ch
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

前往频道在 Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

显示更多
1 765
订阅者
+124 小时
+17
-6530
帖子存档
Priscilla #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Shimhaq @FromSoftware
#Art By : Shimhaq @FromSoftware

52 نایتجار پیر اکنون زخمی و بی رمق، بروی ایوان کوچکی در نزدیکی آخرین طبقه برج نشسته بود و منتظر لحظات فرارسیدن مرگش بود. هدف در زندگی اش به مسیری کج رفته بود و در حال خدمت رسانی به کسی بود که هیچ تمایلی به خدمت به او نداشت. _ هعععیی.. لرد کورو، امیدوارم سالم و سلامت باشید.. ناگهان سکیرو از پنجره ای نزدیک نایتجار بیرون پریده و سپس از لبه ایوان آویزان می‌شود. سکیرو با زحمت خود را از لبه بالا می‌کشد و نفس نفس زنان مواظب پنجره بود که یکهو چشمش به نایتجاری در سمت چپش می‌افتد و هر چند توانی در اختیار نداشت، اما برای ظاهر امر هم که شده دستش را به سرعت به شمشیر می‌برد تا آماده نبرد شود.. _ هه هه.. رو سفیدم کردی شینوبی.. سپس پیرمرد نقاب خود را با دست سالمش برمی‌دارد و سکیرو او را بخاطر می‌آورد. او همان نایتجاری بود که کمک بزرگ و ارزشمندی به او در فرار از دسته نایتجار ها کرده بود. سکیرو به او نزدیک تر میشود و یک زانو در کنار او می‌نشیند. _ ببین چی به حال و روز خودت آوردی پیرمرد.. چرا به من کمک کردی؟ _ هه هه.. در عرض سه سال اونقدر تغییر کردم که منو یادت نمیاد؟ شایدم چون اون شب نقاب به صورتم بود منو نشناختی؟ _ ... کدوم شب؟ تا قبل از آن فقط کورو از آن شب اسرار آمیز با گرگ صحبت کرده بود. آن شب چه اتفاقی افتاده بود؟ چه ارتباطی بین کورو و نایتجار می‌توانست وجود داشته باشد؟ _ (صدای دلنشین سوتی در محیط می‌پیچد) _ برو... اربابت منتظرته.. _ ... _ تو تا اینجا خودتو رسوندی.. من مطمئنم که تو میتونی ارباب جوانو نجات بدی.. در حقیقت... الان دیگه با حضور تو، میتونم با خیال راحت بمیرم.. سکیرو با خونسردی و بدون گفتن حرف دیگری از کنار او برخاسته و به سمت آخرین طبقه برج روانه می‌شود. نایتجار نقاب را دوباره بر صورتش می‌گذارد و از شدت زخم و جراحت بسیار، بعد از چند لحظه به پهلو کج شده و می‌میرد. نایتجار نگران حال کورو بود. آیا همه آنان چنین نگرشی داشتند؟ اصلاً آنان به چه کسی خدمت می‌کردند؟ ... _ << شرم آوره.. >> سکیرو در حین نبرد با سازه و در اثر دفاع ضربه مرگبار او به عقب رانده شده بود ولی با این وجود، بطور عجیب و اسرار آمیزی می‌توانست بدون حتی نگاه کردن به گرگ سیاه نیز او را زیر نظر بگیرد.. گرگ که می‌دانست سکیرو حاضر به قبول کردن قدرت تیره و شوم او نبود، قدم زنان به سمت پنجره حرکت می‌کند و در نهایت از تنها پنجره کوچک گوشه دوجو به بیرون می‌پرد.. _ شایدم حق با پدرم بود.. باید نقشه ای برای فرار می‌کشید. می‌دانست که با آن حد از تکنیک و آمادگی بدنی ضعیف، نمی‌توانست با چنان جنگجویی مقابله کند. سازه در حال حاضر شمشیرش را در غلاف برده