عــــرؤس نـحـس
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو دلبر شاه دزد سوگلی پرستار عمارت وثوق دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/1529059244/22 رمان فایل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام عــــرؤس نـحـس
کانال عــــرؤس نـحـس در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 13 738 مشترک است و جایگاه 2 726 را در دسته کتب و رتبه 23 571 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 13 738 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 18 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -236 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 1 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 7.49% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 8.71% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 030 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 198 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 11 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“به قلم:مهتاب.ر
رمان انلاین📚
خانوم معلم
دیو دلبر
شاه دزد
سوگلی
پرستار عمارت وثوق
دختر دهاتی
رمان های انلاین:
@Tagromana
🔵پارت اول
https://t.me/c/1529059244/22
رمان فایل شده:
https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 19 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 19 ژوئن | +1 | |||
| 18 ژوئن | +10 | |||
| 17 ژوئن | +6 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | +12 | |||
| 14 ژوئن | +1 | |||
| 13 ژوئن | +5 | |||
| 12 ژوئن | +3 | |||
| 11 ژوئن | +11 | |||
| 10 ژوئن | +2 | |||
| 09 ژوئن | +4 | |||
| 08 ژوئن | +4 | |||
| 07 ژوئن | +6 | |||
| 06 ژوئن | +4 | |||
| 05 ژوئن | +14 | |||
| 04 ژوئن | +6 | |||
| 03 ژوئن | +7 | |||
| 02 ژوئن | +3 | |||
| 01 ژوئن | +3 |
| 2 | #برادرشوهرحشـــــــــــــــری🔞🔞🔞
هومان...پسرهیکلی و جذاب و سک*سی که یه شب با نامزد برادرش تو خونه تنها میشن و دختره رو جـــ🔞ـــر میده و...**👅🔞🔞
https://t.me/+yPRU9A2D6qsyMTA0
#ممنوعــــــــــــــــــهههههههه❌❌
#ممنوعهترینرمانتلگرامـــی🔞💦
#محدودیتسنــــــــــــــــــی🔞🔞 | 1 |
| 3 | sticker.webp | 63 |
| 4 | -چرا نمیذاری ببوسمت نبات؟ مگه ما با هم نامزد نیستیم؟
خودم را به در ماشین چسباندم و چشمانم را بستم:
-خواهش می کنم فرهاد من... خجالت می کشم!
خجالت کشیدن را بهانه کرده بودم تا ترسم از لمس کردن را از او مخفی کنم.
اگر فرهاد می فهمید که از لمس وحشت دارم نامزدی را به هم نمی زد؟!
-خجالت چی لعنتی؟
من و تو به هم محرمیم که بتونیم همو لمس کنیم، انقدر هول نیستم که ازت رابطه بخوام ولی تو حتی دستتم نمی ذاری بگیرم!
بغض کرده نگاهش کردم:
-ببخشید، ببخشید بخدا دست خودم نیست، یه جوری می شم وقتی یه مرد بهم دست می زنه.
طوفان نگاهش انگار با حرفم آرام تر شد و مهربان نگاهم کرد:
-اخه عزیز من، من که قرار نیست اذیتت کنم. همه ی پسرا و دخترا این کارارو می کنن واسه اینکه به هم نزدیک تر بشن.
دستش را جلو آورد و روی دستم گذاشت، داشت حالم بد می شد اما تحمل کردم:
-نترس دختر، بخدا خودتم لذت می بری!
یعنی تو اصلا دوست نداری من بغلت کنم؟ مگه عاشقم نیستی؟
ناگهان در ماشین را باز کردم و پیاده شدم، اگر کمی دیگر می ماندم دستش را به شدت پس می زدم.
قدم هایش که دنبالم می آمد را شنیدم و بعد چنگی که به بازویم افتاد و لب هایی که روی لبم نشست
چشمانم سیاهی رفت و وقتی جلوی پایش بالا آوردم هاج و واج نگاهم کرد!
