📚 من و کتاب 📚
前往频道在 Telegram
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
显示更多📈 Telegram 频道 📚 من و کتاب 📚 的分析概览
频道 📚 من و کتاب 📚 (@aramesh13577) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 26 266 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 223,并在 伊朗 地区排名第 13 214 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 26 266 名订阅者。
根据 27 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 1 539,过去 24 小时变化为 -34,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.43%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.72% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 900 次浏览,首日通常累积 451 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 12。
- 主题关注点: 内容集中在 راجر, راسو, جادوگر, وطن, وقت 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“کتاب خواندن یک تفریح نیست،
یک نیازه... 📚📚📚
کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست
#فرناندو_پسوآ
وطن پرندهِ پَر در خون ...”
凭借高频更新(最新数据采集于 28 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
26 266
订阅者
-3424 小时
+2587 天
+1 53930 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+1 862
在56个频道中
六月 '26
+2 128
在35个频道中
Get PRO
五月 '26
+17
在43个频道中
Get PRO
四月 '26
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+1 649
在79个频道中
Get PRO
一月 '26
+505
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+1 967
在85个频道中
Get PRO
十一月 '25
+1 971
在192个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 801
在158个频道中
Get PRO
九月 '25
+1 542
在266个频道中
Get PRO
八月 '25
+1 240
在326个频道中
Get PRO
七月 '25
+932
在205个频道中
Get PRO
六月 '25
+653
在233个频道中
Get PRO
五月 '25
+705
在293个频道中
Get PRO
四月 '25
+655
在367个频道中
Get PRO
三月 '25
+472
在459个频道中
Get PRO
二月 '25
+284
在432个频道中
Get PRO
一月 '25
+286
在392个频道中
Get PRO
十二月 '24
+319
在319个频道中
Get PRO
十一月 '24
+273
在257个频道中
Get PRO
十月 '24
+426
在263个频道中
Get PRO
九月 '24
+6
在3个频道中
Get PRO
八月 '24
+34
在3个频道中
Get PRO
七月 '24
+252
在189个频道中
Get PRO
六月 '24
+331
在379个频道中
Get PRO
五月 '24
+634
在384个频道中
Get PRO
四月 '24
+595
在329个频道中
Get PRO
三月 '24
+528
在330个频道中
Get PRO
二月 '24
+709
在387个频道中
Get PRO
一月 '24
+813
在359个频道中
Get PRO
十二月 '23
+706
在497个频道中
Get PRO
十一月 '23
+519
在575个频道中
Get PRO
十月 '23
+574
在506个频道中
Get PRO
九月 '23
+602
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+374
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+407
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+400
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+491
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+475
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+394
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+521
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+658
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+561
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+643
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+494
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+410
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+383
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+386
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+312
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+350
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+322
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+145
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+237
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+139
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+3 852
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+395
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+337
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+2 115
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+3 757
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 28 七月 | +75 | |||
| 27 七月 | 0 | |||
| 26 七月 | +130 | |||
| 25 七月 | +12 | |||
| 24 七月 | +11 | |||
| 23 七月 | +116 | |||
| 22 七月 | +96 | |||
| 21 七月 | +5 | |||
| 20 七月 | 0 | |||
| 19 七月 | +115 | |||
| 18 七月 | +81 | |||
| 17 七月 | +27 | |||
| 16 七月 | +154 | |||
| 15 七月 | +107 | |||
| 14 七月 | +56 | |||
| 13 七月 | +10 | |||
| 12 七月 | +119 | |||
| 11 七月 | +109 | |||
| 10 七月 | +25 | |||
| 09 七月 | +10 | |||
| 08 七月 | +90 | |||
| 07 七月 | +91 | |||
| 06 七月 | +6 | |||
| 05 七月 | +89 | |||
| 04 七月 | +36 | |||
| 03 七月 | +7 | |||
| 02 七月 | +100 | |||
| 01 七月 | +185 |
频道帖子
Repost from N/a
⭐️ به زودی این پست حذف خواهد شد لطفاً
زودتر وارد شوید .🌷⤴️☝️
[از این فرصت استفاده کنید .]
| 2 | این پست تبلیغاتی نیست، برای پیشرفت و رشد شماست، مجموعه ای از بهترین ها.🥳😀😀
{ کانال ها بادقت زیادی انتخاب شده است. }
با انتخاب کلید موردنظر، به جامعه دوستداران دانش، هنر، سینما و فلسفه بپیوندید. | 141 |
| 3 | یه روز میگیم رشت، یه روز سیستان، یه روز جنوب، یه روز اصفهان، یه روز تهران و...
