مارکوپوریو
前往频道在 Telegram
”پوریا ترابی“ مجموعه آثار یک عکّاس و فیلمبردار مستند و سرباز معلّم بازنشسته ابتدایی زندگی یک مستند است، فقط باید دوربینت را همیشه آماده نگه داری.
显示更多1 776
订阅者
+124 小时
+167 天
+230 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+27
在4个频道中
六月 '26
+27
在3个频道中
Get PRO
五月 '26
+37
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+33
在4个频道中
Get PRO
三月 '26
+28
在7个频道中
Get PRO
二月 '26
+15
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+43
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+51
在9个频道中
Get PRO
十月 '25
+76
在10个频道中
Get PRO
九月 '25
+66
在7个频道中
Get PRO
八月 '25
+36
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+189
在10个频道中
Get PRO
六月 '25
+560
在15个频道中
Get PRO
五月 '25
+21
在7个频道中
Get PRO
四月 '25
+13
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+32
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+19
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+23
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+49
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+16
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+124
在3个频道中
Get PRO
九月 '24
+89
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+136
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+63
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+16
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+53
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+78
在3个频道中
Get PRO
三月 '24
+20
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+23
在4个频道中
Get PRO
一月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+19
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+67
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+58
在4个频道中
Get PRO
九月 '23
+146
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+246
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+68
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+59
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+1 185
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 06 七月 | +8 | |||
| 05 七月 | +1 | |||
| 04 七月 | +2 | |||
| 03 七月 | +5 | |||
| 02 七月 | +7 | |||
| 01 七月 | +4 |
频道帖子
| 2 | آقا از تهران رفت. | 265 |
| 3 | امروز داشتیم گله میکردیم از برنامه ریزی ها و شلم شوربایی که مراسم داشت ولی نهایتا رسیدیم به حدیثی از مولا علی علیه السلام
الإمامُ عليٌّ عليه السلام : عَرفْتُ اللّه َ سُبحانَهُ بفَسْخِ العَزائمِ ، و حَلِّ العُقودِ ، و نَقْضِ الهِمَمِ . امام على عليه السلام : من خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميمها و برهم خوردن اراده ها و خواستها شناختم.
میدونی انگار خدا میره کنار میگه هر جور دلت میخواد برنامه ریزی بکنید آخرش این منم که تعیین میکنم نه تو! | 864 |
| 4 | ولی حیف شد پیکر آقای شهید از انقلاب رد نشد... | 514 |
| 5 | از شهرستان آمدهاند؛ خستهاند... و این مرد، بیهیاهو سهم خودش را ادا میکند.
▫️@MarcoPourio | 816 |
| 6 | بعضی رفتنها فقط نبودن نیست...
انگار یه تیکه از ستون این خیمه رو برمیدارن و تازه میفهمی چقدر به بودنش تکیه داده بودی.
📍 مصلی امام خمینی (ره) | 599 |
| 7 | جایگاه پیکر رهبر شهید. | 730 |
| 8 | ان شاءاللّٰه که ختم به خیر بشه تشییع.
از شدت شیر تو شیر بودن سردرد گرفتیم. | 739 |
| 9 | با هزار بدبختی بالاخره! | 721 |
| 10 | در شماره یک مصلی.
افتضاح شلوغ! | 710 |
| 11 | بالاخره آیدی کارت عکاسی ما اومد. 🥲😍 | 662 |
| 12 | این عکس از عزاداری رو ببینید.
به لحاظ حس و ترکیب بندی معرکه ست.
کاش رزق مون باشه توی مراسم تشییع بتونیم به این لحظه ها نزدیک بشیم.
عکاس: دان مک کالین | 721 |
| 13 | داشتم واقعاً فکر میکردم آقای شهید چجوری بدون اینکه بتونه بره کربلا، از پس اون همه روزهای سخت برمیاومد و دلش آروم میشد.
من هنوز تشییع شروع نشده،از الان به این فکر میکنم که همین که تموم شد، مستقیم برم کربلا تا قلبم آروم بگیره. | 891 |
| 14 | به خودم که آمدم، دیدم همان حرفی که یک روز به یکی از دوستان عکاسم میزدم، حالا دارد درباره خودم صدق میکند.
آن روز از او میپرسیدم: «چرا اینقدر از همه فاصله گرفتی؟»
امروز خودم در به در دنبال فاصله گرفتن از همهام.
نه از سر غرور، نه از روی دلخوری...
فقط خستهام.
خسته از فضای رقابتیای که آرامآرام آدمها را از هم دور میکند؛ فضایی که گاهی بیشتر از اینکه آدم را عاشقِ عکاسی نگه دارد، وادارش میکند مدام خودش را با دیگران بسنجد. | 787 |
| 15 | از پریروز تا الان دو سه بار جای من برای عکاسی توی تشییع عوض شده.
اینقدر برنامه شناور هست که واقعا نمیتونی و نمیشه روی یه وضعیت ثابت حساب کنیم.
کاملا باید آماده هر سورپرایزی باشیم!
از اون طرف که کلا دفاتر تجهیزات عکاسی و فیلمبرداری رو جارو کردن، هیچی نمونده کرایه کرد!