بود و منتظر موقعیتی برای ضربه زدن بود. هیچ حرفی نمیزد و صرفا بروی شمشیرش خم شده و آرام این طرف و آن طرف می‌رفت. سکیرو اکنون خودش را جمع و جور کرده و بعد از چند لحظه ای استراحت، او نیز گارد خود را بالا می‌گیرد و به تقابل با سازه، روبروی او و درست مخالف جهد حرکت او شروع به قدم زدن می‌کند. به هر طرفی که سازه می‌رفت، سکیرو بر خلاف آن حرکت می‌کرد و چرخه مبارزاتی کوچکی برای خود درست کرده بودند. سکیرو نقشه اش تا به اینجای کار گرفته بود و اکنون پشتش به سمت پنجره بود. سازه که گویی حدسش به نقشه سکیرو رفته بود ناگهان یک قدمِ بلند به سمت او برمی‌دارد و طی یک حرکت غافلگیرانه با آرنجش به صورت او ضربه زده و بلافاصله دست به شمشیرش می‌برد و به محض اینکه قصد انجام ضربه مرگبارش را دارد، سکیرو با واکنشی تماشایی به عقب می‌پرد و سپس به سمت پنجره دویده و از دستش فرار می‌کند. چند لحظه ای از لبه ایوان آویزان می‌ماند اما گویا سازه حتی برای خبر گرفتن از او هم به دنبالش نیامده بود... از لبه ایوان بالا می‌آید و در حالی که مواظب پنجره بود که نکند سازه تعقیبش کند، صدایی آشنا به گوشش می‌خورد. _ هه هه... روسفیدم کردی شینوبی... @FromSoftware

Painted World of Ariamis #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Shimhaq @FromSoftware
#Art By : Shimhaq @FromSoftware

51 سکیرو درب اتاق را باز می‌کند. در عوض یافتن یک اتاق مجلل و با شکوه که اقامتگاه گنیچیرو باشد، با محیطی معمولی و بسیار شبیه به یک دوجو مواجه می‌شود و بجای کورو، فردی با ظاهری مشابه محافظان برج را می‌یابد که در آن سوی دوجو و روبروی درب دو زانو زده و نشسته بود. چیزی راجع به آن فرد، عادی بنظر نمی‌رسید. سکیرو راه خروج را در گوشه سمت چپ اتاق که پنجره ای باز رو به بیرون بود را تشخیص می‌دهد اما، نمی‌توانست ریسک کند و با اطمینان به سمت آن برود. علاوه بر اینکه از آن پنجره مطمئن نبود، باید محافظ را نیز به سرعت می‌کشت تا دردسری برای نجات کورو برایش پیش نیاید. یک قدم به سمت او برمی‌دارد اما... او گویی که هیچ عجله ای برای نبرد نداشت، با آرامشی کامل از سر جایش بلند می‌شود. درست بر خلاف محافظان که سریع خشمگین شده و به سمت او می‌رفتند، این یکی سعی در تسلط بر آرامش و احساسات خود داشت... (( گرگ و جغد در مسیر خروج از عمارت اصلی هیراتا بودند که صدای بلند و سریع به هم خوردن چوب از اتاق کناری توجه گرگ را جلب می‌کند. جلوی دربی نیمه باز توقف می‌کند و جغد هم به تبع اینکه بفهمد چه چیزی توجه پسرش را جلب کرده، برای او صبر کرده و پیش او می‌رود. _ ... فردی با لباس مخصوص دوجو در حال جنگیدن همزمان با دو شاگرد دیگر بود و در عین حال، آن دو نفر بزور می‌توانستند حالت خود را حفظ و ضربات مرگبار او را حتی دفاع کنند.. _ اوجیناری میزو (Ujinari Mizou) _ ؟! _ همونی که داره همرو کتک میزنه... اون نماینده مکتب آشینا توی این ایالت و عمارته. خودش یه استاد شمشیرزنیه که به