• Perfect Now •
Canal cerrado
— شرلوک هلمز، شیراز و شناختن رو خیلی دوست دارم، و همینطور شانس رو! 📮 : @perfectnowbot
Mostrar más3 059
Suscriptores
+324 horas
+97 días
+930 días
Archivo de publicaciones
3 058
“october files, vol. whatever”
— october has always felt like a girl who wears black satin to bed and pretends she doesn’t believe in signs.
— یه پلیلیست قدیمی در حال پخش شدنه، هدفون سیمیای که همیشه یه جاییش گره خورده، رژ قرمزم - که درست به رنگ یک گیلاس رسیدهست - روی ماگ چاییم رد میندازه و پنجرهای که شبها انعکاس صورتم رو بیشتر از خیابون نشون میده. عصرها زودتر از همیشه تموم میشن، نور زرد شمع روی دیوار اتاق افتاده و من دوباره دارم به این فکر میکنم که شاید بهترین نسخهی زندگی، همونیه که هیچوقت برای کسی توضیحش نمیدی.
— راستی! یه کامفورتشوی جدید پیدا کردم. عاشقشم! فکر میکنم هر آدمی باید یه دنیای کوچیک داشته باشه که بتونه همیشه بهش برگرده؛ یه جای امن که حتی غمگین بودن هم یه جور آرامش داره.
— دستهگلی که هدیه گرفتم هنوز اون حالت مخملی خودش رو داره، انگار بیخبره که زمان داره از کنارش رد میشه. هر بار میایستم و چند ثانیه بیشتر نگاهشون میکنم. عجیب نیست؟ گاهی یه دسته گل میتونه بیسروصداتر از هر جملهای به آدم یادآوری کنه که بعضی لحظهها ارزش نگه داشتن دارن؛ نه چون قراره تا ابد بمونن، بلکه همین حالا خیلی واقعیان.
— امروز برای درست کردن ورژن اصلی ترامیسو زیادی تنبل بودم. پس تیرامیسو توپی درست کردم و عالی شد!
& honestly, accidental genius is still genius idc
— اخیرا حتی بیشتر از قبل قدردان آدم امن زندگیم هستم. اون آرامش نادری که لازم نیست برای به دست آوردنش خودت رو کوچکتر یا دوستداشتنیتر نشون بدی یا مدام ثابت کنی که ارزشش رو داری. جایی که میتونی فقط باشی؛ با تمام سکوتها، غر زدنها، فکرهای نصفهشب و روزهایی که حتی خودت هم نمیدونی دقیقا چته.
و شاید به همین دلیله که این روزها بیشتر مراقب اون چیزاییام که هیچوقت توی عکسهای قشنگ جا نمیشن: یه لیوان آب کنار تخت، بوی موهام روی روبالشی، پیامهای کوچیکی که لازم نیست جوابشون رو با فکر کردن به هزار معنی پنهان بدی، و شبی که بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان میرسه.
— این روزها یه جور مالیخولیای جالب با خودم حمل میکنم. نه اونقدر غمگین که نتونم از زندگی لذت ببرم، و نه اونقدر خوشحال که بگم همهچیز عالیه. بیشتر شبیه آخرین آهنگ یه آلبوم قدیمیه؛ ملودی هنوز قشنگه، ولی میدونی که داره به پایان میرسه و دلت نمیخواد آهنگ رو قطع کنی.
نمیدونم ماه بعد چه شکلیه. فعلا اکتبره و من اینجام؛ با یک رژ قرمز، دستهای سرد، قلبی که هنوز برای چیزهای کوچیک ذوق میکنه و خوشبختانه، از روزهای بد جون سالم به در برده.
* پاییز امسال یه قانون تازه داره:
هرچیزی که در میزنه، لزوما مهمون من نیست.
~ anyway, the candles are almost gone, my playlist is getting embarrassingly nostalgic, and october looks good on me.
— until next time, xoxo
3 058
“october files, vol. whatever”
— october has always felt like a girl who wears black satin to bed and pretends she doesn’t believe in signs.
