ch
Feedback
أوهام…

أوهام…

前往频道在 Telegram
1 135
订阅者
-224 小时
-47
+60430

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+249
在0个频道中
五月 '26
+1 309
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1 508
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+18
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+21
在2个频道中
Get PRO
十一月 '25
+10
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+7
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+8
在2个频道中
Get PRO
八月 '25
+44
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+40
在4个频道中
Get PRO
六月 '25
+21
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+45
在5个频道中
Get PRO
四月 '25
+115
在6个频道中
Get PRO
三月 '250
在3个频道中
Get PRO
二月 '25
+131
在1个频道中
Get PRO
一月 '250
在2个频道中
Get PRO
十二月 '240
在1个频道中
Get PRO
十一月 '240
在1个频道中
Get PRO
十月 '240
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+26
在2个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
23 六月+1
22 六月0
21 六月+1
20 六月+2
19 六月+1
18 六月+6
17 六月0
16 六月+2
15 六月0
14 六月+1
13 六月0
12 六月0
11 六月+1
10 六月0
09 六月0
08 六月+136
07 六月0
06 六月0
05 六月0
04 六月+96
03 六月+1
02 六月0
01 六月+1
频道帖子
چقدر عجیب و ترسناک هست که ادم ها چهره‌شون بعد از شنیدن افکارشون توی نظرم تغییر میکنه.. در واقع انسان عقل قلب و روحی هست که پشت زبانش پنهان شده…

2
没有文字...
280
3
Shahad_Mustofa_–_قصيدة_عباس_يعيوني_كاملة_|_ملا_باسم_الكربلائي.m4a
289
4
تشنگی بر خیمه‌های حسین(ع) سایه انداخته بود. مشک‌ها خالی شده بودند و صدای «آب» کودکان از میان خیمه‌ها به گوش می‌رسید. عباس بن علی(ع) که تاب دیدن عطش اهل حرم را نداشت، با سی سوار و بیست پیاده، به همراه بیست مشک و در کنار نافع بن هلال، به سوی فرات حرکت کرد. نگهبانان فرات به فرماندهی عمرو بن حجاج راه را بستند و گفتند حتی قطره‌ای آب نخواهند داد. اما عباس(ع) و یارانش از میان آنان گذشتند، مشک‌ها را پر کردند و آب را به خیمه‌ها رساندند. آن روز، لب‌های خشکیده کودکان برای ساعتی سیراب شد و آرامش به خیمه‌ها بازگشت. از همان روز، عباس(ع) به لقبی شناخته شد که نه از میدان جنگ، بلکه از مهربانی و وفاداری‌اش به دست آمد: «سقّا»؛ مردی که تشنگی خود را فراموش کرد تا دیگران سیراب شوند.
277
5
جفّت القِرَب، واشتدّ الحر، وبدأت أصوات الأطفال ترتفع من بين الخيام تطلب شربة ماء. هناك، وقف أبو الفضل العباس يشاهد وجوه الصغار وقد أنهكها الظمأ، ويسمع استغاثاتهم التي لم يكن يستطيع أن يتجاهلها. كيف يهدأ وهو يسمع نداء الماء يتردد في أرجاء المخيم؟ فنهض العباس، لا مدفوعاً بأمرٍ ولا طلباً لمجد، بل مدفوعاً بلوعةٍ سكنت قلبه منذ أن رأى العطش يطرق خيام الحسين. خرج وقد صحب معه ثلاثين فارساً، وعشرين راجلاً، وحملوا معهم عشرين قربة، يتقدمهم هو ونافع بن هلال المرادي وهو من أفذاذ أصحاب الامام الحسين (عليه السلام) ، واتجهوا نحو الفرات الذي حُرموا منه ظلماً. اعترضتهم قوات الحراسة عند الفرات بقيادة عمرو بن الحجاج الزبيدي وهو من مجرمي جيش ابن زياد، وقد عهدت إليه حراسة نهر الفرات وقال لن تأخذوا قطرةٍ من هذا الماء ، فسخر العباس من كلامه، واقتحم الفرات فثار في وجوههم عمرو بن الحجاج ومعه مفرزة من جنوده، وحاولت أن تمنعهم، فالتحم بهم العباس بن علي (عليه السلام)، ونافع بن هلال، ودارت بينهم معركة إلّا انّه لم يقتل فيها أحد من الجانبين، لان رجال الحسين لم يكونوا قد خرجوا من أجل القتال، بل من أجل الماء. ملؤوا القِرَب، وعادوا بما خرجوا لأجله. حينها عاد العباس بالماء للمخيم وارتوت الخيام بعد عطش، وسكنت أصوات الصغار قليلاً، ورأى الحسين في أخيه العباس صورة الوفاء بأبهى معانيها. ومنذ ذلك اليوم، التصق بأبي الفضل لقبٌ لم تمنحه له معركة، ولم يصنعه سيف… بل صنعته دموع الأطفال. فصار يُعرف بـ”السقّاء”…
