | +3 |
پستهای کانال
| 2 | امروز عدد سنِ پسرک دو رقمی شدᐢ ᵕ ᐢ
همیشه از هفتهها قبل ذوقِ تولدشو داره، امسال هم! اما من، حوصلهی انجام هیچ کاری براش رو نداشتم، پس این شد که همون کارهای روتین و معمولی برای یه تولد کوچولو رو تبدیل به مأموریت های کاغذی کردم تا دونه دونه انجامشون بده و فکر کنه چه کار خفنی کرده:) صبح که بهش گفتم برنامه اینه گفت: میدونید که من معما خیلی دوست دارم؛ الکی الکی داره عشق میکنه✨ | 63 |
| 3 | من و اشکام دیگه باهم دوستیم💧 | 307 |
| 4 | اَلسَّـــلامُ عَلَیْــکَ یا وَعْدَ اللهِ الَّذی ضَمِنَهُ
أنا في انتظارك | 346 |
| 5 | اصلا اکلیل به قلبم پاشیدی✨ | 363 |
| 6 | sticker.webp | 367 |
| 7 | الان اینطوری ام که زن، چرا این همه نوشتی؟
کی حوصله خوندن داره بابا:) | 361 |
| 8 | خودم چون سالگرد مامان چند روز دیگه اس، این شکلیام، اما اومدن به اینجا باعث شد که به خدا بگم: خدایا حکمتتو شُکر که حداقل چندین سال بهم نعمت مادرداشتن رو چشوندی! | 384 |
| 9 | بین اتاق مامانا و بچهها در رفت و آمد بودم؛ حرفای مامانا هم عجیب بود؛ خانوم سنداری اونجا بود که میزبان سه بچه شده بود؛ و الان با این بچه سوم چالشهای خیلی زیادی رو داشت تجربه میکرد؛ حدودا دو ماه بود میزبان این بچهی سوم شده بود و میگفت عین این دوماهه من نخوابیدم، از بس این بچه رو از شب ترسوندن و شبا جیغ میزنه.
مراسم که تموم شد رفتم با ایشون به صحبت کردن، گفتم خب شما که می دونید چه کار سختیه اینکار، چرا سه بار تکرارش کردید؟ گفت تا وقتی بتونم میزبان این فرشتهها میشم، سخته آره ولی تو نمیدونی چه برکتی برام آورده این کار، چه نوری به زندگیام بخشیده، چه گرهها ازم باز کرده. از خودم و سوالم خجالت زده میشم؛ میپرسم: بچهها اومدن خونهتون چه رنگی بودن؟ یهو میزنه زیر گریه، هل میکنم، میگم ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم، میگه بچهها ان شا الله سفید میشن همه شون؛ تو نمی دونی این بچه چیا کشیده با این سن کمش، تو دلم خدا خدا می کنم اسمشو نگه که نفهمم داره در مورد کدوم بچه حرف میزنه، چیه این دنیا؟! | 360 |
| 10 | فقط مرسانا به من میخندید و باهام حرف میزد، بقیه بچهها با دنیای اطرافشون کاری نداشتن، هرکس سرگرم خودش بود و تقریبا هیچ ارتباطی باهم برقرار نمیکردن؛ در حالیکه بقیه داشتن اون پشت می رقصیدن؛ ایشون فارغ از دنیا با خمیر بازی گوله خمیر درست میکرد، صداش کردم اما جوابمو نداد، چند ثانیه بعد نگام کرد اما هیچ حسی تو چشاش نبود؛ چیه این دنیا؟! اه | 345 |
| 11 | مرسانا عجیب به دلم نشسته؛ بینهایت خجالتیه و قشنگ حسِ رقیه بودن رو بهم منتقل میکنه؛ میرم کنارش میشینم میگم: میشه یه نقاشی برای من بکشی؛ لپاشو به داخل فشار میده، لبخند کوچولویی رو صورتش پیدا میشه و چشماشو محکم میبنده و باز میکنه که یعنی آره برات میکشم! چون نمیدونم میتونم بهش دست بزنم یا نه، براش از دورتر بوس میفرستم و چشمک میزنم که یعنی بکش منتظرم! بلند میشم تا بقیه فیلمامو بگیرم، اینقدر امروز بغض قورت دادم که گلودرد گرفتم؛ چیه این دنیا؟!