نمایندگی از لرد ایشین شاگرد تربیت میکنه و خب یجورایی محافظ اصلی این عمارت و ارباب تو هم هست. سپس فردی که گویا صدای آن دو را شنیده بود از داخل دوجو درب را کامل می‌بندد. _ حواست باشه گرگ.. هر وقت با یه همچین آدمی روبرو شدیو تنها ابزار مبارزت شمشیرت بود.. هه هه.. جونتو دو دستی بچسبو فرار کن..)) _ این دفه فرق میکنه پدر... سکیرو تقریبا مطمئن بود که این فرد نیز همانند میزو، یکی از محافظان و جنگجویان ارشد آشینا بود. صرفا از ظاهر کمی متفاوت و موی سفید او و اینکه به تنهایی مسئول مراقبت دوجو بود، حدس گرگ را بر این موضوع می‌برد. _ جینسوکه سازه (Jinsuke saze) و تو...؟ _ ... _ هه هه... شینوبی بی نام.. تو با بقیه شینوبی هایی که در طول عمرم دیدم بسیار متفاوتی.. اونقدر اعتماد به نفس داری که برخلاف بقیه، هیچ حقه ای برای نبرد آماده نکردی. شاید هم نه.. صرفا یک شینوبی بی دست و پا و بی عرضه ای.. _ ... سکیرو وقت شنیدن این حرف ها را نداشت، باید سریعتر او را کشته و کورو را پیدا می‌کرد. _ به شرف و افتخار سرورم قسم، تو از این نبرد زنده بیرون نخواهی رفت... و سپس بسیار کم بروی شمشیرش خم می‌شود و در حالی که دست راستش را بروی دسته‌ شمشیرش و دست چپش را بروی غلاف آن گذاشته بود، با قدم هایی ریز شروع به قدم زدن می‌کند. راست می‌گفت. سکیرو مطمئنا شینوبی بی عرضه ای بود، اگرنه چرا باید اربابش را با چنان تحقیری از او بگیرند و حتی او را مجبور به کاری کنند که اصلا تمایل به آن نداشت. فکر کردن به این موضوع کمی قلب سکیرو را ناراحت می‌کند و اندکی احساس خشم به او دست می‌دهد.. _ ...!!! گرگ سیاه با همان لبخند همیشگی اش در کنار دوجو بروی شکم خوابیده بود و گویی نظاره گر سکیرو بود. سکیرو برای لحظه ای حواسش پرت می‌شود و ناگهان، سازه شمشیرش را با سرعتی تمام عیار از غلاف بیرون می‌کشد و ضربه ای همانند رعد و برق به او وارد می‌کند. سکیرو توانست با زحمت آن را دفاع کند و چند قدمی به عقب برود اما، اکنون حسابی توانش گرفته شده و نیاز به کمی استراحت داشت... @FromSoftware

#Art By : 社区 :: :: 苇名屑一郎 | @FromSoftware
#Art By : 社区 :: :: 苇名屑一郎 | @FromSoftware

50 _ (( گرگ... تمرین امروز یخورده پیچیدست و اگه نتونی اونطوری که باید رفتار کنی.. یه کتک مفصل میخوری! و سپس چوب را با حالت تهدید آمیزی آهسته بروی دست دیگرش می‌زند. جغد گرگ را برای آموزش یکی از مهارت های اصلی شینوبی گری به کنار آبشاری برده بود. چشمان گرگ با پارچه ای بسته شده بود و نه تنها هیچ چیز را نمی‌توانست ببیند، بلکه بخاطر صدای زیاد آبشار، فقط کمی قادر به شنیدن و تشخیص جنبش و پویایی اطرافش بود. علی رغم اینکه جغد چوب دستی بزرگی را برای تمرین همراه داشت، گرگ شمشیر خود را بدست گرفته بود و نیاز داشت که فقط یک ضربه به او وارد کند اما، آیا او واقعا میخواست با شمشیر به پدرش ضربه بزند؟ اگر سهوا منجر به مرگ او میشد... _ شروع! ناگهان جغد بلافاصله با زدن ضربه ای سنگین به کمر گرگ تمرین را شروع می‌کند. گرگ از شدت درد لحظه ای به زمین می‌افتد.. _ بلند شو!.. دشمنت برات صبر نمیکنه! و سپس یک لگد به پهلوی او می‌زند. گرگ با وجود اینکه درد زیادی در ناحیه پهلو و کمرش احساس می‌کرد اما آهسته شروع به بلند شدن می‌کند چرا که چاره ای جز مقاومت و یادگیری نداشت. اصلاً چکار می‌توانست بکند؟ به غیر از تاریکی مطلق چیزی نمی‌دید و انگار که صدای بی انتهای آبشار کم نبود، جغد با استفاده از عوامل محیط مشغول سر و صدا کردن و پرت کردن حواس گرگ بود. گرگ حتی نمی‌دانست چه چیزی را باید از این تمرین یاد بگیرد. _ حدس بزن.. _ ...!! _فک کن اگه جای من بودی چیکار میکردی.. ناگهان تکه شاخه ای در سمت چپش لگد می‌شود. گرگ بلافاصله به سمت صدا برمی‌گردد. سریعاً صدای قل خوردن قلوه سنگی را از پشت سرش می‌شنود. گرگ می‌دانست جغد سعی در حقه زدن به او را دارد اما، پدرخوانده اش واقعا یک شینوبی چابک بود. هیچ انسان دیگری نمی‌توانست در چنان زمان کوتاهی، با کمترین صدا خود را جابجا کند. ناگهان صدای جغد را حس می‌کند که روبروی او ایستاده.. _ انتخاب کن.. این تنها کمکی بود که می‌توانست به گرگ بکند. جغد با سرعت خارق العاده ای که داشت دائما در روبرو و جهات چپ و راست گرگ حرکت و سر و صدا تولید می‌کرد. گرگ تمام مدت هیچ اقدامی نمی‌کرد و صرفاً با کمی ترس که از حالت ایستادن و گرفتن شمشیرش مشخص بود، از سر جایش جُم نمی‌خورد. این مثل همیشه برای جغد ناامید کننده بود. پس از مدت کوتاهی ایجاد صدا و حواس پرتی، سریعا با انجام حرکتی نمایشی اما بدون هيچ صدایی بروی تخته سنگ پشت سر گرگ که آبشار هم در همان سمت بود پریده و اکنون، قصد پرش به سمت گرگ را داشت. وجودش کمی از احساسات منفی پر شده بود. شاید باید همان روز که پیدایش کرده بود او را رد کرده و دنبال خود نمی‌کشاند.. شاید گرگ استعداد کافی را نداشت... شاید هم... ناگهان گرگ با واکنش و سرعتی فوق العاده برمی‌گردد و با شمشیرش ضربه پدرش را که با چوب قصد وارد کردن آسیب به سر گرگ داشت را دفلکت می‌کند.. _ هه هه هه.. یک گرگ واقعی... سپس گرگ لبخند زنان از موفقیت خود چشم بندش را برمی‌دارد. _ اما اینو بدون گرگ.. امروز علاوه بر اینکه واکنشتو تقویت کردی، یه درس معنوی هم باید یاد گرفته باشی.. درسی که باید اونو از مهم ترین اصول زندگیت قرار بدی.. _ و اون چیه پدر؟... )) گرگ شمشیر خود را از صورت محافظ بیرون می‌کشد. هرچه که بیشتر به دشمنان برمی‌خورد، بر آموخته و تجربه اش از سبک مبارزه جنگجویان آشینا بیشتر میشد. هرچند خاطره ای را از گذشته اش به یاد آورده بود اما، نکته مهم پدرش در آخر آن تمرین را فراموش کرده بود.. از اتاق به سمت راهرو بیرون می‌رود و همان ابتدا به راه‌پله می‌رسد. می‌توانست راهرو پشت راه پله را ادامه دهد اما بنظر بن بست می‌آمد.. _ امیدوارم تا الان اون دوتا یه نقشه و استراتژی خوب کشیده باشن. _ ...!!! دو محافظ از پشت درب کشویی ته راهرو که بنظر بن بست می‌آمد وارد می‌شوند و به محض رسیدن به