-نبات تو از من چندشت میشه؟
***
-ما می خوایم نامزدی رو به هم بزنیم.
سرم را پایین انداختم و ابجی چمن با حیرت گفت:
-یعنی چی فرهادجان؟ چند روز دیگه تاریخ عقدتونه... اینطوری آبروی نبات هم میره، اصلا چیشد یهو؟
فرهاد مرا نشان داد و با پوزخندی عصبی گفت:
-این خانم از من چندشش میشه و الکی میگه که خجالت می کشم... حتی یه بار بهم اجازه نداد دستاشو بگیرم من با همچین ادمی نمیتونم زندگی کنم.
قبل از اینکه ابجی چمن چیزی بگوید صدای چکاد امد که از پله ها داشت پایین می امد.
-باشه فرهادجان عصبانیت نداره که، این نامزدی تمومه... خوب شد؟
فرهاد گیج نگاهش کرد و چکاد کنار من نشست.
-چی داری میگی چکاد دیوونه شدی؟ اینا وقت محضر دارن همو دوست دارن آبروی این دختر هم میره پیش فامیل.
چکاد محکم جواب داد:
-آبروشو من میخرم، وقت محضرو کنسل نکنین.
-چرا؟
-چون نبات عروس من میشه، اینجوری آبروشم نمیره!
همه خشک شدند و چکاد به سمت من برگشت، چشمکی برایم زد:
-درستش می کنیم لپ گلی!
منظورش به لمس کردن بود... آخر فقط چکاد می دانست چگونه مرا لمس کند که وحشت نکنم!
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
https://t.me/+1bX6wscw5S8zZGM0
(جدیدترین اثر #سحرنصیری نویسنده عصیانگر، داروغه، ناخدا، یاکان، آنائل رانده شده، بر دلم حکمی راند و...
با بیش از 450 پارت آماده در کانال عمومی و فایل کامل آماده فروش😍🔥) | 27 |
| 5 | -از وقتی به بچم شیر میدی سینه هات بزرگ تر شده
گوشای پناه رو گرفتم تا حرفای باباش و نشنوه
-چون هم بچه سینه مو میخوره
هم بابای بچه
تازه بچه فورا سیر میشه اما باباش سیرمونی هم نداره
سوتینم و سریع بیرون کشید
-وقتی هشتادوپنج دارم معلومه که همش گشنم میشه
اخ که چقدر بوی تنت و دوست دارم خانوم پرستار
چجوری دلم و بردی ...
با آرنج توی شکمش کوبیدم تا ازم دور شه ولی اون خودش و بیشتر بهم فشار داد:
-سایز من بدبخت ۷۰ بود آقا
اینقدر تو و دخترت شب و نصف شب خوردید بزرگ شد
-من راضی...
پناهم راضی
تو هم که راضی
پس کون لق ناراضی
حالا دامنت و بده بالا خانوم پرستار
بابای بچه بدجور گشنه ست
به پناه که با ولع شیر میخورد نگاه کردم
-تو رو خدا اتا برو کنار
بچه داره شیر...
هنوز حرفم تموم نشده بود که ...
یک سال بعد
بیبی چک رو با پاپوش کوچولویی رو که خریده بودم رو توی باکس گذاشتم و با کیکی که خریده بودم از توی ماشین برداشتم و سوار آسانسور شدم
شک نداشتم از دیدن بیبی چک خوشحال میشد
ما قرار بود علاوه بر پناه یه بچه دیگه هم داشته باشیم
به طبقه آخر که رسیدم کلید رو آروم و بی سر و صدا توی قفل انداختم و در رو باز کردم.
