گلبرگ
前往频道在 Telegram
گلبرگ سرزمین منه،یک خیال پر معنا با عطر نسکافه کتاب، نوشتن، آموزش نویسندگی _ اینجا بهت یادم میدم چطور نویسنده بشی☁️🌱 جهت شرکت در دوره نویسندگی به ادمین پیام بده @Motahhar_89 @gollb_bot ربات ⬆️
显示更多2 782
订阅者
-224 小时
-187 天
-8330 天
帖子存档
2 782
اگر کسی مادربزرگی مثل مادر بزرگ السا
توی کتاب «مادر بزرگ سلام رساند و گفت متاسف است» داشته باشه؛ واقعا نیاز به دوست نداره.
2 782
بغلم کن و نگذار سختتر از این بشود.
خواب از چشمان نرود؛
مادرم پیرتر از این نشود.
برگها گم نشوند،
ماه روشن باشد،
نورِ خورشید کم نشود.
بغلم کن و من
خبرت میگویم که دقایق، به ناحق، بدوند؛
خبرت میگویم که اگر دست زنی،
مکث کنی، رد بشوی،
تا به خودمان بیاییم،
ببینیم رخت بستهایم و کفن پوشیدهایم؛
حسرت را در دلِ غمدیده،
چون نهالی کاشتهایم.
چه کنیم؟
آن روز، جای صحبت باقیست؟
بغلی گر درِ حکمت دارد،
جای او اینجا نیست.
عاشق اندرِ درِ حکمت آمد؛
نه، عاشقی را راه نیست.
بغلم کن،
که دقایق با همین «تو» باقیست.
چشمان تو محوِ من و من محوِ توام؛
پس چه حکایت، حاکیست؟
#فاطمه_حسینی_افشار
2 782
تمام خانه را بوی غمت برداشته،
وسایل ها با آدم حرف میزنند،
و قوری چایی با فرش قرمز رنگ که آفتاب طرحهای حلالی رنگی رویش انداخته،
همراه من اشک میریزند.
فرش میگوید تمیز میشوم؛
قوری میگوید باز هم چای سیاه دم میکنی،
و من میگویم مشکل از دل من است؛ که دیگر درست نمیشود.
قوری میخواهد دلداریام بدهد؛
دستگیره در به صدا در میآید،
و آستین پیراهنم از کمد،
شهادت میدهند با تماس آن دو با یکدیگر چگونه زانو در بغل گرفتم و پیشنانی رویش کوفتم و اشک ریختم.
آستین پیراهن میگوید «تازه من پاره نشده بودم»
و دستگیره در هم ادامه میدهد «من هم نشکسته بودم، حالا که هم چای ریخته و هم فرش لکه شده به چه امید دلداریاش میدهید؟»
حرف هایشان از تو میگوید،
و تو چرا نباید اینجا باشی؛
تا به من بگویی بنشین؛ تا قوری را میگذارم روی کتری صفحه اول کتاب هنوز نخواندهات را بلند بخوان، من تو را میشنوم!
#فاطمه_حسینی_افشار
2 782
با خودم چند چندم؟
دارم با این زندگی چیکار میکنم؟
توانایی دارم؟ دارم!
برای تولید محتوا، برای نوشتن و پخش کردن، برای نشر رمانم، برای خواندن ریاضی، برای خواندن فیزیک، برای... برای... برای خیلی کارها؛ مثل همه انسانها!
اما عقب میکشم، عقب کشیدم؛ چون غرقم توی حس مزخرفی به اسم «کمال گرایی» .
حس ناکافی بودن برای شروع، حس تمام و کمال نبودن که باعث میشه دستم از گزینه «نشر» عقب کشیده بشه، حس «میتوانم» اما وجودم از هر طرف داد میزند مثل فلان نویسنده؟ یا فلان بلاگر؟ یا فلان رماننویس؟ یا فلان... فلان...
و من را کشته این فلان و فلانیها!
کشته!
و این دست من است که عقب میکشد.
