ch
Feedback
𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲

𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲

前往频道在 Telegram

بعد از سکوت، موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفته‌هاست.

显示更多
234
订阅者
+324 小时
+27
+1530
帖子存档
سلام من فریز شدم بچه ها، شما رو نمی‌دونم.

بچه ها:)))) امیدوارم حالتون خوب باشه

و به همین سادگی اینترنت به یک «کالای لوکس» تبدیل شد. اگر پولت «برسه» می‌تونی اینترنت «بخری» و وصل شی. ولی باید حواست باشه که هرچیزی رو دانلود نکنی، آپدیتت بسته باشه و غیره. یعنی اگر من و شما الان به اینترنت وصل شدیم، از طبقه‌ای بودیم که تونستیم این هزینه رو به هر طریقی بپردازیم و «وصل» بشیم. ولی آیا همه قادر خواهند بود این مبالغ بالا رو برای اینترنت، خرج کنند؟

Artist: Alice In Chains Album: Black Gives Way to Blue Released: 2009 Genre: Grunge, Alternative Rock @hyperfemininity

خنده هات غُنچه ولی پَرپَر شد.🖤
خنده هات غُنچه ولی پَرپَر شد.🖤

باورتون می‌شه؟ این سنجاقک‌ها از حدود پنج یا شش سالگی با من مونده‌ان.
باورتون می‌شه؟ این سنجاقک‌ها از حدود پنج یا شش سالگی با من مونده‌ان.

سنجاقک‌ها همه‌چیز از سنجاقک‌ها شروع شد. از آن عصر آرامی که کنار رود نشسته بودم و آب آهسته رد می‌شد، بی‌خبر از دل کوچک من. سنجاقک‌ها بالای آب پر می‌زدند؛ آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم لرزش ظریف بال‌هایشان را ببینم. آفتاب روی بال‌های شفافشان می‌نشست و نور را به دانه‌های ریز کریستالی می‌شکست. آخ عزیزم آخ عزیز من… چه روز آرامی بود، انگار دنیا هنوز بلد نبود آدم را زخمی کند. سنجاقک‌ها نرم بودند، سبک بودند، انگار از جنس رویا ساخته شده بودند نه از گوشت و استخوان این دنیا. هنوز هم حس می‌کنم اگر چشم‌هایم را ببندم، صدای نامرئی پر زدنشان را می‌شنوم؛ همان صدایی که آرام در گوشم می‌گفت: بمان… هنوز چیزی هست. گاهی فکر می‌کنم سنجاقک‌ها بودند که به من یاد دادند رهایی یعنی چه. که زندگی فقط سنگینی نیست. فقط درد نیست. فقط اشک نیست. اما حالا دلم برایشان تنگ شده. دلم می‌خواهد دوباره ببینمشان، همان سنجاقک‌های کنار رود را، همان‌هایی که آفتاب را روی بال‌هایشان حمل می‌کردند. انگار اگر دوباره پیدایشان کنم، تکه‌ای از خودم را پیدا کرده‌ام. چون حالا زندگی سخت شده است. درونم پر است. پر از خون، پر از گریه، پر از غصه‌هایی که شب‌ها آرام نمی‌گذارند. و گاهی با خودم آهسته می‌گویم: آخ چقدر دور شده‌ای از آن عصر روشن کنار رود. اما با همه‌ی این‌ها می‌دانم سنجاقک‌ها هنوز جایی هستند. شاید همان‌جا کنار آب، منتظرند که یک روز برگردم و دوباره یادم بیاید که می‌شود سبک بود.

قبل از اینکه کمپانی لیمیتد اسلام اختراع بشود، همه مردم تخم نابسم‌الله بوده‌اند و شیطان بطور مستقیم و یا غیرمستقیم در تولید مثل آنها شرکت داشته است. توپ مرواری صادق هدایت

Here we are, don't turn away now We are the warriors that built this town From dust. @hyperfemininity

زندگی در سایه‌ی رویا ۱ اسفند ۱۴۰۴.
زندگی در سایه‌ی رویا ۱ اسفند ۱۴۰۴.