کفشام رو در آوردم تا صدا ایجاد نشه
با نوک پا به اتاق مون نزدیک میشدم که دنیا روی سرم خراب شد
صدای ظریف یه زن بود که توی سرم پیچید
-بهش گفتی من اومدم و دیگه به پرستار نیاز نداریم؟
-نه...امشب بهش میگم
آخر هفته مدت صیغه مون تمومه
-حقوق شو کامل بده و حق الزحمه این یه سال پرستاری رو هم بریز به حسابش و بگو گورش و از زندگیم گم کنه خودم دیگه اومدم پیش بچه و شوهرم بمونم
-اون پرستار دهاتی رو ول کن
لخت شو ببینمت دلم واسه تن و بدنت تنگ شده زیبا
به من میگفت دهاتی؟ به منی که هر شب قربون صدقه چشمای سبز و موهای فرم میرفت و میگفت تو باید مدل میشدی؟
-تو که دیشب تا صبح ۳ راند داشتی
باز دلت تنگ شده؟
صدای اه و ناله زن که بلند شد دلم هری ریخت
بهم گفته بود دیشب عمل داره و تا صبح بیمارستان میمونه
پس عملش توی تخت اون زن بود
بدون اینکه سر و صدا کنم همون طوری که اومده بودم برگشتم.
رفتم و نذاشتم بفهمه که ازش باردارم...
رفتم و داغم و به دلش گذاشتم و روزی که دیدمش...
https://t.me/+a8kIko6q7BFlNGRk
https://t.me/+a8kIko6q7BFlNGRk
https://t.me/+a8kIko6q7BFlNGRk
https://t.me/+a8kIko6q7BFlNGRk
من دکتر هخامنش
معروف ترین جراح قلب ایران
وقتی زنم رفت دیگه به هیج زنی نگاه نکردم تا وقتیکه دختر کوچولوی سرایدار اومد و پرستار دخترکم شد
یه شب که دیر وقت از بیمارستان برگشتم دخترک لخت از حموم بیرون اومد و تمام امیال مردونه ام بیدار شد و ... | 14 |
| 6 | _بابات رفته از الان برات قبر خریده میدونی چرا؟
چون دلش میخواد تو هر چه زودتر بمیری و هممون از شرت خلاص بشیم!
نفس دخترک از چیزی که میشنید بند میآید!
این حقیقت نداشت..مگر نه؟
درست بود که پدرش تیمسار هیچوقت او را دوست نداشت
درست بود که او را مایهی ننـگ صدا میزد
درست بود که روز تولدش یک سیلی به صورت دخترک زد و گفت "کاش توی شکم مادرت میمُردی! میمُردی و به دنیا نمیومدی"
ولی باز هم پدرش او را دوست داشت نه؟
پدرش آنقدر ها هم از او متنفر نبود که برایش قبر بخرد
نبود نبود
نباید میبود
لبهای لرزانش را به سختی ازهم باز میکند و روبه دخترعمویش شیوا میگوید
_دروغ میگی! تو انقدر حسودی که حتی به دوست داشتن ومحبت پدر منم چشم داری
حتی چشم نداری ببینی بابام منو دوست داره
دخترک نمیخواست باور کند
باور نمیکرد!
اینها همه دروغهای شیوا برای ناراحت کردنش بودند
شیوا پوزخندی به روی دخترک بیچاره میزند وبا لج میگوید
_عمو تو رو دوست داره؟ هه
ده ساله حتی کادوهاتم باز نمیکنه بدبخت
توی روت نگاه نمیکنه
اسمتو صدا نمیزنه
بهت میگه مایهی ننگ
بدبخت بابات از اول ازت متنفر بود متنفر
نیلوفر نمیخواست باور کند
باور کردن این حرفها مساوی بود با مرگش
او میمرد اگه باور میکرد که پدرش هر روز با آرزوی مرگ دخترش نیلوفر از خواب بیدار میشود
دخترک سرش را به دوطرف تکان میدهد وبهم ریخته میگوید
_حرفاتو باور نمیکنم شیوا...تو تو یه دروغگویی
خندههای متمسخر شیوا مانند چاقویی تیز درست روی زخم باز وملتهب دخترک کشیده میشدند
_شب تولدت بابات بهت چیگفت نیلوفر؟
گفت کاش توی شکم مادرت میمردی؟
نیلوفر بغض کرده وبا عصبانیت صدایش رابالا میبرد
_اون عصبانی بود از ته دلش نگفته من میدونم
شیوا موبایلش را از جیبش بیرون میکشد و بی توجه به بلایی که داشت سر نیلوفر بیچاره میآورد، گوشی را به سمت دخترک میگیرد وبا نفرت وحسادت میگوید
_ولی از ته دلش رفته برات سنگ قبرتو خریده
اگه باور نمیکنی خودت نگاه کن وببین
نیلوفر بینفس به عکس سنگ قبری که اسمش رویش نوشته شده بود خیره میماند
پدرش کنار قبر نشسته بود
به اسم و رسم روی قبر نگاه میکند:
"_نیلوفر نامداری!"
