FROMSOFTWARE
Відкрити в Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Показати більше1 697
Підписники
Немає даних24 години
-107 днів
-2130 днів
Архів дописів
1 696
58
راهزن صورت غرق در خونش را با دستان خود محکم گرفته بود و گنیچیرو دقیقا نفهمید که چه اتفاقی افتاد. تنها چیزی که توانست ببیند این بود که در کسری از ثانیه، تنگو شمشیرش را از غلاف بیرون کشیده و بعد از آن، راهزن بلافاصله صورتش را گرفته و شروع به آخ و ناله میکند..
_ جوزو (Juzou) ..
جوزوووووووو !!!!!!... ))
گنیچیرو تیر را رها میکند.
گرگ نفهمید چرا و چطور، اما به نحوی موفق به دفلکت تیر میشود!
با وجود وزن و سرعت بالای تیر، چگونه توانسته بود آن را دفلکت کند؟
اساساً دفلکت هرگونه شیء پرتاب کردنی توسط شمشیر، نیازمند سرعت و تمرکز بالاییست.
هرچقدر که سرعت تیر و اندازه، قدرت و کشش چله کمان نیز بالاتر و بیشتر باشد، تبعاً دفلکت آن با کاتانا و یا اصلاً جاخالی دادنش نیازمند توانمندی و تجربه زیادیست و کار هرکسی نمیتواند باشد.
هرچند در بین اجسام پرت کردنی، دفلکت تیر کمان در بین بقیه ابزار ها و بطور نسبی، کار راحت تریست..
_ (( گرگ...
امروز باترفلایو دیدم..
_ ...
ناگهان جغد با چابکی و سرعت، یک شوریکن را به سمت گرگ پرتاب کرده و درست کنار سرش به درخت بامبویی برخورد میکند.
_ میگف...
من توی انتخابم اشتبا کردم...
و سپس یک شوریکن دیگر اینبار به طرف چپ او پرتاب میکند.
هدفش بسیار دقیق بود به حدی که پرتاب دومش چند تار موی سکیرو را نیز دربرگرفته بود، اما چیز عجیبتر این بود که گرگ تمام مدت بدون اینکه حتی پلک هم بزند، با نگاهی جسور و بی تفاوت به جغد خیره شده بود.
_ ینی..
واقعاً اشتبا کردم؟..
و اینبار شوریکن سوم را مستقیم به سمت صورتش پرتاب میکند...
_ ...
_ (هممم
خیلیم بی مصرف نیستی پسر...)
گرگ دست چپش را جلوی صورتش آورده بود و شوریکن به پشت دستش برخورد کرده بود.
با وجود استعداد خارق العاده گرگ جوان در فنون شینوبی گری، دلیل واقعی این نظر و عقیده لیدی باترفلای چه میتوانست باشد؟...))
_ (چطور ممکنه؟!!!!..
فقط پدربزرگ تونسته بود تیر این کمان رو دفلکت کنه...
تو دیگه کی هستی شینوبی...)
_ ( لعنت..
کمکم قدرت داره از وجودم خارج میشه..
إکوی لعنتی!)
سکیرو قبل از اینکه وارد نبرد شود توسط مجسمه ای که إکو به او داده بود توانسته بود موقتاً قدرت دفاعی و هجومی خود را بالا ببرد ولی اکنون گویا زمانش فرا رسیده بود و به حالت عادی بازمیگشت.
_ << هه هه...
چیزی نمونده به کورو برسی...
نکنه بازم میخوای از دستش بدی...>>
گرگ سیاه بروی بالکن و در نزدیکی لبه در حالی که نظاره گر مبارزه بود، با چهره ترسناک همیشگی اش ظاهر شده بود.
سکیرو لحظه ای به یاد کورو میافتد و نگاهش از حریفش منحرف میشود.
اگر در همین مرحله آخر شکست میخورد چه؟
_ (در همین حین لبخند گرگ پهن تر میشود...)
_ (هممم...
شینوبی احمق..)
گنیچیرو از حواس پرتی سکیرو سوء استفاده کرده و با یک حرکت بسیار ناگهانی به سمت سکیرو رفته و با یک ضربه محکم، گارد او را برهم میزند.
