uz
Feedback
حرف دل

حرف دل

Kanalga Telegram’da o‘tish

منو شناختی من همون دختر روزهای سختم هنر من نوشتن صدای زنان هس بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید تاریخ تولد کانال 1399/10/25 لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇 @Shbzq

Ko'proq ko'rsatish
906
Obunachilar
+124 soatlar
-37 kun
-430 kun
Postlar arxiv
+1
استوری دخترانه ❤️ @Mo_fashion

[ جانه منی تو💖هوش مصنوعی ] Romantic Balochi Song 2026 اهنگ بلوچی قشنگ💖🥰👌 @Shbzq حرف دل

+1
خوشا به حال کسانی که اکنون در مکه هستند… ⛈️🕋 ماشاءالله تبارك الرحمن ..🕋♥️ ──@Afghani_Culture──

اثرِ لطفِ خدایے کہ چنین زیبایے؛ تا تو منظورِ منے شاکرم از بینایے...🫀 {👀🔥🖇} @kashane_sher90....🦋
+1
اثرِ لطفِ خدایے کہ چنین زیبایے؛ تا تو منظورِ منے شاکرم از بینایے...🫀 {👀🔥🖇} @kashane_sher90....🦋

⚡️ از لب سرخابی اش گیلاس هم جا می زند تازه او کم رُژ ب لب از ترس رمضان می زند •😍🥰• @Shbzq حرف دل
⚡️ از لب سرخابی اش گیلاس هم جا می زند تازه او کم رُژ ب لب از ترس رمضان می زند •😍🥰• @Shbzq حرف دل

⚡️ توصیف نـاپذیری و ایـن را بـه غیـرِ تـو در وصـفِ هرکسی کـه بگویم تعارف اسـت! @Shbzq حرف دل
⚡️ توصیف نـاپذیری و ایـن را بـه غیـرِ تـو در وصـفِ هرکسی کـه بگویم تعارف اسـت! @Shbzq حرف دل

❤️ خدایا تنها نگذار دلهای را که.. جز تو کسی را ندارند❤️ «🕋🫰 @Shbzq حرف دل
❤️ خدایا تنها نگذار دلهای را که.. جز تو کسی را ندارند❤️ «🕋🫰 @Shbzq حرف دل

💜 بایـد خودمان نـوری بـر تاریکی مـان بتابانیم ایـن را هیچکس دیـگر بـرای ما انـجام نـخواهد داد…! @Shbzq حرف دل
💜 بایـد خودمان نـوری بـر تاریکی مـان بتابانیم ایـن را هیچکس دیـگر بـرای ما انـجام نـخواهد داد…! @Shbzq حرف دل

🌈 خـداوند برای هر کس همانقدر وجود دارد که او به خـدا ایـمان دارد این یک رابطه دو طرفه اسـت...🖇♥️ صـبح_بـخیر🌺 @Shbzq حرف دل
🌈 خـداوند برای هر کس همانقدر وجود دارد که او به خـدا ایـمان دارد این یک رابطه دو طرفه اسـت...🖇♥️
صـبح_بـخیر🌺
@Shbzq حرف دل

ولی بزرگترین ازدست دادن اینه ک آدمیزاد خودشه ازدست بده یعنی یهو ب خودت میای میبینی یه جوری عوض شدی ک خودتم خودتو نمیشناسی این تصویری ک جلوی آینه ست این باورها این اعتقادات همش عوض شده هیچ شباهتی ب اون آدم سابق دگ نداره ✍#سحرعمری @Shbzq

✨🕊️ [من‌ذاالذي‌يقف‌ضدّك إذا‌کان‌الله‌معك؟] وقتی خداوند‌ با توست چه کسی میتواند مقابلت ‌بایستد!✨ #شب‌شما‌پراز‌آرامش‌الهی🫀

ای هم از پایان رمان #چشمانش_عاشقم_کرد که گذاشته شو امید وارم خوش شما آماده باشه نظرات خو درباره رمان کامنت کنیم لینک کانال پخش کنیم و ری اکشن هم فراموش نشه عزیزا 🌺 منتظر رومان جدید باشین

