ch
Feedback
عــــرؤس نـحـس

عــــرؤس نـحـس

关闭频道

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو دلبر شاه دزد سوگلی پرستار عمارت وثوق دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/1529059244/22 رمان‌ فایل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

显示更多

📈 Telegram 频道 عــــرؤس نـحـس 的分析概览

频道 عــــرؤس نـحـس 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 13 355 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 2 819,并在 伊朗 地区排名第 24 493

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 13 355 名订阅者。

根据 21 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -362,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.51%。内容发布后 24 小时内通常能获得 10.77% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 603 次浏览,首日通常累积 1 439 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 4

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو دلبر شاه دزد سوگلی پرستار عمارت وثوق دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/1529059244/22 رمان‌ فایل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

凭借高频更新(最新数据采集于 22 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

13 355
订阅者
-1224 小时
-997
-36230

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+96
在2个频道中
六月 '26
+152
在3个频道中
Get PRO
五月 '26
+59
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+12
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+251
在3个频道中
Get PRO
一月 '26
+94
在4个频道中
Get PRO
十二月 '25
+222
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+151
在3个频道中
Get PRO
十月 '25
+141
在6个频道中
Get PRO
九月 '25
+659
在7个频道中
Get PRO
八月 '25
+113
在6个频道中
Get PRO
七月 '25
+264
在7个频道中
Get PRO
六月 '25
+62
在7个频道中
Get PRO
五月 '25
+306
在5个频道中
Get PRO
四月 '25
+1 178
在5个频道中
Get PRO
三月 '25
+1 185
在15个频道中
Get PRO
二月 '25
+492
在24个频道中
Get PRO
一月 '25
+651
在24个频道中
Get PRO
十二月 '24
+701
在30个频道中
Get PRO
十一月 '24
+406
在31个频道中
Get PRO
十月 '24
+1 147
在40个频道中
Get PRO
九月 '24
+499
在49个频道中
Get PRO
八月 '24
+811
在31个频道中
Get PRO
七月 '24
+695
在66个频道中
Get PRO
六月 '24
+2 938
在174个频道中
Get PRO
五月 '24
+2 399
在214个频道中
Get PRO
四月 '24
+4 084
在362个频道中
Get PRO
三月 '24
+1 492
在163个频道中
Get PRO
二月 '24
+3 100
在339个频道中
Get PRO
一月 '24
+4 342
在383个频道中
Get PRO
十二月 '23
+2 206
在222个频道中
Get PRO
十一月 '23
+3 790
在434个频道中
Get PRO
十月 '23
+2 355
在117个频道中
Get PRO
九月 '23
+3 865
在12个频道中
Get PRO
八月 '23
+3 673
在14个频道中
Get PRO
七月 '23
+2 503
在20个频道中
Get PRO
六月 '23
+2 629
在8个频道中
Get PRO
五月 '23
+3 195
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+2 030
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+535
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
22 七月+3
21 七月+1
20 七月+5
19 七月+1
18 七月+6
17 七月+3
16 七月+3
15 七月+7
14 七月+7
13 七月+6
12 七月+3
11 七月+1
10 七月+6
09 七月+4
08 七月+3
07 七月+2
06 七月+7
05 七月+10
04 七月+4
03 七月+8
02 七月+3
01 七月+3
频道帖子
