1 386
订阅者
-224 小时
-187 天
-4930 天
帖子存档
1 386
طلوعی از پسِ طوفانکشتیای بود… نه بزرگ، نه مقاوم، اما پر از آرزو. در دلِ دریایی بیانتها، راه میرفت میان موجهایی که گاهی نجوا میکردند، و گاهی… فریاد میزدند. بادها نامهربان بودند. ستارهها خاموش. و ساحل… دور، دورتر از خواب. مدتها در دل تاریکی، بیقطبنما، گم شده بود. نه امیدی، نه صدایی فقط صدای پاروهای خسته و دلی که هنوز، نرفته بود زیر آب. بارها چرخید، بارها طوفان او را بلعید و باز کرد. دلش لک زده بود برای نوری برای نشانی برای چیزی که بگوید: "راه، از اینسوست..." و ناگهان... در گوشهای از آسمانِ خسته، هالهای کمرمق خطی روشن از پشت پردهی ابر آمد، آرام… بیصدا اما کوبندهتر از هر فریاد. طلوع بود. نه فقط طلوع خورشید، طلوع یک باور، طلوعِ دوبارهای برای کشتیای که خیال میکرد شکست، پایان اوست. در آن لحظه، کشتی فهمید: راه، همیشه گم نمیماند اگر دل، هنوز بلد باشد منتظر بماند. و رفت… نه با عجله، نه با ترس با تجربهای عمیق از تاریکی و نوری در سینه که از هیچ ساحلی نیامده بود… بلکه از درونِ خودش، از جایی در اعماق شکسته و صبورش روشن شده بود. و فهمید، هر گمگشتنی مقدمهی یافتنیست… اگر به طلوع ایمان بیاوری....🌱 _گل نوشت✒️
1 386
آن لحظهها که مات،
در انزوای خویش یا در میان جمع،
خاموش مینشینم،
موسیقی نگاهِ تو را گوش میکنم!
- فریدون مشیری✨️
1 386
بوی بهارنارنج، مثل دویدن با پای برهنهست
وسط یه حیاط خیس،
با صدای خندهی بیدلیل...