فکرکنم مرسانا هم از من خوشش اومده چون هرجای اتاق باشم و برگردم نگاش کنم داره خیره خیره منو نگاه میکنه و تا چشم تو چشم میشیم یه لبخند ریز تحویلم میده؛ ای کاش میتونستم فشارش بدم تو بغلم؛ اصلا کسی بهم نگفته بهش دست نزنم یا بغلش نکنم اما یه چیزی تو دلم میگه این کارو نکن! وای که چقدر لبخند این بچه شیرینه؛ صورت گردش با چتری های بامزه پوشیده شده؛ لاک آبی زده، تیشرت سفید رو با یه اورال جین پوشیده و یه ساعت بنفش کم رنگ هم توی دست چپشه؛ محو خنده اش شدم که با انگشت اشاره میکنه که بیا. میرم کنارش، به برگهی نقاشی اش اشاره میکنه، یه فیل دور آبی برام کشیده که پوستش بنفشه؛ میگم ممنون مرسانا که برام نقاشی کشیدی؛ با صدای بسیار بسیار ظریفش میگه خواهشمیکنم.
مامان مرسانا میاد تو اتاق بچهها تا داروهاشو بده؛ مامان رو که میبینم از شباهت صورت مرسانا و مامانش تعجب میکنم؛ اصلا واقعا انگار این دختر، دختر زیستیِ همون مامانه…
با مامانش حرفمیزنم میگم مرسانا اومد خونه تون چه رنگی بود؟ میگه بچهام خاکستری بود؛ میپرسم خودت چه رنگی بودی؟ میگه من سفید بودم. میگم الان خونه تون چه رنگیه؟ میگه الان هم من، هم مرسانا و هم خونه مون صورتی شدیم، باز تو دلم خدا رو شکر میکنم، انگار بهترین انتخاب رو مشاور انجام داده برای سپردن همچین دخترک نازداری به یه خانواده، اون خانوم خودش بچهی زیستی نداشت اما تو این ۴ ماهی که با مرسانا زندگی کرده بودن، هردوتاشون شبیه هم شده بودن… | 338 |
| 12 | با دو تا از دخترا منم میرم توی اتاقِ صورتیِ ته راهرویی که یکی درمیون مهتابیهای سقفیاش خرابه. نازی لباس صورتی پفی پوشیده که دامن سه طبقه داره و انگار روی دامنش اکلیل پاشیدن، یه کیف کوچولوی صورتی هم تو دستشه و موهاشو دو طرف سرش براش گوجه کردن؛ لاک صورتی زده و یه طُره از موهاش از لای گوجهی سمت چپی بیرون اومده و روی صورت قشنگش افتاده؛ نازی چشاش سگ داره و وقتی آدمو نگاه میکنه دلِ آدمو میبره؛ قشنگ حرف میزنه و کاملا نازداره؛ میره پشت یه میز میشینه که یه دختربچهی بسیار بسیار زیبا پشتش نشسته؛ نازی یواش به دخترک میگه تو رقیهای؟ دخترک میگه: نه دیگه اسمم مرساناست؛ نازی مطمئن شده که اون رقیهاس اما نازیِ شیطون نمیخواد قبول کنه اسم جدیدش مرساناست محکم میگه: نه رقیه، تو رقیهای، منو یادت رفته؟ رقیهای که حالا مرسانا صداش میکنن میگه: نه چطور تو رو یادم بره…
نمیخوام بقیهی مکالمه شونو گوش بدم چون هر لحظه ممکنه اشکام بریزه؛ خودمو سرگرم میز کناری شون و بچههای دیگه میکنم؛ چند تا فیلم میگیرم و میرم از یکی از مسئولین میپرسم مگه خانوادههای میزبان می تونن اسم بچه ها رو عوض کنن؟ میگه در مورد کی داری حرف میزنی؟ مکالمه دخترا رو براش تعریف میکنم، میگه رقیه اسم شناسنامهای اون بچه اس اما چون خانوادهی جدیدش دارن برای فرزندخواندگی دائمی اقدام میکنن براش اسم جدید انتخاب کردن؛ از ته قلب خدا رو شکر کردم که رقیهی زیبا که حالا شده مرسانا یه خانوادهی دائمی داره… | 315 |
| 13 | تقریبا دو سال و نیمه که طرحی بنام طرح میزبان در بهزیستی داره اتفاق میافته؛ بچهی بی سرپرست یا بدسرپرست به جای اینکه در مراکز بهزیستی نگهداری بشه به خونهی خانوادههای دواطلب میره و اونجا میمونه تا شرایطش تعیین تکلیف بشه!