سکیرو تا به خودش میآید شمشیر گنیچیرو را در شانه چپ خود احساس میکند که با صدای غضبناک و چهره در هم رفته او همراه شده بود..
_ (دوباره نه...)
سکیرو در حال سقوط در همان تاریکی مطلق بود..
حداقل این را میدانست که به هیچ وجه نمیتوانست بمیرد اما آیا شکست فقط به مردن بود؟
چند بار دیگر قرار بود بمیرد؟
چقدر بیشتر باید درد میکشید؟
جدا از درد و زخم جسمی، آسیب روحی که میدید به مراتب جان گدازتر بود..
افکار و انرژی های منفی به سراغش آمده بودند و تمام لحظه هایی که مرده بود و یا آسیب شدیدی دیده بود در نظرش تداعی میشد. اکنون لحظه ای خود را از زاویه دیگری نگاه میکند و با شخصیتی ضعیف، شکست خورده و پوچ مواجه میشود.
غرق در افکار خود، صدایی مانند ریخته شدن خاکستر بروی زمین از سمت راست به گوشش میرسد. به زحمت گردنش را کج میکند و هنگامی که درست نگاه میکند، با وحشت بدن ناقص حیوانی درشت و تماماً سیاه را در کنارش میبیند که گویی در حال کامل شدن بود.
ناگهان ترس به سراغش آمد.
اگر کورو به دست گنیچیرو میافتاد چه؟
اگر تا ابد نامیرا میماند..؟
و سرانجام اندام حیوان کامل میشود و چهره خندان گرگ سیاه بروی بدن حیوان نمایان میشود. درست بعد از اینکه صورت حیوان را تشخیص میدهد، سکیرو به انتهای مسیرش رسیده و به درون حوضی پر از شکوفه میافتد. از آب بیرون میآید و خود را در منطقه ای آشنا میابد.
این منطقه همان محل زیبایی بود که قبلا هم به آنجا راه پیدا کرده بود....
@FromSoftware
1 696
57
هرچند هوا تاریک بود و سیاهی جنگل را فراگرفته بود، اما نور آتش فضای اطراف را کمی روشن میکرد و میشد حدودا تعداد راهزنان و نوع لباس پوشیدن مشابه آنان را تشخیص داد.
تنگو سرش را به سمت پسر برمیگرداند...
_ (هممم، اثری ازش نیست...
به همین سادگی فرار کرد؟...)
سپس رویش را به سمت راهزنان برمیگرداند.
_ چیشده؟ چی میخواین خانما؟!
گم شدین؟!
_ ...!!!!
_ هاهاهاهاها !!!!
و سپس یکی از آنان با عصبانیت شمشیرش را بیرون میکشد.
_ چی میخوایم؟؟؟ هاهاه!!!
فک کردی بعد از اون کاری که سر بقیه درآوردی میزاریم زنده از اینجا...!!!!!
ناگهان گویی که شیء سنگینی روی صورتش افتاده باشد، محکم به زمین میخورد. هیچکس نفهمیده بود چه بلایی سرش آمده تا اینکه یکی از آنان تیری بسیار بزرگ را از سرش بیرون میکشد.
_ این چیه دیگه ؟!!!!
نکنه نیروی پشتیبانی داری..!!!
تنگو فهمیده بود که تیر از کدام طرف آمده و سپس همانطور که آرام سرجایش نشسته بود، سرش را برمیگرداند و بعد از کمی دقت در تاریکی میان درختان، کاملا از گمان خود پشیمان میشود..
_( هه هه... یه بچه ترسو یا یه شبح انتقامجو؟؟)
نه تنها تیر را او به سمت راهزنان پرتاب کرده بود، بلکه در حال حاضر در حال گذاشتن دومین تیر بروی چله بود..
_ ههه هه...
بنظرم..
حرکت جالبی نبود که با پای خودتون اومدین اینجا.
سپس نقابش را بر چهره میزند و بلند شده و با طمأنینه شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد.
_ فقط کار منو، این شبح کوچولو رو راحت تر کردین..
نبرد شروع میشود.
هشت راهزن همزمان به تنگو حمله میکنند. گنیچیرو دو تیر دیگرش را صرف دریدن صورت دو راهزن دیگر میکند و سپس به پشت کنده درخت بزرگی دور تر از آنجا رفته و از دور مشغول تماشای نبرد میشود..
