1 383
订阅者
-324 小时
-197 天
-5130 天
帖子存档
1 385
@Fernwehlilo_bot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=553770172
وقت شبانه برای تو هرچی دوست داشتین بیایین بگین 🌱
1 385
Repost from N/a
+1
من همیشه به این فکر میکنم که سرنوشت چیزایی که الان مال من هستن، قبلا یا بعد از اینکه پیش من باشن چی بوده یا چی میشه.
مثلا اینکه یه درخت کُنار قدیمی قطع میشه و توی یه کارخونه ی دور افتاده تبدیل به کاغذ میشه، تو از یه دست فروش توی انقلاب میخریش و با خودت به شهر دیگه ای میبریش تا برای کسی روش یادداشت یاددگاری ای بنویسی، خیلی جالبه.
اینکه گلای باغ یه آدم ناشناس سر از اتاق من و لای کتابام یا بین جنگل دستای تو در میاره، خیلی جالب تره.
1 385
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر میکردند
به دستههای کلاغان
که عطر مزرعههای شبانه را
برای من به هدیه میآوردند
به مادرم که در آیینه زندگی میکرد
و شکل پیری ِ من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمههای سبز میانباشت - سلامی دوباره خواهم داد
میآیم، میآیم، میآیم
با گیسویم: ادامهی بوهای زیر خاک
با چشمهایم: تجربههای غلیظ تاریکی
با بوتهها که چیدهام از بیشههای آن سوی دیوار
میآیم، میآیم، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهٔ پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر میکردند
به دستههای کلاغان
که عطر مزرعههای شبانه را
برای من به هدیه میآوردند
به مادرم که در آیینه زندگی میکرد
و شکل پیری ِ من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمههای سبز میانباشت - سلامی دوباره خواهم داد
میآیم، میآیم، میآیم
با گیسویم: ادامهی بوهای زیر خاک
با چشمهایم: تجربههای غلیظ تاریکی
با بوتهها که چیدهام از بیشههای آن سوی دیوار
میآیم، میآیم، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهٔ پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد....
فروغ_فرخزاد/ تولدی_دیگر🌱
1 385
از همان لحظه که چشم باز کرد، از همان شبی که برای اولین بار دستهای کوچکش را به سمت آسمان دراز کرد و میان هزاران ستارهی خاموش، خودش را پیدا کرد، میدانست که یه چیزی در درونش هست که با هر چیز دیگری در این سرزمین فرق دارد...
معلم هنر همیشه در گوشش ارام زمزمه میکرد:
«شاید داستان بعدی ، خود دختر مروارید خاموش شب باشه که از جنس نور، از جنس درخشندگی آسمان است »
و او باور کرده بود. باور کرده بود که تقدیرش با درخشیدن گره خورده، که قلبش باید بتپد برای عشق، برای رویاهای بزرگ، برای امیدهایی که در شبهای تاریک چشمک میزنند.
سالها گذشت. دخترک بزرگ شد، با دلبستن آشنا شد، با تپشهای شیرین و بیقرار قلبی که فقط برای یک نفر میتپید
او، کسی که مثل یک آسمان امن بود برای ستارهی کوچکش، کسی که وقتی کنارش بود، جهان هیچ خطری نداشت، هیچ تلخیای به دل نمینشست.
اما دنیا همیشه برای ستارهها مهربان نیست...
یک نوری امد ،
اما جنس روشناییش فرق میکرد،
یک سایهی شوم بود ...
که زندگیاش را به دو نیمهی قبل و بعد تقسیم کرد.
او مثل باد سردی
که ناگهان چراغی را خاموش میکند،
آمد و همه چیز را به تاریکی کشوند
او را از عشقی کند و برد که دیگر توان پیدا کردن درخشانی را نداشت ...
بیهیچ خداحافظی، بیهیچ فرصتی برای جنگیدن، ناگهان دنیایش خالی شد..
انگار کسی آسمانش را از ستارههایش دزدیده بود. انگار همهی آن نورهایی که روزی در وجودش میدرخشیدند، در یک لحظه فرو ریخته و خاموش شده بودند.
حالا، دخترکِ ستارهایِ قصهی ما دیگر نمیدرخشد.
حالا هر شب به آسمان نگاه میکند، اما ستارههایش دیگر برایش نمیرقصند. فقط یک آسمان خالی مانده، پر از خاطراتی که هنوز در سینهاش نفس میکشند.
میگویند زمان همه چیز را درست میکند، اما چطور میشود قلبی را که به زور از تپش افتاده، دوباره زنده کرد؟ چطور میشود دوباره درخشید، وقتی که کسی، چراغ روحت را برای همیشه خاموش کرده است.... 💫🌱
✒️گل نوشت🩷
