1 414
订阅者
-224 小时
-47 天
-3930 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+9
在0个频道中
八月 '26
+20
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+50
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+14
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+9
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+3
在3个频道中
Get PRO
十二月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+12
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+45
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+620
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+6
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+1 129
在4个频道中
Get PRO
六月 '25
+96
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+19
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+221
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+15
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+308
在3个频道中
Get PRO
十二月 '24
+92
在7个频道中
Get PRO
十一月 '24
+94
在4个频道中
Get PRO
十月 '24
+231
在5个频道中
Get PRO
九月 '24
+203
在13个频道中
Get PRO
八月 '24
+442
在8个频道中
Get PRO
七月 '24
+458
在9个频道中
Get PRO
六月 '240
在4个频道中
Get PRO
五月 '240
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+160
在4个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 10 九月 | +1 | |||
| 09 九月 | +1 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | +1 | |||
| 06 九月 | +2 | |||
| 05 九月 | +1 | |||
| 04 九月 | +1 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | +1 |
频道帖子
| 2 | برای آنکه انسان کاملی باشیم باید خوشحال و شاد و راضی و همچنین خودخواه و خشمگین و غمگین باشیم .
اگر خود را فقط مالک نیمی از وجودمان یعنی آن نیمهی خوب بدانیم و نیمه ی دیگر را «انکار» کنیم، کامل بودن را به اندازهی کافی احساس نخواهیم کرد .
آنگاه یک نوع احساس آزار دهنده را تجربه میکنیم که گویی همیشه خطایی در ما وجود دارد.
جدایی معنوی - دبی فورد
| 81 |
| 3 | The Gift.mp3 | 80 |
| 4 | sticker.webp | 81 |
| 5 | صدای رعد و برق بارون >>> | 122 |
| 6 | دیشب به خودم گفتم:
شعور یک گیاه در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمیآید، از بهاری میآید که فرا میرسد.
گیاه به روزهای که رفته، نمیاندیشد،
به روزهای میاندیشد که میآید، اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آن چه میخواهیم، دست یابیم؟ ...
نامههای عاشقانه یک پیامبر - جبران خلیل جبران | 131 |
| 7 | در نگاه تنظیم هیجانی، چیزی به نام «هیجان مثبت» یا «هیجان منفی» به معنای خوب و بد مطلق وجود ندارد .
⋆。°✩ ───────── ✩°。⋆
هیچ هیجانی ذاتاً دشمن ما نیست؛ حتی هیجانهایی مثل ترس، خشم، غم یا اضطراب هم میتوانند در موقعیتی خاص، کاملاً طبیعی و سازگارانه باشند برای مثال، ترس میتواند به ما هشدار بدهد که باید مراقب یک موقعیت خطرناک باشیم ، خشم میتواند به ما نشان دهد که مرزی نادیده گرفته شده یا چیزی برایمان اهمیت دارد اما همین هیجانها اگر با موقعیت تناسب نداشته باشند بیش از اندازه شدید شوند یا برای مدت طولانی ادامه پیدا کنند، ممکن است به شکلی ناسازگارانه تجربه یا ابراز شوند.
بنابراین مسئله این نیست که «چه هیجانی دارم؟»؛ بلکه مهمتر این است که این هیجان را با چه شدتی، در چه موقعیتی و چگونه تجربه و مدیریت میکنم.
🔺اما هیجان اصلاً چگونه تجربه میشود؟
معمولاً در ابتدا یک Trigger وجود دارد؛ چیزی اتفاق میافتد حرفی شنیده میشود پیامی دریافت میکنیم، خاطرهای به ذهنمان میآید یا حتی فکری از ذهنمان عبور میکند بعد، توجه ما به آن محرک جلب میشود در این مرحله قرار نیست با هیجان بجنگیم یا فوراً آن را از بین ببریم کافی است بپذیریم که «الان یک اتفاقی افتاده و من در حال تجربه یک هیجان هستم.»
هیجان داشتن به معنای فاجعهبار بودن شرایط نیست میتوانیم لحظهای مکث کنیم، هیجان را ببینیم و اجازه بدهیم تجربه شود؛ بدون اینکه فوراً بخواهیم آن را سرکوب یا از آن فرار کنیم
بعد از آن، مرحله ارزیابی اتفاق میافتد؛ یعنی ذهن ما معمولاً خیلی سریع و گاهی کاملاً خودکار از موقعیتی که اتفاق افتاده یک تفسیر میسازد مثلاً دوستمان پیاممان را دیده اما جواب نداده است
یک نفر ممکن است با خودش فکر کند:
«احتمالاً سرش شلوغ است.»
و فرد دیگری ممکن است فکر کند:
«حتماً از من ناراحت شده.»
محرک یکی است اما تفسیر متفاوت است و همین تفسیر میتواند تجربه هیجانی متفاوتی ایجاد کند پس میتوانیم این فرایند را ساده کنیم:
یک محرک اتفاق میافتد → به آن توجه میکنیم → ذهنمان آن را ارزیابی و تفسیر میکند → و در نتیجه یک تجربه هیجانی شکل میگیرد
به همین دلیل تنظیم هیجان به معنای حذف کردن احساسات نیست بلکه یعنی بتوانیم هیجان خود را بشناسیم و آن را تجربه کنیم و حتی شدت و تناسبش را ببینیم و بعد آگاهانهتر تصمیم بگیریم که چگونه به آن پاسخ بدهیم
هیجانها قرار نیست همیشه ساکت شوند؛ گاهی فقط لازم است یاد بگیریم صدایشان را بشنویم، بدون اینکه اجازه بدهیم تمام تصمیمهایمان را به جای ما بگیرند.🌱
آبنبات هل دار | 178 |
| 8 | 没有文字... | 143 |
| 9 | sticker.webp | 142 |
| 10 | دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️ | 268 |
| 11 | دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️ | 3 |
| 12 | دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️ | 1 |
| 13 | دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️ | 1 |
| 14 | 没有文字... | 222 |
| 15 | sticker.webp | 221 |
| 16 | من شیفتهی اینهاییام که میگویند: چه دستهای زیبایی، چه چشمهای گیرایی، چه لبخندی و چه صدای قشنگی داری!
اینهایی که به آدم میرسند و بهترین بخشهای وجود آدم را یادش میاندازند.
اینهایی که سخاوتمندانه، در سمت درستِ خلقت ایستادهاند و به همه چیز و همه کس، از زاویهی عمیق و انسانیاش نگاه میکنند.
-نرگس صرافیان طوفان. | 264 |
| 17 | تو ای پری کجایی.mp3 | 262 |
| 18 | ✦ ────── ✦ ────── ✦
و شاید همین رازِ زیباییِ بعضی آدمهاست؛
اینکه چشمهایشان
پیش از زبانشان سخن میگوید،
لبخندشان
پیش از هر کلمهای معنا میآفریند،
و حضورشان
بیآنکه چیزی بخواهد،
برای دلِ خسته
رفیق و مونس میشود.
آبنبات هل دار | گلیتا✒️🌱 | 273 |
| 19 | 没有文字... | 265 |
| 20 | sticker.webp | 329 |