283
6
‎⁨باسم_الكربلائي_–_اخاف_من_اعوفك⁩.mp3
290
7
کربلا آرام‌آرام وارد مرحله‌ای تازه می‌شد؛ مرحله‌ای که در آن، نه فقط انسان‌ها، بلکه حتی آب نیز از رسیدن به حسین(ع) بازداشته می‌شد. در این روز، حبیب بن مظاهر که سال‌ها افتخار همراهی امیرالمؤمنین(ع) را داشت، بار مسئولیت یاری امامش را بر دوش گرفت و شبانه راهی قبیله بنی‌اسد شد. او به میان قوم خود رفت و آنان را به یاری فرزند رسول خدا فراخواند. دعوتش بی‌پاسخ نماند. مردانی از بنی‌اسد ندای حق را شنیدند و آماده شدند تا به کاروان حسین(ع) بپیوندند. آنان می‌دانستند راهی که انتخاب کرده‌اند، شاید به بازگشتی ختم نشود؛ اما حقیقت، ارزش آن را داشت که برایش جان فدا شود. گروه به سوی کربلا حرکت کرد… اما پیش از آنکه به خیمه‌های حسین(ع) برسند، نیروهای عمر بن سعد از ماجرا آگاه شدند و راه را بر آنان بستند. درگیری کوتاهی رخ داد و بنی‌اسد ناچار شدند بازگردند. نه از آن رو که دلشان از یاری حسین(ع) خالی شده بود، بلکه چون شمشیرها میان آنان و امامشان دیوار کشیده بودند. و حسین(ع) ماند… در انتظار یارانی که می‌خواستند به او برسند، اما اجازه رسیدن نیافتند. در همان روز، حادثه‌ای دیگر نیز آغاز شد؛ حادثه‌ای که مقدمه یکی از دردناک‌ترین فصل‌های کربلا بود. سپاه دشمن به سوی فرات حرکت کرد و نخستین حلقه‌های محاصره را پیرامون آب شکل داد. هنوز تشنگی بزرگ فرا نرسیده بود، اما نشانه‌های آن آشکار شده بود. دشمن تصمیم گرفته بود آب را نیز به سلاحی در این نبرد تبدیل کند. از آن روز، فرات دیگر فقط یک رود نبود؛ آزمونی بود میان انسانیت و قساوت. در یک سو، مردانی ایستاده بودند که حتی آب را از کودکان دریغ می‌کردند؛ و در سوی دیگر، کسانی که برای حفظ کرامت انسان و زنده نگه داشتن حقیقت ایستاده بودند. ششم محرم، روزی بود که دو محرومیت همزمان آغاز شد: یارانی بودند که می‌خواستند به حسین(ع) برسند و نتوانستند… و آبی بود که می‌خواست به خیمه‌های حسین(ع) برسد و نگذاشتند. کربلا گام‌به‌گام به عاشورا نزدیک می‌شد؛ جایی که تاریخ می‌خواست ببیند انسان تا کجا می‌تواند سقوط کند..
300
8
في السادس من محرّم سنة إحدى وستين للهجرة، حمل حبيب بن مظاهر همَّ النصرة إلى قومه من بني أسد، فخرج إليهم ليلاً يدعوهم إلى الوقوف مع الحسين (عليه السلام). استجاب الرجال، وتحركوا نحو كربلاء تلبيةً لنداء الحق، لكنّ الحصار كان قد بدأ يشتد، فاعترضتهم قوات عمر بن سعد قبل أن يصلوا إلى الإمام، فعادوا مكرهين، وبقي الحسين ينتظر أنصاراً حالت السيوف بينهم وبينه. وفي اليوم نفسه بدأت أولى خطوات التضييق على خيام الحسين، حين تحركت قوات العدو لتطويق الفرات، إيذاناً بمرحلةٍ جديدة من المعاناة ستترك آثارها على الرجال والنساء والأطفال في الأيام القادمة. بين ناصرٍ مُنع من الوصول، وماءٍ بدأ يُمنع من الوصول، كانت كربلاء تمضي بثبات نحو قدرها العظيم. ضمن سلسلة «مشاهد من الطف»، نتابع يوماً بعد يوم محطات النهضة الحسينية حتى عاشوراء
286
9
‎⁨العلم عالكاع يا حيدر(M4A_128K)⁩.m4a
305
10
+2
没有文字...
