ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

عشق و نور

عشق و نور

前往频道在 Telegram

بیداری معنوی با نرمین لینک گروه سلام زندگی👇 https://t.me/salamzendgi7 لینک صوتی های نرمین👇 https://t.me/narminbgs

显示更多
1 305
订阅者
+224 小时
-17 天
-630 天
吸引订阅者
10月 '26
十月 '26
+39
在0个频道中
九月 '26
+45
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+78
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+81
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+87
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+9
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+37
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+20
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+48
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+54
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+52
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+57
在2个频道中
Get PRO
八月 '25
+56
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+50
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+46
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+57
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+50
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+57
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+54
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+72
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+98
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+113
在1个频道中
Get PRO
十月 '24
+132
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+112
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+144
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+139
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+129
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+129
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+148
在2个频道中
Get PRO
三月 '24
+162
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+130
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+91
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+92
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+32
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+32
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+54
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+35
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+28
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+24
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+22
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+25
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+32
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+59
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+63
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+41
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+74
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+39
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1 633
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+2 402
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+4
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+5 305
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
28 十月+2
27 十月+2
26 十月+4
25 十月+1
24 十月+2
23 十月+1
22 十月0
21 十月+2
20 十月+3
19 十月+1
18 十月+2
17 十月0
16 十月+1
15 十月+2
14 十月+1
13 十月0
12 十月0
11 十月+2
10 十月+1
09 十月+3
08 十月+2
07 十月+1
06 十月+1
05 十月+1
04 十月+1
03 十月+1
02 十月+2
01 十月0
频道帖子
وقتی انسان به دنبال تجربیات است، این بدن می‌شود. وقتی او به دنبال دانش است، ذهن می‌شود. وقتی به دنبال خداست، قلب می‌شود. و وقتی به دنبال حقیقت است، هیچ‌ می‌شود.