— یه پلیلیست قدیمی در حال پخش شدنه، هدفون سیمیای که همیشه یه جاییش گره خورده، رژ قرمزم - که درست به رنگ یک گیلاس رسیدهست - روی ماگ چاییم رد میندازه و پنجرهای که شبها انعکاس صورتم رو بیشتر از خیابون نشون میده. عصرها زودتر از همیشه تموم میشن، نور زرد شمع روی دیوار اتاق افتاده و من دوباره دارم به این فکر میکنم که شاید بهترین نسخهی زندگی، همونیه که هیچوقت برای کسی توضیحش نمیدی.
— راستی! یه کامفورتشوی جدید پیدا کردم. عاشقشم! فکر میکنم هر آدمی باید یه دنیای کوچیک داشته باشه که بتونه همیشه بهش برگرده؛ یه جای امن که حتی غمگین بودن هم یه جور آرامش داره.
— دستهگلی که هدیه گرفتم هنوز اون حالت مخملی خودش رو داره، انگار بیخبره که زمان داره از کنارش رد میشه. هر بار میایستم و چند ثانیه بیشتر نگاهشون میکنم. عجیب نیست؟ گاهی یه دسته گل میتونه بیسروصداتر از هر جملهای به آدم یادآوری کنه که بعضی لحظهها ارزش نگه داشتن دارن؛ نه چون قراره تا ابد بمونن، بلکه همین حالا خیلی واقعیان.
— امروز برای درست کردن ورژن اصلی ترامیسو زیادی تنبل بودم. پس تیرامیسو توپی درست کردم و عالی شد!
& honestly, accidental genius is still genius idc
— اخیرا حتی بیشتر از قبل قدردان آدم امن زندگیم هستم. اون آرامش نادری که لازم نیست برای به دست آوردنش خودت رو کوچکتر یا دوستداشتنیتر نشون بدی یا مدام ثابت کنی که ارزشش رو داری. جایی که میتونی فقط باشی؛ با تمام سکوتها، غر زدنها، فکرهای نصفهشب و روزهایی که حتی خودت هم نمیدونی دقیقا چته.
و شاید به همین دلیله که این روزها بیشتر مراقب اون چیزاییام که هیچوقت توی عکسهای قشنگ جا نمیشن: یه لیوان آب کنار تخت، بوی موهام روی روبالشی، پیامهای کوچیکی که لازم نیست جوابشون رو با فکر کردن به هزار معنی پنهان بدی، و شبی که بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان میرسه.
— این روزها یه جور مالیخولیای جالب با خودم حمل میکنم. نه اونقدر غمگین که نتونم از زندگی لذت ببرم، و نه اونقدر خوشحال که بگم همهچیز عالیه. بیشتر شبیه آخرین آهنگ یه آلبوم قدیمیه؛ ملودی هنوز قشنگه، ولی میدونی که داره به پایان میرسه و دلت نمیخواد آهنگ رو قطع کنی.
نمیدونم ماه بعد چه شکلیه. فعلا اکتبره و من اینجام؛ با یک رژ قرمز، دستهای سرد، قلبی که هنوز برای چیزهای کوچیک ذوق میکنه و خوشبختانه، از روزهای بد جون سالم به در برده.
* پاییز امسال یه قانون تازه داره:
هرچیزی که در میزنه، لزوما مهمون من نیست.
~ anyway, the candles are almost gone, my playlist is getting embarrassingly nostalgic, and october looks good on me.
— until next time, xoxo
3 058
وسط خرما رو باز کنید، جای هستهش یه کوچولو کره بذارید، بعد یکم کره بادوم زمینی؛ و حالا یکم بزنیدش توی نمک دریا :)
3 058
“as I’m growing up, I’m starting to just have less desire to talk.”
— emma chamberlain
3 058
من امروز فهمیدم جهنم چطوریه، روزی که پا داشتی، و دوییدی، از پلههای عابر پیاده بالا رفتی و پایین اومدی، هوا شدید گرمه، و داری برای ایستادن میجنگی، همون روز آسانسورتون هم خراب میشه و تویی و ۹۰ تا پلهی دیگه :)
3 058
تایم موردعلاقهم از روز، وقتهاییه که دوستام بهم وویس میدن و برام دراماهای مشتی تعریف میکنن.🧑🏻🩰🙂↔️
