624
订阅者
+124 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
624
در رژیم غذایی بهتر است که قند و نمک و چربی امساک شود . در زمان اکنون و عصر حاضر باید به این رژیم چند مورد دیگر باید اضافه کرد. مهمترینش، آدم گوه نخورد.
@siesfandi
624
بچه بودم، روزهای جمعه، پدر، ما را به بیرون شهر برای گردش میبُرد.
سگی ولگرد در اطراف جایی که زیلو پهن کرده بودیم پرسه میزد و از گرسنگی زمین را بو میکرد. پدرم تکه نانی به سمتش پرت کرد. با تعجب نگاهش کردم. ذهن کودکانهام فکر میکرد که سگ استخوان و گوشت می خورد و کار پدرم را اشتباه پنداشت اما نان را سگ با ولع خورد. درسی نانوشته و ناگفته آن روز آموختم. نیازهایی که به مرحلهی اجبار میرسند ماهیت و طبع را میتوانند تغییر دهد.
@siesfandi
624
برنامهی زندگیم عوض شده. ساعت ۴ صبح بیاختیار و بدون این که بخوام از خواب بیدار میشم. چند بار که این اتفاق افتاد خودم رو تهدید کردم که اگه بیدار بشی میبرمت پارک دم خونه ورزش و باز بیدار شدم و با حرص رفتم ورزش. بعد دوش و صبحانه و کارهای روزمره و تازه ساعت میشه ۸ صبح.
متنفرم از اینکه از خونه بیام بیرون، مخصوصا روزهای تعطیل ولی خب مجبورم. این زندگی یک کثافت تمام عیاره و تنها چیزی که میتونه کمی پالایشش کنه تلاش و دوندگیه. ای خدا چی میشه من تا ۸ صبح بخوابم.
@siesfandi
624
برای دختری که نخواهم داشت اسم انتخاب کردم. برای سفری که نخواهم رفت پیراهن مانتیگل کنار گذاشتهام. برای کتابی که نخواهم نوشت یک ایدهی ناب دارم و برای آنروزی که نخواهی آمد هزار نقشه و گفتگو در ذهنم آماده کردهام و برای نوشتههایی که اقبال و خوانندهای ندارد یک جشن امضا در ذهنم طراحی کردهام و برای آخرین آهنگی که هرگز نخواهم ساخت، ترانهای زیبا کنار گذاشتهام.
سالها با نبودنها و نشدنها و نیامدنها زندگی گذراندم.
@siesfandi
624
اصلا برنمیتابم که بخوام اینترنت پرو بخرم. از وقتی که جنگ شروع شد این اولین کانفیگی هستش که خریدم تا آرشیو طرح های پارچه هام و یکی سری اطلاعات کاری رو از تلگرامم بتونم بردارم. اینترنت و دسترسی به اطلاعات حق بدیهی ماست. الان اوکراین جنگه اونجا هم اینترنت رو ملی کردن؟
با وجود شرایط گوهی که الان برای همهمون هست ولی من امیدوارم و حس میکنم که همه چیز تغییر خواهد کرد. همه چیز یعنی همه چیز!
@siesfandi
624
یک نکته رو هم بگم پریروز انتشارات بودم و از رمان در قلب گردباد تعداد کمی باقی مونده و بخاطر گرونی افسار گسیخته ی کاغذ بعید میدونم که مجدد چاپ بشه. لینکش رو پین کردم...
@siesfandi
624
فقط گفتم با این پست یه گردگیری از این کانال بکنم. سالها اینجا نوشتم و با هم خندیدیم و با هم غصه خوردیم. میدونم که همه دچار یک ترومای سنگین هستیم. حق هم داریم. توی زمان جنگ وسط صداهای انفجار من گیتار رو بعد از سالها از کاورش بیرون آوردم و شروع کردم تمرین متدهایی که مدتها جمع آوری کرده بودم تا وقتی یک روز خوب که همهی زندگیم بینقص و عالی هستش، شروع کنم به تکمیل آموختههام. خب اون روز نیومد. من وسط جنگ توی خونهام زندانی شده بودم. نشستم و یکسری چیزهایی نوشتم در مورد شرایطی که کمک میکنه که من بتونم در وضعیتی قرار بگیرم که بتونم تمرین کنم. چهل مورد شد!
از روشن کردن عود بگیر تا چای و تکنیک پومودر و مدیتیشن تنفس ۴۷۸ و تمرین هام از روزی ۲۵ دقیقه شروع شد تا ۳ ساعت رسید. خلاصه این که یک پرونده که سالها توی ذهنم نیمه باز بود رو تا حدودی انجام دادم. توی کسب و کارم هم همینطور... بخاطر شرایط اقتصادی سبک کاریم رو عوض کردم و از تیراژ بالا، سود کم تبدیل کردم به فروش کم ولی سود بالا و فروش بسیار گزیده و نقدی.