سالن با صحنه ای وحشتناک مواجه می‌شوند.. سپس با وحشت زدگی برای خبردار کردن بقیه محافظان به سمت سالن می‌دوند. سکیرو که سریعتر به بالای پله ها گریخته بود سعی در استراق سمع آنان داشت اما باز هم چیز زیادی دستگیرش نشده بود... (( خون اژدها.. باید هرطوری شده نابود بشه. من اصلا تمایلی به فاسد کردن جان و زندگی بقیه ندارم...)) سکیرو دو مرتبه خود را از نظر کورو می‌دید که در همان نقطه برج ایستاده بود و با خود راجع به لغتی آشنا حرف می‌زد.. خون اژدها. این همان چیزی بود که مار عظیم الجثه نیز آن را به سکیرو نسبت داده بود.. منظور و معنی واقعی خون اژدها چه می‌توانست باشد؟ در بالای پله ها یک اتاق نسبتا باریک و بعد از آن یک سالن انتظار قرار داشت که در گوشه آن، یک مجسمه بودای درست مشابه همان مجسمه ای وجود داشت که قبلا آن را در ابتدای ورودش به برج دیده بود. آیا واقعا قبیله آشینا معبد یا مکان مناسبی برای عبادت نداشت؟ یا شاید هم رازی درباره آن وجود داشت.. @FromSoftware

Elden Ring Artworks @Fromsoftware
+4
Elden Ring Artworks @Fromsoftware

Ash Lake #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : ʌиıʍʌ @FromSoftware
#Art By : ʌиıʍʌ @FromSoftware

49 با آن حرکت پسر، اکنون از حدس خود مطمئن بود؛ او قطعاً باید فرزند زنی می‌بود که چندی پیش بدست راهزنان کشته شد. اگرنه چه لزومی داشت چنان واکنشی از خود نشان دهد؟ سپس نقاب را از روی صورتش برداشته و اکنون، لبخند شعفناکی بر چهره اش پدیدار می‌شود.. _ هه هه هه... بالأخره پیدات کردم...)) _ هی نگاه کن.. در پی جستجوی سالن و اتاق های آن، اکنون به جسد محافظ اتاق کورو که در آنجا زندانی بود می‌رسند. _ هممم.. با زخمی که برداشته مطمئنم مخفیانه کشته نشده.. هر کی که هست، بنظر یک نینجای متبحره.. _ میگم... ممکنه این کار همون شینوبی باشه که.. _ وااااااای کمکککککک!!!!!! صدا از طرف درب اصلی سالن می‌آمد. هر دو محافظ به سرعت به سمت صدا رفتند اما درب اصلی از پشت قفل بود و فقط محافظان درون آن اتاق می‌توانستند آن را باز کنند. _ اااح! در لعنتی باز نمیشه! _ هی، این همون شینو....!!!!! در حین اینکه یکی از دو محافظ به سمت درب اصلی رفته بود تا شاید بتواند آن را باز کند، دیگری جلوی شکافی تزئینی کنار درب، که می‌شد از طریق آن فضای اتاق و سالن را از دو طرف مشاهده کرد ایستاده بود و به محض مشاهده و قصد لو دادن سکیرو، یک شوریکن به پیشانی اش فرود می‌آید. اکنون محافظ حالت کمین کردن به خود گرفته بود و آرام جسد همیارش را کنار می‌زند و یواشکی و بسیار با احتیاط، اول کمی از سر خود را جلو می‌آورد تا شاید با چشم چپش بتواند قاتل را ببیند. کمی با همان حالت محتاط اتاق را ارزیابی می‌کند، به غیر از دو جسد چیز دیگری آنجا نبود. سپس کمی بیشتر از سر خود را جلو می‌آورد تا بتواند بقیه اتاق را هم ببیند و هنوز هم خبری نبود. بعد از آن سر خود را به حدی جلو می‌برد که اکنون کاملا روبروی شکاف قرار می‌گیرد و