همهجای این سرزمین جای زخمهایی هست که همش یه روزی همزمان درمان میشه!
#اصفهان
من و کتاب | 298 |
| 4 | #چهل_سالگی
همیشه هم این خوب نیست که آدم دنیایش بزرگ باشد...
مثلا خود من؛ بچه که بودم پنج شش ساله تصورم از "پول"، چیزی بود که بشود با آن از بقالی سر کوچه یک مشت گندم برشته یا آرد نخود خرید...
یا مثلا تصورم از یک سفرِ رویایی، مسافرتِ رفت و برگشتِ "کلاس تا دفتر مدرسه" بود...! زمانی که گچ، توی دستِ معلم تمام میشد و برمیگشت و چشم میچرخاند بین بچهها و آخرِسر، من انتخاب می شدم که پاشو برو از دفتر گچ بیار"
وااای...و من مثل یک پیامبرِ برگزیده از پشت نیمکت مبعوث می شدم و راهروی بهشت را طی می کردم و می رفتم دفتر؛ از خودِ "خدا" که داشت پشت میزش چایی میخورد، یک جعبه گچ می گرفتم و وقتی وارد کلاس می شدم، چشمِ همه ی بچه ها با حسرت میچرخید به سمت من و... نگاهم می کردند با حسرتی که به یک "از فرنگ برگشته"
✍ ا.م
من و کتاب | 344 |
| 5 | وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."
و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
من و کتاب | 365 |
| 6 | نه چنان ابلهم که همچون پدر و مادرم دین دار باشم و نه توانسته ام دین داری هوشمندانه تری را دریابم. برزخ نشینم میان ایمانی که هر گز به آن بر نخواهم گشت و ایمانی که هنوز نیافته ام .کافرم و حسرت ایمان به دل دارم . اما برای نجات خویش،باید به معمایی قدیمی پاسخ دهم:«چه باید کرد؟»یا معمایی کهن تر از آن:«چرا چنین است؟»داستان روشنفکری دینی،داستان همین برزخ نشینان است. داستان نویسندگان و سخنورانی که ایمان کهن را بی بازگشت میبینند و در جست و جوی ایمان تازه اند برای جامعه ای که در برزخ«دیگر هرگز»و«نه هنوز»زیست میکند. این داستان شگفتیست که از احمد کسروی آغاز میشود و با شریعتی،بازرگان،فردید و سروش پیش میرود تا به مصطفی ملکیان میرسد. محصول این اندیشه اما نه فرشته ی پیام آور،ابلیس وسوسه گر بوده که با وعده ی دانش و حیات،برهنه میسازد و هبوط میدهد .شاید به این دلیل که خواست ایمان تازه محال است و بهشتیان همواره ابلهانند و یا به این دلیل که به «چه باید کرد؟» بیشتر اندیشیده اند تا «چرا چنین است؟».
✍..؟
من و کتاب | 423 |
| 7 | کارل پوپر فیلسوف انگلیسی و اتریشی تبار قرن بیستم برای سنجش دموکراسی و آزادی مردم در نظامهای سیاسی یک معیار بسیار جالب دارد.
کارل پوپر میگوید:
پرسش اصلی این نيست که چه کسی بايد حکومت کند، بلکه اين است که در کدام نظام سياسی میتوان يک دولت بد و نالايق را بدون خونريزی برکنار کرد؟
یعنی موضوع صرفا بر سر شايستگی و ناشايستگی حکمرانان نيست، بلکه موضوع بر سر این است که در صورت به قدرت رسيدن سياستمداران نالايق، امکان برکناری مسالمتآميز آنان از قدرت وجود داشته باشد.