من این کارها رو کردم و سعی کردم راکد نباشم و راضی هستم. حتی وقتی که موج انفجار منو از روی موتور پرت کرد. حتی وقتی که عید فقط ۵ میلیون تومن توی حسابم پول بود و باید دوهفته باهاش سر میکردم و ماشینم هم واشر سرسیلندر سوزوند. توی همه ی این شرایط بحرانی من در حالیکه ترسهام در حد نهایت فعال بود تا اونجایی که ازم بر میاومد انجام دادم و فرصت های خوبی برام پیش اومد. اینا رو گفتم تا بگم که من انجام دادم شد. شاید به درد شما بخوره.
@siesfandi
624
اسم این تمثالی خدای اهریمنی که آتش زدند مولوک یا مولوخ هستش و خدای بعل الذنوب یک خدای اهریمنی دیگه هستش که در رمان در قلب گردباد (دختران کهرمان به اون هم پرداختم)
خیلی حالم بده امیدوارم که مابقی چیزهایی که توی این رمان نوشتم اتفاق میفته.
@siesfandi
624
سلام بر دوستان و همراهان عزیز... ممنونم که پیگیر حالم بودید و این پست رو گذاشتم که دوستانی که نگران بودند رو یه خبری از احوالم بدم. من خوبم البته در این اتفاقات تلخ و ناگوار به من هم آسیب زد ولی الان خوبم. امیدوارم که حالتون خوب باشه و به امید فرداهای بهتر.
@siesfandi
624
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست. مدتهاست دارم در مورد نوشتن و ادامه دادن در این کانال فکر میکنم. وقتی شروع به نوشتن کانال مسکالین کردم یک آدم دیگری بودم و حالا تبدیل به یک آدم دیگری شدهام که دیگر دغدغهاش نوشتن نیست. در مورد ماندن یا پاک کردن یا واگذار کردنش به کسی دیگر هنوز در حال فکر کردنم. ممنونم که من را خواندید. باقی بقایتان.
پایان
@siesfandi
624
وقتی سیبیل میگذارم و شلوار پارچهای و پیرهن مردونه میپوشم خانمهای میلف خیلی به سمتم مییان. القصه دیروز روز نحسی بود و کلا همهچیز توی هم گره خورد و جوری که خونهی دوستم میخواستم ۶ برم ساعت ۸ تازه تونستم از خونه بزنم بیرون و همین که پام رو گذاشتم توی کوچه یهو صدای رسا و پرعشوه ای گفت" آقا ... آقا؟!
برگشتم دیدم همسایهی دوتا اونور ترمون هستش.
" میشه یه لحظه تشریف بیارید جناب؟!"
رفتم دم خونه شون و دیدم ۱۰ تا دونه از این هندونههای تزئینی شب یلدا توی حیاط هستش.
دیگه این موقعیتها رو بلد شدم و توش بیگاری هستش و نهایتا یک عشوهی موضعی و مرسی گفتن نصییت میشه.
خانم میلف ازم خواست که مواظب هندونهها باشم تا اسنپ بیاد. تا اینجاش اوکی بود ولی همین که خواست از پلهها بره بالا یه آخ و وایی کرد که فهمیدم بله اون ده تا هندونههای دیگه رو خود شخص شخیص خودم باید بیاره. القصه یالاه گویان رفتیم توی خونهشون و دیدم کلی وسایل تزئینی شب یلدا با روبان قرمز درست کرده و خلاصه اون هندونهها رو آوردم توی حیاط و دو تا گلدون سفالی موند و نمیدونم چی شد واقعا نمیدونم چی شد که یکیش همین که برداشتمش یهو افتاد و هزار تیکه شد. یک لحظه برق از سرم پرید. خانمه هم یه جیغ ریزی زد که دیگه قشنگ خاک دوعالم ریخت روی سرم و خانمه با آهی گفت: وای سفارش مشتری بود!
به اون گلدون سفالی کذایی نگاه کردم که با چسب نمیشد درستش کرد. یهو زنگ در رو زدن هول هولکی گفت که ای وای اسنپ اومد یه جور شلوغش کرد که من چهارتا پله یکی رفتم پایین و ایشون هم لنگون لنگون لرزون لرزون یواش یواش تا برسن پایین هندونهها رو توی ماشین جا زدم و کلی هم غر راننده رو هم شنیدم. القصه خانم رسید و همه چیز رو چک کرد و راننده حرکت کرد و رفت و همین که از تیررس دید ما خارج شد گفت وای انارها یادم رفت. حالا هی زنگ بزن به آقای راننده، مگه جواب میده.
دیگه کاملا دیرم شده بود. خداحافظی کردم و خواستم برم. نگذاشت و گفت این همه زحمت کشیدید و باید یه کاسه انار دون شده بخورید و دوباره برخلاف میل باطنی رفتم بالا و نشستم. خلاصه کاسه انار رو توی کاسهی بلوری شفاف آورد. یه قاشق مینیاتوری بستنی خوری که بالای دستهاش قرمز بود هم توی کاسه بود که خیلی قشنگ بود. اولین قاشق رو رفتم بالا و گفت نه صبر کنید و رفت از توی آشپزخونه توی کاسهی کوچولو گلپر آورد.
