🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷
关闭频道
♥️خوش اومدید♥️ 🎈کانال رمان های ترجمه شده هــــیـــمو🎈 🎀رمان های بی ال🎀
显示更多📈 Telegram 频道 🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷 的分析概览
频道 🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 17 688 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 990,并在 伊朗 地区排名第 18 642 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 17 688 名订阅者。
根据 26 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -1 429,过去 24 小时变化为 -32,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.47%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.68% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 793 次浏览,首日通常累积 654 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 51。
- 主题关注点: 内容集中在 رمان, صدا, خوندن, وقت, سینه 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“♥️خوش اومدید♥️
🎈کانال رمان های ترجمه شده هــــیـــمو🎈
🎀رمان های بی ال🎀”
凭借高频更新(最新数据采集于 27 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
17 688
订阅者
-3224 小时
-3257 天
-1 42930 天
帖子存档
#POSSESSION
#PART_24
🔪🩸
تنها لحظهایه که حس میکنم
میتونم با این خشمم یه کاری کنم.
ولی اون حسِ کنترل، داره تو مهآلودی دارو از دستم در میره.
بعد نگاهم میاد بالا.
از پشت حصار زنجیری نگاه میکنم
و اون چشمهای درشت و توی اون صورت خوشگل میبینم.
همه خشمم یهو برمیگرده،
مثل موج میکوبه تو بدنم
و از توی اون گیجی دارو میکشهتم بیرون.
دقیق نمیدونم چرا.
شاید چون این تنها مسیر احساسیایه
که توم جا افتاده؛
تنها چیزی که واقعاً بلدم.
شایدم چون اون تنها طعمهایه
که واقعاً میخوام و ازم دریغ شده.
هرچی که هست، دیوونهوار عصبیم
و فقط یه راه واسه خالی کردنش هست.
با یه غرش خودم و پرت میکنم جلو.
دیدم تار شده.
چیزی بیشتر از یه حاله انسان نمیبینم.
هر کی میتونه باشه، برام فرقی نداره.
چاقو رو تا ته تو شکمش فرو میکنم.
بیرون میکشم و دوباره محکم میکوبمش توش.
وقتی بدنش عقب میفته و میچرخه،
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_23
🔪🩸
با این حال، جمعیت و هیجانی نگه میداره
و پولم همچنان جریان پیدا میکنه.
ضمن اینکه تقریباً مطمئنم
کراولی، صاحبم، خبر نداره که من دارو خوردم.
احتمالاً فکر میکنه دارم با طعمهم بازی میکنم
و میخواد مبارزه رو با یه پایان نمایشی جمع کنم.
دستگیره چاقوی نزدیکتر و میگیرم
و از زمین میکشمش بیرون.
حریفمم همین کار و میکنه.
از دماغ شکستهش هنوز عصبیه
و با سرعت میاد سمتم.
هر دومون حمله میکنیم و جاخالی میدیم.
خون رو زمین سفید میپاشه
یه قسمتش مال اونه، یه قسمتش مال من.
من احمقم خیلی کند شدم.
چاقو رو به پام میکشه و میفتم رو یه زانو.
دنیا دورم میچرخه. دستم میخوره زمین.
موقعیتم و از دست دادم.
میدونم. حسش میکنم.
با این دارویی که تو بدنمه و همهچی و کند کرده،
حتی مطمئن نیستم دیگه برام مهم باشه یا نه.
مدتهاست نسبت به زنده بودن یا مردن بیحس شدم.
من واسه هیچکدوم نمیجنگم.
میجنگم چون این تنها چیزیه که دارم،
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_22
🔪🩸
و سریع خودش و جمعوجور میکنه و بلند میشه.
حالا دیگه واقعاً عصبانیه.
با یه مشت سنگین میاد سمتم.
به من میخوره، ولی مشت منم بهش میخوره.
کار سریع به خشونت کامل میکشه.
توی رینگ هی عقب و جلو میریم.
مشتهامون میخوره تو دندهها
و شکم و پشت و صورت همدیگه.
یهلحظه میخواد زانو بزنه به تخمهام،
ولی میچرخم و میذارم به جای اونجا،
به رونم بخوره.
آرنجم میره تو دماغش.