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍#نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۵۲ #پارت_پایانی سجاد:شمار به لیاز خدا بچه ها شوخ خوو بگیریم دخترک مه هی میزنم باز آخر کار هم خود بچع ها شما به گریه میشم😂😂 متین:بچه مه ازاریو به مورچه‌ هم نمیرسه چی جا به دختر تووو😂😂 عرفان: بچه مم که ازاریو به مورچه که چی به چی بگوم ولی در کول به هیچ کس نمیرسه😂😂 مهرداد:هلنا بابا مه و علی خلی اذیت متونه🥺 تا مهرداد ایرغم گفت که همگی ما زدیم زیر خنده علی:خلی شوخی میتونه نه مهلداد🥺 عرفان:ها بابا خلی شوخیه دگه چیکار کنم مامان بابای نمیتونم اور خلی کنترول کنم😂😂 مرجان:سیلکووو هلن دختر تو چوقزر بچه گک مه آزار داده که به داد رسیده😂 مه:گناه دختر هلن نیه مرجان بچه مه و تو خلی مضلومم😂😂..... شب با خنده خوشی تیر شود ..... #دانایی_کل در زندگی مهم ترین چیز ها را زمان میگویید میفهماند نشان می‌دهد نه من میدانم نه تو میدانی و نه آنهایی که یا قرقه گذشته اند و یا قرقه اینده و حال را از دست داده اند زندگی با #عشق زیباست بیاییم از داستانی یاد بکنیم که چشماها نقش کمی نداشتند داستان #چشمانش_عاشقم_کرد😍❤️ به ما ثابت کرد که گاهی شاید لب ها چیزی نگویند ولی چشمها فریاد میزنند گاهی باید عاشق باشی تا بدون اینکه کسی چیزی بگوید تو بفهمی منظور چشمان یار چیست بیایم سه درس در عشق را یاد کنیم #اعتماد #زمان #ببخش این سه نکته را یاد داشته باشم در عشق باید اعتماد باشد ❤️ در عشق باید زمان را در نظر بگیری زمان زود میگزرد قدرش را بدان⏰ در عشق ببخش مهم است در عشقی که ببخش نباشد عشق نیست✨ میتوانیم از روی غروب آفتاب ثابت کنیم که پایان هم می‌تواند زیبا باشد🌇🌇 ✨{پایان}✨

