ch
Feedback
• Perfect Now •

• Perfect Now •

关闭频道

شرلوک هلمز و شیراز رو خیلی دوست دارم، و همینطور شانس رو!

显示更多
3 063
订阅者
无数据24 小时
-67
-2230
帖子存档
شجاعت، مسری‌ئه. شجاعت، مسری‌ئه. شجاعت، مسری‌ئه!

— «اینان که جنازه می‌خوانی‌شان، هزاران هزار بار از تو زنده‌ترند. در برابر ایشان، تو مرده‌ای که انگل‌وار خون ایشان را مکیده‌ای.»

:))
:))

آرزوم اینه که این آخرین شادی‌شون باشه.

این روزها وقتی می‌گم «هنوز نفس می‌کشم» یعنی دقیقاً همین. ریه‌هام کار می‌کنن، قلبم (هرچند گاهی تند و نامنظم) می‌زنه، و بدنم هنوز این‌جا ایستاده، در حالی که خیلی چیزها سعی دارن من رو از پا دربیارن. خوبم؟ نه به اون معنایی که آدم‌ها معمولا می‌گن. خوبم به معنای اینکه زنده‌ام، هنوز می‌تونم ببینم، هنوز می‌تونم دستمو دراز کنم و چیزی رو لمس کنم، هنوز می‌تونم بخندم، حتی اگر خنده‌م گاهی تلخ باشه و گاهی قاطی شده با بغض و استیصال. توی اینستاگرام و تلگرام و هرجای گوشیت رو که چک کنی همه سیاهن، همه دارن داد می‌زنن، همه دارن گریه می‌کنن، همه دارن می‌گن «بسه دیگه». و راست می‌گن. واقعا بسه! ولی همون آدما، همون شب یا فرداش، می‌رن کافه و دو تا قهوه سفارش می‌دن، یکی‌شون دستشو می‌ذاره روی دست اون یکی، یه لحظه چشم تو چشم می‌شن و می‌خندن. نه چون همه چی روبه‌راهه، نه چون فراموش کردن؛ چون اگر نخندن، اگر اون لحظه‌ی کوچولوی گرما رو از دست بدن، شاید دیگه نتونن ادامه بدن. این خنده، این در آغوش کشیدن‌ها، این دورهمی‌های تو خونه‌ها با چراغ کم‌نور و آهنگ‌های قدیمی، این بستنی خوردن‌ها توی شب‌های سرد زمستون، این‌ها انکار درد نیستن! این‌ها دفاع تن از خودشه. این‌ها یعنی مغز و بدن هنوز دارن می‌جنگن که نذارن همه چی تبدیل به یک سیاهی مطلق بشه. یعنی هنوز یه گوشه‌ی کوچیک از وجودمون باور داره که زندگی ارزش جنگیدن داره، حتی اگر جنگیدن بعضی روزها فقط نشستن رو یه صندلی کافه و حرف زدن از چیزای معمولی باشه. دو رو نیستیم. ما دو طرف «یک» سکه‌ایم. یه تکه‌مون داره خون گریه می‌کنه و یادش نمی‌ره (نه، هیچ‌وقت یادش نمی‌ره) که چی دید، چی از دست داد، چی رو ازش گرفتن. تکه‌ی دیگه‌مون داره با تمام وجود سعی می‌کنه نفس بکشه، بخنده، بغل کنه، ببوسه، زندگی کنه (چون اگر نکنه، اون شرّ مطلقی که می‌خواد ما رو کامل بکشه، می‌بره.) فرق ما با اونا همینه: اونا فقط بلدن همه چیز رو تاریک‌تر کنن. ما اما تو دل تاریکی، با دستای لرزون، کورسوی روشنی رو پیدا می‌کنیم. گاهی اون کورسو یه شمع رو یه سنگ قبره، گاهی یه فنجون چای داغ تو دستای یخ‌زده‌مون. و می‌دونی؟ ما داریم زندگی رو (حتی تو دل مرگ) از نو می‌سازیم. سرافراشته‌ایم. نه چون همه چی تموم شده، نه! سرافراشته‌ایم چون هنوز هستیم. چون هنوز می‌تونیم بگیم: من هنوز این‌جام. و تا وقتی این‌جام، زندگی رو رها نمی‌کنم.

