489
订阅者
+124 小时
-47 天
-230 天
数据加载中...
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
十二月 '24
十二月 '24
+5
在0个频道中
十一月 '24
+10
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+10
在2个频道中
Get PRO
八月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+5
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+10
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
四月 '240
在0个频道中
Get PRO
三月 '240
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在1个频道中
Get PRO
一月 '240
在2个频道中
Get PRO
十二月 '230
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+31
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+54
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+105
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+59
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+86
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+242
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 21 十二月 | +1 | |||
| 20 十二月 | 0 | |||
| 19 十二月 | 0 | |||
| 18 十二月 | 0 | |||
| 17 十二月 | 0 | |||
| 16 十二月 | +1 | |||
| 15 十二月 | 0 | |||
| 14 十二月 | 0 | |||
| 13 十二月 | 0 | |||
| 12 十二月 | 0 | |||
| 11 十二月 | 0 | |||
| 10 十二月 | +1 | |||
| 09 十二月 | 0 | |||
| 08 十二月 | +1 | |||
| 07 十二月 | 0 | |||
| 06 十二月 | 0 | |||
| 05 十二月 | 0 | |||
| 04 十二月 | 0 | |||
| 03 十二月 | 0 | |||
| 02 十二月 | 0 | |||
| 01 十二月 | +1 |
频道帖子
I miss what you'd do to me
When i was in need of you and blacked out
I miss you, darling
I miss you so..
@MimBe_Notes
| 2 | مدّتهاست که توی جمجمهام پُر از خالیست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس میزنم. چون همه دلمشغولی و دلواپسیست، همه پست و حقیر و از روی درماندگیست که دمِ صبح، بیشتر آخرهای شب به سراغم میآیند. سرم از حسوحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمیخوانم، کاری نمیکنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کردهام که چه جوریست. شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست که از یادم رفته است.
روزها در راه - شاهرخ مسکوب | 139 |
| 3 | رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است.
آلبر کامو. | 190 |
| 4 | هربار که میخواهم از غمهایم بگویم، گویی دستی توانا گلویم را میفشرد و مرا نه تنها از سخن گفتن، که از نفس کشیدن باز میدارد. امروز که نگاهم به آینه افتاد، دور گلویم دستهایی آشنا دیدم، دستهای خودم. | 201 |
| 5 | @MimBe_Notes | 289 |
| 6 | آخرین باری که دیدمت را خوب به یاد دارم. مینویسم آخرین بار بود، اما در آن لحظات نمیدانستم چه رنجی از نبودنت انتظارم را میکشد.
حالا میدانم تو دیگر نیستی و نخواهی بود. نمیدانی اما دانستن چندان از دردم نمیکاهد. گاهی به چهرهی عزیزانم نگاه میکنم، هنگامی که پس از خداحافظی از من دور میشوند، نگاهم ادامهی گامهایشان را بیتابانه دنبال میکند؛ میترسم که آخرین بار باشد و ندانم.
پس از تو بیش از آنکه احوالم دستخوش غم باشد، دچار ترسی غیر قابل تحمل شدهام. تو به من آموختی که انسان میتواند به سادگی بر دیگری چشم ببندد و از او عبور کند، به گونهای که گویی هرگز وجود نداشته است. من هم از تو گذشتم. انتخاب کردم یا چارهی دیگری نداشتم؟ نمیدانم.
شبیه ستارهی دنبالهداری که چشم برهم زدنی تیرگی آسمان را میشکافد و محو میشود، تنها چیزی که از تو برایم باقی مانده، خاطرهی عبورت است؛ خاطرهای که هر شب سیاهی پشت پلکهایم را روشن میکند. | 718 |
| 7 | میدانی؟ تو زخم بودی؛ اما بیش از مرهم تو را احتیاج داشتم. | 264 |
| 8 | زمانی که حضورت لازم بود، نبودهای. بعد از آن هر زمان که باشی، اضافهای. | 1 |
| 9 | Chad Lawson - Falling Together [www.vmusic.ir].mp3 | 236 |
| 10 | من، خاطرهی شما را با خودم میبرم... امّا شما من را فراموش میکنید، مثل ابریام که گذشتهام.
مادام بوواری
گوستاو فلوبر | 256 |
| 11 | هربار حس میکردم که میخواهی تنهایم بگذاری، ترکهای شیشهی عمرم عمیقتر میشدند. حالا که شیشه شکسته است به چگونگیِ فروپاشیِ یک انسان نگاه کن. | 238 |
| 12 | اگر خدایی وجود دارد، به او بگویید که سنجشِ تاب و توانِ آدمیزاد با آنچه متعلق به او نخواهد شد، آزمون الهی نیست؛ شکنجهی محض است. | 246 |
| 13 | گذر زمان مرا به نبودِ آدمها، بیش از بودنشان مشتاق کرده است. | 229 |
| 14 | بازنگرد، قلب من دیگر خانهی تو نیست. خانهی هیچکسی نیست، خانه نیست، تو آن را ویران کردی. | 260 |
| 15 | سعی خواهم کرد خودم را از تو خلاص کنم. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه، قشنگترین و والاترین لحظات را با تو داشتهام. خواهش میکنم ببخش. دارم مهمل میگویم. همهاش بیخود و غلط است. فقط خواستم با تو درد دل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول میزنم. بیخود از مدت صحبت میکنم. احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام. خارج از قلمرو زمان. اینها همه تب و تاب است. ناتوانیست و خالی بودن. اینجا هیچ چیز مرا پُر نمیکند. تلقین هم نمیتواند مرا پُر کند.
بهمن فرسی | 275 |
| 16 | هیچکس نخواهد فهمید پشت دیواری که از واژهها ساختهام، چه چیزی را پنهان میکنم. این تنهاترم میکند. | 279 |
| 17 | گمان میکردم برای پذیرفتن این رنج آمادهام؛ اما به وقتِ رخ دادنش فهمیدم که در بطن اندوه همهچیز متفاوت است. آدمیزاد هیچگاه نمیداند دقیقا برای چه چیزی باید آماده باشد. | 591 |
| 18 | .. | 306 |
| 19 | دیگر چیزهای زیادی نماندهاند که به آنها اطمینانی راسخ داشته باشم. گذر زمان بیرحمانه باورم را میشکند و تکههایش را به هر سو میکشاند و گمان میکنم آدمی که به هیچ چیز باور نداشته باشد، دیگر داراییای برای از دست دادن ندارد. | 291 |
| 20 | سرم را روی سینهاش گذاشت و گفت: آنچه میشنوی تپشهای قلب من نیست؛ آوای غمانگیز پرندهی اسیری است که نمیتواند به آغوش تو پر بکشد. | 373 |