متین:اینها هیچ کار نکردم فقط هلی بریو خوردن افتاده😂😂 همگی ما:😂😂😂

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍#نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۵۱ عرفان:خاطری تو فقط مال منی میفهمی 😏 مه:پس ایهم بفهم توهم همیشه مال منی😍 عرفان:قول میدوم که همیشه کنار تو باشوم هیچ وقت تو تنها نمیگذاروم عشقه مه 😍 مه: مم عرفان مه❤️❤️ نوبت به رقص ما شود مه و عرفان آهنگ شاهین بنا چال رو گونت رقصیدیم البته عرفان فقط دست میزد و مه میرقصیدوم چون آهنگ ایرانی بود عرفان گفت مه باز یک آهنگ افغانی خودی تو میرقصوم بعد ازیکه رقص تمرینی خوو کردوم رقص کارد کردوم بعد کیک قطع کردیم باز همگی ما خودیهم یک رقص دسته جمعی کردیم و قرار شود هالی که پس سجاد و هلن بیاین خودی مراد عرفان کمک مه کرد که شنل خوو بپوشوم از سوخت می‌گیره جلو چیشما مه هم با شنل میپوشونه مه: عرفان اذیت کاری نکن به همینجی هم😕😕 عرفان:یعنی اینجی نکنم خونه بکنم😁 شنل خووو پس کرده طرفیو زل زده گفتم مه: عرفان رو اعصاب نباش جانم خوب 😬 عرفان:خوبه خوبه فقط دندون ها خو اوته نکن 😁..... با آمدن هلن،سجاد و کلونا بحث خوو ادامه ندادیم همگی امدن آهنگ پدر بخش شود و پدر ها آمدن بعد از او همگی خودیهم رقصیدن و یک عالم عکس خانوادگی گریفتیم یک عالم تکی گریفتیم خلاصه هرچی از امروز بگم کم گفتم هالی رسیدیم به قسمتی که مه خوش داروم یعنی عروس کشون🚗🚗🚗🚗🥳🥳🥳 همگی سوار موتر ها خوو شودیم همگی موتر ها به حرکت شودن موتر ما و موتر سجاد نا جلو رو همه موتر ها بود ....... بعد از یک عروس کشون طولانی و هیجان انگیز بلاخره رسیدیم خونه که یک سرا مهمون ها مرد امدن و یک سرا دگع هم مهمون ها خانم آمدن خلاصه که هلاک بودوم و خسته ولی خلی شب خوب و زیبایی بود ....... «✨سه سال بعد✨»...... «مهیا»💫 داخل اشپرخونه داشتم صبحانه تیار میکردوم که دیدوم باز صدا متین بلند شود رفتم که دیدوم میان خووو بیداری خووو داره میگه متین:اخع بابا به لیاز خدا نکن بگذار دو دقیقه بم روز جمع خووو شوم🗣🥱😴 مه:بیا مامان ای طرف بابا اذیت نکن بیا بچه مه😊 باز دیدوم داره موها متین کش میکنه ای خدا ای اصلن عادت شوده بریو هر روز متین همی رغم بیدار میکنه دشمن جون موها متین منه متین: مهرداد نکن دگه بابا خوو داروم خانمی مه همی بگیر دو دقیقه خوو شوم🥱😴 مه:مهرداد مامانی بیا ای طرف بیا که به تو جایزه بدوم 😊 مهراد:بابااااااا