تهرانمصــــّور
前往频道在 Telegram
روزها، عکسها و خطخطیهای مادربزرگِ قرتیات. دانشجوی ادبیات نمایشی، مشتاق به عکاسی.
显示更多619
订阅者
+324 小时
+47 天
-330 天
帖子存档
Repost from دنیای نامهها
«هرگاه کنارش میایستادم…چه در معنای استعاری کلمه چه به طور فیزیکی_خاطرم قرصِ قرص میشد.
مدام میگفت زمان همهچیز را روشن میکند…
جوری این را میگفت که من پیشِ خودم فرض میگرفتم زمان درست همان اتفاقهایی را مقدّر خواهد کرد که هر دو دوست داریم پیش بیایند.»
• سایبان سرخِ بولونیا / جان برجر
@letterssto
Repost from N/a
حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی
یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش
"بر جای رطل و جام می" سجادهٔ زرق
"گوران نهادستند پی" در مهد شیران
"بر جای چنگ و نای و نی" هو یا اباالفضل
با نالهٔ جانسوز مسکینان، فقیران
بدبختها، بیچارهها، بیخانمانها
لبخند محزون "زنی" ده ساله بود این
کز گوشهٔ چادر سیاه دیدم ای ماه
آری "زنی ده ساله" بشنو تا بگویم
این قصه کوتاهست و درد آلود و جانکاه
وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی
شش ساله بود این زن که با مادرش آمد
از یک ده گیلان به سودای زیارت
آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند
و اینک شده سرمایهٔ کسب و تجارت
نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین
بینی گدایی، هر به گامی، رقتانگیز
یاد هر به دستی، عاجزی از عمر بیزار
یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی
هر یک به روی بارهای شهر سربار
چون لکههای ننگ و ناهمرنگ وصله
اینجا چرا میتابی؟ ای مهتاب، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند
در دام یک زنجیر زرین، دیدنی نیست
میخندی اما گریه دارد حال این شهر
ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند
با بانگ محزون و کهنسال نقاره
دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه
از ابروی خورشید، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم
از زندگی اینجا فروغی نیست، الک
در خشم آن زنجیریان خرد و خسته
خشمی که چون فریادهاشان گشته کمرنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته
واندر سرود بامدادیشان فشردهست
زینجا سرود زندگی بیرون تراود
همراه گردد با بسی نجوای لبها
با لرزش دلهای ناراضی هماهنگ
آهسته لغزد بر سکوت نیمشبها
وین است تنها پرتو امید فردا
ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است
مه نیست آن مشعل کهمان روشن کند راه
من تشنهٔ صبحم که دنیایی شود غرق
در روشنیهای زلال مشربش، آه
زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد
مهدی اخوان ثالث
نمیدونم چرا هنوز از بابت زندگی پشیمون نیستم، پسر زنده بودن هربار من رو به وجد میآره!
در نزدیکی وداع، چه بیتابانه خورشید ژرفتر میتابد و چه معصومانه در حزن زیباتر میشوی.
اقاقی کوچکِ روزهای دورِ در راه!
انگورها میرسند و از نو آواز سر میدهی.
۸دی۰۴؛تهرانمصــــّور | فرحونموم
هنوز از آن شب نرفتهام؛
هنوز زمستان است و سوز میآید، میسوزیم، سوختهایم!
هنوز خیابانها حصار ندارند، کنارهم ایستادهایم و چند قدمِ خیابان، فرسنگها کش میآید.
هنوز نورها سبزند، صداها بلند و ما استوار.
هنوز رنگ سرخ جاری نشده و ما چنین سیاه نشدهایم.
به راستی کی بهار میرسد؟
