𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
前往频道在 Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
显示更多1 364
订阅者
-124 小时
-47 天
-2330 天
帖子存档
1 364
راستی امروز نشستم و به اپیزود اول پادکست آرت عزیزم گوش دادم و واقعا حس خوبی بهم داد.
دوست دارم چالش سی روزش رو شروع کنم و از روزهای باقی مونده تابستون لذتشو ببرم..
1 364
یادمه بچه که بودم با کلی خواهش و تمنا ساعت یازده بیدار میموندم که شبش برنامه رادیو هفت
رو ببینم انقدر این برنامه زیبایی تو تفکرات و دلم آفرید که همچنان در جوانی اون حس خوب رو
همراه خودم دارم حالا الان نشستم و به قسمت های بسیار قدیمیش گوش میدم و واقعا حالم خوب شده یه حس غریبی مثل دژاوو که انگار لحظه ای رو که در کودکی زندگی کردم حالا هم دارم زندگی میکنم.
1 364
یهویی بیا حرف بزنیم چون زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-47435-faLbY8g
1 364
وای بچهها جون دلم پاییز میخواد، بعد از ظهر های بارونی،خیابونای تجریش و انقلاب،راه رفتن روی برگ های خشک شده و در اومدن صدای خشخششون.
1 364
زمین را با تمام دلتنگی هایش دوست دارم و
تمام این شاهراه خسته را میان قدمهایم گم
میکنم تا مبادا یاد دورترین خاطرات از تو مانده
بیوفتم،که مرا مثل باد به سرزمین رویاهای
دور ببرد،من خودم را با تمام دلتنگی های این
روزهایم دوست دارم ، درست مثل زمین که
دلتنگ تمام درختان خویش است که در بی
بارانی خشک شدهاند در این زمستان نشسته
به تقویم سالخورده،که من چیزی را کم دارم.
این زمانها چیزی کم دارند،لحظه های به چای
در سکوت نشسته در لاهیجان آن طرف کوه
های سرسبز ، نزدیک قهوهخانه هایی که عطر
چای تازه میدهند من نمیدانم دلتنگ چه چیزی
هستم زمانی که باران دارد یک ریز روی لحظه
هایم میبارد،درست مثل رهایی تختهای بر آب
دلم گرفته بگذار بتابد این ماهتاب بیرمق بر
چشمان خسته روزگار،شاید این دلتنگی هم
بیرمق شود.
1 364
Repost from " اِغمــاض"
تو نه با افتادن در آب، بلکه با باقی ماندن زیر آب غرق می شوی !
-پائولو کوئلیو
1 364
من خوب میدونم همیشه چه حالی دارم،اپیزود آخر گود آمنز دقایق آخر وقتی که،کرولی با یه حالی داره خیلی آروم قدم میزنه،که بره،خوب از پشت سر بهش نگاه کن.قدمای آروم از بیرمقی، خستگی ، تنهایی.
کسی که همیشه محکوم به رفتنه ولی باز تا آخرین لحظه منتظره،منتظره شنیدن چیزی شاید مثل: نرو،بمون؛ نگاه کردن از پشت سر به آدمها خیلی چیزا بهمون میگه من انگار توی اون صحنه گیر
کردم!انگار همیشه بین موندن و رفتن رفتن تنها
انتخاب بوده باشه،ما قلبمند های مغلوب.
1 364
دلم شور میزند که نکند نیایی،آواز میشود
در ابوعطا، در زخمههای یکریز دلهره بر ساز
ناکوکِ دلم،در روزهایی که نیستی،دلم شور
میزند برای گرفت و گیر فرشها،برای تو رنج
های گُم در کلاف سردرگم دلم که پیش پایت
فرش کردم تمام آن نغمههای خیابان را از هفت
تیر تا ولیعصر از ولیعصر تا انقلاب"این نامه را
برایت از خاک کوچههای سرد/با خون سرخ
خود نوشتم تا روید خندهها زِ درد" آه که حال
دیر زمانیست زخمهایمان بازند و خونی که
میرود هرگز به رگ باز نمیگردد.وقتی که
نیستی زخمههای این ساز زن پیردل دارد گوش
تمام جهان را پر میکند،دیوارهای این خانه را
پیادهرو های آن خیابان را و چشمهای تمام
عابرانی را که در خیالشان تو را دوره میکنند
در کتابهای مانده در دستانشان،درست مثل
نبض این ساز که دارد ناکوک میزند درست
میان شکستهدلی های این روزهایم.دلم شور
میزند،برای شمعدانیها که وقت نیامدنت
سرما زده میشوند پشت پنجرهای که مات
قلبها مانده در تقویم یخ زده از دردهای تو.
زخمه را بردار این ساز سالهاست که آوازهایش
را برای این خانه نامه میفرستد،کنج عزلت،
گوشه دیلمان،کنار تمام قابهای رنگ و رو رفته
که برای نیامدنت آواز میخواند تا برسد به
دست ساز تنهاییِمان.
1 364
مثل عواقب سیگار کشیدن آدم به عواقب زندگی
با آدمهای اشتباهی عادت میکنه.به سردردها و
سرگیجه ها،به نفس تنگی و سنگینی سینه، به
ساکت شدنها سردشدنها از روی طرد شدگی،
به شب بیداریها یخ زدن چای از غرق شدنها.
وقتی میگن سیگار نکش برای قلبت ضرر داره
و تو با خودت فکر میکنی بقیه چه میفهمند
وقتی تا به حال لب به آن نزدهاند.انقدر این
اتفاقات ادامه پیدا میکنند تا تو یادت میرود
صبحها بدون درد و ضعف و سرگیجه از خواب
بلند شدن چه شکلی بود!فکر میکنی زندگی
همین است و همه ضعف و بیحالیها جزوی از زندگیست و تمامشان طبیعیست.اول میگویی
بگذار همین یکبار است، بعد میشود یک نخ
بعد از صرف غذا،بعد بستنی،بعد از صبح قبل
آنکه به سرکار روی،موقعی که باران میبارد
زمان عصبانیت،ناگهان روزی زمانی که درحال
نوشیدن چایی و کتاب مورد علاقهات را
میخوانی نفست میگیرت سینهات سنگین
میشود و به سرفههای خشک و طولانی
میوفتی.اما این هم میگذرد، روزی تو سیگار
را ترک میکنی چون دیگر همین نفس گاه و
بیگاهی هم که میآید مسدود میشود،دیگر
زیر هوای بارانی دوام نمیآوری ، بعد که
حوصله آن بازگشت بعد که سینهات به خس
خس نیوفتاد با خودت میگویی چرا زودتر
ترک نکردم، حکایت آدم اشتباهی هم همین
است، روزی به خودت میگویی میخواهم
نفس بکشم، میخواهم دوباره باران را حس
کنم،آری آن روز هم میرسد اما دیر،دیر،خیلی دیر.
1 364
Repost from MoonLight
«ما همه معمولي هستيم. همه ي ما خسته كننده هستيم. همه ي ما تماشايي هستيم. ما همه خجالتي هستيم. ما همه جسور هستيم. همه ي ما قهرمان هستيم. ما همه درمانده ايم. فقط بستگي به روز داره.» بِرَد مِلتزِر
1 364
ایکاش درها و پنجرهها هر روز به جای جدیدی
باز میشدند ، کاش مارا میبردند جایی دور از این
دایره مکافات، خیلی خیلی دور.