درست بود
پدرش برایش قبر خریده بود!
پدرش آرزوی مرگش را داشت و...
و نیلوفر قرار بود او را به آرزویش برساند!
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
❌پارت واقعی رمان است❌
نیلوفر از بالای پشت بام پدرش تیمسار را میبیند که وارد حیاط میشود و بی تعلل صدایش میزند
_بابا
پدرش میبیند
همان دختری که همیشه آرزوی مرگش را داشت
همان دختری که مایهی ننگ صدایش میزد
میبیند وبیحوصله میگوید
_نیلوفر بیا پایین رفتی اونجا چیکار؟ بچه بازی جدیدته؟
نیلوفر میخندد
دم رفتن احساس سبکی میکرد
میخندد واشکهایش بلافاصله میریزند وقتی میگوید
_رفتی برام قبر خریدی بابا خیلی مشتاقی بمیرم نه؟
دخترک بیتوجه به پریدنِ رنگ پدرش تیمسار،با خنده وگریه همزمان ادامه میدهد
_روز تولدم یه سیلی خوابوندی تو گوشم بهم گفتی کاش توی شکم مادرت میمردی وهیچوقت به دنیا نمیومدی
گفتی خدا اون دکتری که گفت قلبش تشکیل شده و نباید سقطم کنی رو لعنت کنه
گفتی پشیمونی که چرا گذاشتی زنده بمونم
نیلوفر جلوتر میآید،درست لبه پشت بام میایستد وبا صدایی ضعیف و همچنان ناباور میگوید
_الانم قبرمو خریدی که زودتر بمیرم بابا
پدرش اما دیگر به خونسردی قبل نیست
انگار او هم حس کرده بود که اینبار بادفعات قبلی فرق دارد.
که اینبار بوی از دست رفتن دخترش را حس کرده بود
_نیلوفر بیا پایین با هم حرف میزنیم...دخترم
برای "دخترم" گفتنش دیر بود...خیلی دیر
دخترک 25 سال منتظر شنیدن این کلمه بود و...
حالا که شنیده بود میتوانست بدون آنکه آرزویی در دلش بماند بمیرد
دخترک دستهایش را باز میکند وزمزمه میکند:
_امروز تولدته بابا
میخوام بهترین کادوی عمرتو بهت بدم!
_نیلوفر بیــ...بیا پایین... حر...حرف بزنیم...
نیلوفر بی توجه به پدرش که حتی نای نداشت روی پاهایش بایستد،میخندد و میگوید:
_دیگه دخترت، مایهی ننگت، کسی که باعث مرگ مادرت شده قرار نیست باشه بابا
دیگه قرار نیست بچهای داشته باشی که سرافکندهت میکنه
بچهای که ازش متنفری
بچهای که 25 ساله حتی یکبار هم نگاهش نکردی
آخرین نگاه را به پدرش میاندازد
پدری که حتی آن لحظه هم نگران او نبود!
نگران آبرویش بود و به همین خاطر میخواست او پایین بیاید
خیره در چشمهای پدرش آهسته و برای آخرین بار زمزمه میکند:
_از این به بعد خوشحال باش
دوسِت دارم بابا!
