FROMSOFTWARE
前往频道在 Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
显示更多1 697
订阅者
+124 小时
-67 天
-1930 天
帖子存档
1 697
85
چرا هیچ چیز از هیراتا را بخاطر نمیآورد؟ آیا قبلا هم به چنین مسیری برخورده بود؟ اصلاً چرا چنان مسیر عبثی - حالا چه میانبر و چه غیر آن - باید وجود میداشت؟ کاربرد آن چه بود؟
کمی بیشتر با سرانگشتان هر دو دستش تقلا کرد اما گویا برخلاف دست راستش که اکنون تا قسمت ساعد با آن پیش رفته بود و خود را بوسیله آن از دیوار آویزان کرده بود، در قسمت زیر دست چپ و مصنوعی اش خیس بوده و یا به نحوی لیز شده بوده، مگرنه چرا باید با وجود قدرت یکسان هر دو دستش آن یکی از روی دیوار سُر بخورد و ول شود؟ اصلاً چطوری میشد که سکیرو از طریق کتف خود بتواند بقیه آن ابزار مصنوعی شبیه به دست را کنترل کند؟! آیا رگ های دستش به نحوی از میان آن رد شده بود؟
دست چپش را با قدرت بروی لبه میکوبد و از آن نیز برای بالارفتن استفاده میکند و موفق هم میشود. اکنون دیواری جلویش قرار داشت که قسمتی از آن ریخته و از بین رفته بود. علاوه بر آن در سمت راست خود، کوچه طویل و حاوی دو راهزن را میبیند که با نور مشعل هایشان روشن شده بود. چقدر دیوار ها از طرف کوچه، کوتاه بنظر میرسیدند و واقعاً هم اینطور بود. سکیرو نگاهی به پشت سر خود میکند. زمین آن مسیر بی در و پیکر انگار کمی نشست کرده بود.
قصد داشت به پایین و داخل کوچه بپرد اما دودل بود. آیا بهتر بود اول کار آن دو را تمام کند یا بدون توجه به آنان راهش را بگیرد و برود؟
خم میشود و کمی موفق به پنهان کردن خود در تاریکی و خفای بالای دیوار آن کوچه میشود. از روی لبه دیوار شروع به حرکت میکند. هنوز خیلی نرفته بود که به اولین راهزن میرسد که تمام مدت کنار درشکه حامل باری که بنظر کیسه های برنج میآمد ایستاده بود. اما راهزن دیگر دائما و به آرامی مشغول قدم رو در طول کوچه بود.
سکیرو یک شوریکن به سمت راهزن اول پرتاب کرده و او را میکشد. راهزن دیگر هنوز پشتش به او بود. به سرعت از دیوار پایین آمده و او را پشت درشکه، بطوری که کاملا از نظر او پنهان شود، مخفی میکند.
راهزن مسیرش را میرود و موقع برگشت، اثری از همراهش که تا چند لحظه پیش آنجا ایستاده بود نمییابد. شروع به صدا زدن میکند که ناگهان، از دور یک جفت پا پشت درشکه میبیند، جایی که کمی جلوتر از آن، مشعلی بی صاحب بروی زمین افتاده بود. کمی جلوتر میرود و وقتی به جسد میرسد و همین که میخواهد بقیه را هم خبر کند، سکیرو بروی سر او میپرد و با شمشیر کارش را تمام میکند.
به همین سادگی کار آن دو تمام شد. حالا که با خود فکر میکرد، ابداً ارزش وقتی که صرفشان کرد را نداشتند و خیلی راحت تر از اینها - حتی اگر با آنان مستقیم هم روبرو میشد - میتوانست کارشان را تمام کند.
آیا واقعاً آن شب با چنان معطلی و برنامه ای قصد نجات اربابش را داشت، یا خیلی سریع و با آشنایی کامل به محل و راه های مخفی اش از همه عبور کرده و چند دقیقه ای خود را به اربابش رسانده بود؟
اصلاً آیا کارهایی که در آن رویا میکرد دست خودش بود؟
بنظر خودش که قطعاً کارهایی که میکرد ارادی بود. آخر کارهایی که انسان انجام میدهد همه از روی عقل و اراده است، حالا چه برسد که در رویا و یا خواب باشد و چه در واقعیت.