این روزا حرف زدن سخته، ولی دلم براتون تنگ شده. http://t.me/BluChtBot?start=61a0a003b1dda3808b41

خلاصه، آنقدر عنعنات اسلامی کردند که خوشقدم‌آباد صحرای کربلا شد. چنان گریه و شیون و شاخ‌حسینی و روضه‌خوانی و سینه‌زنی و قربانی و عزاداری و زوزه در گرفت که عرش و فرش بلرزه درآمد و گند و کثافت از سر و روی مردم بالا میرفت. تمام هستی مردم دستخوش پایین‌تنه یک جوال تخم و ترکه البوقرق سوم و یک مشت آخوند گردن‌کلفت شده بود. توپ مرواری صادق هدایت

Will you never wake from the darkness above Why are you so quiet now? Can you not hear the wind? Artist: Myrkur Album: Mausoleum Released: 2016 Genre: Dark Folk @hyperfemininity

و روز وسعتی است که در مُخیلهٔ تنگِ کرم روزنامه نمی‌گنجد چرا توقف کنم ؟ راه از میان مویرگهای حیات می‌گذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلولهای فاسد را خواهد کشت و در فضای شیمیایی بعد از طلوع تنها صداست صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟ @hyperfemininity

منم عاشق زندگی ام، منم زندگی کردن رو دوست دارم و عاشق ثبت جزئیات ریز و کوچک هستم. منم عاشق تهران هستم، عاشق شور و شوق در تهران هستم. به خودم قول دادم وقتی که زندگیم رو در تهران شروع کردم همه جا تورو با خودم ببرم. هرسال برات نهال میکارم دخترِ قشنگم. امیدوارم یک روزی خودکشی نکنم و همچنان زندگی رو با سیاهی هاش دوست داشته باشم. امشب به یاد تو Sentimental Value رو می‌بینم.🌱

ما نسلِ تعلیقیم. نسلی که هر بار خواست شروع کند، جهان مکث کرد. خیابان‌ها شلوغ شد، صداها خاموش شد، اسم‌ها ماند و آدم‌ها رفتند. نسلی که با خبرهای بد بیدار شد و با اضطراب خوابید. فشار اقتصادی مثل وزنه‌ای روی سینه‌مان افتاد، و آینده، چیزی شد شبیه مه؛ نزدیک، اما دست‌نیافتنی. در چنین هوایی چهار سال گذشت. چهار سالی که قرار بود جوانی باشد، اما بیشتر شبیه دوام آوردن بود. ترم آخر بالاخره رسید. همان چیزی که آرزو می‌کردم زودتر تمام شود. اما حالا که ایستاده‌ام تهِ این مسیر، سبک نشده‌ام. فقط خالی‌ترم. گاهی فکر می‌کنم در محیطی اشتباه، میان آدم‌هایی که شبیه من نبودند، آهسته‌آهسته فرسوده شدم. نه با یک حادثه بزرگ، بلکه با خراش‌های کوچک و مداوم. چهار سالی که می‌توانست پر از تجربه و کشف باشد، در سکوتی بی‌رنگ گذشت. چقدر می‌شد خندید. چقدر می‌شد عاشق شد. چقدر می‌شد زندگی کرد. اما بیشترش صرفِ تحمل شد. حالا حس می‌کنم زودتر از سنم پیر شده‌ام. نه پیرِ سال‌ها، پیرِ حسرت‌ها. برای چیزهایی که هیچ‌وقت شروع نشدند، برای فرصت‌هایی که قبل از رسیدن، تمام شدند. نمی‌خواستم این‌طور تمام شود. نمی‌خواستم آخرش این‌قدر بی‌صدا باشد. می‌دانم مسیر بعدی سخت‌تر است. می‌دانم باید محکم باشم. اما راستش این روزها از همیشه شکننده‌ترم. افتخارهای اخیرم هم مرهم نشدند؛ بیشتر شبیه آینه بودند. آینه‌ای که نشانم داد برای رسیدن به همین نقطه، چقدر از درونم ساییده شده‌ام. ما نسل رویاهای کنسل‌ شده‌ایم. نسلی که یاد گرفت آرزوهایش را کوچک‌تر کند، یا دیرتر بخواهد، یا اصلا نخواهد. و حالا، در ترم آخر، بین پایان و شروع، ایستاده‌ام با قلبی که خسته‌تر از سنش می‌تپد. نه کاملا ناامید، نه واقعا امیدوار. فقط خسته.

برای تایید حرص و آز و شهوت و خودپسندی و جاه‌طلبی خودشان آمده‌اند دنیای نامرئی و خدای قهاری تصور کرده‌اند که همان تمایلات پست آنها را دارد. آنها نماینده و تعزیه‌گردان همین دستگاهند و برای سود و زیان خود آیه از زبور و تورات می‌آورند و پایش بیفتد با شیطان هم میسازند تا موجودات را تا ابد پست و احمق و گدا و مطیع نگه دارند و همینکه قوت گرفتند، این آقایان زاهد و عابد و مسلمان حتی مدعی تاج و تخت هم میشوند. توپ مرواری صادق هدایت

رویاهایمان مثل مه از روی دست‌هایمان بلند می‌شوند و دور می‌شوند، و ما میان نام‌هایی که دیگر جواب نمی‌دهند، آهسته فرو می‌ریزیم.