-ناله‌هات‌و بخورم عزیز‌ کرده. آروم بگیر. درونم لغزید و خمار لب زد: -یه دو قلو دیگه ازت می‌خوام ملودی... وحشت زده دست روی سینه‌ش نهادم تا پسش بزنم. -الوند. ما طلاق گرفتیم. مرا بینِ تنش قفل کرد و با حسِ داغیِ درونم، مشتی به بازویش کوبیدم. اما او مشتم را بوسید و پچ زد: -این باشه تاوانِ سه سال نداشتنت مِلو... https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0 واسه اینکه دختره‌و نگهش داره دوباره حامله‌ش می‌کنه‌و...🔞💦🔥

2
_یکی از فتیشام اینه وقتی روبنده رو صورتته،کیـ.رمو بزارم لای مـ‌مه‌های گندت..❌ #نوک سینه هام کشید _و در آخر آبم روش بریزم!💦 ترسیده نگاهش کردم..پسرعمم! بزرگ خاندانمون تو یکی از اتاقهای عمارتش خفتم کرده بود و می‌خواست دستمالیم کنه! _خواهش میکنم رحم کن..بزرگی کن..اگه..اگه شوهرم بفهمه منو میکشه خندید _اجازه میدم یکم روبنده رو بالا بدی و #دهنت تا ته برام باز نگه داری تا هر وقت آبم اومد بریزم توش کـ.یر گنده کلفـ.تش در آورد جلوم صورتم با دستش مالیدش سمتم اومد _اینجوری #آب کـ.یرم روت نمیریزه و شوهرت نمیفهمه به رقیبش سرویس دادی‼️💦 خواستم از دستش فرار کنم که شورتم کشید شروع کرد به لخت کردنم که یهو... https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk پسر عمم بزرگ طایفه بود وقتی فهمید به دور از چشمش ازدواج کردم منو به عمارتش کشوند و بهم... 💦🔞❌
67
3
من الوندم... یه سگ‌اخلاقِ عوضی، که اون دختر ازم ساخته.💯 دختری که یه هفته مونده به عروسی یهو غیبش زد و قسم خوردم که پیداش کنم‌و تاوانِ آبرویی که ازم ریخت‌و پس بده.❌ زمین‌و زمان‌و گشتم و چهار سالِ بعد پیداش کردم اما اون صاحبِ یه دوقلو بود که ادعا می‌کرد بچه‌های منن‌و...🚫 https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0
93
4
_یکی از فتیشام اینه وقتی روبنده رو صورتته،کیـ.رمو بزارم لای مـ‌مه‌های گندت..❌ #نوک سینه هام کشید _و در آخر آبم روش بریزم!💦 ترسیده نگاهش کردم..پسرعمم! بزرگ خاندانمون تو یکی از اتاقهای عمارتش خفتم کرده بود و می‌خواست دستمالیم کنه! _خواهش میکنم رحم کن..بزرگی کن..اگه..اگه شوهرم بفهمه منو میکشه خندید _اجازه میدم یکم روبنده رو بالا بدی و #دهنت تا ته برام باز نگه داری تا هر وقت آبم اومد بریزم توش کـ.یر گنده کلفـ.تش در آورد جلوم صورتم با دستش مالیدش سمتم اومد _اینجوری #آب کـ.یرم روت نمیریزه و شوهرت نمیفهمه به رقیبش سرویس دادی‼️💦 خواستم از دستش فرار کنم که شورتم کشید شروع کرد به لخت کردنم که یهو... https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk پسر عمم بزرگ طایفه بود وقتی فهمید به دور از چشمش ازدواج کردم منو به عمارتش کشوند و بهم... 💦🔞❌
78
5
sticker.webp
79
6
_ حلقه دستت ندیدم. نشون کرده نیستی؟💍 حاج خانومی که از اول پا توی مسجد گذاشته بود با دقت دخترک رو زیر نظر داشت، اینو پرسید. _ نه حاج خانوم. مجردم و قصد ازدواج هم ندارم. _ اگه پسر منو ببینی قصد ازدواج هم پیدا می‌کنی. هزار ماشالا از بَر و رو، قد و هیکل چیزی کم نداره. بعد سرش را جلو آورد و با شیطنت و آهسته گفت: _ از نظر قوه و بنیه‌ی پایین ماییناش هم مطمئنم چون روی حاجیِ خودمون رفته هزار الله اکبر. آیماه لبش را زیر دندان کشید تا از خنده ریسه نرود. باورش نمی‌شد که الان حاج خانوم با این حرف تبلیغِ دم و دستگاه نوه‌اش را کرده باشد. آیماه چادرش را کامل در صورتش کشید تا خنده‌اش نمایان نشود که حاج خانوم به حساب شرم و حیا گذاشت. _ هزار ماشالا برات مادر! دختر با شرم و حیای تو این روزا کمه. چند ماهه برای نوه‌ام دنبال زن می‌گردم، یه دختری می‌خوام که مثل تو مومن، محجبه و اهل مراسمات امام حسین باشه ولی هر کسی رو پسرم نمی‌پسنده. بعد هم با خنده‌ای ریز اضافه کرد _ البته که یه دختر خوشگل موشکل می‌خواد. تن و بدن سفید و گوشتالو هم مهمه که ماشالا تو هم خوب بدنی داری. دخترک از روی شیطنت حرفی نمی‌زد و نگفت که با اصرار مادربزرگش آمده و در دلش ریز ریز می‌خندید که حاج خانوم سرش را جلو کشید و ادامه داد _ دخترهای این روزها همه نی قلیون شدن. ولی ادیبم دختر تپل می‌خواد... از بچگی هم عاشق این بود سر بذار روی سینه‌ام و می‌گفت این بالشت‌ها نرمن. ریز و بامزه خندید و با اشاره‌ی چشم و ابرویش به سینه‌ی آیماه گفت: _ که هزار ماشالا تو هم از این بالشتِ پَر قوها کم نداری. آیماه چادر را کامل روی صورتش کشیده آن زیر از خنده ریسه می‌رفت که حاج خانوم از میان جمع سینه زنان، پسرش را صدا زد. _ ادیب، مادر بیا. دخترک کنجکاوانه گوشه‌ی چادرش رو کنار زد و با دیدن پسری قد بلند و هیکل‌دار که حتی توی لباس سیاه هم جذاب بود کلاً لال شد دل به این بازی داد در حالیکه اویِ قرتی قطب مخالف این خانواده بود ولی وقتی نگاهش توی چشم‌های ادیب گره خورد بازی شروع شده راه برگشتی نبود مخصوصاً وقتیکه چند ماه بعد همکارِ آن بداخلاقِ بالشت پسند شد و...😉🤤 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 از اون عاشقانه‌های دل آب کن هست که خواب رو ازت می‌گیره با بیش از هفتصد پارت آماده در کانال😮‍💨 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 https://t.me/+aHAGQlX5YA84OTY0 .
58
7
-تو همیشه سینه های درشت دوست داشتیو هنوزم دوست داری مگه نه. حامی متحیر فقط نگاهم کرد: - چی داری میگی پناه؟ نگاهش پر از خشم مرا نشانه رفته بود و من زنی را که حکم مشاور دادگاه را داشت و او باید نامه عدم امکان سازش‌مان را امضا می‌کرد نگاه کردم: - من سینه هام ریزه خانوم شوهرم سینه های درشت دوست داره بهش بگین طلاقم بده بره یکی رو بگیر که سینه‌هاش درشت باشه. زن سعی داشت جدی باشد اما خنده‌اش گرفته بود. حامی باز غرید: : پناه داری چه غلطی می‌کنی؟! این حرفا چیه داری می‌زنی؟ این  لحنش یعنی پناه تنها شویم تو را خواهم کشت. زن را نگاه کرد: - خانوم من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا زنم باید درباره اعضای خصوصی بدنش باید برای شما حرف بزنه؟ بابا بخدا من با زنم هیچ مشکلی ندارم نمی‌دونم چه مرگش شده اومده اینجا. به صورتش نگاه کردم. رگ‌های پیشانی‌اش متورم شده بود. با بعض و گریه پرسیدم: - دروغ میگم مگه؟ غیر اینه که زن درشت دوست داری نه منی که به قول خودت هر لپ باسنم کف دستت جا میشه. چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌افتاد نامم را سرزنشگرانه خواند: - پناه! چیزی به سکته کردنش نمانده بود. صورتش هر لحظه سرخ‌تر می‌شد. از جا برخاستم و ایستادم: - خانوم شما خودت ببین اصلا هیکل من به درد این آقا می‌خوره. حق داره دلش زن دیگه بخواد زنی که سینه هایش درشت باشه، باسنش پر باشه. زن فقط از ترس حامی هنوز تلاش می‌کرد نخندد: - عزیزم ایشون که درخواست طلاق نداده شما دادی. سرجنباندم: - آره من دادم. من طلاق می‌خوام این آقا خیلی هیکلش بزرگه اصلا دلش زن... زن احتمالا برای اینکه پقی