2
روزی شخصی به من گفت «من شاد و خوشحال بودم تا وقتی که شغلم را از دست دادم» و  من گفتم «آیا آن شادی حقیقی بود یا فقط حس آسایش و راحتی؟ شادی حقیقی با تغییر شرایط تغییر نمی‌کند.» #اکهارت_تول #لذت_سعادت_شادی
13
3
ممکن است شخصی سه سال در غاری مدیتیشن کند و این تمرین تو که فقط هر روزه ظرف‌ها را بشوری، برابر با آن باشد. #بایرون_کیتی #مدیتیشن
12
4
#مراقبه_شبانه ۶ آبان @oshoi
14
5
افکار چون امواج هستند. ذهن تو را پیوسته متلاطم نگاه می دارند. و وقتی ذهن تو در تلاطم باشد، نمی تواند بازتاب ماه را ببیند.  مثل دریاچه ای پرتلاطم است؛ ماه در آسمان است، اما دریاچه قادر به بازتاباندن آن نیست.  وقتی امواج خروشان فرو نشینند، سطح دریاچه همچون آیینه صاف می شود و چهره ی ماه با تمام شکوهش از آن باز می تابد. در حقیقت،چهره ی ماه ی که از آب دریاچه باز می تابد بسیار زیباتر از ماه واقعی است، زیرا دریاچه چیزی به شکوه و زیبایی ماه می افزاید. حقیقت نیز این گونه است. وقتی تو کاملا ساکت و آرام باشی، حقیقتی که از تو باز می تابد. چیزی از تو می گیرد. حقیقت زمانی که از آگاهی یک بودا باز می تابد #غنی_تر می شود. چنین نیست که فقط بودا قدردان حقیقت باشد، بلکه حقیقت نیز قدردان بوداست.  در شرق بسیار معروف است که وقتی یک نفر به روشنی می رسد، همه ی عالم جهشی بزرگ به سوی ناشناخته بر می دارد. هر بودا، جواهر حقیقت را بیش از پیش زیباتر می سازد. اما هنر این کار، ساکت بودن است، سکوت مطلق.  بنابراین تو باید بدون انجام کاری در سکوت بنشینی تا آنگاه  بهار از راه برسد و سبزه ها خود به خود رشد کنند.  روشنی، چون سبزه های بهار با پای خود می آید. هیچ تلاشی لازم نیست. تنها چیز لازم، دست برداشتن از تمام تلاش هاست، انگار که تو وجود نداری، این هم همان معنای سکوت است. #وقتی_تو_کاملا_از_میان_برخاسته_باشی، حقیقت از راه می رسد. با چنان شکوه و زیبایی، با چنان شور و نشاط، با چنان سرمستی که در تصور نمی گنجد.... #اشو
15
6
آموزش فراسو جلد سوم ـ فصل اول تفسیر اشو از سوتراهای بودا، بخش هفتم اگر در درون خوشحال باشی، اهمیتی به شهرت نمی‌دهی؛ فقط مردمان ناشاد هستند که شهرت برایشان مهم می‌شود. اگر تو خودت را بشناسی، چه کسی اهمیت می‌دهد که دیگران او را بشناسند یا نشناسند؟ اگر خودت بدانی که کیستی، آنگاه نیازی به شهرت نداری. ولی وقتی خودت را نشناسی، می‌خواهی همه تو را بشناسند ـــ همه بدانند که تو کیستی. آنوقت شروع می‌کنی به جمع‌آوری نظرات دیگران، مفاهیم دیگران را جمع‌آوری می‌کنی و از آن مجموعه سعی می‌کنی یک هویت برای خودت ترتیب بدهی که: “بله، من چنین فردی هستم! مردم می‌گویند که “تو خیلی باهوش هستی” ـــ من انسانی باهوش هستم!” تو مطمئن نیستی. اگر یقین داشتی، چه کسی اهمیت می‌دهد که مردم در موردت چه می‌گویند؟ تو همواره به چشمان مردم نگاه می‌کنی تا صورت خودت را ببینی ــ تو با چهره‌ی خودت آشنا نیستی. گدایی می‌کنی: “چیزی در مورد من بگویید. بگویید که من زیبا هستم! بگویید که من دوست‌داشتنی هستم؛ بگویید که من جذّاب هستم! چیزی در مورد من بگویید!” آیا خودت را در حالت گدایی مشاهده کرده‌ای: “چیزی در مورد بدن من بگویید، در مورد ذهن من، در مورد ادراک من ـــ چیزی بگویید!” و سپس وقتی کسی چیزی می‌گوید، بی‌درنگ آن را می‌قاپی! و اگر کسی چیزی بگوید که تو را درهم بشکند و شوکه کند، خشمگین می‌شوی. اگر چیزی بر خلاف میل تو گفته باشد، تصویر تو را مخدوش کرده است. اگر چیزی دلخواه تو گفته باشد، کمک می‌کند تا چهره‌ات را قدری بیشتر آرایش کنی، تزیینات بیشتری به تو می‌دهد و تو خوشحال می‌شوی. اگر مردم برای تو کف بزنند، خوشحال می‌شوی. چرا؟ زیرا تو خودت را نمی‌ شناسی برای همین است که جویای نظرات دیگران هستی. تو همواره از مردم می‌پرسی، “من کیستم؟ به من بگویید!” و باید به نظرات آنان متکی باشی. و زیبایی آن و یا تعجب در این است که همان مردم خودشان هم نمی‌دانند که کیستند! گدایانی که از همدیگر گدایی می‌ کنند! آنان نیز آمده‌اند تا از تو گدایی کنند، پس یک فریب دوجانبه وجود دارد. با زنی برخورد می‌کنی، می‌گویی، “شما چقدر زیبا و چقدر الهی هستید!” و آن زن می‌گوید، “بله، من هم هرگز مردی به خوش‌تیپی شما ندیده‌ام!” این یک فریبکاری دوجانبه است. شاید آن را عشق بخوانی ـــ ولی یک فریب دوطرفه است. هردو مشتاق یک هویت مشخص در مورد خودشان هستند. هردو خواسته‌های یکدیگر را برآورده می‌کنند. اوضاع خوب پیش می‌رود ــ تا اینکه روزی یکی از شما تصمیم بگیرد که دیگر کافی است و شروع کند به رهاکردن این فریبکاری. آنوقت ماه‌عسل تمام است… و ازدواج شروع می‌شود. آنگاه اوضاع زشت می‌شود. آنوقت فکر می‌کنی، “این زن مرا فریب داد.” یا “این مرد مرا فریب داد.” به‌یاد بسپار: هیچکس قادر نیست تو را فریب بدهد مگر اینکه آماده باشی تا فریب بخوری. هیچکس هرگز کسی را فریب نداده است. مگر اینکه آماده‌ی فریب‌خوردن باشی؛ مگر اینکه منتظر باشی کسی تو را فریب بدهد نمی‌توانی کسی که خودش را شناخته است فریب بدهی، زیرا هیچ راهی وجود ندارد. اگر چیزی در موردش بگویی، خواهد خندید و می‌گوید، “نگرانش نباش ــ من پیشاپیش می‌دانم که کی هستم. می‌توانی از این موضوع بگذری و آنچه را باید بگویی بگو. نگران من نباش ـــ من خودم می‌دانم که کی هستم.” وقتی که در زندگی درونی خودت غنی باشی، جویای ثروت بیرونی نیستی، جویای قدرت دنیوی نیستی. روانشناس‌ها پی برده‌اند که وقتی مردم شروع می‌کنند به ناتوان‌شدن از نظر جنسی، نمادهای جنسی مردانه را انتخاب می‌کنند. مردان ناتوان چیزی را پیدا می‌کنند تا جایگزین نیروی جنسی آنان باشد. شاید سعی کند بزرگترین اتوموبیل دنیا را داشته باشد. این یک نماد اندام جنسی مردانه است. او می‌خواهد قدرتمندترین اتوموبیل دنیا را داشته باشد‌ ـــ اینک قدرت خودش ازبین رفته و انرژی جنسی او دیگر وجود ندارد؛ پس به دنبال یک جایگزین است. وقتی اتوموبیلش را با آخرین شتاب می‌راند، احساس خوبی پیدا می‌کند ـــ گویی که با زنی معاشقه می کند. همان سرعت به او قدرت می‌بخشد. او با اتوموبیل پرقدرتش هویت پیدا می‌کند. روانشناس‌ها این پدیده را برای سالها مطالعه کرده‌اند که: افرادی که عقده‌ی حقارت خاصی دارند، همیشه جاه‌طلب و قدرت‌طلب می‌شوند درواقع، هیچکس وارد سیاست نمی‌شود مگر اینکه عمیقاً دچار عقده‌ی حقارت باشد. سیاستمداران در اساس افرادی با عقده‌ی حقارت شدید هستند. آنان باید به نوعی برتری خود را اثبات کنن، وگرنه قادر نیستند با عقده‌ی حقارتشان زندگی کنند. آنچه سعی دارم بگویم این است: هرآنچه که در درون کسر دارید، سعی می‌کنید چیزی را در بیرون جایگزین آن کنید اگر چیزی را در زندگی درونی خود کسر ندارید، برای خودتان کفایت می‌کنید. و فقط آنوقت است که زیبا هستید. و فقط آنوقت وجود دارید. #اشو آموزش فراسو
9
7
شاید مسئله فقط بزرگیِ آنچه نمی‌دانیم در برابر دانسته‌هایمان نباشد، بلکه محدودیت ابزار شناخت ما نیز باشد. ما با حواس محدود، ذهن شرطی‌شده و واژگانی که جهان را به قطعات تقسیم می‌کنند، می‌کوشیم کلیتی را بشناسیم که خودمان نیز جزئی از آن هستیم. ذهن می‌تواند دربارهٔ اقیانوس دانش بیاموزد، اما دانستنِ نام آب با تجربه‌کردن آب یکی نیست. و هرچه بیشتر می‌دانیم، شاید روشن‌تر ببینیم که چه وسعتی از نادانسته‌ها پیش روی ماست. شاید خرد حقیقی نه در ادعای دانستن، بلکه در تواناییِ زیستن با ندانستن باشد؛ بی‌آنکه از رازآلودگیِ هستی بترسیم یا شتاب‌زده آن را با باورهایمان پُر کنیم. در این صورت، «نمی‌دانم» پایان شناخت نیست؛ گشودگی به روی چیزی است که هنوز در قالب دانسته‌های ما نگنجیده است.
10
8
خستگی از تظاهر گاهی خستگی انسان از کار و زندگی نیست؛ از تلاش دائمی برای نشان دادن چهره ای است که دیگران بپذیرند. لبخند می زنی تا نگرانی ات دیده نشود و سکوت می کنی تا مبادا قضاوت شوی. چه آرامشی در انتظار توست اگر دیگر مجبور نباشی نقش آدمی را بازی کنی که نیستی. 🌿 Osho
17
9