باباااااا🗣🗣 آخر متین بشیشت رو تخت و گفت متین:بله بله دل تو‌ خوش شود آنی بیدار شودوم چیکار کنم😒😒 مهراد:بریم 😁😁 اخ خدا بچع گک مه به دلم شه خودی ازی خنده ها ناز خوو‌ هر روز صبح تا بابا خوو دم دکان ها ری نکنه دلیو‌ جمع نمیشه متین:امروز هیچ جا تو نمیبروم مه به خوو نگذیشتی 🥱 مهرداد:مامان مه بابا نمیبوله🥺🥺 مه:وخیز عشقم ای بوبور تا دوباره به گریه شروع نکرده میفهمی که به گریه شروع کنه مه و تو نمیتونیم ای چپ کنیم😊😕 متین:وخیز بدو حاظر شوو که مه از دست تو حال روز نداروم چیکار کنیم دگه دار ندار ما یک بچه شوخیه 😃😃 متین شروع کرد به قلقلک دادن مهرداد و اذیت کردنیو مم قرق تماشا ای پدر و پسر بودوم اگه خواسته باشوم آزی سه سال بگوم با خوبی بدی و سختی اسانی ها خوو گذشت و چیز های زیادی به ما داد و تجربه های زیادی کردیم مه و متین خلی یک زندگی خوبی داریم و یک پسر قند عسلی داریم دونیم ساله به اسم مهرداد که از بس شوخه تمام قومی از دستیو به دادن هلن و سجاد یک دختری مقبولی دارن به اسم هلنا که یک نیم ساله هسته و برعکس هلن خلی مضلومه مرجان و عرفان هم یک پسری دارن به اسم علی که دو ساله خدااااا که او باز سه درجه از بچه مم کرده شوخ تره خلاصه که همگی مام زندگی ها ما به خوبی خوشی تیر میشه و هاااا راستی مراد و هارون هم عروسی کردن بی گونه هسته اما خانم ها هر دونفر به قدری خوبن که فک نکنم به قومی ما همیته دختر های باشه کیمیا هم عروس شود کمیل هم نامزد داره قرار هفته دگه عروسیو باشه........ شب شود مرجان و عرفان سجاد و هلن آمدن امشو اونا مهمون ما بودن همگی ما دور هم شیشته بودیم اختلاط میکردیم بچه هام ته اتاق مهرداد بازی می‌کردم که یک دم دیدیم صدا گریه هلنا بالا شود و بیاماد پیش ما هلنا گریه گرده بیامد پیش مامان خوو هلن:چیکار شوده مامان😐 هلنا:😭😭 یک دم دیدیم که علی و مهرداد هم امدم شیشتن بم گوشه ترین قسمت خونه متین:مهرداد بابا چری هلنا گریه میکنه😐 هلن دختر خوو اروم کرده همگی ما منتظر بودیم ببینیم مهرداد چی میگه مهراد:مه بابا خبل ندالوم از علی بپرسیم🥺🥺 عرفان:علی جان بابا چری هلنا گریه میکنه😊 علی:مه نمیفهموم بابا 🥺 مرجان:خوو‌ هالی چری هر دوتا شما مایم به گریه شیم ما که چیزی نگفتم 😊 مهرداد:بوخدا ما کاری نکلدیم بازی متردیم خولدیم بریو بفتاد🥺😭 تا مهرداد ایته گفت علی هم به گریه شود علی:😭😭 متین وخیست و علی مهرداد بغل زد

