ch
Feedback
Imaginative wizard‌ ☕

Imaginative wizard‌ ☕

前往频道在 Telegram

یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn

显示更多
713
订阅者
无数据24 小时
-117
-5130
吸引订阅者
五月 '25
五月 '25
+1
在0个频道中
四月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+7
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+13
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+82
在28个频道中
Get PRO
十一月 '24
+94
在16个频道中
Get PRO
十月 '24
+263
在48个频道中
Get PRO
九月 '24
+218
在102个频道中
Get PRO
八月 '24
+232
在91个频道中
Get PRO
七月 '24
+299
在78个频道中
Get PRO
六月 '24
+363
在32个频道中
Get PRO
五月 '24
+103
在31个频道中
Get PRO
四月 '24
+93
在24个频道中
Get PRO
三月 '24
+83
在27个频道中
Get PRO
二月 '24
+124
在19个频道中
Get PRO
一月 '24
+65
在13个频道中
Get PRO
十二月 '23
+58
在18个频道中
Get PRO
十一月 '23
+48
在13个频道中
Get PRO
十月 '23
+346
在11个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
11 五月0
10 五月0
09 五月0
08 五月0
07 五月0
06 五月0
05 五月+1
04 五月0
03 五月0
02 五月0
01 五月0
频道帖子
کاش این واقعا زندگی من بود...

2
گویی که از این نقش‌ها برآمده است یا شاید هم من رویایی از روزهایی می‌دیدم که از سرنوشت من نبودند چطور تو جزویی از حقیقت هستی و من در حالی رویاگونه مستم؟
146
3
حتی اگر هزاران خاک بریزند رازها دفن نمی‌شوند رازها می‌مانند و نقش می‌بندند نقش‌ها سوگند می‌خورند که راز‌ها را هیچ‌گاه فراموش نکنند رازها را در بستر حقیقت می‌نشانند تا که از یاد دل‌ها نروند
145
4
خانه‌ای که به قول‌هایمان سوگند خوردیم
خانه‌ای که به قول‌هایمان سوگند خوردیم
148
5
اگر برای این دل نیستی پس چرا نامت ورد زبان تب‌دارم می‌شود؟
191
6
اگر برای این دل نیستی پس چرا یادت تپش را از دلم دور می‌کند؟
185
7
این درخت هرچه کهن تر پر افت تر و زخم‌دیده تر
184
8
باران می‌بارد و می‌بارد تا هر کهنه دردی که بر تنت نشسته بود را طوری ببرد که گویی هیچ‌گاه نبوده‌اند
209
9
درست لحظه نوروز :)
درست لحظه نوروز :)
215
10
سال پیش‌روتون با کسایی باشه که غبار زندگی رو براتون کم می‌کنن🤍
172
11
همه دنیا را خاکستر غم در بر میگیرد اما تو باز برای من بخند که تنها با تو دنیا را بی‌غبار می‌بینم
186
12
گفتم اگر من هم مثل تو بمیرم چه می‌شود؟ اگر خود را در قلب و روح‌ها به کشتن بدهم دیگر چه فرقی میکند مرگم امروز باشد یا صدها و صد روز دیگر...
210
13
حیف که آدمی اینقدر ساکت خاموش می‌شود حیف که آدمی اینگونه قبل از جان دادن به گونه‌ای در دل ها می‌مرد که هیچکس رفتنش را نمی‌فهمد
207
14
اما حال که میگویند مرده‌ای هیچ نوری کم نشد، هیچ سیاهی اضافه نشد تنها گفتم حیف
202
15
میگفتم روزی اگر بمیری دنیا تار می‌شود دیدگانم حتی خورشید را بی‌نور می‌بینند و من با خیالی از مرگ می‌زیستم
189
16
نمی‌دانم تو همانی که در صدایش می‌زند یا که نه اما اگر نوایی تو را می‌خواند به آغوشم بیا به آغوشم بیا که تنها برای تو نفس زدم
210
17
آغوشم تنها برای تو گرم است پس کجایی؟ قلبم در عطش نفس کشیدن توست پس کجایی؟
198
18
没有文字...
187
19
مرا با درد خلق کردند و با درد رویاندند این قلم جز درد ندید و جز درد ننگاشت
186
20
قول مرهمی و همدمی داده بودم افسوس که زخم خود نمی‌تواند هم مرهم باشد و هم درد درد ها همه از اشک می‌آیند من زاده تمام اشک ها و فریاد ها بودم ولیکن اندیشیدی که این فریاد آوایی برای رهایی است نمی‌دانستی من اسارت هستم نه رهایی نمی‌دانستی چرا که مرا راه رهایی می‌دیدی اما عزیز من، من نه راه بودم و نه چاره من فقط آغوشی تنها بودم برای آن که آرام بگیری و بی‌اشک بمانی. من تنها آغوشی برای تو بودم و تو بال های شکسته‌ای برای پرواز داشتی؛ بال هایی که آغوش مرا خراشید تا دوباره پرواز کند تو برای پرواز بودی درحالی که من آخرین آرامش بعد هر فریاد بودم
174