𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
前往频道在 Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
显示更多1 366
订阅者
-224 小时
-77 天
-3030 天
帖子存档
1 366
نزدیک میشم نه خیلی نزدیک، دستت رو میگیرم نه خیلی محکم، میبینمت اما خیره نمیشم، بهت گوش
میدم خیلی عمیق، حرف میزنم اما کوتاه، ترسی در
من هست، ترسی که هرزمان نزدیک میشم من رو به عقب پرت میکنه، همیشه کمرنگ میمونم، گوشه میمونم اما حواسم هست! من از نزدیک شدن های دور میترسم.
1 366
نزدیک میشم نه خیلی نزدیک، دستت رو میگیرم نه خیلی محکم، میبینمت اما خیره نمیشم، بهت گوش
میدم خیلی عمیق، حرف میزنم اما کوتاه، ترسی در
من هست، ترسی که هرزمان نزدیک میشم من رو به عقب پرت میکنه، همیشه کمرنگ میمونم، گوشه میمونم اما حواسم هست! من از نزدیک شدن های دور میترسم.
1 366
Repost from داستان هنر
❤️The Lament for Icarus (1898)
🤎Herbert James Draper
▪️〚 #Painting 〛
🤩〚 @TheStoriesOfArt 〛
1 366
Repost from vkive
یادمه چند وقت پیش جایی خوندم که میگفت:
هرچقدر بیشتر میخونی، میشنوی، میفهمی
متوجه میشی در واقع هیچ چیز نمیدونستی.
1 366
عاشق این سریال محتوا و رنگ و لعابشم، امروز چشم باز کردم دیدم فصل جدیدش درحال پخشه
و چجوری میتونم بگم که پاییز داره صد خودشو
برای شفای حال زارم میکنه!!!
1 366
Repost from vkive
چرا یه اتاق زیرشیروونی ندارم که شبها تا صبح پنجرهش و باز بذارم، سر و صدا و سکوت شهر رو به خلوتم راه بدم و تا آخرین لحظات بیداریم از کتاب خوندن و فیلم دیدن لذت ببرم.
1 366
Repost from میحآء
به این فکر کردم که بعد از مرگ، برای استخوانهای ما هم داستان عاشقانهای نوشته خواهد شد؟
1 366
راستش رو بخوای این دو روز همهچیز بر وفق مراد پیش رفته، با غریبهٔها رقصیدم، از عمیق ترین افکارم حرف زدم، شنیدم و شنیده شدم، درمورد برداشتم از مسائل با دوستم حرف زدم و چقدر حرف زدن های عمیق و طولانی با آدمهای امن رو دوست دارم، چقدر حرف زدن مهمه، انگار آدمها با حرف زدن یکی میشن و به موجودی واحد تبدیل میشن.
امروز که چشممو باز کردم و گوشگیر هام رو درآوردن سریعا با شنیدن صدای بارون پلیلیست جز رو که برای این روزها نگهش داشتم رو پلی کردم پاشدم در رو باز گذاشتم و رقصیدم، حواسم به خودم بود و غذا درست کردم، حواسم به خودم بود و پادکست مورد علاقهم رو گوش کردم، حواسم به خودم بود و لباسهایی که براشون ذوق داشتم رو پوشیدم، حواسم به خودم بود و خودم رو یه قهوه مهمون کردم، حواسم به خودم بو و چقدر غریب بودم این چندوقت با این مفهوم، چقدر پرت کار و جلو بردن زندگی بود و پرت شده بودم از خودم
دور شده بودم ازش، فاصله گرفته بودم. ولی حالا
خوشحالم، خوشحالم که جایی رو دارم برای رفتن
جایی که احساس تعلق میکنم بهش.
