ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

前往频道在 Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

显示更多
1 366
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-2830 天
帖子存档
در تک‌تک جملات خانوم سابو عشق، ایمان، زندگی و انسان جاری هست و با خوندنشون حس زنده بودن و نفس کشیدن به آدم میدن دوست دارم ساعت‌ها بشینم و پای حرف‌هاش بشینم چطور بگم خیلی دوست داشتنی هستن.

همان‌جا ایستادم و پشت‌سرش ماتم برد و به این فکر کردم که چرا او، با وجود اینکه این‌قدر با هم فرق داریم، هنوز هر لحظه پیشم است. اصلا نمی‌فهمیدم از چه چیزم خوشش می‌آید. قبلا اشاره کردم که آن موقع هنوز کم‌و‌بیش جوان بودم و درست و حسابی به این فکر نکرده بودم که دلباختگی میان آدم‌ها چقدر غیر عقلانی، چقدر پیش‌بینی ناپذیر و روندش چقدر محتوم و مهلک است. در- ماگدا سابو

البته آدم به‌این راحتی نمی‌میرد، ولی‌این طور بگویم، چیزی شبیه مُردن بود. بعدش اتفاقاتی که از سر می‌گذرانی از تو چنان آدم زیرکی می‌سازد که آرزو می‌کنی‌ای کاش دوباره بتوانی خنگ باشی، خنگِ به تمام معنا. در- ماگدا سابو

او تنها بود. کی تنها نیست؟ می‌خواهم بدانم. و این شامل حال آنهایی هم می‌شود که کسی را دارند اما متوجه تنهایی‌شان نیستند. در- ماگدا سابو

کارگردان موردعلاقه‌ت رو پیدا میکنی و یک تکه از پازل کامل میشه، نویسنده مورد علاقه‌ت رو پیدا میکنی و یک تکه از پازل کامل میشه، موسیقیدان مورد علاقه‌ت رو پیدا میکنی و یک تکه از پازل کامل میشه، در نهایت همه اون سکانس‌ها، اون جملات و تفکرات، اون قطعه و اوج‌ها همه و همه تو بودن، تو بودن و تو با مرور زمان در درون هر آدم بخش‌هایی از خودت رو پیدا کردی و شناختی.

حال و روز عجیبی دارم که وصفی برایش نمیابم. حال این سوی کُره تیره و تار است و من دوباره بیش از پیش نمی‌دانم که این حس غریبانه چیست! دیلن می‌خواند : تق تق میکوبم به در بهشت؛ حالی شبیه به این! حال به در بهشت رسیده‌ام اما دری باز نیست و فرشته‌ای به استقبال نیامده، تنها و حیران با امیدی گمنام بر در بهشت می‌کوبم. اینجا بسیار تاریک است برای دیدن اما همچنان به کوبیدن به در ادامه می‌دهم شاید کسی از راه رسید. شابد کسی من را یادش مانده باشد.

دلم خیلی برای چهارشنبه‌های اَفعی‌تهران تنگ میشه.

- اَفعی‌تهران
- اَفعی‌تهران

از تو خاطراتی مونده که هرروز زندگیشون میکنم یک وهم یک خیال، اما تو، این کالبدی که از تو وجود داره دیگه تو نیستی، تو دیگه خودت نیستی و من اون غریبهٔ رو نمی‌شناسم، از تو خیالی مونده که هر روز داره تیره و تار میشه ولی میدونم که اونی که توی خاطرم بوده روزی نیمی از من بوده.

But I see her in the back of my mind all the time...

به موقش، به موقش همه چیز اتفاق می‌افته.

وقتی این کار رو انجام میدم حس میکنم آدم خوبی‌ ام و این حس هیچوقت دروغ نمیگه.

دنیای عجیبیه و من میترسم، میترسم اتفاق‌هایی که باید بیوفتن، موقع افتادن بشکنن.