آن کوچه نسبتاً باریک، به قسمت کوتاه تری ختم میشد که از بعد از آن، دروازه دیگری وجود داشت و مطمئنا به بخش مرکزی املاک منتهی میشد. این چیز ها را از کجا میدانست؟ آیا به یکباره با دیدن بخشی از آن رویا، تمام آن منطقه حتی نقشه کشی آن را هم بخاطر آورده بود؟
سوال دیگری که در ذهنش نقش بست آن بود که چرا آن راهزنان آنقدر با تاکتیک و استراتژی از آن محل نگهبانی میدادند. اطلاعات بارزی که از راهزنان و اینجور دزدان و مبارزان غیر حرفه ای سراغ داشت، این بود که آنان فقط به فکر حمله، غارت و فرار به سمت مقر خود هستند. چرا آنان باید از آن محل نگهبانی میدادند و آن هم به چنان جدیت و استمراری؟ آیا به دستور فرد خاصی واقعاً قصد بر تسلط بر آنجا را داشتند؟ یا شاید هم هنوز کارشان با آن محل تمام نشده بود.
رفته رفته بر شکش درباره مشکل دار بودن آن خواب بیشتر میشد. آیا اصلاً خواب بود؟ اگر واقعی میبود و به نحوی در زمان سفر کرده بود چه!؟ آیا در همانجا گیر میافتاد و باید این سه سال پر از رنج و درد را از سر میگرفت؟
به دروازه میرسد و بعد از تلاش نافرجامش برای باز کردن آن، به قفل بودن آن از آنسو اطلاع حاصل میکند.
بعد از برخورد با چنین بداقبالی، تصمیم به پیشروی از مسیر بعدی اش یعنی حفره ای که در دیوار سمت راستش ایجاد شده بود میگیرد.
نگاهی سرسری میکند. حیاطی در کنار یک خانه نسبتأ بزرگ در آن پایین قرار داشت که طبق معمول دو راهزن را میتوانست درحال حفاظت از آن محل مشاهده کند.
یکی از آن دو مشغول قدم زدن در حیاط بود و دیگری که گویا یک کماندار بود، بروی لبه چوبی حاشیه کلبه ایستاده بود...
@FromSoftware
1 697
ناموسا نظرتون راجع به این بازی پرحاشیه (دارک سولز 2) چیه؟؟؟؟؟
anonymous poll
شااااهکاری بی بدیل. – 116
👍👍👍👍👍👍👍 71%
آبروی سِری دارک سولزو برده... – 48
👍👍👍 29%
👥 164 people voted so far.
1 697
آقا کِی قراره این بحث (آیا دارک سولز 2 بازی خوبی است یا خیییییر) خاتمه پیدا کنه؟؟!!
#Hmmmmmmmmmm...
@FromSoftware
1 697
84
خود را به بالای دکل میرساند.
از آن بالا میتوانست - طبق انتظاری که از قبل داشت - مسیری نسبتاً عریض دیوار به دیوار سمت چپ آن کوچه ببیند. از آن طریق میتوانست براحتی هم آن دو راهزن را دور زده و هم از هرگونه دردسر اضافی جلوگیری کند.
شاخه های خشک و متراکم زیر پای سکیرو و آنسوی دکل، مانع او میشد که براحتی در آن مسیر جانبی بپرد و مسیرش را در پیش گیرد. بنابراین دورخیز کوتاهی میکند و سپس بلند از روی شاخه ها میپرد و در نهایت بروی سطح ناهموار آن مسیر فرود میآید. مسیر پر از آشغال و خرده و تکه های چوب بود که بنظر به یکی دو درشکه اطراف آن راهروی عریض بود تعلق داشت. با کمی نگاه دقیق تر در سایه ها میتوانست هنوز چند جعبه و وسایل کهنه و گرد گرفته دیگر را ببیند که بدون صاحب آنجا رها شده بودند.
آن محل بنظرش تا چندی پیش غرق در آتش بوده چرا که وجود کوتی از خاکستر در گوشه گوشه و کناره دیوار، حاکی از آن موضوع بود.
نمیدانست بخاطر نوع ناهمواری زمین بود یا سقوط از آن ارتفاع بلند، ولی مچ پاهایش به هنگام فرود کمی درد گرفته و گزگز میکرد. سرش را برمیگرداند تا به دکل و ارتفاع آن نگاهی بیاندازد که ناگهان متوجه دوری بیش از حد خود با چنگک متصل به بالای دکل میشود که خار و خاشاک و شاخه های خشک درخت مسبب آن فاصله بود.