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۵۰ دنبال تالار هارون و مراد خودی عرفان و سجاد کمک میکنم ما و خانم هام که کلنی بازاریم «مرجان»💫 از یک طرف ناراحتم که داروم از خونه بابا خوو میروم از یک طرف خوشحالم که به عشق خووو میرسوم کلن ای روزا احساسات مه درگیره از بس خسته بودوم امشو نون نخوردوم و امدوم که سر خووو بگزاروم فردا هم که مگری صبح وقت مه و هلن بریم آرایشگاه یا خدا بری فردا خیلی استرس داروم یعنی مه فردا عروس میشوم میروم رد کار خوو مه دگه کاملن میشوم خانم خونه عرفان خووو سرخوو با هزار رقم فکر بگذیشتم به خووو ....... صبح با صدا زنگ گوشی خوو وخیستم رفتم دوشی گریفتم و اماده شودوم بری آرایشگاه بری هلن هم پیام دادوم اوهم حاظر بود خلاصه که ساعت هفت نیم شود عرفان پیام داد که بیا پایین از بابا و مادر خوو خداحافظی کردوم و بکس رخت و وسایلی که داخل آرایشگاه به کار دیشتم وردیشتم رفتم بیرون که دیدوم موتر سجاد نا حرکت کرد مه: سلام 😊 عرفان: سلام بر عشق مه سلام به زندگی مه😁 مه:به به چی سرحال آقا دوماد😊 عرفان:مه سرحال نباشوم کی باشه 😁 مه:معلوم داره دگه ایته خانم مقبولی مآیه به گیر تو بیایه بال فقط کم داری بری پریدن😏😏 عرفان:بله بله😄 هر دوتا ما سوار موتر شودیم تا به اونجی عرفان می‌رقصید یا خدااا ای بیخکول بسته انرژی سر صبح 😂😂 رسیدیم به آرایشگاه که چون ما تند رفته بودیم همزمان با موتر سجاد رسیدیم هر دوتا ما از موتر ها پایین شودیم و گفتم هر وقت خلاص شیم زنگ میزنیم رفتیم داخل آرایشگاه هلن:باوروم نمیشه مه و تو داریم به یک روز خودی هم عروس میشیم😊 مه:مم همی رغم😊 هلن: فقط جا مهیا خالی😂 مه:ها دگع اوهم خودی بچه خوو وخیز لباس عروس بپوشه چی میشه دوباره بری زن برارک مه عروسی بگیریم ایته خودیهم هم میشه عروسی ها ما 😂 هلن:ای مرگ تو مثلن امروز عروسی خجالت بکش😂😂... در سالون باز کردیم رفتیم داخل بعد از سلام علیکی رفتیم شیشتیم بالی چوکی های که به ما گفتند........ ازم آرایش لباس ناخون اینها دیکه همگی اونا به ما درست کردن دگه میشود گفت هر دوتا ما خلاصیم سر تا پا هر دوتا ما جلو هم ایستاد شودیم که یک دفعه هر دوتا ما هم‌زمان همدیگر بغل کردیم هلن: مرجان خلی جیگر شودی 🥺😍 مه:توهم خلی نفسی شودی هلنی 😍😘 ساعت نگاه کردوم دیدوم بااااا ساعت سه بعد از ظهر خودی هلن بعد از ایکه گوشی ها خووو حافظه پر کردیم زنگ زدیم که بیایم به رد ما شنل ها خوووو پوشیدیم و منتظر ایستادیم تا بیایم........ صدا بوق موتر بلند شود که فک کنم بیامدم چون حاظر بودیم زودی بدر شودیم هر دوتا ما سوار موتر ها خووو شودیم با کمک همسر ها خووو تمام راه ها عرفان رو مه ندید به تالار که رسیدیم با کمک عرفان از موتر ته شودوم و رفتیم سمت اتاق نماز خونه چون که اتاق عروس خونه هلن و سجاد رفتن قرار بود اول اونا به تخت بشن بد ما تا داخل اتاق شودیم عرفان دره بسته کرد و قفل کردو گفت عرفان:اخیش بلاخره میتونم چهره تو ببینم 😁😁 به ای عجول بودن عرفان مه خنده گریفت شنل مه بالا زده محو چهره مه شود که دیدوم کم کم داره میایه جلو 💋💋.. «هلن»💫 خودی سجاد هی داشتم مدل به مدل عکس میگریفتیم که در اتاق تک تک شود و صدا مادر مه آمد که گفتن مادرمه:بچه ها خود خوو اماده کنیم بری امدن شما اول بیاین🗣 مه:باشه مادر🗣 خودی سجاد خود خوو عیار کردیم و از عروس خونه بیرون شودیم رفتیم داخل تالار نمی‌فهمم چری مه استرس گریفته بود طبق انتخاب خودم به یک آهنگ ترکی امدن وقتی سر تخت میرسیدیم او آهنگ نصفه میشود و ما رقص تمرینی خو خودیهم قبل از مراسم انجام میدادیم چون از قبل خلی برنامه ریزی کرده بودیم به ای رقص خوو خلی خوب همه چیز پیش رفت بعد اوهم که مراسم کیک رقص بقیه سر تخت شیشته بودیم دگرا دگه میرقصیدن که سجاد گفت سجاد:مم همینجی هستم😐 مه:ای چی ربط دیشت😐 سجاد:همیته همگی جلو مه میرقصین انگار که مه اصلن وجود نداروم😂 مه:ای بلاا😂 خلاصه که مجلس ما به خوبی و خوشی پیش رفت بدون هیچ کدام مشکلی نوبت رفتن ما آمدن مرجان و عرفان نا شود بعد ازیکه مراسم ها اونا خلاص شه باز مه و سجاد هم پس میایم داخل تالار بعد از مام پدر ها برار ها میایم داخل تالار خلاصه که ما بدر شودیم و نوبت اونا شود که بیاین..... «مرجان»💫 آهنگ پخش شود متوجه شودوم که نوبت مانه باید بریم داخل مه با آهنگ افغانی داخل شودیم با کلون ها احوال پرسی کردیم و برفتیم سر جاییکه به ما درست کردن ایستاد شودیم عرفان: متوجه هم میشی😏 مه:چی😐 عرفان: نگاه دخترا به رو مه هی دارن حرص میخورن که مه چری نصیب ما نشودوم طلفکا😏😁 مه:نگاه خانم ها دگع رم میبینی خاطریکه مه عروسینا نشودوم بیچاره ها دارن به حسرت طرفم میبینم😏😏 عرفان:😒😒 مه: چیکاره چری قیافه میگیری😁