آنان که شجاع هستند و در زندان امنیتهای مرگبار نیستند، به پیش می روند و تمام فرصتها را برای خطر جستجو میکنند. فلسفه ی زندگی آنان مانند شرکتهای بیمه نیست. فلسفه ی زندگیشان مانند یک کوهنورد است، یک موج سوار در اقیانوس، یک چتر باز در آسمان، و نه تنها در دریاهای بیرون سوار امواج میشوند؛ در دریاهای درون خود نیز موج سواری میکنند. و نه تنها در بیرون از کوه های آلپ و هیمالیا صعود میکنند؛ قله های درونی را نیز فتح می کنند. ولی یک چیز را به یاد داشته باش، هرگز هنر خطر پذیری را فراموش نکن... همیشه قادر به ریسک کردن باش و هرگاه فرصتی برای مخاطره پیدا کردی هرگز آن را از دست نده و هرگز بازنده نخواهی بود. ریسک کردن تنها تضمین است برای واقعاً زنده بودن. اوشو🌱 وارستگی گرجیف همیشه به مریدانش می‌گفت: ”نخستین نکته این است که هویت‌ گیری نکنید و پیوسته به‌ یاد بیاورید که یک شاهد هستید، فقط یک معرفت، نه یک عمل و نه یک فکر“ اگر این یادآوری پدیده‌ای مستحکم در تو شود، به آن قوه‌ی تمیز و تمایز viveka رسیده‌ای؛ آنگاه وارستگی vairagya بطور خودانگیخته به دنبال خواهد آمد. اگر به این قوه‌ی تمیز نرسی، سامسار samsar یا دنیا به دنبال خواهد آمد. اگر با بدن و ذهن هویت بگیری، به بیرون حرکت می‌کنی ــ وارد دنیا می‌شوی، و از باغ عدن اخراج شده‌ای. ولی اگر تمیز بدهی و به یاد بیاوری تو در بدن هستی و بدن یک منزلگاه است و تو ارباب آن خانه هستی و ذهن فقط یک کامپیوتر زنده است و تو ارباب هستی و ذهن فقط یک خادم است؛‌ آنگاه یک چرخش به درون رخ می‌دهد آنگاه به سمت دنیا حرکت نمی‌کنی، زیرا آن نخستین گام برطرف شده است. اینک دیگر با دنیا پل نزده ای؛ ناگهان شروع می‌کنی به فروافتادن به درون خودت، این همان وارستگی یا وایراگیا vairagya است. #اشو #یوگا_ابتدا_و_انتها
15
10
مسئله این است که زبان برای تفکیک و تعریف ساخته شده، درحالی‌که حقیقت غایی، در هیچ تعریف و تفکیکی نمی‌گنجد. هر واژه چیزی را از چیز دیگر جدا می‌کند؛ هر مفهوم مرزی می‌سازد و هر تعریف، ناگزیر چیزی را دربرمی‌گیرد و چیزی را بیرون می‌گذارد. از سوی دیگر، واژه‌ها در فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلف معانی متفاوتی پیدا می‌کنند؛ حتی یک واژه در ذهن دو انسان الزاماً یک تجربه را بیدار نمی‌کند. به همین دلیل، گاهی گفت‌وگو به‌جای نزدیک‌کردن ما به یکدیگر، بر فاصله‌ها می‌افزاید. اما شاید لازم نباشد از زبان بگریزیم؛ کافی است فراموش نکنیم که واژه، خودِ آن چیزی نیست که به آن اشاره می‌کند. می‌توانیم از زبان استفاده کنیم، بی‌آنکه اسیر آن شویم؛ سخن بگوییم و درعین‌حال بدانیم که آنچه زیسته می‌شود، همواره از آنچه بیان می‌شود گسترده‌تر است. شاید دشواری اصلی این باشد که ما اغلب به‌جای دیدن، دربارهٔ آنچه دیده‌ایم حرف می‌زنیم؛ به‌جای زیستن، دربارهٔ زندگی مفهوم می‌سازیم.
21
11
گذران زندگی بدترین کاریست که یک شخص با زندگیش می کند. زندگی را باید لحظه به لحظه زندگی کرد ، نه گذراند. مراقبه راه درست زندگی کردن را بر تو نمایان می کند و به تو می آموزد ؛ در هر آنی که هستی همان را آگاهانه زندگی کن. 🕊️💫🕊️💫🕊️ هیچ سحر و جادویی بزرگتر از مراقبه وجود ندارد. برای تبدیل چیزهای منفی به مثبت برای تبدیل تاریکی به روشنایی این معجزه مراقبه است. #اوشو 🕊️💫🕊️💫🕊️
25
12
ما در دل طبیعت متولد می‌شویم، اما از نخستین سال‌های زندگی، با نام‌گذاری، شرطی‌شدن، آموزش و هویت‌گیری، به‌تدریج خود را موجودی جدا از آنچه پیرامونمان است تصور می‌کنیم. به ما می‌آموزند که من این هستم، جهان آن است؛ طبیعت چیزی بیرون از ماست که باید شناخته، مهار یا تصاحب شود. درحالی‌که بدن ما خود بخشی از طبیعت است؛ نفس می‌کشیم، از زمین تغذیه می‌کنیم و با هزاران شکل از حیات در ارتباطیم. شاید ماتریکس اصلی، خودِ جهان نباشد، بلکه تصویری باشد که ذهن از جداییِ ما و جهان ساخته است. البته هویت انسانی به‌خودی‌خود دشمن طبیعت نیست؛ زبان و هویت به ما امکان ارتباط و زندگی جمعی هم می‌دهند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که تصویر ذهنیِ «منِ جداگانه» را تمام حقیقت