عقبعقب میره و خون از سوراخهای بینیش فواره میزنه.
خودمم تلوتلو میخورم و دنیا دور سرم میچرخه.
اون دارویی که بهم زده
کمکم داره اثرش و نشون میده و واکنشهام و کند کرده،
برای همین بیشتر از حد معمول ضربه میخورم،
ولی الان دیگه کامل داره خودش و نشون میده
همون لحظهای که دو تا چاقو شکاری از بالکن پرت میشن پایین
و تو زمین سفید فرو میرن.
تو این مبارزهها خیلی کم پیش میاد سلاح بیاد وسط.
چون وقتی یه مبارز کشته بشه،
دیگه نمیتونی دوباره ازش استفاده کنی.
اینا بیشتر یه جور تنوع دادنه.
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_21
🔪🩸
خشم من همیشه رو سطح نیست که دیده بشه.
توی خودمه، پایینتر از همهچیز زندگی میکنه.
انگار میره ته وجودم
جایی که اسمش و گذاشتن «روح»،
اگه چیزی به اسم روح وجود داشته باشه.
چون وقتی آزادش میکنم،
دیگه هیچ انسانیتی ازم باقی نمیمونه.
مستقیم توی زمین سفید و هشتضلعی حرکت میکنم،
تندتر و تندتر.
قبل از این که حریفم بفهمه
قرار نیست دور رینگ بچرخه و نمایش بده،
کار از کار گذشته.
یه ضربه دیرموقع میزنه،
ولی مشتش از رو شونهم سر میخوره
و من همون لحظه خودم و پرت میکنم تو تنش.
بدنش و با تندی میبرم عقب
تا جایی که میخوره به حصار.
حصارش محکمه ولی یه حالت فنری داره.
من آمادهم واسه این که برگردم،
و از اون فنری که حصار داره استفاده کنم
و حریفم و پرت کنم.
همزمان زانوش و میزنم. میفته زمین.
میرم واسه له کردن سرش با پا،
ولی غلت میزنه کنار
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_20
🔪🩸
بعدش اون سنگینیه که داره تو خونم میخزه.
شوک قلادهای که به عصبهام میزد
تقریباً دیگه اثر نداره،
تو بقیهی حسها گم شده،
ولی اثر اون دارویی که بریگز بهم زده
داره کمکم خودش و نشون میده.
درِ بالای پلهها بازه.
وقتی وارد قفس میشم،
حریفم مشت میکوبه تو دست دیگهش.
رگهای گردنش از فشار بیرون زده
وقتی بدون کلمهای سمت من داد میزنه.
صورتش از شدت هیجان و عصبانیت زیر ریش تیرهش قرمزه.
قدش همقد منه، حدود ۱۹۰-۱۹۵،
و حداقل ۱۰-۱۵ کیلو از من سنگینتره.
عضلاتش هم خالص و سفت نیست،
یه لایه چربی-عضله روش نشسته،
دقیقاً بالای کمربند شلوار کارگو طرح چیریکیش.
من از این خیلی بزرگترهاشم کشتم،
و یه دلیل مشخصم داره.
نه این که ماهرتر باشم.
نه این که باهوشتر باشم.
قطعاً هم نه این که آرومتر باشم.
دلیلش اینه که خشم اون نمایشه. مال من واقعیه.
خشم اون موقتیه. مال من همیشگیه.
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_19
🔪🩸
انگار میخواد فرار کنه.
ولی درها همیشه قبل از اینکه من و بیارن اینجا قفل میشن.
یه تصویر میاد تو ذهنم
اون داره بین جمعیت فرار میکنه و من دارم دنبالش میدوئم.
تصورش میکنم که لابهلای آدمها میپیچه،
خم میشه، قایم میشه، تقلا میکنه
و من دنبالش میرم.
آدرنالین با اون خیال یه دفعه میزنه بالا.
یه حس سوزنسوزن عجیب میاد تو بدنم…
حتی تو بیضههام.
این دیگه چه گوهیه؟
وقتی اون مرد و میبینم که کنارشه
-همونی که تو رختکن با بریگز حرف میزد-
تو ذهنم غر میزنم. ازش خوشم نمیاد.