نزند زیر خنده حرفم را برید: - دختر قشنگم من که نمی‌تونم برای قاضی بنویسم چون شوهرت همچین چیزایی می‌خواد تو در خواست طلاق دادی اصلا تو خودت روت میشه به قاضی بگی همانطور که ایستاده بودم جواب دادم: - بله که روم میشه به قاضی میگم من سینه هام ریزه، باسنم کوچلوئه، رونام پر نیست... حامی یک دفعه از جا پرید و مرا به دیوار چسباند و دست بیخ گلویم گذاشت: - تو غلط می‌کنی بخوای جلوی قاضی این حرفا رو بزنی مگه من مرده باشم زنم بتمرگه جلوی مرد نامحرم خودش وصف کنه. زن از جا برخاست و کنار ما ایستاد: - آقا چیکار می‌کنی؟ آروم باش بدون اینکه او را نگاه کند با خشم از من پرسید: - من کی روی تو عیب و ایراد گذاشتن و گفتم زن اونجوری می‌خوام  که حالا اومدی اینجا و این حرفا رو می‌زنی؟ غیر اینه که همیشه رو چشمام گذاشتم؟ اشکم چکید. مردم برای مردی که همیشه به قول خودش مرا روی چشمش می‌گذاشت و با همه‌ی نابلدی‌هایم کنار می‌آمد. اما چه کنم که مادرش مرا برای پسرش کم می‌دید و با تنها برادرم تهدیدم کرده بود. بازویم را کشید: - گمشو بریم خونه من با تو کار دارم زبونت خیلی دراز شده پناه، بی‌حیا شدی آره؟ که می‌ری جلوی قاضی می‌گی... حتی نتوانست بر زبان براند من چه گفته‌ام. دلم پر کشید برای بوسیدنش او بی‌توجه به صدا زدن های زن مرا  کشان‌کشان از مرکز مشاوره بیرون برد و توی ماشین پرت کرد. سوار شدم و با عصبانیت پرسیدم: - چیکار می‌کنی حامی؟ پشت فرمان نشست: - مگه نگفتی من زن درشت دوست دارم چرا طلاقت بدم، راه آسون‌تری هم هست خودم برات چنان درشت‌شون کنم  که... https://t.me/+xGqApQewB2thZjU0 https://t.me/+xGqApQewB2thZjU0 https://t.me/+xGqApQewB2thZjU0
53
8
ـ خورشید بدو... مریض vip قاطی کرده... لباسم را دکمه بسته و نبسته از اتاق لباس بیرون دویدم. صدای فریادش می آمد. « من پرستار خودمو می‌خوام.» به همکارم نگاه کردم که با گریه از در اتاق بیرون آمد، سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم اما ... ـ مرتیکه‌ی روانی... معلوم نیست چی بهش میدی تو اون اتاق که تو رو فقط می‌خواد. این را عصبانی و  بلند بین همکارها گفت، انگار اب یخ رویم ریخت. ـ اینو ول کن خورشید...به رییس گزارش حرفشو میدیم. سرپرستار من را به سمت اتاق فرستاد، بغضم از حرف عاطفه سنگین بود. ـ بالاخره اومدی مو طلایی؟ به مرد قدبلندی که روی تخت خوابیده و لبخند می زد نگاه کردم، حتی اسمش را نمی دانستم، انگار ادم مهمی بود. ـ سلام، چرا با همکارم اونجور رفتار کردین؟ اخم کرده و سعی کردم جدی باشم. حرف همکارم سنگین بود. ـازش خوشم نمیاد، اون در و ببند. او هم جدی گفت، توصیه‌ی رییس بیمارستان بود که باید به صورت ویژه با این مریض تا کنیم، اما برای من با بقیه فرق نداشت. ـ نخیر! باز باشه بهتره...با این رفتار برای من تو محل کارم مشکل درست می کنین. آستینش را بالا زدم، صورتش را با بانداژ بسته بودند و می دانستم اتفاقی برای صورتش نیوفتاده. ـ مثلا چه مشکلی؟ چشمانش روزهای اول پر از خشم بود و اخلاقش افتضاح، اما حالا انگار می خندید. فشار سنج را دور دستش پیچیدم. ـ خودتونم می دونید، اینهمه پرستار، از وقتی اومدین من یه امروز تونستم برم به کارام برسم، باید اینجور داد و بیداد بکنید؟ غیژغیژ دستگاه بلند شد، سرمش تمام شده بود، باید عوض می شد. ـ این منم که تعیین می کنم کی تو اتاقم بیاد موطلایی...