وجود خود می‌پنداریم. شاید بازگشت به ارتباط بی‌واسطه، به معنای فرار از جامعه یا کنارگذاشتن زبان نباشد؛ بلکه یعنی دوباره لمس‌کردن زمین، شنیدن صدای پرندگان، مشاهدهٔ درخت و احساس‌کردن بدن، بدون اینکه ذهن فوراً همه‌چیز را به مفهوم و قضاوت تبدیل کند. ما برای بازگشت به طبیعت نیازی نداریم دوباره به طبیعت تبدیل شویم؛ ما هرگز از آن جدا نبوده‌ایم. شاید فقط این پیوستگی را از یاد برده‌ایم. و شاید یک تمرین ساده بتواند این موضوع را از سطح اندیشه به تجربه نزدیک کند: لحظه‌ای در کنار یک درخت بنشین، بدون تلاش برای شناختن یا تفسیرکردنش؛ فقط ببین، بشنو و حضور داشته باش. 🍃
30
13
ما برای انتشار آگاهی به دیگران، ناگزیر از زبان، واژگان و امروز از هویت‌های مجازی استفاده می‌کنیم؛ همان ابزارهایی که می‌توانند میان ما و تجربهٔ بی‌واسطهٔ وجود فاصله ایجاد کنند. هویت مجازی می‌تواند وسیله‌ای برای ارتباط باشد، بی‌آنکه به هویت واقعی ما تبدیل شود. اما با تکثیر پلتفرم‌ها، صداها و آموزه‌های بی‌شمار، جوینده ممکن است به‌جای مشاهدهٔ مستقیم، در انبوهی از اطلاعات و برداشت‌های متناقض غرق شود؛ پیوسته در جست‌وجوی آگاهی بیشتر، بی‌آنکه فرصت کند آنچه را دریافت کرده، در سکوت مشاهده کند. شاید مسئله خودِ فناوری نباشد، بلکه رابطهٔ ناآگاهانهٔ ما با آن باشد: میل به دیده‌شدن، انتشار بیشتر، جذب مخاطب و نیاز به تأیید. شاید استفادهٔ آگاهانه یعنی از شبکه‌ها بهره بگیریم، بی‌آنکه اسیر آن‌ها شویم؛ سخن بگوییم، بی‌آنکه کلام را با حقیقت اشتباه بگیریم؛ و اشاره کنیم، بی‌آنکه ادعا کنیم حقیقت را در اختیار داریم. و در این میان، پرسشی مهم برای کسانی که می‌خواهند آگاهی را به اشتراک بگذارند باقی می‌ماند: آیا هدف، افزودن دانسته‌های بیشتر به ذهن مخاطب است، یا فراهم‌کردن فرصتی که او لحظه‌ای از انبوه دانسته‌ها فاصله بگیرد و خودش مشاهده کند؟
29
14
ذهن نمی‌تواند روز دقیق مرگ خودش را محاسبه کند؛ چون عوامل زیادی در زمان مرگ دخیل‌اند و قابل پیش‌بینی دقیق نیستند. اما ذهن می‌تواند مرگ را تصور کند، از آن بترسد و برایش زمان تعیین کند. و نکتهٔ ظریف اینجاست: ذهن می‌تواند گذشته را بازسازی کند و آینده را تصور کند، اما مرگِ آینده را فقط در قالب فکر تجربه می‌کند، نه به‌صورت یک واقعیتِ ازپیش‌دانسته‌شده. شاید پرسش عمیق‌تر این باشد: چرا ذهنی که حتی از لحظهٔ بعدش خبر ندارد، این‌همه درگیر آینده می‌شود؟
26
15
هر کدام از این واژه‌ها و مفاهیم، تجربه را در چارچوبی از معنا قرار می‌دهند. اما باید یک تمایز مهم را حفظ کنیم: ما نمی‌توانیم به‌سادگی ادعا کنیم که تجربه پیش از نام‌گذاری کاملاً مستقل از ذهن است یا اینکه ذهن هیچ نقشی در آن ندارد. آنچه می‌توانیم مشاهده کنیم، تفاوت میان تجربه مستقیم و تفسیر ذهنی آن است. در مورد خدا نیز ممکن است همین اتفاق بیفتد: انسان با عظمت هستی، سکوت، زیبایی، عشق، ترس یا احساس پیوند با همه‌چیز مواجه می‌شود. سپس این تجربه را در قالب زبان و فرهنگ خودش تفسیر می‌کند و نام خدا، روح، وحدت یا آگاهی بر آن می‌گذارد. تجربه، تفسیر تجربه و حقیقت نهایی، سه موضوع متفاوت‌اند. ممکن است دو انسان تجربه‌هایی عمیق و مشابه داشته باشند، اما یکی آن را خدا بنامد، دیگری وحدت هستی و سومی فعالیت مغز. اختلاف در تفسیر، به‌تنهایی مشخص نمی‌کند کدام تفسیر درست است. ۵. و اکنون پرسشی که همه این مسیر را به هم پیوند می‌دهد اگر ترس از مرگ، نیاز به امنیت و میل به معنا بر تصویر ما از خدا تأثیر گذاشته باشند، آیا می‌توانیم لحظه‌ای از این نیازها فاصله بگیریم و ببینیم چه چیزی واقعاً برایمان آشکار است؟ نه اینکه با زور ذهن را خاموش کنیم؛ نه اینکه به خود بگوییم نباید به خدا باور داشته باشیم؛ و نه اینکه تجربه‌ای خاص را از پیش حقیقت نهایی اعلام کنیم. بلکه وقتی ترس، امید، تصویر یا واژه‌ای ظاهر می‌شود، آن را ببینیم، بی‌آنکه فوراً به آن بچسبیم یا آن را رد کنیم. شاید در این مشاهده، بیش از آنکه پاسخی آماده پیدا کنیم، رابطه خودمان با ندانستن را بشناسیم.