یواشکی از مامانا میپرسم چند وقته میزبان هستید و اکثرِ جوابها اعدادی زیر ۶ ماه بود!
مامانا میرن تو اتاق جلسات و مربیا با هر سختیای هست بچهها رو به اتاق بازی میبرن، اما حواسشون هست که حس جدایی به بچهها منتقل نشه، اگه بچهای بخواد مامانِ جدیدش هم همراهش میاد تو اتاق. | 315 |
| 14 | قراره مامانها تو اتاق جلسات کنار هم بشینن و بچهها توی یکی از اتاقای تهِ راهرو که یکی درمیون مهتابی های سقفیاش خرابه باهم بازی کنن تا جلسه مامانا تمام بشه!
وقت جدا شدن، بدون شک همه بچهها گفتن نه، میخوایم با مامانمون باشیم! دیدن این اضطرابِ جدایی برای بچههای این سنی بنظرم چیز طبیعیهایه، اما این اضطراب برای این بچهها یه فرق خیلی بزرگ با باقی بچهها داره؛ هزار برابر سهمگین تره؛ اون بچهها تازه طعم خانواده داشتن رو دارن میچشن و مضطربن که نکنه دوباره تنها بشن! | 330 |
| 15 | شروع میکنم به کارکردن تا حواسم پرت بشه، گمونم رو در و دیوار نقاشی کشیدن که حواسِ منِ آدم بزرگ از غمِ فضا کم بشه والا که بچهها فکر نمیکنم توجهی به فضا داشته باشن چون راهروها به قدر کافی ترسناک هست!
مهمونای مراسم دونه دونه از پله بالا میان و من نمیدونم به چهرهی ماماناشون دقیقتر نگاه کنم یا به چهرهی بچه ها…
من دعوت شدم به شیرخوارگاه آمنه تا از دورهمی مامانها و بچههای طرح میزبان، یه بچه مستند بسازم! | 344 |
| 16 | اسم اینجا رو خیلی شنیده بودم اما خب هیچ وقت درش به روم باز نشده بود؛ وارد حیاط مجتمع شدم و چون همیشه فکر میکردم خیلی بزرگتره، از سایز واقعی حیاطش تعجب کردم، کوچیک بود؛ مراکز مشابه اینجا، زیاد رفتم و اونا عموما حیاط بزرگتری دارن؛ درختهای متنوعی توی حیاط کاشته شده اما به چشم من کثرت درخت چنار میاد؛ خب آخه برِ خیابون ولیعصره و قاعدتا باید چنارهاش زیاد باشه! با خانوم میم که اومده استقبالم سلام علیک میکنم، و تجهیزاتم رو توی یکی از اتاقها میزارم تا بخشهایی که برای فیلمبرداری لازمه رو نشونم بدن، خانوم میم خیلی سرش شلوغه و دائم تلفن جواب میده؛ خانوم میم به وضوح حوصلهی منو نداره و احتمالا تو دلش داره میگه اینا به من ربط نداره خانوم مختاری؛ یه ویدئوی رویایی تحویل ما بده، بقیهاش به من چه! فضا برام سنگینه، سقفِ کوتاهِ قسمتی که ما هستیم قلبمو به تپشِ تند میندازه، هیچ صدایی دور و برمون نیست و اتاقا خالیان اما من صدای گریه و بیتابی بچه و انعکاسش تو فضا رو تو مغزم میشنوم، تختهای خالی بچه ها و اتاقهای خالی و راهروهایی که ناخودآگاه آدمو یاد بیمارستان میندازن داره احساسات منو تشدید میکنه؛ خدا رو شکر که خانوم میم حوصلهمو نداره والا اگه چشم تو چشمم میشد قطعا قطره اشکی که تو چشم راستم تشکیل شده بود رو میدید و اگه بازم باهام حرف میزد صدای بغضمو هم میشنید! | 390 |
| 17 | امـــروز من یه قطره اشــک بودم که دستوپا درآورده بود🫧 | 372 |
| 18 | درحالیکه من توانایی اینو دارم در مورد همه چی با جزئیات حرف بزنم، اما خیلی از روزهای کاریام اصلا برای تعریف کردن جذاب نیستن، اتفاق خاصی در درونم رخ نمیده که بخوام برای دیگری تعریفش کنم، صرفا کار کردم و اون روز تمام شده!
