ru
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

Открыть в Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

Больше
1 384
Подписчики
-324 часа
-197 дней
-5130 дней
Архив постов
photo content
+1

sticker.webp0.06 KB

@Fernwehlilo_bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=553770172 وقت شبانه برای تو هرچی دوست داشتین بیایین بگین 🌱

Repost from N/a
من همیشه به این فکر می‌کنم که سرنوشت چیزایی که الان مال من هستن، قبلا یا بعد از اینکه پیش من باشن چی بوده یا چی می‌شه. مثلا ا
+1
من همیشه به این فکر می‌کنم که سرنوشت چیزایی که الان مال من هستن، قبلا یا بعد از اینکه پیش من باشن چی بوده یا چی می‌شه. مثلا اینکه یه درخت کُنار قدیمی قطع می‌شه و توی یه کارخونه ی دور افتاده تبدیل به کاغذ می‌شه، تو از یه دست فروش توی انقلاب می‌خریش و با خودت به شهر دیگه ای می‌بریش تا برای کسی روش یادداشت یاددگاری ای بنویسی، خیلی جالبه. اینکه گلای باغ یه آدم ناشناس سر از اتاق من و لای کتابام یا بین جنگل دستای تو در میاره، خیلی جالب تره.

sticker.webp0.05 KB

1. Cream Soda.mp37.15 MB

photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

mohammadreza_shajarian_sarve_chaman 128.mp36.37 MB

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل‌های خشک گذر می‌کردند به دسته‌های کلاغان که عطر مزرعه‌های شبانه را برای من به هدیه می‌آوردند به مادرم که در آیینه زندگی می‌کرد و شکل پیری ِ من بود و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را از تخمه‌های سبز می‌انباشت - سلامی دوباره خواهم داد می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم با گیسویم: ادامه‌ی بوهای زیر خاک با چشم‌هایم: تجربه‌های غلیظ تاریکی با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم و آستانه پر از عشق می‌شود و من در آستانه به آن‌ها که دوست می‌دارند و دختری که هنوز آنجا، در آستانهٔ پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل‌های خشک گذر می‌کردند به دسته‌های کلاغان که عطر مزرعه‌های شبانه را برای من به هدیه می‌آوردند به مادرم که در آیینه زندگی می‌کرد و شکل پیری ِ من بود و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را از تخمه‌های سبز می‌انباشت - سلامی دوباره خواهم داد می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم با گیسویم: ادامه‌ی بوهای زیر خاک با چشم‌هایم: تجربه‌های غلیظ تاریکی با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم و آستانه پر از عشق می‌شود و من در آستانه به آن‌ها که دوست می‌دارند و دختری که هنوز آنجا، در آستانهٔ پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد....
فروغ_فرخزاد/ تولدی_دیگر🌱

photo content
+1

photo content
+5

sticker.webp0.67 KB

photo content
+5

_از تصویرسازی دنیای کودک و نوجوان >>>
+1
_از تصویرسازی دنیای کودک و نوجوان >>>

از همان لحظه که چشم باز کرد، از همان شبی که برای اولین بار دست‌های کوچکش را به سمت آسمان دراز کرد و میان هزاران ستاره‌ی خاموش، خودش را پیدا کرد، می‌دانست که یه چیزی در درونش هست که با هر چیز دیگری در این سرزمین فرق دارد... معلم هنر همیشه در گوشش ارام زمزمه می‌کرد: «شاید داستان بعدی ، خود دختر مروارید خاموش شب باشه که از جنس نور، از جنس درخشندگی آسمان است » و او باور کرده بود. باور کرده بود که تقدیرش با درخشیدن گره خورده، که قلبش باید بتپد برای عشق، برای رویاهای بزرگ، برای امیدهایی که در شب‌های تاریک چشمک می‌زنند. سال‌ها گذشت. دخترک بزرگ شد، با دل‌بستن آشنا شد، با تپش‌های شیرین و بی‌قرار قلبی که فقط برای یک نفر می‌تپید او، کسی که مثل یک آسمان امن بود برای ستاره‌ی کوچکش، کسی که وقتی کنارش بود، جهان هیچ خطری نداشت، هیچ تلخی‌ای به دل نمی‌نشست. اما دنیا همیشه برای ستاره‌ها مهربان نیست... یک نوری امد ، اما جنس روشناییش فرق می‌کرد، یک سایه‌ی شوم بود ... که زندگی‌اش را به دو نیمه‌ی قبل و بعد تقسیم کرد. او مثل باد سردی که ناگهان چراغی را خاموش می‌کند، آمد و همه چیز را به تاریکی کشوند او را از عشقی کند و برد که دیگر توان پیدا کردن درخشانی را نداشت ... بی‌هیچ خداحافظی، بی‌هیچ فرصتی برای جنگیدن، ناگهان دنیایش خالی شد.. انگار کسی آسمانش را از ستاره‌هایش دزدیده بود. انگار همه‌ی آن نورهایی که روزی در وجودش می‌درخشیدند، در یک لحظه فرو ریخته و خاموش شده بودند. حالا، دخترکِ ستاره‌ایِ قصه‌ی ما دیگر نمی‌درخشد. حالا هر شب به آسمان نگاه می‌کند، اما ستاره‌هایش دیگر برایش نمی‌رقصند. فقط یک آسمان خالی مانده، پر از خاطراتی که هنوز در سینه‌اش نفس می‌کشند. می‌گویند زمان همه چیز را درست می‌کند، اما چطور می‌شود قلبی را که به زور از تپش افتاده، دوباره زنده کرد؟ چطور می‌شود دوباره درخشید، وقتی که کسی، چراغ روحت را برای همیشه خاموش کرده است.... 💫🌱
✒️گل نوشت🩷

photo content
+1

sticker.webp0.09 KB

تا نباید گشتنم گِردِ درِ کس چون کلید بر درِ دل زآرزو قفلِ شکیبایی زدم
سعدی🌱

photo content
+5