#چشمانش_عاشقم_کرد ❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۴۹ تا ما رفتیم پایین اول کاکا آمدن مه بغل خوو کرده تبریک گفتن که خلی خجالت کشیدم بعد هم خانم کاکا مه آمدن تبریک گفتن همیته که مه مرجان میبینم فک کنم به تمام همی کوچه خبر داده هالک که خودی هم معلوم نیه کجایه بعد ازیکه از اونا خداحافظی کردیم و از خونه بدر شودیم رفتیم دور شهر چکری زدیم و حرکت کردیم سمت باغ خوبه خدا رو شکر حال مم بهتر شود ...... «سجاد»💫 وسایل هی از بالا ته میکردوم و میچیندوم ته موتر چیکار کنم که کار مه امشو خلی بنده خخخخ به بابا مه اونا دستینا درد نکنه ازم دیشو هر خرامالی بوده سر مه انجام دادن امشو مایم اجازه عروسی بگیریم ای خدااااا خوده تو کمک کن و ها تصمیم گریفتیم خوده عرفان یکجا اجازه عروسی بگیریم اونام مایم آمشو اجازه عروسی بگیرین همگی که امده شودن هرکسی سوار موتر خوو شود مه و عشقه مم خودیهم به موتور سوار شودیم ما جلو تر از دگرا دگه حرکت کردیم مه:خوب چیرغمم هلن خانم😊 هلن:خلی عالی ☺️ مه:چیکار شوده که خلی عالی😊 هلن:خاطری آقا سجاد مایم قبل از رفتن به باغ مه بچرخونم😁😁 مه:خوب که پس ایته او‌ وقت ای گپه کی گفته 😄 هلن:تو‌ گفتی دگه یاد تو نیه😁😄 مه:نه😂 هلن:زد حال😒 مه:خوبه بابا میچرخونم نکوون اوته 😂😂 هلن:نمام😒 مه:چی نمای خوبه بریم مستقیم باغ میریم😁 یک دم دیدوم مشتیو ته آمد رو شونه مه و گفت هلن:سجاد اذیت کاری نکووو🗣🗣 مه:خوبه عشقم چری وح... هلن:چی میشوم😑 مه:هیچی چیزی نگفتم 🤭..... رفتیم دور شهر چکری زدیم و رفتم به سمت باغ که ساعت هشت بیجع شوده بود حواصم به رانندگی مه بود و همیته هلن هم صدا کردوم دیدوم صدایی ازو بالا نمیایه مه:هلن 🙃 هلن:..... روخو هله طرف هلن دور دادوم که دیدوم به به هلن خانم داره خوو میبوره ازو‌و واسه بلند گفتم مه:هلن جاننننن😂🗣 که عشقم یک تکون خورد هلن:بلای هلن چری ایرغم صدا میکنی🥱 مه:ای دگه رسم وفا نشود هلن جان که شما چکرا خوو بزنم به ای راه طولانی باز به مه خووو شیم پا به پا مه مگری بیدار باشم به مه انرژی بدی😁 هلن:کی مه خوو شودوم بیداروم نگاه چیشما مم وا😳😊 مه:تیار چیشماخووو اوته نکوو😂😂.... با خنده و اختلاط رسیدیم به باغ که ساعت پانزده دقیقه به نه بود یا خداااا الانک ما سر میبورم میگم زود تر از همه شما بدر شودیم هالی چی وقت امدنه رفتیم به باغ که همگی داخل آلاچیق شیشته بودن تا رفتم همگی دسته زده که بابا مه گفتن بابا مه:آنی دگه همی صحیه دگه اونا به تخت کنم دگه نون هم بیاریم😂😂 ایته گفتم متوجه شودوم که وقتی ما نبودیم گپا خوو بزدن پس اجازه هم مطمئن گریفتن بابا هلن:ها دگع صحیح عروسی مایه چیکار هلن که از قضایا خبر ندیشت هنگی طرف همه نگاه میکرد ارومکی دم گوشیو گفتم مه: ایرغم نگاه نکن باز به تو میگوم 😁 هلن از حالت هنگی در آمد و گفت هلن:سلام به همه😊 مه: سلام 😁 هارون:نمیامادیم دگع ما نون خوو بخوردیم به اونایی که دیر آمدن نون هم نمیدیم تازه امشو شیرینی هم دیشتیم به شما نرسید خاطری دیر امدیم😒😒 هلن:شیرینی چری چی گپه🙄 هارون:شیرینی ها بچه آقا متین 😐 مه یک لحظه به هنگ اعععع متین هم پس داره بابا میشع که یک دم هلن از حالت شوک بدر شود گفت هلن:مرجان چندمین نفر بود که خبر شود😒 مرجان: الحمدلله اولین نفر چری😁 هلن:آفرین به شماها مرجان اولین نفر خبر بد مه آخرین نفر باشوم مهیا خودی تو قهرم به پا مم بفتی تو نمیبخشوم😒 تا گپه هلن خلاص شود همگی زدن زیر خنده هارون:چوقزر تو‌ حسودی بودی😂😂 مام رفتیم شیشتیم تبریکی دادیم خلی خوشحال شودوم کی باشه مام همی رغم بچه دار شیم ای خدااا هلن:ای حسودی گفته نمیشه😒 مه:چی گفته میشه بریو😁 ارومکی گفت هلن:تو مگری از جاده مه باشی وگرنه تو‌ خفه میکنم😊 مراد: اخطار ها شنیده شود😂😂 با خنده اختلاط او شب هم گذارندیم به هلن گفتم که امشب اجازه عروسی گریفتن هم اجازه ما دو نفره هم اجازه مرجان و عرفان دگه آنی ایرغم خلاصه که هر دو خانواده اجازه دادند و قرار شود که عروسی یک ماه بعد باشه تا همگی خرید ها خوووو بکنن هلن و مرجان دوست دیشتن که عروسی ها خودیهم باشه قراره که عروسی ها خودیهم بگیریم و خودیهم به یک شب بریم سر خونه زندگی ها خوو مرجان و هلن ای پیشنهاد دادن که مه و عرفان هم هیچ مخالفتی ندیشتیم....... «هلن»💫 روز ها میگزره و ما همگی درگیر بازار رفتنیم هی بازار برو بازار بیا خلاص که دگه یک هفته مونده بازار ها مام زیاده و هی وسایل ها خوو جمع میکنم آزی خونه تا جمع میکنم مه گریه میکنم مادر مه گریه میکنن به همی منوال میگزره سر همگی شلوغه عرفان خودی سجاد به