اکنون همان مسیر را تا انتها میرود. بن بست بود. نه دربی آنجا قرار داشت و نه دروازه ای. علاوه بر آن دیوار ها هم بسیار از حد معمولی شان - و اصلاً از همان موقعی که در محوطه اصطبل ایستاده بود - بلند تر بودند. علناً گیر افتاده بود و هیچ راه در رویی برایش وجود نداشت. به کلامی دیگر از چاله درون چاه افتاده بود...
(( _هه هه... قیافت عین روز اولیه که پیدات کردم..
_پدر؟؟!..
جغد و مخصوصاً گرگ، آن روز پس از انجام تمرینات بسیار، کمی خسته تر شده بودند و تصمیم گرفتند تا زودتر از حالت معمول غذایشان را بخورند.
_ یه گرگ گرسنه... لااقل نگاهت همچین چیزیو بهم میگه..
_ ...
_ هه هه... حتی بنظرم الان طرز راه رفتنتم عوض شده...
بنظر مننن، هر کسی وقتی یه مشکل جدی براش پیش میاد، اون حیوونی که تو خودش داره و خوابه رو بیدار کنه.. حالا خود اینم درجه بندی داره..
_ حیوونی که تو خودش داره... ؟؟!!!
_ هممم... نمیدونستم تو عالم دهری...
خب ببین هرکی بسته به اون کارایی که میکنه یا قیافش یا طرز راه رفتنش و کلا رفتارایی که میکنه، شبیه یه حیوونیه..
مثلا بعضیا میتونن خیلی راحت از درخت و شاخه هاش برن بالا.. بعضیا خیلی خوب و بدون هیچ مشکلی خععععلی بلند میپرن هوا... بعضیا سریعتر میدوئن..
_...
_ ولی خب.. مهم نیست چه حیوونی هستی... همیشه تو مواقع بحرانی اون کاری که لازمه رو انجام بده. اون لحظه این خزعبلاتم از تو مغزت بیرون کن...))
این مهم نبود که مسیری را پیش رویش میدید یا نه. مهم این بود که حتی اگر هیچ مسیر همواری برایش باقی نمانده بود، باید راه دررویی برای خود طراحی میکرد!
در انتهای مسیر و بروی دیوار سمت راست و مشترک با "کوچه دو راهزن"، حفره ای سطحی کنده شده بود و دیوار همچنان پابرجا سرجایش باقی مانده بود. قاعدتاً نمیتوانست آن را خراب کند ولی با بررسی مختصر آن، میتوانست با کمی به خرج دادن چابکی و سرعت، پایش را بروی پاره آجری که از آن بیرون زده بود گذاشته و بعد خود را به آنسوی دیوار برساند.
حرفش آسان بود!
آجر بسیار لق بود و ممکن بود با کوچک ترین فشاری از جا کنده شده و تنها شانسش برای خلاصی از آنجا از بین برود. باورش نمیشد که خود را داخل چه مخمصه ابلهانه ای انداخته بود! شاید در وهله آخر و وقتی که هیچ راهی برایش باقی نمانده بود صرفاً سر و صدا میکرد تا راهزنان برای دستگیر کردن او به نحوی با نردبان یا هر چیز دیگری خود را به او رسانده و بعد کارشان را همانجا یکسره کند و بعد، خود با نردبان به مسیر اصلیاش باز گردد. ولی... مشکل این بود که ساختار خیال و واقعیت اندکی با یکدیگر تفاوت داشت و آن، اختلاف بین میزان و نحوه مجازات شدن پس از شکست در انجام کاری بود!
روشی که برای خلاصی انتخاب کرده بود به اندازه همان خیالش برای رهایی، بچهگانه و ابلهانه بود ولی چاره چه بود؟
کمی دور خیز میکند. کمی صبر کرده و تمرکز میکند و سپس به سمت دیوار میدود، هنوز به آن نرسیده میپرد و پایش را درست بروی همان یک پاره آجر میگذارد. پایش به آن میرسد و با سرعت زیادی پنجه پایش را نیم ثانیه پس از یک پا ایستادن بروی آن فشار میدهد و با تمام توانی که در تاندون و عضلات پای چپش بود میپرد و در همان لحظه آخر، آجر میافتد و فقط میتواند از قدرت شست پایش استفاده کند.
در اثر این حرکت، درد شدیدی به رگ های عصبی کف پایش وارد میشود ولی با این حال، موفق میشود با نوک انگشتان دستش لبه قسمت برآمدگی بالای دیوار را بگیرد...