287
11
+2
没有文字...
1
12
+2
没有文字...
1
13
پنجم محرم کربلا روزبه‌روز بر حسین(ع) و یارانش تنگ‌تر می‌شد. عبیدالله بن زیاد دیگر به نیروهایی که پیش‌تر فرستاده بود قانع نبود. پی‌درپی بر شمار سپاهیان عمر بن سعد می‌افزود تا سرانجام لشکری عظیم در برابر کاروان کوچک حق شکل گرفت؛ لشکری که شمار آن را تا سی هزار نفر نوشته‌اند. سی هزار نفر… جمعیتی که نه برای فتح سرزمینی بزرگ گرد آمده بودند، نه برای مقابله با ارتشی نیرومند؛ بلکه برای رویارویی با فرزند دختر پیامبرشان و جمع اندکی از خاندان و یاران وفادارش. در همین روز، ابن زیاد نامه‌ای برای شبث بن ربعی فرستاد و او را به پیوستن به جنگ حسین(ع) فراخواند. شبث که نمی‌خواست آشکارا به این نبرد وارد شود، خود را به بیماری زد؛ شاید از این مأموریت معاف گردد. اما ابن زیاد فریب نخورد و برایش پیام فرستاد: «به من خبر رسیده که خود را بیمار نشان می‌دهی. اگر در اطاعت ما هستی، بی‌درنگ نزد ما بیا.» شبث چاره‌ای ندید. شبانه، پس از نماز عشا، به دارالاماره رفت؛ آن‌چنان که کسی آثار بیماری ساختگی را در چهره‌اش نبیند. ابن زیاد او را به گرمی پذیرفت، در کنار خود نشاند و گفت: «دوست دارم برای یاری عمر بن سعد، به جنگ این مرد بروی.» و شبث پاسخ داد: «فرمان می‌برم، ای امیر.» اما تلخ‌ترین بخش ماجرا چیز دیگری بود… شبث بن ربعی همان کسی بود که چندی پیش، در شمار بزرگان کوفه، برای امام حسین(ع) نامه نوشته و او را به آمدن دعوت کرده بود. او در نامه خود نوشته بود: «سرزمین سرسبز شده، میوه‌ها رسیده و همه چیز آماده است؛ به سوی ما بیا، که بر سپاهی مهیا و آماده وارد خواهی شد.» چه فاصله کوتاهی بود میان آن دعوت و این خیانت. اما ترس از دست دادن مقام، و دلبستگی به دنیا، گاهی انسان را به جایی می‌رساند که در برابر حقیقتی که خود به آن شهادت داده است نیز می‌ایستد. شبث بر اسب خود سوار شد و با چهار هزار جنگجو راهی کربلا گردید؛ چهار هزار نفر دیگر برای محاصره مردی که هیچ لشکری برای کشورگشایی نداشت و تنها برای احیای حقیقت قیام کرده بود. اما آن سوی میدان، صحنه‌ای کاملاً متفاوت جریان داشت. هرچه بر تعداد دشمنان افزوده می‌شد، یقین یاران حسین(ع) بیشتر می‌شد. هرچه لحظه امتحان نزدیک‌تر می‌گردید، دل‌هایشان آرام‌تر و قدم‌هایشان استوارتر می‌شد. آن‌ها در چهره حسین(ع)، تمام حقیقت را می‌دیدند؛ و کسی که حقیقت را یافته باشد، از کثرت دشمنان هراسی ندارد. به همین سبب دل‌هایشان سرشار از اطمینان بود، شمشیرهایشان آماده، و جان‌هایشان مهیای فدا شدن در راه آرمانی که به آن ایمان داشتند. پنجم محرم، تفاوت دو اردوگاه تنها در تعداد نفرات نبود. تفاوت اصلی در چیزی عمیق‌تر نهفته بود: در یک سو، مردانی ایستاده بودند که ترس برای دنیایشان آنان را گرد هم آورده بود؛و در سوی دیگر، مردانی که آماده بودند همه چیز، حتی جان خویش را، در راه امامشان تقدیم کنند. یکی برای حفظ زندگی آمده بود… و دیگری برای معنا بخشیدن به آن…
547
14
