Written by M
前往频道在 Telegram
818
订阅者
+124 小时
-27 天
-5530 天
帖子存档
818
داستان فراموشی تو مثل حل شدن قند تو لیوان چاییه. قنده حل میشه، محو میشه اما مزهی اون چایی برای همیشه تغییر میکنه. شاید نبودنت به دست عادت سپرده بشه اما فراموشی؟ نه.
818
تفنگ نمی دانست
شکارچی نمی دانست
پرنده داشت برای جوجه هایش غذا میبرد
خدا که میدانست!
نمی دانست...؟
818
بزرگترین استعدادم چیه؟ ادمایی که باید توی زندان یا تیمارستان باشن رو به خودم جذب میکنم
818
انکار نمیکنم... دلم تنگ میشه
اما نه برای تو و رفتارای سمی که گاهی منو میشکوند
بلکه برای اون پروانههایی که توی سینم پرواز میکردن، برای حسای قشنگی که توی رگام بالا و پایین میشد ...
برای اونی که متفاوت شده بود با همیشه برای خودم...!
برای منی که چشمام توی آیینه میخندید
یجورایی من برای خودم دلتنگ میشم.