@FromSoftware
1 697
83
به افکاری پلید و مایوس کننده.
پیدا کردن دو شمشیر و تمرین کردن تا حد مرگ و تبدیل شدن به افسانه ای دست نیافتنی، اینها چیز هایی بود که در همان لحظه اول شنیدن قصه به فکرش خطور کرده بود.
پشیمان شده بود.
پشیمان از اینکه چرا آن دو پسربچه را تا آخر مسیر دنبال نکرد. پشیمان از اینکه برای تعقیب خیالی خام و باطل، اکنون احتمال داشت از گرسنگی تلف شود و حتی شانس پیدا کردن سرپناهی مناسب را نیز از دست داده بود.
درمانده و خسته از زندگی بی سر و سامانی که داشت، همانجا در لابلای اجساد سربازان و مردان بدبخت اکنون غرق در خوابی ابدی، تصمیم میگیرد تا درازی بکشد و پس از مدتی همانجا در میان آنان از فرط گرسنگی بمیرد و خلاص شود اما... از چه چیزی خلاص شود؟
لحظه ای سوالی عجیب به ذهنش زد.
چرا آن سربازان برای هیچ و پوچ مردند؟ به چه دلخوشی؟ آخر آدمی که مرده دیگر مرده و تمام اهداف و آرزوهایش نیز با او در زیر خاک دفن خواهند شد.
چرا جان خود را باید برای چیزی فدا میکردند که ارزشش را نداشت؟
با نگاهی سرشار از افسوس و تاسف به اجساد دور و برش نگاه میکرد. کلاغ ها بخاطر حضور گرگ، به طرف دیگری در گورستان رفته بودند و از اجساد ول شده به امان خدا تغذیه میکردند. گرگ اکنون بروی شیب کوچکی که بروی آن نشسته بود دراز میکشد و به محض اینکه سرش را بروی زمین میگذراند، شیئی سخت اما بنظر کوچک را زیر سرش حس میکند و بلافاصله بلند میشود تا ببیند چیست.
یک مجسمه کوچک اما ظریف بود. طرح بروی آن آشنا بنظر میرسید اما معنای حرکتی که فرد حک شده بروی مجسمه انجام میداد را نمیدانست.
نمیدانست چرا، اما تا به خود آمد دید مدتی هست که به آن مجسمه نگاه میکند و چشم از آن هم برنمیدارد. گویی که به نحوی با در دست گرفتن آن، احساس آرامش عجیبی به او دست میداد. احساس میکرد که به خانه اش برگشته، به محل امن و با صفایی که شدیداً نسبت به آن حس خوبی داشت.
کمی که آن را در دست گرفت، گویی توان جدیدی پیدا کرد. نمیدانست چرا ولی گوشه قلبش به این یقین داشت که او باید آن دو شمشیر را به هر قیمتی شده پیدا کند. دیگر به این فکر نمیکرد که اصلا چرا باید چنین کاتانا هایی در چنین معرکه ای یافت شود. انرژی مثبتی که گرفته بود حتی در این حد بود که فکر میکرد بادی که اکنون - و با وجود اینکه درست وسط بوی گند مردگان قرار داشت - به صورتش میوزید، نسیمی بود که شمیمی دلنشین را به همراه داشت.
مجسمه کار خودش را کرده بود و با خودش عهد بست تا هرگز آن مجسمه را به هیچ قیمتی از دست ندهد...))
آن مجسمه شکل و ظاهر فریبنده ای نداشت، بلکه برعکس! سکیرو میتوانست نمایی از خشم و ناراحتی را در صورت آن بودای شش دست تصور کند ولی با این وجود، به دلیلی که خود نیز از آن بی خبر بود، حسی که به آن داشت مشابه همان انرژی مثبتی بود که هنگام در دست گرفتن مجسمه کوچک بودایش دریافت میکرد.
مجسمه کوچکش را در دست میگیرد. به کلی از آن یادش رفته بود ولی با کمی جستجو در جیب های لباسش، آن را پیدا میکند. مجسمه چوبی تقریبا طرح و ظاهر خود را از دست داده و گوشه ها و لبه های آن، گویا با استفاده های مکرر سکیرو از بین رفته و صاف شده بود!
آن را در دستش میگیرد و روبروی بودای شعله ور چهارزانو زده و سپس در همان حالت، سرش را کمی خم میکند، چشمانش را میبندد و به مجسمه ادای احترام میکند.