24
16
بیاییم آرام و بدون پیش‌داوری بررسی کنیم؛ نه برای اثبات خدا و نه برای انکار او، بلکه برای دیدن اینکه ذهن انسان چگونه از تجربه‌های خودش به تصور خدا رسیده است. سه ریشه را باید از نزدیک نگاه کنیم: ترس از مرگ، نیاز به پناهگاه و میل به یافتن معنا. ۱. ترس از مرگ؛ نخستین پرسش بی‌پاسخ انسان برخلاف بسیاری از موجودات دیگر، توانایی گسترده‌ای برای تصور آینده و مرگ خودش دارد. ما نه‌تنها مرگ را می‌بینیم، بلکه می‌توانیم مرگ خودمان را پیشاپیش تصور کنیم. ذهن می‌پرسد: * بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ * آیا همه‌چیز با مرگ بدن تمام می‌شود؟ * چرا به دنیا آمده‌ایم، اگر سرانجام باید بمیریم؟ * آیا کسانی که دوستشان داریم برای همیشه از دست می‌روند؟ ما پاسخ قطعی این پرسش‌ها را در اختیار نداریم. در طول تاریخ، فرهنگ‌های مختلف پاسخ‌های گوناگونی پدید آورده‌اند: جهان پس از مرگ، تناسخ، رستاخیز، ارواح و زندگی ابدی. این باورها می‌توانند به رنج فقدان معنا بدهند و اضطراب مرگ را کاهش دهند. البته نمی‌توان گفت ترس از مرگ تنها منشأ باورهای دینی بوده است؛ تجربه‌های شگفت‌آور، رؤیاها، آیین‌های جمعی و پرسش‌های فلسفی نیز نقش داشته‌اند. اما آیا ممکن است گاهی به چیزی باور داشته باشیم، نه به این دلیل که آن را مستقیماً شناخته‌ایم، بلکه چون تحمل ندانستن برایمان دشوار است؟ این پرسش را می‌توانیم درباره خودمان نیز مطرح کنیم. ۲. نیاز به پناهگاه؛ خدایی که جای پدر را می‌گیرد. کودک در آغاز زندگی به مراقبت دیگری وابسته است. در برابر جهان ناآشنا، حضور کسی که از او محافظت می‌کند، احساس امنیت می‌آورد. انسان بزرگسال نیز، با وجود تمام دانش و توانایی‌هایش، همچنان با بیماری، فقدان، تنهایی، بی‌عدالتی و ناتوانی روبه‌روست. در چنین شرایطی، تصور نیرویی دانا، توانا و مراقب می‌تواند همان احساس پناه را در مقیاسی بزرگ‌تر ایجاد کند. خدایی که می‌بیند، می‌شنود، محافظت می‌کند و سرانجام عدالت را برقرار می‌سازد. اما اینجا یک پرسش حساس شکل می‌گیرد: آیا ما خدا را به شکل پدر تصور کردیم، چون واقعاً چنین است، یا چون ذهن ما با الگوی پدر، مادر و مراقبت آشناست و آن را به ناشناخته‌ها تعمیم می‌دهد؟ در روان‌شناسی دین، این موضوع از منظرهای مختلف بررسی شده است. برای مثال، بعضی نظریه‌ها بر نقش روابط اولیه و دلبستگی تأکید می‌کنند؛ اما این فقط یکی از توضیح‌های ممکن است و نمی‌توان آن را درباره همه انسان‌ها یا همه تجربه‌های دینی صادق دانست. نکته ظریف‌تر این است که نیاز ما به پناهگاه، به‌خودی‌خود نه وجود خدا را ثابت می‌کند و نه آن را رد می‌کند. این نیاز فقط می‌تواند بر تصویری که از خدا می‌سازیم تأثیر بگذارد. ۳. میل به معنا؛ چرا باید برای همه‌چیز دلیلی وجود داشته باشد؟ انسان فقط می‌خواهد زنده بماند؛ می‌خواهد بداند چرا زندگی می‌کند. وقتی با رنجی بی‌دلیل، مرگی ناگهانی یا بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شویم، ذهن ما به دنبال توضیح می‌گردد. چرا این اتفاق برای من افتاد؟ چرا انسان بی‌گناه رنج می‌کشد؟ چرا جهان وجود دارد، نه اینکه هیچ‌چیز نباشد؟ در بسیاری از سنت‌های دینی، پاسخ‌هایی مانند اراده خدا، سرنوشت، کارما یا طرحی بزرگ‌تر برای زندگی شکل گرفته‌اند. این پاسخ‌ها ممکن است به برخی انسان‌ها آرامش بدهند؛ اما گاهی هم باعث می‌شوند چیزی را که نمی‌دانیم، با اطمینان توضیح دهیم. و این همان جایی است که باید میان دو چیز تفاوت بگذاریم: * پذیرفتن اینکه پاسخ را نمی‌دانیم؛ * ساختن پاسخی که ترس و سردرگمی ما را کاهش می‌دهد. البته هر پاسخی که آرامش‌بخش باشد، لزوماً نادرست نیست؛ همان‌طور که هر چیزی که اضطراب‌آور است، لزوماً درست نیست. ۴. حالا به ریشه‌ای عمیق‌تر برسیم: ذهن چگونه تصویر می‌سازد؟ در اینجا به موضوعاتی می‌رسیم زبانها و مفاهیم و معانی، حضور ناب و تجربه بی‌واسطه ... فرض کن به آسمان نگاه می‌کنی. پیش از آنکه نامی بر آن بگذاری، رنگ، نور، گستردگی و آنچه در لحظه تجربه می‌کنی وجود دارد. سپس ذهن وارد می‌شود: آسمان، جهان، آفرینش، خالق.