صبح مهدی زنگ زده میگه اسامی یه تعداد از بچه های خبرگزاری رو سرچ کردیم دیدیم توی لیست مجوز ها نیست.
هر دو ساعت یکی از دوستان زنگ میزنه و یه خبر جدید میده.
البته که همه اینا بیشتر برای افرادی هست که درگیر کارهای پوشش تصویری مراسم هستن. وگرنه برای بقیه خب اهمیت خاصی نداره یحتمل.
حالا وسط این همه گیر و گرفتاری یه رفیق ما از یه شهر دیگه که میخواد بیاد مراسم رو، شب زنگ زده میگه: سلطان هماهنگ کن برم توی هلی کوپتر؟😐 | 797 |
| 16 | ورودی های تهران عجیب قفل بود امشب | 1 |
| 17 | حالا که میبینم خیلیها، شبیه خود من، در روزهای منتهی به تشییع با استرس و آشوب ذهنی دستوپنجه نرم میکنند، دلم میخواهد از روزی بگویم که خودم طعم این اضطراب را با تمام وجود چشیدم؛ روزی که فهمیدم وسط شدیدترین ترسها هم میشود به نوری چنگ زد که آرامت کند.
من میخواهم از اسفند ۱۴۰۳ حرف بزنم که در راه تهران، دوستی تماس گرفت و برای چند ساعت بعد و پوشش خبری سیل سیستان و بلوچستان از من دعوت کرد. باتوجه به تجربههای متعدد قبلی، این بار هم سعی میکردم حرفهای و با تسلط کافی عمل کنم؛ اما باید یکنفره کار ۵ نفر را انجام میدادم. هماهنگیهای لحظهٔ آخری با کارفرما هم حکم مشکلْپلاس را داشت. دیدی یک کار را صدبار انجام دادی و از بر هستی؟ یک جا وقتی به آن فکر میکنی میبینی چقدر بلد نیستی! اصلاً چطور آن را تا الان انجام دادهای؟مثل زمانی که با ناخودآگاهمان رانندگی میکنیم؛ تا بخواهیم فکر کنیم که اول کدام پدال را باید فشار دهم؟ رانندگی روتینت را هم فراموش میکنی. نمونهاش برای من، شبی حوالی ساعت ۲۰ در آسمان، وسط پرواز تهران - چابهار بود.از لحظه نشستن روی صندلی هزار و یک فکر به من حملهور شد. مهمترینش اینکه نکند بروم و گند بزنم! حالا من به خودم میگویم پسر تو از زلزله و سیل تا محرومیتزدایی جهادی همه را تجربه کردی و اصلاً کارت همین است! لابهلای طغیان این افکار منفی،از شیشه هواپیما که چیزی معلوم نبود ماتِ ظلمت عظیم رو به رویم ماندم. ترس برم داشت. خوف عجیبی که نمیدانم چه بود ولی ولتاژش چشمانم را گرد، ضربانم را تند و فکرم را بیشتر مشوش کرد. آنقدرحجم سیاهی زیاد بود که نمیتوانستم انتهایش را ببینم. اینجا چشمم مثل فوکوس دوربین ها، سخت دنبال یک شی روشن میگشت.میان همه تاریکیها، بال طویل سفیدرنگی بود که لامپ نورانی انتهایش اگر نبود تو هیچ نمیدیدی. در میانه این آشفتگیها یک کوئسشن باکس در ذهنم ایجاد شده بود که میگشت تا آن لامپ را به چیزی یا کسی تشبیه کند. من خیلی فکر کردم و با اکثریت قاطع آرا آن نور رسید به یک نفر و آن هم حسین پسرِ علی بن ابیطالب (ع) بود. یک نقطه نور محض!آنجا بود که دیالوگ من با صاحب استعاره شروع شد و نشستیم یک دل سیر در ارتفاع چند هزارپایی گپ زدیم و رسیدیم به اینکه من نوکر شخص شما و خاندان محترمتان هستم. اینکه در تاریکی بین چشمان بارانیام، امام حسین به ذهنم رسید را دوست داشتم. زبانملال اما مثل کسی که خرید درستی کرده ته دلم حس شعف بود از این انتخاب درست. از یک جای صحبتم دیگر حس کردم امام حسین (ع) مثل پدری با لبخند دارد غرهای فرزند خردسالش را میشنود، تأیید میکند و میگوید نگران نباش. آن لحظه بود که حس کردم وزنههای روی قلبم را دانهدانه برداشتند و به سبکی قاصدکی در هوا شناور شدم. اینجا بود که گفتم: شما که نور شبهایم بودی، وقتی رسیدم آنجا و دیدی در حال خرابکردن هستم؛ خودت پوششم بده. نگذار خودم و گروهم را شرمسار کنم. اصلاً سپردم به خودت؛ خودم را و نفس به نفس این زندگی را. | 1 037 |
| 18 | بنظرم استرس عکاسیِ تشییع آقا، چند برابر استرس شب کنکور شده برام. | 964 |
| 19 | ترن هوایی؟! نه ممنون. ❌
میرم صندلی جلوی ماشین راننده های عراقی ✅ | 1 181 |
| 20 | راس میگه دیگه 🤷🏻♂ | 1 105 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