میگوید و بــوم...
در کسری از ثانیه جلوی پدرش میافتد و...
و خون دخترک بود که به سرعت حیاط را رنگین میکرد...
بدون آنکه بداند آن سنگ قبر متعلق به خواهر ناتنیاش بوده!
خواهری که در بچگی فوت کرد و اسمش نیلوفر بود!
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
#پارتواقعی
کپـی ممنوع❌ #جزویازپارتهایآیندهیرمان | 20 |
| 7 | - باورم نمیشه یه دختر شهرستانی رو ترجیح دادی به من؟!
صدای گریه های بلندش سنگ هم آب میکرد و کیاوش تو خونه ی روستایی بی حرف و کلافه نگاهش به نامزدش بود:
- یلدا برو باهم حرف میزنیم!
یلدا جیغ کشید: - من نمیرم اونی که باید بره اون دختر خونه خراب کنه
با پایان حرفش سمت نارا که ترسیده پشت کیاوش قایم شده بود یورش برد که کیاوش عقب هولش داد و اسمش را داد زد:
- یـــلـــداااا
نارا پشت سرش گریه اش گرفت، ۱۸ سال بیشتر نداشت، دست کیاوش را چنگ زد و با جیغ گفت:
- من نمیدونستم نامزد داری!
کیاوش چیکار کردی؟
حالا قربانی در میان آن ها که بود؟
یلدای که دو سال نامزد کیاوش بود یا نازایی که ندانسته همخواب مردی شده بود که ۱۵ سال از خودش بزرگ تر بود!
شاید هم کیاوشی که دلش را سال ها پیش به دختر بچه ی چشم آبی باخته بود...
دختری شبیه انار های مازندران.
کیاوش چشم هایش را روی هم گذاشت و در نهایت جلو رفت و پست یلدا را گرفت از خانه کشید بیرون:
- بیا...
جیغ یلدا بالا رفت
- نمیام ولم کن خیانتکار اشغال
- بیا بهت میگم!
یلدا با گریه دستش را آزاد کرد و عقب رفت و یک لحظه نگاهش را به گوش نارا داد، یک لنگه گوشواره سبز زمردی در گوشش بود!
گوشواره ی عتیقه ای که یادگار مادر کیاوش بود.
ناباور سری به چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد:
- بهم گفته بودی لنگه ی دیگش تو قبر پیش مادرم...
کیاوش اول متوجه نشد ولی یلدا که دست سمت گوشش برد و گوشواره ی توی گوشش را بیرون آورد تازه متوجه ی جریان شد.
گوشواره ی زمردی را سمت نارا پرت کرد و با اشک های خشک شده ای سری با نفرت لب زد:
- اونم لنگه ی دیگش بنداز گوشت دختر دهاتی ارزونی خودت!
جفت باشه تو گوش تو..
و بعد نگاهی با نفرت به کیاوش انداخت و رفت.
درب خانه بهم کوبیده شد و کیاوش نیم نگاهی به نارا کرد.
ترسیده میلرزید و کیاوش دهن باز کرد چیزی بگوید اما حرفی نداشت و از طرفی زیر این باران مازندران یلدا میخواست نیمه شب تنها برگردد تهران؟
و با این فکر سریع از در خانه بیرون رفت به دنبال نامزدش شاید هم نامزد سابق...
https://t.me/+gtjppnzU7GozOTlk
https://t.me/+gtjppnzU7GozOTlk
https://t.me/+gtjppnzU7GozOTlk
کیاوش قصه دلش رو به دختر ۱۰ ساله ی عمارت آلاشت خیلی وقته باخته.
از همان موقع که خودش نوجوانی پاره استخوان بود...
یادش نرفته موقع مرگ مادرش یک لنگه از گوشواره های عتیقه که یادگار مادرش بود را به نارای ۱۰ ساله داد و بعد راهی تهران شد.