یه جنگی تو تنمه
وقتی از پلههایی که به قفس میرسه میرم بالا،
جایی که حریفم اونجاست…
زنجیرهای فلزی سنگین حصار و تکون میدم
و به جمعیت غرش میکنم.
مثل همیشه یه هیاهوی انتظار تو فضاست.
مشتهام از قبل جمع شدن
چون بالاخره میتونم ازشون استفاده کنم.
بدنم بهجای اون خشکی سرد و همیشگی سلولم، داغ شده.
اون حس سَرخوردگی خیال شکارمم هست،
و اینکه طعمهم فعلاً در دسترس نیست.
اون حس گزگز و سنگینی تو بدنم داره بدتر میشه
و ازش خوشم نمیاد. فقط عصبیم میکنه.
🔪🩸
بچهها هیــمو صحبت می کنههه♥️
رمان فین تو VIP به پارت 290 رسیدههاااا میتونید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator
#FINN
#PART_137
🍷🍷
توی لپم و گاز میگیرم،
دارم فکر میکنم چجوری جواب بدم.
«یعنی، آره، کنارش بودن باحاله،
و خب، خیلیم جذابه.»
«ولی…؟»
«ولی رئیسم و دوسپسر خواهرمه.
پس این که چه فکری میکنم
یا چه حسی دارم مهم نیست.
کلاً خط قرمزه،
حتی اگه فکر کردن بهش باعث شه
نصف شب از فکر کردن بهش، تختم و کثیف کنم.»
ابروهاش میره تو هم و نگام میکنه.
«میتونم حدس بزنم حرف عجیبت الکی بود، نه؟»
میخندم.
«نه، اصلاً.»
تریپ پوفی میکنه و لبخند میزنه.
«به به،
حالا بدون دونستن همچین چیزیم
میتونستم زندگیم و کنم،
ولی خب، باشه. حالا میخوای چیکار کنی؟»
آرنجهام و میذارم رو میز
و سرم و میگیرم تو دستام.
«نمیدونم.
فکر کنم گرفتن این کار
بدترین تصمیمی بود که میتونستم بگیرم.
من همیشه یه جور عاشق آدم اشتباهی میشم، باور کن
مخصوصاً پارتنر خواهرم. دقیقاً مثل قدیما.»
🍷🍷
#FINN
#PART_136
🍷🍷
قول میدم،»
زیرلب میگه.
«بگو ببینم چی شده.»
همهچی و واسش تعریف میکنم
نگاهای عجیب و طولانی،
شبایی که تا دیروقت تو پذیرایی میموندیم،
اون ماجرای «دَدی» و چیزی که دیشب پیش اومد.
ابروهای تریپ رفته بالا، و هرچی میرم جلوتر،
چشاش گردتر میشن.
«واو.»
آخرش نفسزنان میگه.
«میدونم.»
«من هیچوقت از فین وایب بایسکشوآلی نگرفتم.
با این که رادار گِییابم معمولا درست کار میکنه.»
«منم،»
میگم.
«ولی اگه اشتباه کنم چی؟
اگه همش فقط ساخته ذهنم باشه؟»
صورتش و جمع میکنه
و سرش و تکون میده.
«بعید میدونم.
من استاد تشخیص لاس ماس و فضای سکسی نیستم،
ولی حتی منم میگم یه چیزی بینتونه.»
بقیه آبجوم و سر میکشم
و دوباره لیوانم و پر میکنم،
نمیدونم چی باید بگم.
تریپ چند لحظه بعد میپرسه
«ازش خوشت میاد؟»
🍷🍷
#POSSESSION
#PART_18
🔪🩸
هیچکس اینجا نمیدونه من واقعاً کیام.
راستش خودمم خیلی اوقات یادم نیست.
همونطور که گفتم، تو جاهای تاریک حقیقت هی عوض میشه.
همهچی زیادیه
-نور، صدا، شلوغی-
انگار مغزم زیر فشار له میشه.
از همینش متنفرم،
چون نمیتونم همه تهدیدهای احتمالی و همزمان دنبال کنم،
ولی انقدر زیاده که انگار تبدیل میشه به هیچی.
معمولاً بیخیالش میشم
و فقط رو حریفی که تو قفس خودنمایی میکنه تمرکز میکنم.
ولی امشب نه.