22
17
در بسیاری از تمدن‌ها، خدایان نیز مانند انسان‌ها رقابت می‌کردند، عاشق می‌شدند، می‌جنگیدند و مجازات می‌کردند. این شباهت پرسشی عمیق ایجاد می‌کند: آیا ما واقعاً خدایان را شناختیم، یا ویژگی‌های خودمان را به آسمان بردیم و آن‌ها را مقدس کردیم؟ ۴. خدایان به نظام‌های قدرت تبدیل شدند با شکل‌گیری تمدن‌ها، حکومت‌ها و نهادهای دینی، باورهای مربوط به خدایان گاهی با قانون، قدرت سیاسی و نظم اجتماعی پیوند خوردند. در بعضی جوامع، فرمانروایان نماینده خدا یا حتی موجوداتی الهی معرفی شدند. برخی نهادهای دینی نیز تفسیرهای خاص خود را از اراده خدا معتبر دانستند. به این ترتیب، تصور خدا فقط پاسخی به رازهای هستی نبود؛ گاهی وسیله‌ای برای ایجاد همبستگی، کنترل رفتار و مشروعیت‌بخشیدن به قدرت نیز شد. البته نقش دین در تاریخ بشر همیشه به قدرت و کنترل محدود نبوده است؛ دین در بسیاری از جوامع سرچشمه همدلی، هنر، امید و مقاومت در برابر ظلم نیز بوده است. اما پرسشی عمیق‌تر شاید این باشد... اگر از تمام نام‌ها، تصاویر، کتاب‌ها، آموزه‌ها و تعاریفی که انسان‌ها درباره خدا ساخته‌اند فاصله بگیریم، چه چیزی باقی می‌ماند؟ اینجا به همان پرسشی می‌رسیم که در تأملاتت درباره زبان و آگاهی مطرح می‌کنی. واژه «خدا» یک واژه است. تصویر خدا یک تصویر ذهنی است. مفهوم خدا محصول تفکر است. هر بار که ذهن چیزی را تعریف می‌کند، آن را در محدوده‌ای از معنا قرار می‌دهد. اما آیا واقعیتی که هنوز نمی‌شناسیم، الزاماً در همین محدوده قرار دارد؟ شاید لازم باشد میان دو چیز تفاوت بگذاریم: * خدای ساخته ذهن: تصویری که از ترس‌ها، آرزوها، فرهنگ، خاطرات و نیازهای خود می‌سازیم. * واقعیت نهایی هستی: اگر چنین واقعیتی ورای تصورات ما وجود داشته باشد، آیا می‌توان آن را با مفاهیم محدود انسانی شناخت و تعریف کرد؟ نمی‌توان صرفاً با استدلال گفت که این دو یکی هستند یا کاملاً از هم جدا هستند. و اینجا تناقض ظریفی پدیدار می‌شود: ما می‌خواهیم با ذهنی که خودش سازنده مفاهیم است، از محدودیت مفاهیم فراتر برویم. شاید پرسش فقط این نباشد که «چگونه خدا را خلق کردیم»، بلکه این باشد که چگونه تصویر خودساخته‌مان از خدا را با خودِ واقعیت اشتباه گرفتیم. می‌توانیم از همین‌جا یک گام جلوتر برویم و بررسی کنیم که چگونه ترس از مرگ، نیاز به پدر و پناهگاه و میل به یافتن یک معنای نهایی، در شکل‌گیری تصویر انسانی ما از خدا نقش داشته‌اند.