الخامس من محرّم… كانت كربلاء تزداد ضيقاً على الحسين وأصحابه يوماً بعد يوم. لم يعد ابن زياد يكتفي بما أرسله من الجند، فراح يمدّ عمر بن سعد بالمزيد من الرجال حتى تكامل الجيش عنده، وبلغ عدده ثلاثين ألف مقاتل. ثلاثون ألفاً اجتمعوا في صحراء واحدة، لا لفتح مدينة، ولا لمواجهة جيش عظيم، بل لمواجهة ابن بنت نبيهم ومن معه من أهل بيته وأصحابه. وفي ذلك اليوم أرسل بن زياد كتاباً إلى شبث بن ربعي : أن أقبل إلينا، وإنا نريد أن نوجه بك إلى حرب الحسين، فتمارض شبث، وأراد أن يعفيه ابن زياد، فأرسل إليه: أما بعد، فإن رسولي أخبرني بتمارضك، إن كنت في طاعتنا فأقبل إلينا مسرعاً. فأقبل شبث بعد العشاء لئلا ينظر في وجهه فلا يرى عليه أثر العلة، فلما دخل رحب به وقرب مجلسه وقال: أحب أن تشخص إلى قتال هذا الرجل عوناً لابن سعد عليه، فقال: أفعل أيها الأمير. والطامة الكبرى ان شبث بن ربعي كان من ضمن وجهاء الكوفة الذين أرسلوا رسائل إلى الإمام الحسين يطلبون منه القدوم، حيث كتب الى الحسين (ع): "أما بعد، فقد اخضرّ الجناب، وأينعت الثمار... فاقدم علينا، فإنما تقدم على جند لك مجندة". لكن الخوف على المنصب، والطمع في الدنيا، كانا أثقل من صوت الحقيقة في قلبه. فامتطى فرسه، وخرج نحو كربلاء ومعه لواء من أربعة آلاف مقاتل، ليُضافوا إلى ذلك الحشد الذي أخذ يطوّق الحسين من كل جانب. أما في الجانب الآخر، فكان المشهد مختلفاً تماماً. كلما ازداد عدد الأعداء، ازداد أصحاب الحسين يقيناً. وكلما اقتربت ساعة البلاء، ازدادوا ثباتاً. كانوا ينظرون إلى الحسين، فيرون الحقّ كلّه. ولهذا بقيت قلوبهم مطمئنة، وسيوفهم مستعدة، وأرواحهم مهيأة للتضحية. في الخامس من محرّم، لم يكن الفارق بين المعسكرين في العدد فحسب… بل كان الفارق بين رجالٍ اجتمعوا خوفاً على دنياهم، ورجالٍ اجتمعوا استعداداً لأن يبذلوا أرواحهم بين يدي إمامهم دون تردد.
556
15
خیمه‌های حسین(ع) همچنان بر خاک کربلا برپا بود؛ بر سرزمینی که در سکوت خود، سنگین‌ترین اندوه تاریخ را در دل پنهان کرده بود و روزهای سرنوشت‌ساز پیش رو را انتظار می‌کشید. در این روز، رخدادی رقم خورد که با عادت همیشگی مردم تفاوت داشت. مردم زمین می‌خرند تا بر آن خانه‌ای بسازند، زندگی کنند و سال‌ها در آن بمانند؛ اما حسین(ع) زمینی خرید که می‌دانست اقامتش در آن، تنها چند روز بیشتر نخواهد بود. در روایت‌ها آمده است که امام حسین(ع) در چهارم محرم، زمین کربلا را از ساکنان آن ناحیه خرید. گفته‌اند بهای آن شصت هزار درهم نقره بود و گستره آن چهار میل در چهار میل را دربر می‌گرفت. او زمینی را خرید که قرار بود پیکر مطهرش را در آغوش بگیرد. گویی مردی بود که با چشمانی باز به سوی سرنوشت خویش گام برمی‌داشت؛ بی‌آنکه از آن بگریزد، بی‌آنکه در برابرش تردید کند. در همان زمانی که حسین(ع) جای پای خود را در کربلا استوار می‌کرد، کوفه بیش از پیش در تاریکی ترس فرو می‌رفت. کوفه در حال گذراندن آخرین و سخت‌ترین آزمون خود بود. عبیدالله بن زیاد بر فراز منبر رفت؛ نه برای آنکه مردم را به سوی حق دعوت کند، بلکه برای آنکه آنان را از حق بترساند. تهدید