هیچ وقت فکر نمیکرد چندین سال بعد در تهران نامزد کند و همان موقع دوباره نارا را ببیند...
نارایی که این سری ده سال نداشت!
بنر خلاصه ی داستان هست...🙏🏻
https://t.me/+gtjppnzU7GozOTlk
https://t.me/+gtjppnzU7GozOTlk | 62 |
| 8 | هومان نیکزاد...مردپرابهت و جذاب و هیکلی که بخاطر بچش باید ازدواج کنه و این بین با یه دختر ریزه میزه ی دوست داشتنی و لوند آشنا میشه و دلش رو بهش میبازه غافل از اینکه خانوم کوچولوش همون معشوقه ی داداششه و...🫣🥲
https://t.me/+ib4OerBYsOlhMDE0
#عاشقانهای_ممنوعه | 56 |
| 9 | هومان نیکزاد...مردپرابهت و جذاب و هیکلی که بخاطر بچش باید ازدواج کنه و این بین با یه دختر ریزه میزه ی دوست داشتنی و لوند آشنا میشه و دلش رو بهش میبازه غافل از اینکه خانوم کوچولوش همون معشوقه ی داداششه و...🫣🥲
https://t.me/+yPRU9A2D6qsyMTA0
#عاشقانهای_ممنوعه | 6 |
| 10 | _ اینجا مکان برای سک*سه یا تعمیر گاه؟!🫦💦
دستم رو دور کمرش انداختم و روی صورتش خم شدم:
_ چیه کوچولو دوست نداری!
و با دست به عض*و باد کردم اشاره کردم که لبش رو گاز گرفت.
با دیدن سی*نه های بزرگ و گردش خمار شده دستک رو روش گذاشتم و تند شروع کردم به...🔞🔥
https://t.me/+ecMSW1nOsylmZWVk | 215 |
| 11 | هومان نیکزاد...مردپرابهت و جذاب و هیکلی که بخاطر بچش باید ازدواج کنه و این بین با یه دختر ریزه میزه ی دوست داشتنی و لوند آشنا میشه و دلش رو بهش میبازه غافل از اینکه خانوم کوچولوش همون معشوقه ی داداششه و...🫣🥲
https://t.me/+yPRU9A2D6qsyMTA0
#عاشقانهای_ممنوعه | 108 |
| 12 | #مکانیکهات❌😈🔞
سامع...مکانیک کار حرفه ای که با دیدن مشتری دخترش ، آمپر بالا میزنه و آچار و پیچ ها رو ول میکنه و با دستای روغنی از روی ساپورت همونجا توی گاراژ ترتیب دختره رو میده و...❌🔞😈
https://t.me/+ecMSW1nOsylmZWVk | 284 |
| 13 | هومان.. برادرشوهر ها.ت و سک.سی که عاشقِ نامزدِ برادرش میشه و با دیدنِ تن لختش تو اتاقش خفتش میکنه و ...
https://t.me/+yPRU9A2D6qsyMTA0 | 106 |
| 14 | Chesh Asali.mp3 | 686 |
| 15 | #استادهاتغیرتـــــــــی🔞🔥
استاد جذاب و هاتی که خاطرخواه دانشجوش میشه و بخاطرش هروز یقه ی باقی دانشجو ها رو بجرم خیرگی به دلبرش جر میده و...😁😱🔞❌
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
https://t.me/+9OJxETt4LWI0ZTY0
استاد جذاب و سک*سیمون واسه بدست آوردن دانشجوی شیطونش، توی اتاق مخصوص خودش لختش میکنه و جلو و عقبش رو جر میده که یهو در باز میشه و مدیر دانشگاه با اون وضع میبینتشون و...🔞❌🔥
#همخونهایهاتسکسیشورتخیسکن🔞🔥💦
#کلکلیسکسیهاتباشورتاضافهداخلبشین❌🔞🔥🔞🔞 | 648 |
| 16 | #part_24
- پاهاتو دو طرفم باز کن بشین روش!