21
18
شاید بتوان گفت ما انسان‌ها خدایان را از دلِ ترس، نادانی، شگفتی و نیاز عمیق خود به معنا و امنیت خلق کردیم؛ اما این فقط یک تبیین انسانی و تاریخی است، نه اثباتی درباره وجود یا عدم وجود خدا. اگر از آغاز تاریخ بشر به این موضوع نگاه کنیم، می‌توانیم چند مرحله را از هم تشخیص دهیم. ۱. طبیعتی که نمی‌شناختیم انسان اولیه با پدیده‌هایی روبه‌رو بود که توان توضیحشان را نداشت: رعدوبرق، مرگ، بیماری، زلزله، خورشید، ماه و آسمان بی‌کران. وقتی نمی‌دانست چرا این پدیده‌ها رخ می‌دهند، ممکن بود برای آن‌ها اراده، شخصیت یا نیرویی نامرئی تصور کند. طبیعت به‌تدریج در تخیل انسان جان گرفت و نیروهای طبیعی به موجوداتی با ویژگی‌های انسانی تبدیل شدند. ۲. ذهنی که به دنبال علت و معنا می‌گشت ذهن انسان با ناشناخته‌ها به‌سختی کنار می‌آید. ما می‌خواهیم بدانیم چرا چیزی اتفاق افتاده، چرا رنج می‌کشیم و پس از مرگ چه می‌شود. از این نیازها، روایت‌هایی درباره آفرینش جهان، زندگی پس از مرگ، پاداش و مجازات و نیروهای فراطبیعی شکل گرفتند. اما یک نکته مهم وجود دارد: اینکه ذهن انسان توانایی ساختن تصویر خدا را دارد، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که هیچ واقعیتی ورای این تصاویر وجود ندارد. ۳. خدایان را شبیه خودمان تصور کردیم انسان خدایانش را اغلب با ویژگی‌های خودش تصور کرد: خشم، عشق، حسادت، بخشش، قدرت، عدالت و میل به فرمانروایی.
22
19
در مرکز زمین، گونه‌های گوناگونی از تمدن‌های انسانیِ «نامیرا» وجود دارند. برخی از آن‌ها چند هزار سال است که در آنجا زندگی می‌کنند، درحالی‌که برخی دیگر صد تا دویست هزار سال است که در آنجا ساکن‌اند. بعضی در بخش‌های درونی زمین زندگی می‌کنند، برخی دیگر در قسمت مرکزی زمین به سر می‌برند و بسیاری نیز در شهرهای زیرزمینی گوناگونی زندگی می‌کنند که در زمین مقدس قرار دارند. عمر افرادی که به این تمدن‌ها تعلق دارند، بسته به انتخاب شخصی هر یک، از چند صد سال تا چندین هزار سال متغیر است. آن‌ها نیز مانند شما بدن‌هایی سه‌بعدی دارند، اما محدودیت‌هایی را که شما در حال حاضر با آن‌ها روبه‌رو هستید، تجربه نمی‌کنند. آن‌ها هزاران سال است که بر پایه‌ی مفاهیم عشق و برادریِ سرشار از خیرخواهی زندگی می‌کنند. این تمدن‌ها به سطح بالایی از تکامل دست یافته‌اند و در مقایسه با آن‌ها، انسان‌های ساکن سطح زمین همچون کودکانی به نظر می‌رسند. ادامه این بخش در کتاب آنجلو
21
20
پیش از نام‌گذاری، درخت در پیوستگیِ بی‌واسطهٔ زندگی حضور دارد؛ خاک، ریشه، آب، هوا و نور، هرکدام در دیگری جاری‌اند. درخت موجودی مستقل و جدا از این کل نیست. اما ذهن با واژهٔ «درخت»، بخشی از این پیوستگی را جدا می‌کند، برایش مرز می‌سازد و آن را به یک مفهوم تبدیل می‌کند. واژه درخت نیست؛ همان‌گونه که مفهوم زندگی، خودِ زندگی نیست. البته درخت پیش از نام‌گذاری هم از نظر زیستی با موجودات دیگر تفاوت دارد؛ آنچه زبان می‌سازد، لزوماً خودِ تفاوت‌ها نیست، بلکه مرزهای مفهومی و تصور استقلال مطلق آن‌هاست. ما برای ارتباط و شناخت به زبان نیاز داریم، اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که نقشه را با سرزمین و مفهوم را با واقعیت یکی می‌گیریم. شاید بتوان گفت: زبان، کل را به اجزا تقسیم می‌کند تا ذهن بتواند آن را بشناسد؛ اما در تجربهٔ بی‌واسطه، پیش از آنکه ذهن نامی بر اجزا بگذارد، پیوستگی زندگی قابل لمس است. و اینجا تناقض ظریفی پدیدار می‌شود: ما با واژه‌ها می‌کوشیم از وحدتی سخن بگوییم که خودِ واژه‌ها نمی‌توانند تمامیت آن را دربرگیرند. حتی واژهٔ «وحدت» نیز فقط یک واژه است. شاید از همین روست که گاهی سکوت، نه برای انکار زبان، بلکه برای دیدنِ آن چیزی که زبان از بیان تمامیتش ناتوان است، اهمیت پیدا می‌کند.
23