اى شرقى غمگین! تو مثل كوه نورى نذار خورشيدمون بميره تو مثل روز پاكى مثل دريا مغرورى نذار خاموشی جون بگیره اى شرقى غمگین! زمستون پيش رومه با من اگه باشی گِل و بارون كدومه آواز دست ما مى‌پیچه تو زمستون *ترس از زمستون نيست كه آفتابش رو بومه*

Repost from INRP
🔴🔴 اگر در شرایط حاضر افکار خودکشی دارید، سوگ را پشت سر میگذارید یا از لحاظ روانی در بحران قرار دارید و نیاز به دریافت کمک دارید میتوانید از طرق زیر اقدام کنید: (تمام خدمات زیر رایگان هستند) ۱. خط ملی اورژانس اجتماعی شماره تماس: 123 ۲. سامانه طعم گیلاس: (تکست‌لاین) https://irancrisisline.org/ ۳. هاتلاین بیمارستان روان‌پزشکی روزبه: 02154467000 ۴. لیستی از روانشناسانی که به طور رایگان خدمات ارائه میدهند: https://t.me/PsychologyinCrisis/396 اگر فکر میکنید کسی به این خدمات نیاز دارد لطفا این پیام را براشون ارسال کنید. @NeuroINRP

* — مى‌خواهند ما افسرده باشيم و آدم افسرده از دنيا چیزی نمى‌خواهد. از همه دل كنده و بى‌آرزوست. طلبى ندارد، مطالبه ندارد و حتى شايد توقفِ زندگی‌اش را حس نكند. به قول كامو، تمام تلاش آنها نااميد كردن آدم از «بودن» است.

امید در این خونه رو زده!🌤️

وقتی امید هرروز قدم به قدم عقب‌تر می‌ره، اعتراض شکل طبیعی نفس‌کشیدنه.

❤️‍🩹

Repost from N/a
زندگی آشفته‌ی خانوم کا🎪
زندگی آشفته‌ی خانوم کا🎪

oh…
oh…

sticker.webp0.25 KB

حالا که داستان ناسر رو می‌دونید، می‌تونید به فروشگاه ناسر که اعضای انجمن مخفی‌ش کار ارسال بسته‌ها رو انجام می‌دن، سر بزنید! شاید شما هم «ماگ آبی» خودتون رو اونجا پیدا کردید!🦕

+1
— تو چه رنگی‌ای؟🪅

روزی روزگاری، در دوره‌ی ژوراسیک، خیلی قبل‌تر از اینکه آدم‌ها یاد بگیرند سؤال‌های سخت بپرسند، دایناسوری زندگی می‌کرد به نام ناسر. ناسر با بقیه فرق داشت. نه دندان‌هایش عجیب بود، نه قدش، نه حتی دمش. تفاوت او در نحوه‌ی آب خوردنش بود. او فقط و فقط از یک لیوان خیلی بزرگ آبی‌رنگ آب می‌نوشید؛ لیوانی چنان بزرگ که وقتی سرش را داخل آن خم می‌کرد، صدای قل‌قل آب مانند فکرهای عمیق در سرش می‌پیچید. دایناسورهای دیگر از کنار رودخانه آب می‌خوردند، زیر آبشار می‌خندیدند یا حتی از باران می‌نوشیدند. اما ناسر نه. او صبر می‌کرد، لیوانش را با دو دست می‌گرفت و آرام، خیلی آرام، آب می‌نوشید؛ انگار به چیزی فکر می‌کرد که دیگران وقتش را نداشتند. به همین دلیل، هیچ‌کس با او دوست نشد. می‌گفتند: «اون عجیبه»، «کُنده»، «زیادی فکر می‌کنه» و بعضی‌ها آهسته‌تر می‌گفتند: «شاید یکم زیادی خودشه.» ناصر از شنیدن‌ آن‌ حرف‌ها ناراحت می‌شد. شب‌ها لیوان آبی‌اش را بغل می‌کرد، به ستاره‌ها خیره می‌شد و فکر می‌کرد: «شاید اگر مثل بقیه آب بخورم، دیگه تنها نمونم.» اما هر بار که آب خوردن بدون لیوان رو امتحان می‌کرد، دلش می‌گرفت. آب دیگر طعم خودش را نداشت. یک روز، دایناسوری کنار ناسر نشست و گفت: «می‌دانی ناسر، من اینکه تو دقیقا می‌دونی چه چیزی حالت رو خوب می‌کنه و همون رو انتخاب می‌کنی رو تحسین می‌کنم.» دایناسور ادامه داد: «همه بلد نیستن متفاوت بودن رو ببینن. بعضی‌ها فقط شبیه بودن رو دوست دارن.» ناصر لبخند زد، لیوان آبی‌اش را جلو آورد و برای اولین بار حس کرد کسی نه فقط کنارش، بلکه واقعا با او نشسته. و آنجا بود که ناصر فهمید: قرار نیست همه دوستت داشته باشند؛ بعضی‌ها اول باید تو را بفهمند.

می‌دونم دیروقته، اما

عام،

از آدم‌هایی که از تلاش کردن فرار نمی‌کنن، خیلییی خوشم میاد، از آدم‌هایی که عاشقشن، بیشتر!