ناگهان، کوزابیمارو به سرعت صورت محافظ را می‌درد.. _ ... گرگ سعی در استراق سمع آن دو محافظ داشت ولی بعد از شنیدن حرف هایشان از پشت دیوار ته سالن، چیز خاصی دستگیرش نشد. باید به نحوی خود را به آن سوی درب اصلی سالن می‌رساند اما نمی‌دانست چگونه. قطعا تنها راه باز شدن درب از پشت آن بود پس سکیرو یا باید دوباره از پنجره ای که از طریق آن به داخل قلعه آمده بود بیرون میرفت و به دنبال راه دیگری می‌گشت، یا اینکه اصلا اتاق سمت راست سالن را برای راه فراری بررسی می‌کرد. خوشبختانه درب پشتی اتاق طویل باز بود و به محض اینکه سکیرو وارد آن می‌شود، یک حفره بسیار بزرگ را درون سقف مشاهده می‌کند. به کمک قلاب به داخل آن میپرد و با تعجب وارد فضایی تو خالی و تونل مانند درون سقف می‌شود که براحتی می‌توانست با کمی دولا شدن در آن حرکت کند. مسیر را در پیش می‌گیرد و با تعجب حفره دیگری را در سقف اتاق مورد نظرش پیدا می‌کند. چه کسی و چرا آن حفره ها را بوجود آورده بود؟ مطمئنا نمی‌توانست کار خود محافظان باشد چون آن مسیر مناسب یک شینوبی یا نینجا بود.. یک سرباز و محافظ را می‌توانست ببنید که با هم در حال گفتگو بودند. از داخل سقف بروی سر محافظ میپرد و قبل از آن، یک شوریکن به سمت سرباز پرتاب کرده و در جا او را می‌کشد و درست قبل از اینکه بتواند شمشیر خود را در حین سقوط به گردن محافظ فرو برد، محافظ که گویی متوجه جهت پرتاب شوریکن شده بود با تکنیکی خارق العاده شمشیر خود را با قدرت به سمت سکیرو بیرون می‌کشد و سکیرو که با چنان واکنشی مواجه شده بود مجبور می‌شود حالت خود را عوض و ضربه او را در حالی که در حال سقوط و روی هوا بود دفلکت کند و با اینکار، به گوشه ای از اتاق پرت می‌شود. _ وااااای کمککککککک!!!! پیرزن که تا الان از نظر سکیرو مخفی بود، با دیدن او شروع به جیغ و داد و خبر کردن بقیه می‌کند و بلافاصله با یک ضرب شمشیر کشته می‌شود. اکنون وقت کشتن محافظ سامورایی بود. برخلاف اولین محافظی که با او روبرو شده بود، این یکی سربندی به دور سرش بسته بود و علاوه بر اینکه پاچه هایش را کمی بالا داده بود، کمربندی سفید نیز به دور کمرش پیچانده بود. سکیرو با او درگیر می‌شود. ضربات او قوی تر و از سرعت بالاتری هم برخوردار بود اما از یک تکنیک سکیرو ناغافل بود و همین باعث شد بعد از اینکه شمشیر خود را مستقیم به سمت سکیرو ببرد، با حرکت (Mikiri) مواجه شده و بلافاصله شمشیر سکیرو وارد گلویش شود. _ هی این همون شینو...!!!!! سکیرو به محض تشخیص جهت صدا و برای جلوگیری از خبردار شدن کل برج، سریعاً یک شوریکن به سمت محافظ که اکنون از شکاف سمت راست درب شاهد مبارزه بود پرت کرده و او را می‌کشد. سکیرو بدون هیچ حرکتی سرجایش می‌ایستد و صدای کشیده شدن چیزی سنگین را از جهت شکاف می‌شنود. هکان لحظه نقشه ای به ذهنش می‌رسد و با نهایت آهستگی خود را به نقطه ای دور از منظر شکاف می‌رساند، جوری که اکنون درست پشت درب و کنار شکاف دیوار قرار می‌گرفت.... @FromSoftware