متین:لازم بشه جاخو هم میندازیم عشقه مه بریم مه و تو زود تر میریم دور شهر هم یک چکری بزنم😊😊 رفتیم پایین که ازم چهره خانم کاکا و کاکا معلوم میشود خبر دارم....‌......

#چشمانش_عاشقم_کرد❤️😍 #نویسندگان_بانوان_امیری #پارت_۱۴۸ تا مه ایته گفتم مهیا که فک کنم که یک چهارصد تا نفرین بکرد ته دل خوو متین: ریاضی توهم غلط شوده بچیم کجا ما سه نفریم😒 مه:مررررگ خوب خینگه خدا خود تو میگوم دگه به اندازه دو نفر که خود تو میخوری😒😁 اخیش جمع کردوم متین :برو گمشو هرچی دلم خواسته باشه میخوروم بریم ما که رفتیم بالا دگه هر وقت دگرا دگم حاظر بودن مام صدا کنیم که حاظر شیم😒😏 مه:برو برو که تو نبینم صحیه😏 هر دو تاینا رفتن بالا که مه با خوشحالی وارد خونه شودوم و شروع کردوم به رقصیدن مه:لااااای لای اگه بارون بیاد چتر تو میشم اگه دریا بشی قرق تو میشم😁😁 مادر مه صداخوو بالا کرده گفتن مادر مه:هننن تو چیکاره عروسی تونه😐 مه:مادر خبر ندارن که چیکار شوده😁😁 مادر مه:چیکار شوده که مایی ذوق مرگ شی🙄 مه:مادر یک گپی شوده که به شمام بگوم مثله مه میشیم 😁 مادر مه:البد مایم تو بوبورن😂 مه:مادر دگه بری شما متاسفم😒 مادر مه:شوخی میکنم هالی بگوو گپه خوو😊 مه:مادر داریم مادربزرگ میشم عروس شما .... نگذیشتم ادامه گپه خوو‌ بگوم یک قیقی کشیدن که کم بود سکته کنم مادر مه:راست میگی خدایا شکرت آرزو مه به حقیقت پیوست مه رفتم به بالا 😃😅 جلو مادر خوو گریفتم و گفتم مه:هننننن لالا کجا بخیر اولندی که بگذارن عروس شما بم بچه شما بگه باز برن بعدش شیرینی رد کنن بیاد😂😂 مادر مه:تو چیکاره چری مثله لات‌ ها سر محل جلو مه گریفتی😂😂 مه:از خوشحالی نمیفهمووم داروم چیکار میکنم😂😂.. «مهیا»💫 متین شیشته بود رو مبل ها مم رفتم داخل آشپزخانه چای دم کنم که متین گفت متین:بیا جانم بشین چای کی مایه بخوره خود توهم حال تو خوش نیه😊 مم از خدا خواسته رفتم رو مبل ها شیشتم به کناریو که مه ته بغل خوو کرده و گفت متین:حالی بهتری عشقه مه 😊 مه:ها خوبم😊 متین: اگه حال تو خوش نیه نمیریم امشو به باغ😐 مه با انرژی و بلند گفتم مه:نه بابا خوبه خوبم 😄😊 متین از حالت مه تعجب کرده گفت متین:نه بابا چی با انرژی چیکار شوده مهیا خانم ایقزر با انرژیم😏😘 مه:بگوم😁 متین:خوب پس یک گپی هست که ایرغم شادو شنگول میزنی بگوو ببینم چی هست😊 مه:آمادی بگوم😁 متین:بگوو دیگه😐 مه: مطمعننی 😁 متین:مهیا دگه اذیت کاری نکن😕 مه:خوبه عشقم اذیت