و از آنجا که در یک نظام دمکراتیک میتوان قدرت را از هر دولت ناکارآمدی دوباره سلب کرد، هر دولتی که بر سر کار است ناچار است چنان رفتار کند تا شهروندان از آن خشنود باشند و دوباره آن را انتخاب کنند.
من و کتاب | 476 |
| 8 | ══ ⭕️ ══ ❥
♦️ آمـوزشهای رایـگــان • متافیـزیــک •
◉ ManMHastam
🔺🔺 | 269 |
| 9 | #داستان_شاهنامه
قسمت: هجدهم
موضوع: خواب دیدن ضحاک
من و کتاب | 549 |
| 10 | امروز 5 مرداد، سالروز درگذشت محمدرضا شاه پهلوی است.👑
یادش گرامی و نامش در تاریخ این سرزمین ماندگار...
من و کتاب | 650 |
| 11 | مهم تر از لبخند "چشمخند" است
گاهی لبانت به خنده باز میشوند،
اما چشمانت غمی را به دوش میکشند!
گاهی صدای قهقهه هایت درفضا میپیچد
اما در عمقِ چشمانت گریه پنهان شده است!
گاهی به ظاهر خوبی اما،
چشمانت چیزِ دیگری را نشان میدهند!
"چشم ها" این دو گردالیِ کوچک،
چه رازها که در دلِ سینه نگه میدارند
و چه شکست هایی را که بروز نمیدهند!
نکند حواسمان پرتِ خنده ی تصنعیِ
کسی شود
و چشم هایش را از یاد ببریم!
زبانِ چشم ها را فهمیدن کارِ سختی نیست؛
کافیست جنسِ غم را بلد باشی...
درود و مهر دوستان
غم به دور ❤️
من و کتاب | 593 |
| 12 | گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است.
با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید
👇👇👇
https://t.me/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh
https://t.me/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh
➖➖➖➖➖➖➖➖
کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید
➡️ @tg_pro_iran | 182 |
| 13 | بگذار دیگران شِکوه کنند که عصرِ ما بدکاره است؛ شِکوهی من این است که عصرِ ما پَست و بیمایه است. چراکه عصرِ ما شور ندارد. افکار آدمیان مثل بندِ کفش نازک و شل-و-وِل است و خودشان هم به رقتانگیزیِ دخترانِ بندبافاند. افکاری که ایشان به دل دارند پستتر و بیمایهتر از آن است که گناهآلود شمرده شود... امیالِ ایشان کاهل و بیحال و شورهایشان خوابآلود است. اینان، این مزدورانِ پولپرست، به وظیفهی خویش عمل میکنند لیکن بهسانِ یهودیان، اندکی از سطحِ سکه میتراشند؛ خیال می کنند حساب خدا هرقدر هم دقیق باشد باز هم می توانند سرِ او کلاه بگذارند و قسر در بروند. واقعا که! قباحت دارد: از همین روست که جانِ من همواره پَر میکشد برای بازگشتن به هوایِ عهد عتیق و نوشتههای شکسپیر. لااقل در آنها آدم احساس میکند انسانها هستند که سخن میگویند. در آنجا آدمها متنفر میشوند، عشق میورزند، دشمنِ خویش را میکُشند و چندین نسل از اخلافِ او را نفرین میکنند: در آنجا آدمها گناه میکنند.