به محض بستن چشمانش با چیز عجیبی روبرو میشود. نه از چاه سیاه و بی انتها خبری بود و نه از محیط نورانی و کور کننده. همه چیز در پس زمینه تار بود و در آن بین، سکیرو خودش را به وضوح از زاویه ای دیگر میدیدکه جلوی بودا نشسته و ادای احترام میکند.
سریعاً حالت خود را بر هم میزند و از جایش بلند میشود. یادش نمیآمد از چه زاویه ای میتوانست خود را ببیند - هرچند برایش اهمیتی هم نداشت - اما چگونه و اصلاً چرا به چنین توانایی دست یافته بود؟ اصلاً چه فایده ای میتوانست داشته باشد.
مجسمه از دستش میافتد. خم میشود تا آن را بردارد که متوجه تمیزی و پاکی لباس هایش میشود. هیچ لکه خونی بروی لباسش نبود و با وجود اینکه جراحت تیری که خورده بود، رفع شده و بهبود یافته بود، ولی اکنون رد سوراخ شدگی تیر بروی لباسش نیز از بین رفته و گویی که آن مثل روز اولش شده بود.
پاک گیج شده بود. چرا میبایست با صرفاً چند لحظه استراحت و انجام چنین کاری بنظر عبث، دو مرتبه سلامتی و انرژی اش را بازیابد؟
در بالای تمامی دیوار های آن محله و کوی، برآمدگی هایی وجود داشت که سکیرو با پرشی نه چندان بلند میتوانست به آنان دست یابد و خود را بالا کشیده و به آن طرف دیوار راه پیدا کند.
هرچند دیواری که در آن محوطه مستطیل شکل و نسبتا کوچک وجود داشت همگی بلند بود، اما وجود دکلی رفیع و گوشه های تیزی مخصوص قلاب گیری - مثل گوشه های ایوان های برج اصلی قلعه آشینا - کار را برای او آسان میکرد....
@FromSoftware
1 697
82
چیزی که به آن فکر میکرد بنظر بسیار کار احمقانه ای بود اما اگر جواب میداد.. اگر جواب میداد میشد از آن حتی به عنوان یک تکنیک ابداعی نیز یاد کرد. اصلا شاید در آینده ای نزدیک، حتی یک کتابچه فنون مخصوص شینوبی های تک دست میساخت یا...
_ همف...
فکرم چه جاهایی رف!!..
نه تنها شمشیر دومی در اختیار نداشت تا از اسطوره اش تقلید کند و فن افسانه ای را بکار ببندد، بلکه حتی اگر بر فرض محال یک شمشیر دیگر هم میداشت، نمیتوانست آن را به خوبی و با تسلط در دست مصنوعی اش بگیرد چون هر آن ممکن بود از آن لیز خورده و بیافتد و...
دست چپش را آماده پرتاب شوریکن میکند و آن را به سمت شانه راست و نزدیک صورتش میبرد. سپس دست راستش را به سمت شانه چپش - بطوری که دستش و دسته شمشیر از آن تجاوز نمیکرد و صرفا تیغه آن از کتفش فراتر رفته و در پشت او پنهان میشد - میبرد.
دقیقاً میدانست نقشه اش از چه قرار است و هیچ گونه اضطرابی نداشت، اما باز هم با خود اندیشید که اگر فقط یکی از آنها آنجا بود چقدر کار راحت تر میشد.
ناگهان از همان بالای بلندی میپرد - به نحوی که از عمد و برای اجرای استایل مخصوص آن فن، پاهایش را خم کرده و مچ های دو پایش را به پشت زانو هایش رسانیده و در همان حال زانو هایش را از هم فاصله داده و آن دو را باز میکند - و در همان حالت سقوط، چیزی نمانده بود تا به آن دو برسد که به چابکی با دست مصنوعی اش، یک شوریکن را با دقت زیاد به جمجمه راهزن با تجهیزات معمولی پرتاب میکند و بلافاصله بعد از آن، دست راستش را با تمام قدرت ذخیره شده اش به سمت راهزن غافلگیر شده که کلاه خودی نیز بر سر داشت باز میکند و سرش را از بدن جدا میکند.
دریاچه کوچکی از خون ایجاد میشود که پس از لحظات کوتاهی، شاخه ای از آن مانند رودی کوچک از یکی از قسمت های خالی اول پل روانه شده و آرام به داخل رود روان زیر آن پل میریزد.