امشب دارم نگاه میکنم. دارم میگردم.
اندازه یه دریا چهره میبینم
همهشون بیمعنیان،
هیچکس به چشمم نمیاد
تا این که اون و میبینم.
معلومه که خوشگله،
ولی فکر نمیکنم مسئله این باشه.
حتی یادم نمیاد آخرین بار کِی یه واکنش جنسی واقعی داشتم.
الانم تو آلتم چیزی حس نمیکنم.
این حس تو شکممه. تو کل بدنمه.
فکر کنم میخوام بُکشمش، ولی مطمئن نیستم.
اونم همینطوری اطراف و نگاه میکنه،
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_17
🔪🩸
صدای کشیدن اسلحهش و میشنوم،
ولی چون این جزو روال کاره،
واکنشی نشون نمیدم.
قلاده گردنم و میکِشه
وقتی داره بندش و از پشت گردنم باز میکنه.
به محض اینکه ازم جدا میشه،
در و هل میدم و میرم بیرون.
هنوز از اثر شوک یکم گیجم وقتی وارد جمعیت میشم؛
جمعیتی که با دیدنم
با یه عقبنشینی خندهدار و سریع از هم باز میشن.
آدمها هول میشن و همدیگه رو هل میدن
تا از سر راه من برن کنار،
در حالی که نورهای رنگی از بالا مثل تیغ آسمون و میبُرن.
گزارشگرم طبق معمول از بلندگو داره چرت و پرت میگه
و جمعیت و که از قبلم هیجانزدهست،
بیشتر به هیجان میاره؛
با یه داستان درباره من که فقط یک چهارمش واقعیت داره.
آره، من سالها تو یه آرنای مخفی شبیه گلادیاتورها جنگیدم،
ولی اونجوری که میگن اونجا به دنیا نیومدم.
و این که میگن از هفتسالگی به خاطر کشتن یه مردی
که غذام و دزدیده بوده، اسم «هیولا» رو گرفتمم چرته.
ولی اینکه آدمها رو کشتم،
اونم به خاطر چیزای خیلی کمتر از اون، حقیقت داره.
و اینکه مدتهاست به من میگن «هیولا» هم حقیقت داره.
🔪🩸
بچهها هیــمو صحبت می کنههه♥️
رمان فین تو VIP به پارت 290 رسیدههاااا میتونید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator
#FINN
#PART_136
🍷🍷
قول میدم،»
زیرلب میگه.
«بگو ببینم چی شده.»
همهچی و واسش تعریف میکنم
نگاهای عجیب و طولانی،
شبایی که تا دیروقت تو پذیرایی میموندیم،
اون ماجرای «دَدی» و چیزی که دیشب پیش اومد.
ابروهای تریپ رفته بالا، و هرچی میرم جلوتر،
چشاش گردتر میشن.
«واو.»
آخرش نفسزنان میگه.
«میدونم.»
«من هیچوقت از فین وایب بایسکشوآلی نگرفتم.
با این که رادار گِییابم معمولا درست کار میکنه.»
«منم،»
میگم.
«ولی اگه اشتباه کنم چی؟
اگه همش فقط ساخته ذهنم باشه؟»
صورتش و جمع میکنه
و سرش و تکون میده.
«بعید میدونم.
من استاد تشخیص لاس ماس و فضای سکسی نیستم،
ولی حتی منم میگم یه چیزی بینتونه.»
بقیه آبجوم و سر میکشم
و دوباره لیوانم و پر میکنم،
نمیدونم چی باید بگم.
تریپ چند لحظه بعد میپرسه
«ازش خوشت میاد؟»
🍷🍷
#FINN
#PART_135
🍷🍷
«خوبه،»
یکم زیادی سریع جواب میدم و لیوان آبجو رو سر میکشم.
تریپ میخنده.
«مطمئنی؟ لحنت خیلی راستکی به نظر نیومد.»
«آره.»
سرم و تکون میدم.
«با تاکر خیلی خوش میگذره.»
تریپ شونهش و میندازه بالا.
«کار کردن با یکی مثل فین و حتی نمیتونم تصور کنم.
خیلی همیشه جدیه. اصلاً لبخند زده تا حالا؟»
«آره زده.»
و وقتی میزنه لعنتی خیلی سکسی میشه.