نمیکنم پس بگووم داری باباااااا میشی عشقه مه 🫣🤭 متین یک لحظه به هنگ بود بعد گفت :شوخی میکنی😳 مه:نه خودی تو شوخی داروم🫣 وقتی باوریو شود از شدت خوشحالی وخیست و مه بغل خوو کرده چرخ میداد متین: مه داروم بابا میشوم 🗣🤩 مه:متین بلند جیغ نکش بده بگذار پایین مه 😅 متین گذیشت مه پایین بغل خوو کرده و گفت متین: عشقه مه عزیز مه داره مادر میشه 😍😘❤️ مه:متین تو میخواستی بچه دار بشیم😊 متین:ها عشقم دیوانه وار میخواستم اصلن باورم نمیشه😅💋💋 مه:مم باوروم نمیشه😊 متین:همی بود که مرجان اودم گفت سه نفر 😄 مه:هااا نخود که زیر دهنیو نم نمیکشه😊 متین:خوب دگه چی گفت داکتر از خاطر همینه که ایرغم حال تو بده😊 مه:ها فقط نسخه داد گفت اینا سر گیجه شما کمتر میکنه دگه خلاص ☺️ متین:بیا عشقم بقلتیم تا دمی میریم باغ توهم همیته یکمی استراحت کن😊 مه:باشه👍 هر دوتا ما رفتیم قلتیدیم و خووو‌ شودیم ........ چیشما خوو وا کردوم دیدوم هوا کمی تاریک شوده ساعت نگاه کردوم دیدوم ساعت مایه شیش شه ارومکی وخیستم که متین بیدار نشه تا مه خود خوو حاظر میکنم لااقل خوو باشه وخیستم خود خوو حاظر کردم رختا متین اتو کردوم وقتی دیدوم دگع کاری نداروم برفتم رو تخت شیشتم و متین صدا کردوم مه:عزیز وخیز که دیر میشه 😊 متین:😴😴 مه:متین جان خیز دگه😊😐 دیدوم متین اصلن تکون نمیخوره بلند تر صدا کردوم دیدوم نه بازم بیدار نمیشه روخو‌ پیش بوردوم که رویو بوس کنم که کله خوو دور داده و مه💋کرده گفت متین:بیداروم عشقم 😍😉 مه:ای کلک سه ساعت داروم تو جیغ میکنم ☺️😍... متین هم از جاخوو وخیست که حاظر شه مم منتظریو شیشته بودوم ته دهلیز خودی گوشی خوو باز نمی فهمم چری دلشورایم خدا کنه که دوا ها میخورووم ایرغم نباشوم که بیخکول سخته یکدم حس کردم که داره دل روده مه میایه ته دهنم زودی رفتم بیرون .. پس دست روخو شوشتم امدم داخل دهلیز خرابه که مثله گچ دیوار میشوم چیشماخووو چند بار باز بسته کردوم تا بلکی کمی از سر گیجه سیاه تاریکی چیشما مه کم شه متین آمد بیرون گفت متین:مه حاظروم عشقم.... تا مه دید آمد پیشوم گفت متین:چیکار شود عشقم باز حال تو بهم خورد😕 مه:ها ولی حالی‌ خوبم نگران نباش😊😐 متین:اخ عشقم رنگ به رو تو نیه ایشته خوبی مایی تا داکتر بریم😕😕 مه:نه متین دگه از ای به بعد همی رغم اگه قرار باشه بریم داکتر مگری جاخوو بندازیم دم مطبیو😄😊

اععع سوتی دادوم یعنی خاک به سروم که نخود زیر دهنم نم نمیکشه....