_ (حالا معلوم میشه که راس میگی یا دروغ...)
ایشین محاصره شده بود. سه نفر از آنان در حال حاضر مرده بودند و با وجود اینکه همچنان پنج نفر از آنان اطرافش ایستاده بودند، هیچ احساس ترسی در ظاهرش نمایان نشده بود و بدون حتی گرفتن هیچ گونه حالت مبارزاتی، فقط سر جایش ایستاده و تمرکز کرده بود.
_ بکشییییدش !!!
یک نفر از پشت سر تنگو با نعره به سمت او حرکت میکند و بدون اینکه قصد انجام تکنیک خاصی داشته باشد، صرفا شمشیرش را بالای سرش گرفته بود و به سمت او میدوید.
تنگو که تا آن لحظه بی حرکت ایستاده بود، به محض اینکه صدا را شنیده کمی سرش را به سمت صدا کج میکند و سریع و با یک حرکت قدرتمند، شمشیرش را به سمت او به عقب برده و شکمش را پاره میکند.
این کار برای یک شمشیرزن عادی غیر ممکن است، چرا که اساساً هر گونه کاتانایی برای اِعمال تأثیر شدیدتر ضربه، باید با دو دست گرفته شود تا دارنده سلاح بتواند حد کافی توان خود را برای گذاشتن رد زخم و یا کشتن حریف داشته باشد.
ولی با این اوصاف، تنگو در حالی که راهزن پشت سرش بود و شمشیرش را در یک دست داشت، او را به آسانی کشت.
_ (مطمئنم شانسی اینکارو کرد...)
سپس دو نفر دیگر از روبرو به سمت او حرکت میکنند و اینبار، هر دو نفر همزمان به او ضربه میزنند.
اغلب شمشیرزن ها در آن لحظه حداقل کاری که میکنند این است که طول ضربه را اندازه گرفته و سپس به اندازه کافی به عقب جاخالی داده و سپس با یک ضربه مانند یایتو، هر دوی آن ها را از بین میبرند که حتی همین کار هم نیازمند قدرت و دقت بسیار بالاییست.
تنگو که از قبل ضربات آن دو را تشخیص داده بود، با سرعت و زمانبندی فوق العاده ضربه راهزن سمت راستی را جاخالی و ضربه راهزن سمت چپی را طوری دفلکت میکند که شمشیرش به یار خودش برگشته و او را میکشد.
راهزن غرق در تعجب شده و خشکش میزند و تنگو از این فرصت استفاده و مچ دو دستش را قطع میکند..
( منم اگه شمشیر دستم باشه میتونم همچین کاری بکنم...)
اکنون با احتساب رهبر راهزنان، فقط سه نفر از آنان باقی مانده بودند.
_ تو.. تو کی هستی؟
_ من؟
اسم من تنگوئه...
من نصف آدمیزاد و نصف پرنده ام.
ناگهان به یاد آن زن مریض و روستای ویران میافتد.
اینبار کمی از خشمش را بروز داده و او اول حمله میکند و کمی از قدرتش را نمایان میکند.
دو راهزن دیگر نفهمیدند چه اتفاقی افتاد، فقط بعد از یک چشم به هم زدن تنگو را دیدند که با سرعتی رعد آسا، جمجمه راهزن دیگر را به دو نیم تقسیم میکند.
اکنون راهزن دیگر فرار کرده و فقط سردسته شان باقی میماند.
_ بنظرم دیگه وقتشه تا خودتو نشون بدی... تنگوووو!
هاهاها !!
_ ...
( هممم، نفهمیدم چیکار کرد...
باید برم نزدیک تر ببینم با این یارو چیکار میکنه)
آن دو دوئل را شروع میکنند.
تنگو شمشیرش را در غلاف برده و بروی آن خم میشود.
_ هه هه
بازی تازه داره شرو میشه..
نکنه میخوای عقب نشینی کنی..
_....
و سپس تنگو ضربه اش را میزند.
_ ( ..!!!!!!!!!!؟؟
ایشین...!!!!
خودشه... )
....
@FromSoftware