یه لحظه به این فکر میکنم که چیزایی که بینمونه واسش تعریف کنم،
چون گفتنش واقعا سبکم میکنه.
تازه تریپ یه جورایی بیطرف حساب میشه،
حس میکنم میتونم بهش اعتماد کنم.
ولی بالاخره، با پسرعموی فین تو رابطهست.
نفسم و میدم بیرون، که هم از مستیه هم تردید،
و یکم به جلو خم میشم.
«ببین، یه چی بهت بگم، بین خودمون میمونه؟»
ابروهاش میره تو هم.
«حتماً.»
«جدیا، نباید به هیشکی بگی.
حتی آگوست. مخصوصاً آگوست.»
تریپ با هیجان رو صندلیش جابهجا میشه.
«خب اینجوری که میگی،
معلومه قراره یه چیز خیلی محرمانه بشنوم.
🍷🍷
#POSSESSION
#PART_16
🔪🩸
بریگز با سرعت هرچه بیشتر بهم آمپول میزنه
و هرچی توشه رو داغ داغ میفرسته تو رگام،
بعد سریع میکشه عقب.
«پاشو هیولا. وقتشه.»
نوک یه چکمه میخوره به پهلوم.
ضربهش محکم نیست، ولی اصلاً آمادهش نیستم…
بعد از شوک قلاده، روی آرنجهام میفتم.
این قابل قبول نیست. من تعظیم نمیکنم.
نمیتونم. شاید تو زندگیم خیلی چیزها رو ازم گرفته باشن،
ولی این یکی خط قرمزمه.
بلند میشم. همین الان میتونم بریگز و بُکشم.
الان تنها داره ازم مراقبت میکنه،
در حالی که نباید شب مبارزه این کار و کنه.
احتمالاً فقط برای اینکه بهم دارو بزنه.
هنوز چیزی حس نمیکنم، ولی مطمئنم بهزودی میکنم.
این مدل کثافتکاریها تو مبارزهها زیاد اتفاق میفته.
حتی تو زندانم چند بار برام پیش اومده،
قبل از اینکه بیارنم اینجا تو آرنا.
پس بهتره وقتم و با گیر دادن بهش تلف نکنم.
میرم سمت در. من مبارزهم و میخوام.
تنها راه تخلیهمه.
تنها وقتی که حس میکنم واقعاً آزادم.
جلوی در مکث میکنم و صبر میکنم
بریگز قلاده رو ازم باز کنه.
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_15
🔪🩸
یادم نمیاد آخرین بار کِی حرف زدم اصلاً.
فقط خیره میمونم به دری که طعمهم ازش رفت.
خوشگلم بود واقعا…
غر میزنم و نگاهم و میدوزم به بریگز
و از رو نیمکت بلند میشم.
هنوز کامل سر پا واینسادم
که بدنم یهو میلرزه؛
عضلاتم قفل میکنن و یه درد وحشتناک از تو تنم میدوئه،
طوری که مغزم قاطی میکنه.
حتی دیگه نمیفهمم کجام یا بریگز جلو رومه.
این چیزیه که تو جاهای تاریک یاد میگیری
حقیقت میتونه تو یه ثانیه عوض شه.
الانم من هیچ حقیقتی ندارم،
جز اون جریان الکتریکی که تنم و تیکهپاره میکنه
و همزمانم صاف و بیحرکت نگهم داشته.
یهو همهچی قطع میشه.
نفسنفس میزنم و وقتی شوک از عضلاتم میره،
ولو میشم رو زمین.
دستهام و زانوهام میخورن زمین.
از اینکه رو دست و زانو باشم متنفرم.
از صداییم که از خودم درمیاد متنفرم.
این یعنی ضعف. یعنی آسیبپذیری.
و آسیبپذیری یعنی خطر.
همونموقع که هنوز رو زمینم، یه چیزی گردنم و نیش میزنه.
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_14
🔪🩸
تنها چیزی که میخوام اینه که از اینجا بزنم بیرون.
دور از فرانک باشم.
دور از اون نگهبان باشم.
و دور از اون مردِ قلادهای…
که نگاهش تا لحظه آخر، حتی تا دم در، دنبالم میکنه.