✍#سورن_کیرکگور
📚 #یا_این_یا_آن
من و کتاب | 573 |
| 14 | این یک خاطره را بگویم و بروم. نزدیک به نیم قرن پیش، میخواستم با یکی از دخترهای دانشکدهی مکانیک دوست بشوم. من هیچوقت راهکار مناسب برای دوست شدن با دخترها و نشستن بر مسند پادشاهیِ قلبشان را یاد نگرفتهام. اینکه از کدام در وارد بشوم و سوار کدام اسب سفید بشوم و چطور صدایم را مثل یک عاشق دلخسته از حوالی پانکراس بدهم بیرون که دلشان را بلرزانم. اینها برای من از شخم زدن چهل هکتار زمین بایر-حوالی کوتعبداله- هم سختتر بود. معالوصف عزمم را جزم کردم تا دختر دانشکدهی مکانیک را گرفتار خودم کنم. فقط یک کار از دستم برمیآمد. آخرین روز ترم، یک نامهی عاشقانه-حماسی برایش بنویسم و شمارهی تلفن خانهی اهواز را پانویس کنم و توی خیابان جلفا-همان جا که ماتیز را پارک میکرد- بدهم دستش. بعد جلدی سوار قطار بشوم و بروم اهواز. بشینم روبروی تلفن قرمز توی اطاق پذیرایی و تمام تابستان زل بزنم بهش و منتظر بمانم تا عاشقم بشود و زنگ بزند بهم. دو ماهی روی این نقشه و نامه کار کردم. تمام سلولهای خاکستری و سفید و سیاه مغزم را به کار انداختم و دو صفحه برایش نامه نوشتم. رومئو و مجنون و خسرو باید جلوی این نامه لنگ میانداختند. طوری که خودم هم آن را میخواندم، عاشق خودم میشدم. روز آخر ترم، برگهی امتحان فلان را تحویل دکتر شجاعی دادم و مقتدارانه رفتم زیر درخت چنار آن طرف خیابان جلفا ایستادم تا رقمزنندهی آیندهی درخشانِ من، امتحانش را تمام کند و بیاید سوار ماتیز بشود و من نامه را بدهم بهش و خلاص. توی خیالم، تا بیاید، سه بار تا مراسم حنابندان و ماه عسل رفتم و برگشتم. بالاخره آمد. اما تنها نیامد. با یکی از پسرهای الدنگ دانشکده برق آمد. خوش و خرم سوار ماتیز شدند و از روی سفرهی عقد ما رد شدند و رفتند. من ماندم یک نامهی نخوانده. همانجا پارهاش کردم و ریختم توی جوی آب خیابان جلفا و رفتم میدان راهآهن و قطار و الخ. بدون تلفن قرمز.
حالا بعد از نیم قرن، از همهی ماجرا، فقط به آن نامه فکر میکنم. نامههای نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمهسبزی و انگور یاقوتی هم جذابترند. سالها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا میکردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همانطور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا میداند.
چقدر حیف که ایننامهها قبل از خوانده شدن، پاره میشوند. یادداشتی که یک نفر مینویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمیآید. یا یکی با ماتیز از رویش رد میشود. مثل نامههایی که سربازها برای معشوقشان مینویسند و میگذارند توی جیب بغلشان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر میخورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحهشرحه میکند. این یادداشتها برای آیندهای قشنگ نوشته شدهاند. آیندهی قشنگی که هیچوقت رخ نمیدهد. این یادداشتها بعد از منقضی شدنشان، خواندنیتر هم هستند. نگارهای هستند از آیندهای که میشد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامههای ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیمشان و ببینم دنیا چه رنگهای دیگری میتوانست به خودش ببیند که ندیده است. والا.
✍ فهیم
من و کتاب | 803 |
| 15 | ⚡️ جامع ترین بانک PDF کتابها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری ➡️ | 289 |
| 16 | 📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب
🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم
🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان
⭐️برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.⭐️
از عجایب دنیا با خبر شو🧪📒 | 315 |
| 17 | بعضی آدمها، جهنمِ آدمهای دیگرند! با حرفهایی که میزنند، قضاوتهایی که میکنند و خونِدلهایی که به خوردِ دیگران میدهند!
بعضی آدمها انصافاً از آتش هم بدتر میسوزانند! و حضورشان سختترین عذاب الهی است..!
«دیدارِ یارِ نامتناسب، جهنم است»
من و کتاب | 721 |
| 18 | آدمهایی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند.
تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی، خودت را کاملا از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمیدهند که خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود.
از نامههای فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد
من و کتاب | 746 |
| 19 | #داستان_شاهنامه
قسمت: هفدهم
موضوع: پادشاهی ضحاک
من و کتاب | 719 |
| 20 | آدمهایی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند.
تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی، خودت را کاملا از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمیدهند که خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود.
از نامههای فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد
من و کتاب | 1 |