خلاصه لامصب انار مزهی بهشت میداد. حین خوردن انار به دوستم پیام دادم که یک ساعت دیرتر میرسم و چون راننده اسنپ تلفنش رو جواب داد و داشت بر میگشت انارهای جامونده رو ببره و این خانم گناه داشت تنهایی انارهای سنگین رو از پلهها ببره پایین و تا راننده برسه با هم اون گلدون شکسته رو سرم کردیم ولی مثل اولش نشد و اون هم گفت عیبی نداره این گلدون رو میگذاره توی اتاق خوابش و یکی دیگه برای مشتری درست میکنه.
@siesdandi
624
کم بود توی بازار دعوام بشه!
رفتم یه پاساژی که آمار یکی رو دربیارم و کسی توی پاساژ نبود و مغازهها تعطیل بودن. مغازهی نبشی گفت داداش نرو داخل.
به من بر نخورد بهش پریدم که به قیافه من میخوره پارچه بدزدم خلاصه داشت بحث بالا میگرفت که جمعش کردن.
گوه تر از محیط بازار نداریم.
@siesfandi
624
نصف شب ساعت سه یا چهار از خواب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره. اول پادکست مدیتیشن گوش میدم بعد فیلم مستند زیر اقیانوس رو توی گوشیم نگاه میکنم و معمولا جواب میداد ولی الان جواب نمیده. میرم جلوی تلویزیون پتو میندازم و یک فیلم تکراری میبینم و باز خوابم نمیبره و یه غذای سبک میخورم و باز نمیشه و می رم روی مبل میخوابم تا کم کم خوابم میخواد بگیره دیگه صبح شده...
@siesfandi
624
دور روز هستش که روال از دستم در رفته و اصلا نمیفهمم که چی داره اطرافم میگذره. ۴ دی یک اجرای خصوصی دارم و اصلا تمرین نکردم. شب یلدا هم شاید یک اجرا داشته باشم. مغازه ام خالی شده و هیچی هنوز تولید نکردم. حتی دقیق نمیدونم امروز چندشنبهست. امروز یک تیاتر فوق العاده بد رفتم و مزید برعلت شد و قشنگ شوت فنگ شدم. دیگه وسطهاش میخواستم بلند بشم.
@siesfandi
624
خانم دکتر خفتم کرد. به خودم اومدم دیدم توی ماشین هستم و صحبتهای ملال آور بیپایانش مغزم رو میتراشید.
وای پنج شنبهی هفتهی دیگه سمینار دارم.
وای کاش بارون سه روز بباره. دلم برف میخواد و بعدش آدم برفی درست کنم.
وای مریضام خیلی بیتربیت شدن.
وای یه واحد توی کرج گرفتم و به یکی پول دادم که لوازم برقیش رو درست کنه و کارش رو خوب انجام نداده.
وای دلم سفر میخواد.
وای خونه ام کوچیکه و قدیمی شده.
اون پست رو که صفحه برای دکتر گوز معلقیان بود رو دیدین؟
درمورد تفکر نقادانه هستش. کتابش رو حتما بخونید.
فیلم یا مینی سریال چیدیدین؟
شام مهمون من هستید بریم دنر شیپلتوک خیلی خوبه من همیشه اونجا میرم.
وای آقای منتخبی زیپ کاپشنم باز نمیشه گیر کرده کمکم کنید خیلی گرمه.
آقای منتخبی چند روزه که خواب مادر خدابیامرزم رو میبینم البته من با علم کار میکنم و به خرافات اعتقادی ندارم. کتاب تفکر نقادانه هم همین رو میگه...
به نظرتون الان ساعت ۱۲ شبه بعد از شام کافه ای باز هست چایی بخوریم. خوبی رستورانها ترکیه این بود که بعد غذا چایی میدادن. البته الان غذاهاشون ناسالم شده...
رفته بودم روسیه... راستی اون پست تفکر نقادانه رو برای دوستتون هم بفرستید به نظرم خیلی خرافاتیه و به ماوار اعتقاد داشت...
دست خودم نبود یهو بهش گفتم: الان تفکر نقادانه برای شما داره کار میکنه؟...(خلاصه در عرض نیم ساعت کل پروندهاش رو ریختم پایین. انتخاب های غلط عاطفی و کاری و روابط اجتماعیش رو یاداوری کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که تمام این کارها فقط یک حباب هستش و داره خودش رو با اینجور چیزها مشغول میکنه که ایراد های اصلیش رو نبینه. توی ماشین دیگه کم بود داد بزنه و آخرش گفت که با شما نمیشه بحث کرد. من معمولا شنونده بودم و زیاد اظهار نظر نمیکردم ولی این سری قشنگ موتورش رو آوردم پایین و فکر نکنم دیگه زنگ بزنه...
@siesfandi
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