اما امـــروز از اون روزاست که دوست دارم در موردش پرحرف باشم… | 376 |
| 19 | آه بکشید مردم💔 | 473 |
| 20 | همینطور که دارم جواب تلفنِ مشتریام رو میدم و اون داره از اهمِ اتفاقاتی که باید توی ویدئوش به تصویر بکشم حرف میزنه، پشت میزم میشینم تا بتونم حرفاشو یادداشت کنم چون قطعا بعد قطع کردن تلفنش یادم میره چی براش مهم بود،جملهی اولو که مینویسم سرمو بالا میارم از روی کاغذ و چشمم به چراغ روشنِ حمام میافته؛ صدم ثانیه نمیفهمم خانوم مشتری داره چی میگه، چرا چراغو روشن گذاشتم؟ باید پاشم خاموشش کنم، آها داشتم کیسههای توری خرید رو میشستم که تلفنم زنگ خورد و اون کارو نیمه کاره رها کردم، تا میخوام بلندشم و اون کارو تمام کنم خانومِ پشت خط میگه درسته خانوم مختاری؟ اصلا داشت چی میگفت که حالا درست و غلطیاش رو من باید تایید کنم، چشممو از چراغ حموم برمی دارم و به جملهی آخری که نوشتم نگاه میکنم، میگم بله درست میگید، باز خداروشکر که نوشتم حرفاشو؛ تماس تمام میشه و تا میام گوشی رو بزارم رو میز و برم بقیه کارامو بکنم پیامک میاد مهساجان، نوبت پزشک رو از دکترتو بگیر! آخ آخ خوب شد پیامک زد، یادم باشه برای درد عجیب غریب دستم یه وقت بگیرم امروز، وسط راهِ میزکارم و روشویی حموم پسرک لیستِ کارهای موردعلاقهاش برای تولدشو میده دستم، میگه سعی کردم هیجان انگیز بنویسم، یه نگاهی به لیست میندازم، نصف هیجانات اون روزش نتیجهی ساعتها پختوپزِ من در آشپزخانه است، حالا چطور بهش بگم اون روز من سرکارم… میگم بازم فکرکن یه لیست جدید هم بنویس که یه کار خیلی هیجان انگیز بزرگ داشته باشه، جلوی درِ حمومم، اینجا چیکار داشتم؟ آها کیسه های خرید…اصلا تو آشپزخونه چیکار داشتم که کیسههای خریدو دیدم و شستمشون؟!
شما فقط چند دقیقه از مغزِ یه آدم با توانایی عدم تمرکز بر هیچی رو خوندید!
نمیدونم مغز انسان مدرن اینقدر آشفته شده یا مشکل از منه؛ همه چی تو مغزم مثل اکسپلورِ اینستاگرام در حال اسکرول شدنه در حالیکه هیچ کدومشون رو هم نمیتونم دقیق و با جزئیات بفهمم! | 504 |