به من اخم نکن. با اخم نگاهش کردم. ـ به من دستور ندید...روز اولم بهتون گفتم. حس کردم خندید، دو هفته‌ی گذشته طبق دستور فقط من کارهایش را می کردم. ـ دستور ندادم...اخم می کنی ترسناک می شی. سراغ سرمش رفتم، کبودی روی دستش دیشب که آنژوکت زدم نبود. ـ از شما ترسناکتر؟... وا این چرا کبود شده؟ زمزمه کرد. ـ کار همکارته... شوکه گفتم. ـ چکار کرده مگه؟...باید عوضش کنم. داخل وسایل یکی برداشتم. ـ هولش دادم کنار، فکر کنم رگم و پاره کردم. بی اختیار یکی روی پایش زدم، پرستار را هول داده بود؟ ـ همیشه همینقدر بد اخلاقید؟... الان مثلا من چه کاری می کنم که اون نمی کنه؟...کاری که کردین درست نبود...الان کجا رگ پیدا کنم؟...این یکی دستتونم داغون کردین... سر به بالشت تکیه داد. ـ بانداژ صورتمو عوض کن، امروز دستیارم نمیاد، صورتمم با دستمال تمیز کن...لطفا. متعجب از درخواستش، دنبال رگ می گشتم، کسی جز دستیارش اجازه‌ی این کارها را نداشت، وظیفه‌ی من هم نبود. ـ میگم بهیار بیاد برای تمیز... غرید و عصبی گفت. ـ گفتم تو...کسی نباید صورتمو ببینه. دهانم باز ماند، بعد از دو هفته اجازه می داد ببینمش؟ ـ خورشید! ... اسم خیلی قشنگی داری، حتما بخاطر رنگ موهات این اسم و روت گذاشتن. بالاخره رگی روی دستش پیدا شد، اخ آرامی گفت، بر خلاف هیکل و اخلاقش تحمل درد نداشت. ـ حتما...این رگ و خراب نکنین، اذیت میشم وقت پیدا کردنش. اوایل کنجکاو بودم او کیست اما حالا به مرموز بودنش عادت کرده بودم. به این گفتگوهای ساده. ـ من فردا مرخص می شم، میخوام بازم ببینمت. اول منظورش را نفهمیدم برای همین پرسیدم. ـ چرا باز ببینید؟ میخواستم بانداژ صورتش را باز کنم که دستم را گرفت. ـتو نمیخوای باز منو ببینی؟ دستم را بیرون کشیده و باند را ارام ارام باز کردم... ـ امیدوارم دیگه کار تون به بیمارستان نکشه. سر خم کردم  وباز موهایم از زیر مقنعه پایین ریخت، کلافه آن را عقب دادم، اخرین لایه‌ی باند که باز شد بهت زده نگاهش کردم. ـ اون در و ببند... می شناختمش...خیلی ها حتما می شناختنش...لبخند زد. ـ حالا می خوای بعد مرخص شدنم منو بازم ببینی؟ https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0 https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0 https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0
65
9
⁠ . _خوردن شیر از سینه‌ی زنت مشکل شرعی داره، نامسلمون! دخترک سینه‌ی رَگ کرده‌اش را بین دستانش جا به جا کرد و بی‌اختیار ناله‌ای زد. منصور با دیدن دخترک ۱۷ ساله‌‌ای که هنوز خودش وقت عروسک بازی‌اش بود غرید. _لااله الا الله! چی میگی بی‌بی؟ من سر تاپای این دختر و هم دیدم هم خوردم! پس اون بچه از کجا افتاده تو بغلش؟ طلا شرمزده لب گزید. ۲۰ روز از زایمانش میگذشت و سینه‌هایش از هجوم شیر تقریبا داشت منفجر میشد اما سوراخ سر سینه تنگ بود. بی‌بی استغفرلله‌ای گفت. _میخوای به زنت حروم بشی؟ برو سینه‌ش و بخور! برو بخور دیگه ! معطل چی هستی؟ منصور به کودکی که با هزار مصیبت خوابیده بود اشاره‌ای کرد. _این بچه بیست روزه داره نبات‌داغ میخوره! سوراخ سینه‌ی مادرش تنگه. دکتر گفته یه آدم بالغ باید میک بزنه سینه‌شو تا راهش باز بشه! بی‌بی پشت چشم نازک کرد. _فقطم تو یکی باید سینه‌ی زنت و میک بزنی شفا بگیره نه؟ هوس باغ و بستون زنت و داری چرا طفل معصوم و بهونه میکنی ! بگو میخوام با زنم بخوابم! طلا چشم هایش را در حدقه گرداند. درد سینه بی‌تابش کرده بود. _شما بزرگ مایی بی‌بی ! بگو چیکار کنم. سر سینه‌م و از بس بچه لثه زده زخم کرده ! پیرزن شانه بالا انداخت. _من چه میدونم ! شیر دوشی چیزی... ! طلا با یادآوری درد شیردوش خودش را عقب کشید. _وای نه من میمیرم! زخمه نوک سینه‌هام. منصور دست‌هایش مشت شد. _بابا چرا لقمه رو دور سرتون میپیچونید؟ دکتر گفت یه آدم بالغ سینه رو میک بزنه سوراخش گشاد شه بچه بتونه شیر بخوره. بی‌بی چشم غره رفت. _حتما اون مرد گنده و بالغ هم تویی بی‌حیا ! طلا به خنده افتاد. _زنمه بی‌بی! حلالمه! راه دیگه‌ای سراغ داری ؟ می‌خوای خودت زحمت گشاد کردن سوراخ سینه‌ش و بکش! چشم‌های پیرزن گرد شد. _لعنت خدا به دل سیاه شیطون! همین مونده من با این گیس سفید پستون زن تورو میک بزنم! طلا دوباره از درد سینه‌ی متورم ناله کرد. حتما تا چند دقیقه ی دیگر بچه بیدار میشد و از درد گرسنگی ناله میکرد. منصور مثل اسپند روی آتش بود. _خب من خاک بر سر چه غلطی کنم! برم یقه‌ی یکی و از خیابون بگیرم بیارم.... باقی حرفش را با کوبیدن مشتش روی ران پایش خورد. پیرزن هن و هن کنان از جا بلند شد. _من نمیدونم! تو خودت میخوای راهِ پستون زنت و باز کنی مختاری! بسم الله! اما فردا نری به پرس و جو بفهمی حروم شدی به زن جوونت بیای بگی بی‌بی تو که گیست سفیده چرا نگفتی به من ! گفت و با غر غر از اتاق بیرون رفت. منصور نگاهی به طلا انداخت که سینه‌اش در دستش مانده بود و لبش را گاز میگرفت. _درد داری دردت به جونم ؟ طلا بی‌اختیار ناز کرد. _دست بهش میخوره نفسم میبره، منصور! منصور چهار دست و پا به سمتش رفت. _باز کن لباست و ! خودم سوراخش و باز میکنم واست! طلا جفت سینه‌ها را چسبید. _نکنه یه وقتی بی‌بی راست بگه حلال خدا حروم بشه منصور! دست مردانه‌اش را روی دست‌های ظریف طلا گذاشت. _پرس و جو کردم دردت به سرم. از لحاظ شرعی ایرادی نداره. باز کن لباست و .... گفت و دستش روی لبه‌ی تیشرت نشست و گونه های طلا گل انداخت. منصور با خنده نگاهش کرد. _مثل شب اول عروسیمون سرخ و سفید میشی چرا، توله ؟ من به تعداد موهای سرم نخوردم مگه اینارو ! طلا سر پایین انداخت. _نیست یه بیست روزه به خاطر دنیا اومدن بچه .... منصور لباس را کامل بالا زده بود و سینه‌های پر شیر را از لباس زیر بیرون میکشید. _پدر صاحب من درومده بیست روزه ! طلا نمکی خندید و منصور سر جلو کشید. سینه از هجوم شیر در شرف انفجار بود. دخترک وصله به جان بی‌اراده ناله کرد. _آخ منصور! همین لحن تب‌دار برق از سر منصور پرانده بود. _جونم توله؟ چی میخوای؟ با استرس نگاهی به بچه انداخت. منصور سرش را تکان داد. _خوابه اون پدر صلواتی ! گفت و خودش را بیشتر به مراد دلش رساند . چشمهای طلا بسته شد . _آخ....یه وقتی بی‌بی برنگرده رسوا بشیم! منصور لباس دخترک را بالا میداد. _نمیاد آتیش‌پاره ! هیچ‌کس نمیاد. بی‌بی هم میدونه دارم سینه‌ت و مِک میزنم سوراخش باز شه واسه شیر بچه! بعد دستش را از لبه‌ی لباس توری دخترک رد کرد و لاله‌ی گوشش را به دندان گرفت. _دکتر گفت تا چند روز بعد زایمان شوهر بدبختت ازت محرومه !؟ طلا ناله کرد. _آخ....دو هفته ... منصور خیمه‌اش را روی تن دخترک سنگین تر کرد و خودش را بیشتر تکان داد. _شل کن تنت و توله سگ! شل کن تا بچه بیدار نشده.... https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk https://t.me/+msbvSR3JV0wyZTlk #آخ‌نگم‌ازدوتایی‌های‌دلبرونه‌شون👆👆👆👆