کرد، ارعاب نمود و راه‌های منتهی به حسین(ع) را بست؛ تا جایی که رسیدن به کاروان حق، شجاعتی بزرگ‌تر از روبه‌رو شدن با مرگ می‌طلبید. اما مصیبت تنها به اینجا ختم نشد… فاجعه آن‌گاه عمیق‌تر شد که برخی دنیاطلبان، زبان دین را به خدمت باطل گرفتند. شریح قاضی فتوایی صادر کرد که ریختن خون امام را مجاز جلوه می‌داد؛ و بدین‌گونه، باطل صاحب زبانی شد که به نام دین سخن می‌گفت. نتیجه آن شد که حسین(ع)، فرزند دختر پیامبر خدا، در نگاه کسانی که وجدان خویش را به بهای ترس یا طمع فروخته بودند، «مستحق خون» معرفی شد. چه اندوهی بزرگ‌تر از این؟ در یک سو مردی ایستاده بود که زمینی را می‌خرید تا آرامگاه ابدی‌اش باشد؛ و در سوی دیگر کسانی بودند که تمام آخرت خود را برای چند روز قدرت، مقام و حکومت می‌فروختند. و در میان این غوغا، حسین(ع) همچنان استوار بود؛ استوار چون کوهی که طوفان‌ها توان لرزاندنش را ندارند. نه تهدیدها او را می‌ترساند، نه انبوه دشمنان اراده‌اش را سست می‌کرد، و نه آگاهی از سرانجامی که در انتظارش بود، او را از راهش بازمی‌گرداند. او آمده بود تا حقیقت را زنده نگه دارد؛ حتی اگر بهای آن، جان خودش و عزیزترین کسانش باشد. منبع: بحار الانوار جلد ۴۴ ص ۳۸۵
570
16
ما زالت خيام الحسين قائمة على أرض كربلاء، تنتظر الأيام التي تحمل في طيّاتها أثقل مصيبةٍ عرفها التاريخ. وفي هذا اليوم حدث أمرٌ لا يشبه ما اعتاده الناس. فالناس يشترون الأرض ليبنوا عليها داراً أمّا الحسين فقد اشترى أرضاً وهو يعلم أنّه لن يسكنها إلا أياماً معدودة. في هذا اليوم يُقال إن الإمام الحسين اشترى أرض كربلاء من سكان المنطقة المحيطة بها في الرابع من محرم. ويُروى أن ثمن الأرض بلغ 60 ألف قطعة فضية ، وأن مساحتها كانت أربعة أميال في أربعة أميال اشترى الأرض التي ستحتضن جسده. كأنّه كان يمشي نحو قدره بعينين مفتوحتين. وفي الوقت الذي كان الحسين يثبت أقدامه في كربلاء، كانت الكوفة تغرق أكثر في ظلام الخوف. في ذلك الوقت كانت الكوفة تعيش امتحانها الأخير. صعد ابن زياد منبره لا ليهدي الناس إلى الحق، بل ليخيفهم منه. هدّد، وتوعّد، وأغلق الطرق المؤدية إلى الحسين، حتى صار الوصول إليه يحتاج شجاعةً أكبر من احتمال الموت نفسه. ثم جاءت الفاجعة الأخرى… حين تكلّم بعض أهل الدنيا باسم الدين، وأعلن شُريح القاضي فتوى تبيح دم الإمام، وأُعطي للباطل لسانٌ يتلو فتاواه، فصار الحسين، وهو ابن بنت رسول الله، مطلوب الدم في نظر من باعوا ضمائرهم خوفاً أو طمعاً. يا للمأساة… رجلٌ يشتري الأرض التي سيُدفن فيها، بينما آخرون يبيعون آخرتهم كلها من أجل أيامٍ قليلة من السلطان. وكان الحسين بين هؤلاء جميعاً ثابتاً كأنّه جبل، لا تغيّره التهديدات، ولا تزعزعه الجموع، ولا يفجعه ما يعلمه من المصير. المصدر: بحار الانوار44: 385
699
17
لا بأس یا قلبی الشجاع، لقد خضنا، ما هو اسوء من ذلك و مضینا…
531
18
‎⁨مدين_العياشي_–_هنا_يهل_العراق_|_#مدين_العياشي_|_جاي_حسين_ابشركم⁩.m4a
554
19
فی متاهات هذهِ الدنیا یوجد لدینا الحسین…
342
20
5771689480.mp3
1