سکیرو با آن ابزار به خوبی اُخت شده و بالاتر از آن، حتی برای خود تکنیکی ابداعی کرده بود که درست پس از پرتاب شوریکن - چه معلق بروی هوا و چه در حال راه رفتن بروی زمین - بلافاصله با یک قدم بلند و یا اگر در حال سقوط کمی صبر کرده و با زمانبندی مناسب به حریف نزدیک تر شده بود، با یک ضربه سریع و قدرتمند که شباهتی به فن یایتو داشت، میتوانست کار دشمن را با همان یک ضربه تمام کند.
هنوز به عقب و بالای راهپله ها برنگشته بود که کله ای با دو گوش سیاه، بسیار کشیده و بلند از درون خون بیرون میآیند. گرگ سیاه با چشمانی باز تر از همیشه و هیکلی نسبتا بزرگ تر، از میان دریاچه کوچک خون همانجا بیرون میآید..
_ << آفرین!!...
لهشون کن... جرشون بده...!
هرچی بیشتر بکشی قویتر میشییی....>>
سکیرو به آن دو جسد نگاهی میکند. حسابی له و لورده شده و اگر کسی نمیدانست، گمان میکرد که آنان توسط یک حیوان وحشی و درنده خو کشته شده اند. با خود فکر کرد که شاید کمی زیاده روی کرده و میتوانست آنان را صرفا با دو شوریکن هم بکشد، اما...
_ <<مگه اونا رحم و مروتی نشون دادن که تو نشون بدی؟... باید تنبیهشون کنیو صد برابر بدتر بکشیشون... نکشی میکشنتتتتت... >>
سکیرو مضطرب شده بود. نمیدانست سبب آن چه بود.
اگر ترس بود، از چه چیزی وحشت کرده بود؟ اگر نگران کورو بود، چرا در آن لحظه حتی به یاد او هم نیافتاده بود؟
دلیل آن هر چه که بود برایش بسیار مرموز بود. به نحوی که تابحال چنین حسی را تجربه نکرده بود.
به بالای راهپله سنگی بازگشته و با قلاب، راهش را از روی دروازه بلوکه شده باز میکند. پس از آن، کوچه بلندی پیش رویش بود که دو راهزن با مشعلی در دستشان در فاصله ای نسبتاً دور، در حال قدم رو در معرض دیدش بودند. آن محلی که ایستاده بود گویا یکی از ورودی های آن املاک بود چرا که با کمی نگاه دقیق تر به اطرافش، دو اصطبل را در دو طرف خود میبیند.
نمیدانست باید استراتژی برای مبارزه با آنان بچیند، یا راهی جانبی را برای دور زدن آن کوچه پیدا کند.
در تکاپوی یافتن چنین راهکار هایی بود که ناگهان کمی آن طرف تر از دیوار سمت چپ کوچه، شیئی نورانی، محوطه کوچکی از قسمت کنار و تاریک اصطبل را روشن کرد.
سکیرو به آن نزدیک میشود. شعله ای آبی رنگ و عجیب بود که از یک مجسمه بودای شش دست، بطور مستمر زبانه میکشید.
با نگاهی دقیق تر به آن در مییابد که این مجسمه همان مجسمه ای بود که در بدو ورودش به هیراتا و چندی پیش در چند نقطه از منطقه آشینا نیز آن را دیده بود...
((... گرگ کوچک به محض ورودش به میدان کارزار، شروع به گشتن اجساد برای یافتن یک جفت شمشیر بلند و زیبا میکند.
کمی میگردد اما با وجود وفور کاتانا های مردگان در آن معرکه، نمیتواند تسلیحات مورد علاقه و نظرش را پیدا کند. بعد از کمی جستجو، همانجا سرجایش مینشیند و به فکر فرو میرود....
@FromSoftware
1 697
کدومو ترجیح میدین یارتون باشن؟؟؟
anonymous poll
Gael & Nameless – 73
👍👍👍👍👍👍👍 56%
Gael & Soul of Cinder – 31
👍👍👍 24%
Soul of Cinder & Nameless – 17
👍👍 13%
Dancer & Nameless – 5
▫️ 4%
Gael & Dancer – 3
▫️ 2%
Soul of Cinder & Dancer – 1
▫️ 1%
👥 130 people voted so far.
1 697
انگار میازاکی از هر مانگایی که خوشش میومده یه الهامی ازش تو بازیاش گرفته...
#Sekiro
@FromSoftware