129
10
من الوندم... یه سگ‌اخلاقِ عوضی، که اون دختر ازم ساخته.💯 دختری که یه هفته مونده به عروسی یهو غیبش زد و قسم خوردم که پیداش کنم‌و تاوانِ آبرویی که ازم ریخت‌و پس بده.❌ زمین‌و زمان‌و گشتم و چهار سالِ بعد پیداش کردم اما اون صاحبِ یه دوقلو بود که ادعا می‌کرد بچه‌های منن‌و...🚫 https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0
1
11
_یکی از فتیشام اینه وقتی روبنده رو صورتته،کیـ.رمو بزارم لای مـ‌مه‌های گندت..❌ #نوک سینه هام کشید _و در آخر آبم روش بریزم!💦 ترسیده نگاهش کردم..پسرعمم! بزرگ خاندانمون تو یکی از اتاقهای عمارتش خفتم کرده بود و می‌خواست دستمالیم کنه! _خواهش میکنم رحم کن..بزرگی کن..اگه..اگه شوهرم بفهمه منو میکشه خندید _اجازه میدم یکم روبنده رو بالا بدی و #دهنت تا ته برام باز نگه داری تا هر وقت آبم اومد بریزم توش کـ.یر گنده کلفـ.تش در آورد جلوم صورتم با دستش مالیدش سمتم اومد _اینجوری #آب کـ.یرم روت نمیریزه و شوهرت نمیفهمه به رقیبش سرویس دادی‼️💦 خواستم از دستش فرار کنم که شورتم کشید شروع کرد به لخت کردنم که یهو... https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk پسر عمم بزرگ طایفه بود وقتی فهمید به دور از چشمش ازدواج کردم منو به عمارتش کشوند و بهم... 💦🔞❌
1
12
-توشه؟! با اون چشمای حریصش تیز سربلند کردو در حالی که داشتم از درد پاره می‌شدم ریز خندیدم. -ببخشید امروز یه جا خوندم مردا ازین سوال خیلی بدشون میاد‌. خواستم تست کنم. تک ضربه‌ی محکمی بهم کوبید که خنده رو لبام ماسید و چشمام اشکی شد. -حالا بخندو بپرس توشه یا نه سلیطه... بپرس. ضربه‌ی دیگه زدو نالیدم: -غلط کردم الوند. یواش‌. تنم‌و بین آغوشش قفل کرد که نتونم تکون بخورم‌و کنارِ گوشم غرید: -تا اینجا نصفش بود. آماده‌ای کلش توش باشه؟! گفت‌و...💦🔞🔚 https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0
78
13
-حنین، صدای ناله‌هات حالمو بهم میزنه.❌ گلوم رو فشار داد و دوباره خودشو توم کوبید -میدونی چرا؟ میدونی عوضی؟ با درد التماس کردم -سوختم رکان. سوختم. ولم کن. گلوم رو محکم‌تر فشار داد و غرید: -چون وقتی یادم میاد همینطوری زیر اون شوهر حروم‌زاده‌ات ناله میکردی، خونم به جوش میاد! ضربه‌ی محکم دیگه‌ای بهم کوبید -پس اگه میخوای درد نکشی، صدای ناله‌هات رو خفه کن!🔥 https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk خشن و وحشیانه 😱🔞
78
14
-ناله‌هاتو بخورم خوشگلم درد که نداری؟! با ضربه‌ای آرام‌تر آهی کشید و خمار پچ زد: -هنوز تنگی لامصب. چطور چهار سال بی‌تو دووم آوردم؟ انگشتام با دلتنگی روی قلبشو لمس کرد. -من‌و بخشیدی الوند؟ بوسه‌ای ریز روی گردنم زد و با حسِ داغیِ درونم ناله‌ای از دهنم خارج شد. -واسه چهار سال نداشتنت ببخشمت یا اینکه دوقلوهارو ازم مخفی کردی؟! https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0 ملودی سرِ یه سوء‌تفاهم از نامزدش فرار می‌کنه. غافل از اینکه دوقلو حامله‌ست. اما از ترسش برنمی‌گرده. تا اینکه چهار سال بعد برادرشوهرش اتفاقی پیداشون می‌کنه‌و...🥲💔
66
15