وحشت زده هق زدم:
- توروخدا نه، دردم میاد. گفتی دیگه نمیکنی، قول دادی خودت بهم قول دادی
بازوی عضلانیش دور کمرم قفل شد و مثل یه عروسک روی پاهاش کشیده شدم
- بدقلقی نکن آهو، میخوای پوست سفیدتو سرخ کنم باز؟
جای انگشتای پر زور و بی رحمش روی پهلوهامو نوازش کرد و بیشتر بین دستاش فشرده شدم
- آخ توروخدا عماد، دفعه قبل که خون اومد ناراحت شدی، مگه نه؟! خودم دیدم ناراحت شدی. گفتی دیگه نمیکنی، قول دادی اگه گریه نکنم و آروم شم...
لباش پوست نازک گردنمو با بوسه های داغ سوزوندن و زیر گلومو عمیق بویید
- هیسس جونم، گفتم از پشت نمیکنم جوجه
پربغض لب برچیدم:
- ا..از جلو هم بکنی درد داره.. میخوای باز خون بیاد؟
غرش حیوانی و پرشهوتش زیرگوشم تن رنجورمو از جا پروند
مردونگی داغ و کلفتش لای پاهام هرلحظه بزرگتر میشد، زانوهام لرزیدن و تو بغلش شل شدم که آروم روی خودش تکونم داد:
- دفعه قبل از دستم در رفت، اینبار حواسم هست. مواظب آهو کوچولوم هستم نمیزارم دردش بیاد، خب؟
خمار دست بزرگشو رو کبودی های به جا مونده از معاشقه های دردناکش روی شکم و سینه هام کشید و زیرگوشمو بوسید:
- باشه عمر عماد؟ اینبار خوب با دستام و دهنم خیست میکنم تا دردت نیاد🔞🔥
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
آهو از بچگی ناف بریده یه کلاش عوضیه! پسرعموی کله خراب و روانیش، عماد.. مافیای قاچاق اسلحه، مرد درشت هیکلی که لطافت و نرمی براش معنی نداره و وحشت به دل آهو میندازه. تو شونزده سالگی بعد تجاوز وحشیانه عماد، از سرنوشتش و مردی که دست کمی از شیطان نداره فرار میکنه.. سه سال مخفی میشه اما دوباره گیر میوفته! شکار اسیر شکارچی بیرحمی میشه که هرشب تن سفید و ظریفشو با خوی وحشیش کبود میکنه و....🔞❌🔥
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
https://t.me/+JkJLGUjRJjVlNTc0
محتوا مناسب بزرگسالان🔞 | 353 |
| 17 | ـ انقدر سینه هامو خوردید که دیگه سوتین هام اندازم نمیشه آخخ!!
هرکدوم یکی از سینه های گرد و تپلمو بین دستاشون گرفتن و محکم فشار دادن که جیغم در اومد و زیر گوشم پچ زد:
ـ دوستش نداری کوچولو؟
پس چرا هر شب ممه هاتو میذاری تو دهن ما دوتا داداش ازش شیر بکشیم بیرون هومم؟
اگر میگفتم لذت نمیبرم دروغ بود هرجا گیرم میاوردن دائم نوک سینه هامو به دهن میگرفتن و وحشیانه طوری میخوردن که نوک حساسشون به سوزش می افتاد
ـ از ممه دادن به ما سیر شدی دلت یه بازی جدید میخواد عروسک؟
ترسیده نگاشون کردم که دستاشون از پایین رو شورت نازکم نشست از حس کلفتی و داغی انگشتاشون حالم یطوری شد
ـ آخخخ درد داره آییی همین دیشب پردمو زدید خواهش میکنم هنوز بهشتم خوب نشده
وحشت زده از تکرار دیشب نفس نفس زدم که رون های سفیدمو بالا دادن و سر جفتشو لای پام رفت
ـ چون دلت تنوع میخواد امشب میخواییم این پایینی رو بخوریم عروسک بازم دوتایی.....