° هیولا °
با ناله عصبیای در و به هم فشار میدم،
و در بسته میشه و دیدم و از طعمهم میگیره.
فکر کنم… آره، همینه.
یه طعمهـست برام.
دیگه نمیدونم این غریزهها رو چطور باید معنی کنم.
اصلاً چی باید باشه جز طعمه،
با اون صورت خوشگل و اون چشمهای متعجب و خالی؟
شکی هم ندارم که من چیام.
اونم همون لحظه فهمید.
البته بیشتر آدما میفهمن.
هر کی نگاه من و حس کنه،
میفهمه با یه شکارچی طرفه.
نه اینکه زیاد فرصت داشته باشم به آدما نگاه کنم.
از وقتی اسکار کراولی چند ماه پیش از زندان خریدتم،
جز نگهبانها و مأمورها چیزی ندیدم…
فقط شبهای مبارزه.
«نگاهش افتاد بهت هیولا؟»
جواب نمیدم. هیچوقت نمیدم.
🔪🩸
#POSSESSION
#PART_13
🔪🩸
خودش تنهاییم ترسناک به نظر میومد
اونم با لباس مشکی و اسلحهای که به کمرش بسته.
چون هرچی بیشتر میگذره،
واضحتر میشه که این یه داستان کاملاً برنامهریزیشدهست.
حرفهای.
این یه جور کار مافیاییه.
باید هرچی زودتر از اینجا بزنم بیرون.
«خب چی من و تضمین میکنه؟»
فرانک میپرسه.
«هر وقت خواستی میتونی امتحانش کنی، پرسکات.»
نگاهم ناخودآگاه میپره سمت دست نگهبان،
وقتی جیب شلوار کارگوش و باز میکنه
و نوک یه سرنگ درپوشدار و به فرانک نشون میده.
فرانک یه قدم میره عقب.
«میدونی تا وقتی شرطهام و نقد نکرده باشم،
بقیهش و نمیگیری.»
نگهبان پوزخند میزنه.
«پیشنهاد میکنم گورت و گم کنی، پرسکات…
قبل از این که منم صبرم تموم شه،
همونجوری که پولت و از دست دادی.»
من سریع میرم کنار،
چون فرانک تقریباً داره عقب عقب میاد
و نزدیکه بخوره بهم.
اصلاً لازم نیست بهم بگن برم کنار
🔪🩸
بچهها هیــمو صحبت می کنههه♥️
رمان فین تو VIP به پارت 274 رسیدههاااا میتونید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator
#FINN
#PART_134
🍷🍷
راستش دعوتش بهترین چیز ممکن بود،
چون اصلا نمیتونستم امشب با فین روبهرو شم،
حداقل نه بعد اون چیزی که دیشب پیش اومد،
و اون چیزی که صبح تو سبد لباسا پیدا کردم.
«تا حالا اومدی اینجا؟»
ازش میپرسم و یکم از آبجوم میخورم.
«چند بار با آگوست اومدم. تو چی؟»
«نه، کلا از وقتی برگشتم این محل زیاد بیرون نرفتم.
آخرین باریم که اینجا زندگی میکردم،
هنوز سنم به بار نمیرسید.»
یه دور دیگه شات و چند تا پیش غذا سر میز سفارش میدیم.
جای خیلی شلوغی نیست، که بهتر.
اونور سالن، ضبط داره آهنگی پخش میکنه که فقط یاد فین میندازتم،
همین اعصابم و خرد میکنه،
و یه دور دیگه تکیلا سفارش میدم.
و سهباره، واسه محکمکاری.
تا این که مطمئن میشم جفتمون و خیلی گرفته.
احتمالا واسه دوشنبه شب کار عاقلانهای نیست، ولی مهم نیست.
خوش میگذره.
این اولین باره با تریپ بدون دوستپسرش اومدیم بیرون،
ولی خوب ارتباط گرفتیم.
این که یه دوستی داشته باشی که با رئیست فامیل نباشه حس خوبیه.
تازه تریپم اهل اینجا نیست،
پس درک میکنه تازه اینجا بودن چه حسی داره.
«خب، کار کردن با فین چطوره؟»
بقیه ناچوها رو که تموم میکنیم، ازم میپرسه.
🍷🍷
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