-بعد این همه سال، بالاخره امشب مال من میشی حنینم.❌ دستش رو روی سینه‌هام کشید و زیرگوشم زمزمه کرد: -بالاخره قراره من و لای این پاهای سفیدت حس کنی.💦 تحریک شده، دستمو روی گردنش کشیدم و پاهامو باز کردم -اگه از درد گریه کنم، عصبانی میشی؟🥺 گاز ریزی از نوک سینم گرفت و بعد، جای دندون‌هاش رو بوسید -من میخوام بکنمت که گریه کنی و بعدش خودم آرومت کنم حنینِ من.🔞 شورتم رو کنار زد و انگشت‌هاش رو لای پام کشید -پس گریه کن عزیزم. گریه کن تا شوهرت آرومت کنه🔥🔞 https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk
65
16
-الهی قربون اون چشمای خستت برم مامان کوچولو. ملودی لبخند محوی زد. -انقدر نگام نکن خجالتم می‌دی. الوند دستش را میان دست‌های خودش گرفت و آرام بوسه‌ای روی بند انگشتانش نشاند. -چهار سال از نگاه کردنت محروم بودم. یه شب حقم نیست؟! ملودی با بغض پرسید: -هنوزم همون‌قدر دوستم داری؟ الوند پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد: -همون‌قدر نه. من چهار سال دلتنگ‌تر و چهار سال دیوونه‌ترم عزیز کرده. https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0 دختره سرِ یه سوء‌تفاهم، در حالی که حامله‌ست چهار سال از عشقش فرار می‌کنه، غافل از اینکه پسره از اولم می‌دونست بی‌گناهه...😭😭
130
17
-عروس قسم خورده ام بودی، الان دشمن قسم خوردمی حنین... نمی دونی قراره چجوری به گ.ات بدم!❌ با بغض چونه به سینه چسبوندم -میدونم میخوای چیکار کنی ولی قسم به عزیزترین کست نکن... من تازه بچمو از دست دادم!💔 -اوه کوچولو... اصلا برام مهم نیست. من همین امشب ازت تمکین می خوام! با ترس بهش خیره شدم که داشت بی خجالت شورت مردونشو در می آورد -خـ...خونریزی دارم! منو از پشت به خودش چسبوند -پس قراره خونریزیت بیشتر هم بشه. یه پامو بالا داد و...🥺❌🔞 https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk
97
18
-دورِ انگشتای کوچولوت بگردم. چرا انقدر سردی؟! ملودی بی‌آنکه برگردد، لبخند خجولی زد. -غذام می‌سوزه الوند. الوند صورتش را کنار موهایش برد و عمیق نفس کشید. -بذار بسوزه. من چهار ساله دارم برای نداشتنت می‌سوزم مهم نیست؟! ملودی پلک بست. -الوند منو به خاطرِ این‌که بچه‌هارو مخفی کردم بخشیدی؟! قلبِ الوند برای هزارمین بار شکست. -تا ابد نمی‌بخشمت که خودت‌و بچه‌هارو ازم گرفتی ملودی. فقط حیف که قلبم نفهمه. https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0 اینجا یه مردِ عاشق اما دلخور داریم و یه دخترِ مظلوم.🥹و البته یه دوقلوی سه ساله که قراره با شیطنتاشون مامان‌و بابارو دوباره بهم برسونن😁😇
100
19
- وقتی بچه ات مرد و از‌ خونه اش پرتت کرد بیرون فکرشو میکردی برگردی زیر من؟❌ دست هامو روی سینه هام گذاشتم. - رکان، بهم رحم کن. - وقتی از من فرار کردی و آبرومو‌بردی مگه بهم فکرم میکردی؟ سریع دستاتو بردار و بیا بشین رو.🔞 کمربندشو باز کرد و لخت شد که با دیدنش چشم هام درشت شد. - چیه واسش هیجان زده شدی؟ زود باش ییا.🔥 آروم رفتم سمتش که پهلوهامو گرفت و منو نشوند روی خودش و از تنگیم... https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk https://t.me/+_ei_AdRYinA1ZjZk ❌بچم که مرد، شوهرم طلاقم داد. برگشتم به نامزد قبلیم، همونی که خودم ولش کردم و اون میخاد از من انتقام بدی بگیره...
91
20
الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+I4xPdLSV
الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+I4xPdLSVsOlkY2M0
91