زبونشون رو تپل صورتی و بی موم ......🔞👅
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0 https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0 https://t.me/+ZnlFFEXPJXc1ZGM0
من تینام!🔥
دختری که برادرش به ناحق توسط یه گردن کلفت افتاد زندان و نتونستیم ثابتش کنیم..
براش حکم اومده بود و قرار بود اعدام بشه
از هرکسی و هرجایی که کمک میخواستم با شنیدن اسم طلبکارم فراری میشدن!
تا اینکه اون اومد.. وکیل از فرنگ برگشته ای که تاحالا هیچکدوم از پرونده هاش رو شکست نخورده بود!🔥
قبول کرد کمکم کنه تا برادرم تبرعه بشه اما شرطی گذاشت که....💦🔞
رابطه دو برادر وکیل با دختری بی پناه🔥 | 308 |
| 18 | #پارت_9
با اخم سمت خدمتکار چرخید.
- اینو از کجا پیداش کردی انقدر سفیده؟ اون وقت یه مشت جک و جنده سیاه میاری توی تخت من ...
خجالت سرش نمی شد؟
می فهمید داره راجب شرمگاهیم انقدر بی پروا صحبت میکنه؟
باید از تعریفش ذوق میکردم؟ جلوی این اشک های غریبانهم رو کی میگرفت؟
- این دختر روستاس؛ تیغ نمیزنه بدنش بی موعه! نکن باهاش اینجوری خدا رو خوش نمیاد اشک یتیم رو در بیاری سهند خان.
توجه نکرد و رو بهش غرید:
- میخوای چرند بگی برو بیرون!
اون بهش حق انتخاب نداد، در واقع این یک دستور بود.
با رفتش سعی کردم پاهام رو جمع کنم که سیلی به لپ با.سنم زد.
- بازش کن ...
بدنم میلرزید اما تاب مقاومت نداشتم.
- آقا ...من ...من جیش دارم.
نفسش رو عصبی بیرون داد و دستش رو روی تپلم کشید ...
جریان برقی بهم منتقل شد و تمام هوش از سرم پر کشید.
- کارم هنوز شروع نشده.
انگشتش رو طوری حرکت داد که بی اختیار از بین لب هام نالیدم که سرشو بالا اورد.
- اینجا نیوردمت حشری بشی آه و ناله کنی؛ پاهاتو بیشتر باز کن ...
نور چراق قوه مستقیم بین پاهام بود و انگشت ارباب هنوز بی حرکت بود تا بالاخره تکون داد.
- آقا، توروخدا فکر کنم جیشم میخواد بریزه ...
نیشخندی زد و زبون زمخت و زبرشو چفت موموسیم ابدارم کرد و ....
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
https://t.me/+6_8vrOjItJM5ZWY0
⚠️🔞مهام مردی خشن و بی رحمی که دختر کوچولوی خدمتکاریو به عنوان زیرخواب پیدا میکنه و از قضا قرعه به نام لیلا میوفته ...دختری که به دست مهام خان به بدترین شکل ممکن تجاوز میشه و ...🔞⚠️ | 396 |
| 19 | خوندی بپاکم؟👆 | 24 |
| 20 | - يه جوري واسم قـ.ـمبل كن كه همتو ببينم❌
با تمام توان قوس به كمرم دادم و گفتم:
- عجله كن آرش. ممكنه يكي بياد.🚫
نفسم از شدت حـ.ـشريت رفت.
- آره، فقط محكم بكنش توم!💦
- نوچ، پشيمون شدم.
- ميخوام از پشت شروع كنم.🔥📛
https://t.me/+7dXRvk9ygMs2MTlk
اين دو نفر هات ترين پابليك سكـ.ـسا رو دارن🔞👆🏻💦 | 37 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
